جامعه مجازی دانشگاه پیام نور
.: اشعار عاشقانه غلامرضا طریقی:. - نسخه قابل چاپ

+- جامعه مجازی دانشگاه پیام نور (http://pnuforums.ir)
+-- انجمن: کلاس فرهنگ، هنر و ادب (/forum-130.html)
+--- انجمن: شعر و ادبیات (/forum-254.html)
+---- انجمن: شعر و شاعری (/forum-255.html)
+---- موضوع: .: اشعار عاشقانه غلامرضا طریقی:. (/thread-24066.html)


.: اشعار عاشقانه غلامرضا طریقی:. - minoo - ۱۳۹۰/۵/۸ ۰۲:۲۱ عصر

غلامرضا طريقی
متولد سال 1356 زنجان کار شعر از سال ۱۳۷۴ با راهنمايی های «حسين منزوی » [/font] [font=tahoma]آثار : آنقدر پرم از تو که کم مانده ببارم ۱۳۷۷ سفيد تو ، سياه من عروس زرد « هر لبت يک کبوتر سرخ است » تيرماه ۱۳۸۶ در دست انتشار : خاطره هام پس بده مجموعه ترانه جهان غزلی عاشقانه است مجموعه شعر رتبه ها : رتبه برگزيده شعر دانش آموزان کشور رتبه اول و دوم شعر عاشورايی دانش آموزان کشور رتبه اول کنگره شعر و قصه جوان کشور
رتبه اول چند کنگره ديگر در مناطق مختلف کشور


در پاسخ به: .: اشعار عاشقانه غلامرضا طریقی:. - minoo - ۱۳۹۰/۵/۸ ۰۲:۲۲ عصر

ای قسمت من از قسم والقلم و نون !

دوشيزه ديوانه من! جوجه مجنون !

ای هرم نگاهت سبب گرمی بندر !

شيرين پريشان من ای قند قلندر !

ای آخرت و حال من ای آخر اول !

سيب ازلی پيش تنت ميوه تنبل !

ای يک شبه ديوانه شدن از برکاتت !

ديوان غزل حاصل حمد حرکاتت !

زنجير شما بر من بی دين همه نعمت !

« زن_ جيره» ! دلخواه من از اين همه نعمت !

ای خاتمه برتری کوه بر انسان !

پايان خوش سلطه اندوه بر انسان !

ای مهر تو چون مادر و قهر تو چو کودک !

تا بوده نديده است کسی مثل تو کودک !

ای ماهی قرمز تو کی از آب پريدی ؟
رويای مرا ديدی و از خواب پريدی ! ؟


بادی ! ؟ که از اين راه پر از خاک گذشتی ؟

يا آب ؟ که از اين همه گل پاک گذشتی ؟

چون خنده ای آهسته به لبهام نشستی !

بی داشتن دانه در اين دام نشستی !

زنجير مرا از کف تقدير گرفتی

مستی به من آموخته تخدير ، گرفتی !

ديدم که نگاهت غم در اين نشاط است !

گيسوی تو مجموعه ی پلهای صراط است !

تا دست به دستت زدم از برق پريدم

خورشيد تو را ديدم و تا شرق پريدم !

ديدم عرق شرم دو تا سيب رسانده !

آتش به گلستان تو اسيب رسانده !

آنگونه که آدم هوسش را ز زن آموخت

چشم تو به من شيوه شيطان شدن آموخت !

«شمسم» شدی و «مولويم» کردی و رفتی !

با چند غزل «منزوی» ام کردی و رفتی !

چشمان تو درويش شد و شور به من داد

در پنجه ام آتش زد و تنبور به من داد !

ناگاه به هم ريخت فعول و فعلاتم !

من مشتعلٌ مشتعلٌ مشتعلاتم !

سوگند به خالت که نه « هندی» نه «عراقی» است

مستی سيهم چشم سياه تو چو ساقی است !

هيچ آيينه در حسن تو تاثير ندارد

يک بيت نيازی به دو تفسير ندارد !

اين بار من از راه پر از خاک گذشتم

چون چشمه ای از اين همه گل پاک گذشتم !

پا پرسه زد و ساقه ی باريکترم کرد !

هر سو که دويدم به تو نزديکترم کرد !

ای کعبه قايم شده ! پنهان شده « ماه» ها !

در جستجويت گيج شده «قبله نما» ها !

آموخته بود عشق به من گم نشدن را

آلوده حرف کف مردم نشدن را !

با هديه ناچيز به پای تو رسيدم

از «سر» که گذشتم به «سرا» ی تو رسيدم !

مخمور نو آموخته را مست خودت کن

انگشتر خود ساخته را دست خودت کن !

ياری کن از اين خاک به پرواز در آيم

چون چلچله ای پاک به پرواز درآيم !

چون چلچله بر روی چنارت بنشينم !

با «اشهد ان» «دل» به منارت بنشينم !

با هلهله احرام ببندم به «صفا» يت

بشتاب به معشوق بخوانم به هوايت !

در حال دويدن به طواف تو بميرم

سيمرغ شوم در دل قاف تو بميرم !


در پاسخ به: .: اشعار عاشقانه غلامرضا طریقی:. - minoo - ۱۳۹۰/۵/۸ ۰۲:۲۲ عصر

این مهم نیست که دل تازه مسلمان شده است

که به عشق تو قمر قاری قرآن شده است

مثل من باغچه خانه هم از دوری تو

بس که غم خورده و لاغر شده گلدان شده است

بس که هر تکه ی آن با هوسی رفت دلم

نسخه ی دیگری از نقشه ی ایران شده است

بی شک آن شیخ که از چشم تو منعم می کرد

خبر از آمدنت داشت که پنهان شده است

عشق مهمان عزیزی ست که با رفتن او

نرده ی پنجره ها میله زندان شده است

عشق زاییده ی بلخ است و مقیم شیراز

چون نشد کارگر آواره ی تهران شده است

عشق دانشکده تجربه ی انسانهاست

گر چه چندی ست پر از طفل دبستان شده است

هر نو آموخته در عالم خود مجنون است

روزگاری ست که دیوانه فراوان شده است

ای که از کوچه معشوقه ی ما می گذری

بر حذر باش که این کوچه خیابان شده است


در پاسخ به: .: اشعار عاشقانه غلامرضا طریقی:. - minoo - ۱۳۹۰/۵/۸ ۰۲:۲۳ عصر

چه آتشی ؟ که بر آنم بدون بیم گناه

تورا بغل کنم و ... لا اله الا الله !!

به حق مجسمه ای از قیامت است تنت

بهشت بهتر من ای جهنم دلخواه

چه جای معجزه ؟ کافی ست ادعا بکنی

که شهر پر شود از بانگ یا رسول الله

اگر چه روز, همه زاهدند اما شب

چه اشکها که به یاد تو می رود در چاه

میان این همه شیطان تو چیستی !؟که شبی

هزار دین به فنا داده ای به نیم نگاه

اگرچه حافظ و سعدی مبلغش شده اند

هنوز برد تو قطعی ست در مقابل ماه

من آن ستاره ی دورم که می روم از یاد

اگر تو هم ننشانی مرا به روز سیاه


در پاسخ به: .: اشعار عاشقانه غلامرضا طریقی:. - minoo - ۱۳۹۰/۵/۸ ۰۲:۲۳ عصر

ای که هوای منی بی تو نفس ادعاست

ذکر کمالات تو تذکرﺓ الاولیا ست

مثنوی معنوی ست قصه ی ما که در آن

آخر هر ماجرا اول یک ماجراست

در صف قند و شکر زندگی ام تلخ شد

قند من افتاده است پس صف بوسه کجاست

بوسه ی گرمی بده تا لبم اذعان کند

بین دو قطب رخت خط لبت استواست

باز هم افتاده در پیچ و خم قامتت

شکر خدا که دلم گمشده در راه راست

ای نه چنین نه چنان در دل من همچنان

عشق زمینی بمان عشق هوایی هواست


در پاسخ به: .: اشعار عاشقانه غلامرضا طریقی:. - minoo - ۱۳۹۰/۵/۸ ۰۲:۲۴ عصر

دیگر زمان زلف پریشان گذشته است

تاریخ مصرف دل انسان گذشته است

در عصر ما فجیع تر از طرح تیر و قلب

عکس گلوله ای است که از نان گذشته است

در چشم من که «حال» ندارم بدون فال

«آینده» نیز ـ از تو چه پنهان ـ «گذشته» است

باور نمی کنم که جهان جای جام جم

از معبر تفاله ی فنجان گذشته است

دنیا جهنمی ست که در روز سرنوشت

تصویرش از مخیله ی شیطان گذشته است

انگار مدتی ست که پروردگار هم

از خیر رستگاری انسان گذشته است .


در پاسخ به: .: اشعار عاشقانه غلامرضا طریقی:. - minoo - ۱۳۹۰/۵/۸ ۰۲:۲۴ عصر

دو چشم تو به چشمم می کنه ناز

لبات کوک می کنه حرفای ناساز

الهی لال بشه اون کس که گفته

کبوتر با کبوتر باز با باز!

بپا مرغ دلت رو تور نشینه!

دل پروانه ات از من دور نشینه!

لبت مانند گل شیرین و سرخه

مراقب باش که روش زنبور نشینه!

لبات مثل گُله لپات اناره

چشات تو خوشگلی همتا نداره

ولی اون خال ریز روی گونه ات

روی زیبائیات تشدید می ذاره!

چرا تو باغچه می خوای گل بکاری

خودت نقاشی فصل بهاری !

تو که در سایه سار بید مجنون

دو تا چشمه به نام چشم داری!

دلم می خواد که همراهت بشم من!

وزیر چشمای شاهت بشم من!

تو با این قامتت کردی قیامت

فدای قد کوتاهت بشم من!

چه آمد بر سرم از چشم مستت

سیه شد دفترم از چشم مستت

همین فردا برای قاضی شهر

شکایت می برم از چشم مستت!

با یاد شانه های تو سر آفریده است

ایزد چقدر «شانه بسر» آفریده است !

معجون «سرنوشت» مرا با «سرشت» تو

بی شک به شکل شیر و شکر آفریده است !

پای مرا برای دویدن بسوی تو

پای تو را برای سفر آفریده است !

لبخند را به روی لبانت چه پایدار

اخم تو را چه زودگذر آفریده است !

هر چیز را که یک سر سوزن شبیه توست

خوب آفریده است ـ اگر آفریده است ـ!

تا چشم شور بر تو نیفتد هر آینه

آینه را بدون نظر آفریده است !

چون قید ریشه, مانع پرواز میشود

پروانه را بدون پدر آفریده است

می خواست کوره در دل انسان بنا کند

مقدور چون نبود, جگر آفریده است!

غیر از تحمل سر پرشور دوست, نیست

ـ باری که روی شانه ی هر آفریده است ـ!!


در پاسخ به: .: اشعار عاشقانه غلامرضا طریقی:. - minoo - ۱۳۹۰/۵/۸ ۰۲:۲۴ عصر

ارامگاه پاکِ تاریخ قهرمانی ست

شهری که افتخارش آثار باستانی ست !

در ذهن مردمی که دربند خانه هستند

هر هفت خوان رستم تمثیل داستانی ست !

یک شهر گزمه داریم در این خرابه زیرا

شهری که گنج دارد محتاج شهربانی ست !

در این هوای سربی بی جا نفس کشیدن

یا شورش جنون است یا شیرش جوانی ست !

با کارد خواب رفتن ! با کارد آب رفتن !

خاصیت عجیب مردان استخوانی ست !

مردان کنار میدان آجیل می فروشند

وقتی میان میدان جای شتردوانی ست !

در شهر من که در آن لبخند کارگر نیست !

دستان پینه بسته آثار باستانی ست !


در پاسخ به: .: اشعار عاشقانه غلامرضا طریقی:. - minoo - ۱۳۹۰/۵/۸ ۰۲:۲۵ عصر

مرا بخوان که حروفم پر از عسل بشود !

مرا بخواه که هر قطعه ام غزل بشود !

مرا بخوان که پس از این همه «الهه ی ناز»

دوباره ورد زبانم «اتل متل» بشود !

سیاه چشم ! فنا کن سپید را مگذار

که محتوایِ غزل نیز مبتذل بشود !

هزار وعده به من داده ای بگو چه کنم ؟

که دست ِ کم یکی از وعده ها عمل بشود ؟!

قسم به عشق ! به فتوای دل گناهی نیست

اگر به دست تو نامحرمی بغل بشود !

بیا و مسئله ها را ز راه دل حل کن

که در تمام جهان این سخن مثل بشود :

«اساس علم ریاضی به باد خواهد رفت

اگر که مسئله ها عاشقانه حل بشود !!»


در پاسخ به: .: اشعار عاشقانه غلامرضا طریقی:. - minoo - ۱۳۹۰/۵/۸ ۰۲:۲۵ عصر

گفتن اينکه دوست دارم اولين راه و آخرين راه است

ای فدای بلندی قدت عصر عصر پيام کوتاه است

عصر تنهايی عميق بشر بين صدها رفيق عصری که

با وجود هزارها همراه دوره ی انقراض همراه است

ما در اين عصر بره ای هستيم که اسير طلسم چوپانيم

بره ای که به محض آزادی اولين مقصدش چراگاه است

بره ای که هوا نمی خواهد هيچ چيز از خدا نمی خواهد

بره ای که نهايت هدفش گله از وضع نوبت کاه است !!

دوستت دارم اين همان رازیست که جهان رانجات خواهدداد

دوستت دارم اين همان اسبی ست که سوارش هميشه درراه است

ای چراغ هميشه روشن عشق باش تا صبح دولتم بدمد

تو , در اين عصر خوشتری زيرا ماه پيش ستاره ها ماه است !


در پاسخ به: .: اشعار عاشقانه غلامرضا طریقی:. - minoo - ۱۳۹۰/۵/۸ ۰۲:۲۶ عصر

دست هايت دو جوجه گنجشک اند , بازوانت دو شاخه ی بی جان !

ساق تو ساقه ی سفيدی که سر زده از سياهی گلدان

ميوه های رسيده ای داری , پشت پيراهن پر از رنگت

مثل ليموی تازه ی « شيراز» روی يک تخته قالی « کرمان» !

فارغ از اختلاف «چپ» با «راست» من به چشمان تو می انديشم

ای نگاه هميشه شکاکت , ائتلاف فرشته با شيطان !

فال می گيرم و نمی گيرم , پاسخی در خور سوال اما

چشم تو باز هم عنانم را می سپارد به دست يک فنجان

با همين دستهای يخ بسته , می کشم ابروی کمانت را

تا بسوی دلم بيندازی , تيری از تيرهای تابستان !

در تمام خطوط روی تو , چشم را می دوانم هر بار

خال تو خط سير چشمم را می رساند به نقطه ی پايان !


در پاسخ به: .: اشعار عاشقانه غلامرضا طریقی:. - minoo - ۱۳۹۰/۵/۸ ۰۲:۲۶ عصر

ديگر جنون به هيچ سری سر نمی زند !

نزديک خانه می رود و در نمی زند !

از بس که باغها به خزان تن سپرده اند

گنجشک در حوالی شان پر نمی زند !

در دوره ی حسابگری ها برادری

دستی به زخمهای برادر نمی زند !

از ترس اينکه شير بر او شوکران شود

نوزاد ، لب به سينه ی مادر نمی زند !

نفرين به اين زمانه که در روزهای آن

خورشيد هم بدون غرض سر نمی زند !

نفرين به هر چه عقل که «نی» را به حکم جبر

از عشق می ستاند و بهتر نمی زند !

نفرين به ما که حتی در خوابهايمان

پروانه ای بدون قفس پر نمی زند !


در پاسخ به: .: اشعار عاشقانه غلامرضا طریقی:. - minoo - ۱۳۹۰/۵/۸ ۰۲:۲۶ عصر

مثل تو با من احدی بد نکرد

راه نفسهای مرا سد نکرد

اين همه ظلمی که تو کردی به من

شمر بر اولاد محمّد نکرد

شمر ستم کرد ولی مثل تو

با دل خود کسب درآمد نکرد!

هيچ يک از اين همه دشمن مرا

با دو سه لبخند مردّد نکرد!

نامه ی بی نام مرا پس نداد

دست غزلهای مرا رد نکرد

هيچ زبان پاسخ ردّ مرا

با دو سه دشنام موکّد نکرد

اين همه تجديد ستم کردی و

اين دل بيچاره تو را رد نکرد

خاک بر اين دل که به تو رحم کرد

خاک بر آن سر که به تو بد نکرد!


در پاسخ به: .: اشعار عاشقانه غلامرضا طریقی:. - minoo - ۱۳۹۰/۵/۸ ۰۲:۲۷ عصر

من آن چوپان بی دينم که پيغمبر نخواهم شد

مرا بگذار و بگذر چون از اين بهتر نخواهم شد

نخواهم شد شبيه اين همه پيغمبر کافر

شبيه اين همه پيغمبر کافر نخواهم شد

به چندين چشم زخمم دلخوشم با اينکه می دانم

که با هر زخم چشمی مالک اشتر نخواهم شد

همين شادی مرا بس که اگر زخمی نپوشاندم

برای گرده های دوستان خنجر نخواهم شد

نه از پائيز باکم هست و نه از دست تو چون من

گل ابريشم قاليچه ام پرپر نخواهم شد

نگو دلواپسم هستی که چشمت زير گوشم گفت :

برایت دايه ی عاشق تر از مادر نخواهم شد


در پاسخ به: .: اشعار عاشقانه غلامرضا طریقی:. - minoo - ۱۳۹۰/۵/۸ ۰۲:۲۷ عصر

ای در و ديوار همه مست تو

کوچه به تنگ آمده از دست تو !

در دل ديوار به رقص آمده

پنجره ی خانه ی دربست تو

آنکه تو را از گل گلخانه ساخت

ساخت مرا نيز به پيوست تو

داده خداوند ز روز ازل

نامه ی اعمال مرا دست تو !

حيف که از رمز اشارات من

دير خبردار شده شست تو !

حيف که در هستی تو نيستم

ای همه ی هستی ام از هست تو !


در پاسخ به: .: اشعار عاشقانه غلامرضا طریقی:. - minoo - ۱۳۹۰/۵/۸ ۰۲:۲۷ عصر

با سيل و رگبار و طوفان می سازم

معجونی از کوه و انسان می سازم

من دنيا را با زيبايی می سنجم

با ميزان و با ناميزان می سازم

هم با درد صاحبخانه می سوزم

هم با شاديهای مهمان می سازم !

کم کم دارم با چين های پيشانی

ديوار چين را در ايران می سازم

من انسانم ، انسان با غم همزاد است

حتی با شلتاق شيطان می سازم

من انسانم وقتی در زندان هستم

با نام آزادی ميدان می سازم


در پاسخ به: .: اشعار عاشقانه غلامرضا طریقی:. - minoo - ۱۳۹۰/۵/۸ ۰۲:۲۹ عصر

انسان گلی لطيف يا خشت خام بود ؟

ابليس يا خدا ؟ حق با کدام بود ؟

ابليس در سرش يک فکر بکر داشت ؟

يا مثل آدمی در فکر نام بود ؟

ابليس اولين پيغمبر خداست

چون سرکشيدنش يکسر پيام بود !

من با همين دهان سوگند می خورم

ابليس اگر نبود خوردن حرام بود

ابليس اگر نبود امروز جای ديش

دوش فرشته ها در پشت بام بود !

خلقت بدون او بس بود چون خدا

در صحنه بی رقيب کارش تمام بود !

ابليس آخرين پيغمبر خداست

چون حرف اولش ختم کلام بود !


در پاسخ به: .: اشعار عاشقانه غلامرضا طریقی:. - minoo - ۱۳۹۰/۵/۸ ۰۲:۲۹ عصر

حالم بد است مثل زمانی که نيستی !

دردا که تو هميشه همانی که نيستی !

وقتی که مانده ای نگرانی که مانده ای

وقتی که نيستی نگرانی که نيستی !

عاشق که می شوی نگران خودت نباش

عشق آنچه هستی است نه آنی که نيستی !

با عشق هر کجا بروی حی و حاضری

دربند اين خيال نمانی که نيستی !

تا چند من غزل بنويسم که هستی و

تو با دلی گرفته بخوانی که نيستی !

من بی تو در غريب ترين شهر عالمم

بی من تو در کجای جهانی که نيستی ؟


در پاسخ به: .: اشعار عاشقانه غلامرضا طریقی:. - minoo - ۱۳۹۰/۵/۸ ۰۲:۳۰ عصر

دختر ابليس «اقليما» چشمهای تو چه نامردند !

آن حرامی های لا مذهب بر سر انسان چه آوردند ؟!

هم ، شريک قسمت هابيل هم شريک جرم قابيلند

بارها چشمان شيطان نيز پيش چشمانت کم آوردند !

نه فقط قابيل عاشق را گرگ دست آموز خود کردی

چشمهای ميشی ات حتی گرگها را هارتر کردند

لحظه ای اين لحظه ای آنند چشمهايت عين شيطانند !

در زمان وسوسه خونگرم در زمان مرگ خونسردند

داستان کهنه ی کينه ، کينه ی ابليس از انسان

گنگ بود و چشمهای تو متن آن را ساده تر کردند

قاتل زيبای جد من ! ای عروس وحشی آدم !

شاعران يک عمر دنبال قاتلی همچون تو می گردند ! !


در پاسخ به: .: اشعار عاشقانه غلامرضا طریقی:. - minoo - ۱۳۹۰/۵/۸ ۰۲:۳۰ عصر

محبوب من جهان ، غزلی عاشقانه است

ـ اين بهترين تصور من از زمانه است ! ـ

در چارچوب آبی دنيا حيات ما

يک لحظه استراحت در قهوه خانه است !

دنيا به لطف عشق چنين ديدنی شده

چون آتشی که جلوه ی آن در زبانه است !

اما بدون عشق ، جهان با جنون جنگ

ميدان يک مسابقه ی وحشيانه است !

دنيا بدون عشق خودش يک جهنم است

توصيف يک جهنم ديگر نشانه است !

عاشق شو تا سرشت جهان را عوض کنيم

با من بخوان که فرصت ما يک ترانه است !

ما خسته ايم از اين قفسِ صد هزار قفل

دلتنگی و کدورت و غربت بهانه است !


در پاسخ به: .: اشعار عاشقانه غلامرضا طریقی:. - minoo - ۱۳۹۰/۵/۸ ۰۲:۳۰ عصر

تا با سکون بستر خود خو گرفته ايم

بی اوج و موج زيسته و بو گرفته ايم

دنبال وصل وصلت در شاهنامه هم

دست از کمان کشيده و ابرو گرفته ايم

کشتی به گِل نشسته و ما د ر ميان راه

خود را فريفتيم که پهلو گرفته ايم

شيری بدون يال و شکم گشته و به عجز

دستی بسوی ضامن آهو گرفته ايم !

با اين خيال خام که کاری است زينبی

يک عمر از برادر خود رو گرفته ايم !

نا باورانه بر سرمان پتک می شود

سنگی که خود برای ترازو گرفته ايم

هم سفره ! کاسه ی من و تو پر نمی شود

تا سر به روی کاسه ی زانو گرفته ايم !


در پاسخ به: .: اشعار عاشقانه غلامرضا طریقی:. - minoo - ۱۳۹۰/۵/۸ ۰۲:۳۱ عصر

اشکی که روی گونه ی ما خط کشيده است

خون ِمقطری ست که رنگش پريده است

هر اشک ما چکيده ی صدها شکايت است

امشب ببين چقدر شکايت چکيده است !

قلب من و تو گنبد سرخی است که در آن

روح رحيم حضرت عشق آرميده است

مقرون به صرفه نيست که عاشق شويم چون

دوران اوج عشق به پايان رسيده است

اينجا مشخص است که گنجشک چند بار

از لانه اش بدون مجوز پريده است !

حتی مشخص است کجا و چگونه شمع

پروانه را شبانه به آتش کشيده است !

در شهر ما بهارِ پر از گل رباعی است

پاييز، مثنوی ست ، زمستان قصيده است

در شهر ما بهار پر از گل رباعی است

پاییز مثنوی است زمستان قصیده است

من شاعر قصیده ام اما دو خط کج

با پنبه ای سر سخنم را بریده است

طبق مقررات غزل گفته ام ولی

حرفی غریبه بین حروفم خزیده است

شاعر پس از تحمل تبعید در وطن

بنیانگذار دولت قدرت ندیده است


در پاسخ به: .: اشعار عاشقانه غلامرضا طریقی:. - minoo - ۱۳۹۰/۵/۸ ۰۲:۳۱ عصر

چشم زيتون سبز در کاسه، سينه‌ها سيب سرخ در سينی

لب ميان سفيدی صورت، چون تمشکی نهاده بر چينی

سرخ يا سبز؟ سبز يا قرمز؟ ترش يا تلخ؟ تلخ يا شيرين؟

تو خودت جای من اگر باشی ابتدا از کدام می‌چينی؟

با نگاهی، تبسمی، حرفی، در بياور مرا از اين ترديد

ای نگاهت محصّل شيطان، اخم‌هايت معلّم دينی

هر لبت يک کبوتر سرخ است، روی سيمی سفيد ، با اين وصف:

خنده يعنی صعود بالايی ، همزمان با سقوط پايينی

می‌شوی يک پری دريايی از دل آب اگر که برخيزی

می‌شوی يک صدف پر از گوهر روی شن‌ها اگر که بنشينی

هرچه هستی بمان که من بی تو، هستی بی هويتی هستم

مثل ماهی بدون زيبايی ، مثل سنگی بدون سنگينی


در پاسخ به: .: اشعار عاشقانه غلامرضا طریقی:. - minoo - ۱۳۹۰/۵/۸ ۰۲:۳۲ عصر

باز بيزارترين دشمن انسان شده ام!

اين عجيب است که از خاکم و شيطان شده ام!

من نسيمم ولی از دست همين سنگدلان

گرد و خاکی به کف آورده و طوفان شده ام

بی شک از طايفه ی تيره اسماعيلم

من که قربانی قرنِ «بله قربان» شده ام!

آنکه می گفت: دلش خانه ی دربست من است

آنچنان در بدرم کرده که حيران شده ام!

سالها در دل شب سوخته و ساخته ام

تا که پيغمبر خورشيد پرستان شده ام!

اگر ايمان، به بيانِ سخن حق باشد

خوش به حالم که از امروز مسلمان شده ام!


در پاسخ به: .: اشعار عاشقانه غلامرضا طریقی:. - minoo - ۱۳۹۰/۵/۸ ۰۲:۳۲ عصر

اگر چه شک عجيبی به «داشتن» دارم

سعادتي ست تو را داشتن که من دارم!

کنار من بِنِشين و بگو چه چاره کنم؟

برای غربت تلخی که در وطن دارم؟

بگو که در دل و دستت چه مرهمی داری

برای اين همه زخمی که در بدن دارم؟

مرا به خود بفشار و ببين به جای بدن

چه آتشي ست؟ که در زير پيرهن دارم؟

به رغم ديدن آرامش تو کم نشده

ارادتی که به آرامش کفن دارم

مرا که وقت غروبم رسيده بدرقه کن

اگرچه با تو اميدی به سر زدن دارم!!


در پاسخ به: .: اشعار عاشقانه غلامرضا طریقی:. - minoo - ۱۳۹۰/۵/۸ ۰۲:۳۲ عصر

کمتر بخواه مرغ سحر ناله سرکند !

داغ مرا که سوخته ام تازه تر کند

از جور روزگار جوی کم نمی شود

حتی اگر تمام جهان را خبر کند !

در داغ آفتاب به مهتاب دلخوشيم

پس از کسی مخواه که شق القمر کند !

در آشيانه نيز به مقصد نمی رسي

وقتی زمانه خواست تو را دربدر کند !

غم بين آسمان و زمين پرده می کشد

روزی اگر فلک شب ما را سحر کند !

زنگ زمانه خنجرمان را غلاف کرد

زنگ خطر به ناشنوا کی اثر کند ؟

کافی ست سر به زير شدن پس بگو که دار

ما را به سر بلندی خود مفتخر کند !


در پاسخ به: .: اشعار عاشقانه غلامرضا طریقی:. - minoo - ۱۳۹۰/۵/۸ ۰۲:۳۳ عصر

ای دل ! هدر شده ، خونی که خورده ای !

نبضم نمی زند ، انگار مرده ای !

انگار باز هم در فکر رفتنی

گر چه در اين قمار چيزی نبرده ای !

اينبار ، بی محل عزم سفر مکن

هربار رفته ای برگشت خورده ای !

وقتی خدا مرا از شيشه آفريد

در سينه ام گذاشت ابر فشرده ای !

ابری که سالهاست در حال بارش است

در حال بارش است سی سال و خرده ای !


در پاسخ به: .: اشعار عاشقانه غلامرضا طریقی:. - minoo - ۱۳۹۰/۵/۸ ۰۲:۳۳ عصر

قسمت اين بود که من با تو معاصر باشم

تا در اين قصه ی پر حادثه حاضر باشم

حکم پيشانی ام اين بود که تو گم شوی و

من به دنبال تو يک عمر مسافر باشم

تو پری باشی و تا آنسوی دريا بروی

من به سودای تو يک مرغ مهاجر باشم

قسمت اين بود ، چرا از تو شکايت بکنم ؟!

يا در اين قصه به دنبال مقصر باشم ؟

شايد اينگونه خدا خواست مرا زجر دهد

تا برازنده ی اسم خوش شاعر باشم

شايد ابليس تو را شيطنت آموخت که من

در پس پرده ی ايمان به تو کافر باشم

دردم اين است که بايد پس از اين قسمتها

سالها منتظر قسمت آخر باشم !!


در پاسخ به: .: اشعار عاشقانه غلامرضا طریقی:. - minoo - ۱۳۹۰/۵/۸ ۰۲:۳۳ عصر

رسيده ايم به هم ، برخلاف هر من و تو

دو تا هميشه مسافر دو دربدر من و تو !

دو رود شط شده ی ما به برکه خواهد ريخت

اگر هميشه نباشيم در سفر من و تو !

ولی اگر به سفر خو کنيم خواهی ديد

خليج فارس تو و من شده ، خزر من و تو

به اعتبار دل و مُهر عشق «ما» شده ايم

بدون ثبت در اسناد معتبر من و تو !

اگر چه هر دو جگر گوشه پدر بوديم

شديم در بر هم خونِِ در جگر من و تو !

چقدر زخم زبان خورده و به مرهم هم

نمرده ايم از اين زخم کارگر من و تو !

به لطف شعر ، پر از قند پارسی شده ، من !

شکر هميشه تو و قند با شکر من و تو !

قسم به عشق که از هُرم مهرمان می سوخت

به آفتاب اگر می زديم سر من و تو

من و تو آب و هوائيم و آسمان شده است

من و تو در من و تو ، در من و تو در من و تو ! !


در پاسخ به: .: اشعار عاشقانه غلامرضا طریقی:. - minoo - ۱۳۹۰/۵/۸ ۰۲:۳۴ عصر

اگر چه تو به بها ی جوی نمی خری ام

هنوز مهر تورا نقد و نسيه مشتری ام

چه باک از اينکه به زر دست می دهد کمرت

که کار کشته ی اين جنگ های زرگری ام !

کشان کشان پی اسبِ مرادِ نامعلوم

به زور خواستنت تا کجا که می بری ام ؟

ولی به قصه ی يوسف برون حلقه ی چاه

چرا نمی بری ام تا چرا نياوری ام !

هنوز يوسف ام اما سياهپوش شده ست

جمالِ صورتم از کينه ی برادری ام

هنوز چشمِ سفيدم نديده دريا را

گمان زِ روی سياهم مبر که بندری ام !

بگو چگونه ولی می شناسی ام که اگر

غلام هم بشوم باز جامه می دری ام !

حقيقت اينکه ز پرهيز خود پيشمانم

بگو دوباره بيايد تنت به دلبری ام !

که پر شد از سخنت شعرهای من حورم !

که پر شد از سخنت شعرهای من پری ام !

ببين که نام تورا خوانده با هزار زبان

«من»ی که رفته ز يادش زبان مادری ام

«من اوشيرين ديليوين فارسيجا دانشماقينی »

چگونه وصف کنم با زبان آذری ام ؟


در پاسخ به: .: اشعار عاشقانه غلامرضا طریقی:. - minoo - ۱۳۹۰/۵/۹ ۱۲:۱۱ صبح

هر شب برای من دو سه ـ رويا می آوری

خورشيدی و ستاره به دنيا می آوری!

با يک پياله آب خوش و چند پُک هوا

مثل گذشته، حال مرا جا می آوری

تنها معلّمی تو که از اين همه کتاب

زنگ حساب دفتر انشا می آوری!

در آية نخست اشارات هر شبت

«والّيل» را به خاطر ليلا می آوری!

گاهی مرا که در دل تو جا نداشتم

می خوانی و بهانه ی بی جا می آوری!

با اين که با اشاره به خشکيدن درخت

در بين وعده های خود «امّا» می آوری

من کودکانه منتظر سيب هستم و

هر شب دلم خوش است که فردا می آوری


در پاسخ به: .: اشعار عاشقانه غلامرضا طریقی:. - minoo - ۱۳۹۰/۵/۹ ۱۲:۱۱ صبح

وقتی زمين به طرز نگاهت دچار شد

خورشيد پيش چشم تو بی اعتبار شد

از آسمان رسيدی و باران شروع شد

پا بر زمين نهادی و فصل بهار شد

باران به امر چشم تو باريد و بعد از آن

چشمان ابر صاحب اين افتخار شد

وقتی سخن به معجزه ی چشم تو رسيد

تعداد پيروان غزل بی شمار شد !

ايزد تو را الهه ی «می» کرد و بعد از آن

هر کس که از کنار تو رد شد خمار شد

شيطان به جلد چشم تو رفت و به حيله ای

رندانه از مقام خودش برکنار شد

تا پی به حسن خود ببری ، باغ آينه

يکباره در برابر تو آشکار شد

وقتی که تو به عکس خودت مبتلا شدی

آيينه ی زلال دلت پرغبار شد

در هفت خوان نهان شدی و در مسير آن

مبنای استقامت ما انتظار شد

سودای برد و باخت در اين راه پر خطر

از اولين عوامل کشف قمار شد

ما را که عاشقيم به بازی گرفتی و ......

آنگاه ، نام ديگر تو روزگار شد !


در پاسخ به: .: اشعار عاشقانه غلامرضا طریقی:. - minoo - ۱۳۹۰/۵/۹ ۱۲:۱۲ صبح

تا کی از يوسف و آن پيرزن تر دامن

قصه سر هم بکنم تا تو بخوابی با من !

تا کی انکار کنم عشق زليخايی را

تا مجوز بستاند غزلم الزامن ! !

بی گمان لايق يک قطره لجن خواهم شد

اگر انکار کنم هيبت دريا را من !

عشق آن جغجغه ای نيست که مجنون برداشت

تا که سرگرم شود با زدَنَش صدها «من» !

چند قرن است به عشق سريال مجنون

غرق در خواب و خيالند همه ، حتا من !

ای که از قصه ی تو اين همه انسان خوابند

داوری کو؟ که بگويد تو محقّی يا من ؟!

عشق ، عصيان زليخاست نه !حُسن يوسف !
قصه ای بيش نبود آنچه تو گفتی با من !


در پاسخ به: .: اشعار عاشقانه غلامرضا طریقی:. - minoo - ۱۳۹۰/۵/۹ ۱۲:۱۲ صبح

از تو در اين روزنامه ها خبری نيست

جز خبر خوبی هوا خبری نيست !

نرخ تورم به زير صفر رسيده

باز از اثبات ادعا خبری نيست

صفحه ی بعدی حوادث است ولی از

حادثه عشق ما دوتا خبری نيست

هيس ! نپرس آنکسی که آب خنک خورد

قبل تو پرسيد : پس چرا خبری نيست ؟!

يک خبر تازه : عاشقی سرطان است

از علل و شکل ابتلا خبری نيست

اينهمه از ماجرای عشق نوشتند

حيف که از اصل ماجرا خبری نيست

پاره کن اين روزنامه را و برايم

حرف بزن از بقيه تا خبری نيست .


در پاسخ به: .: اشعار عاشقانه غلامرضا طریقی:. - minoo - ۱۳۹۰/۵/۹ ۱۲:۱۳ صبح

بس است هر چه زمين از من و تو بار کشيد

چگونه می شود از زندگی کنار کشيد ؟

چقدر می شود آيا به روی اين ديوار

بجای پنجره نقاشی بهار کشيد ؟

برای دور زدن در مدار بی پايان

چقدر بايد از اين پای خسته کار کشيد ؟

گلايه از تو ندارم چرا که آن نقاش

مرا پياده کشيد و تو را سوار کشيد

حکايـت من و تو داستان تکه يخی ست

که در برابر خورشيد انتظار کشيد

چگونه می شود از مردم خمار نگفت

ولی هزار رقم ديده خمار کشيد ؟

اگر بهشت برای من و تو است چرا

پس از هبوط ، خدا دور آن حصار کشيد ؟

چرا هر آنچه هوس را اسیر کرد اما

برای تک تکشان نقشه ی فرار کشید؟

خدا نخست سری زد به جبه ی منصور

سپس به دست خودش جبه را به دار کشید !

خودش به فطرت ابلیس سرکشی آموخت

و بعد نقطه ی ضعفی گرفت و جار کشید

غزل قصیده اگر شد مقصر آن دستی ست

که طرح قصه ی ما را ادامه دار کشید !


در پاسخ به: .: اشعار عاشقانه غلامرضا طریقی:. - minoo - ۱۳۹۰/۵/۹ ۱۲:۱۳ صبح

می خواستم کنار تو باشم ولی نشد

پيکی به افتخار تو باشم ولی نشد

می خواستم به حکم دل خود ورق ورق

بازنده قمار تو باشم ولی نشد

می خواستم به واسطه اشکهای خويش

يک چشمه از بهار تو باشم ولی نشد

حاضر شدم به شکل دو دستت در آيم و

عمری در اختيار تو باشم ولی نشد

وقتی که خسته می شوم از شهر بی حدود

زندانی حصار تو باشم ولی نشد

باران مهر باشی و من چون کوير لوت

عمری در انتظار تو باشم ولی نشد

بعد از هزار و يک «نشد» از ياس خواستم

خيام روزگار تو باشم ولی نشد