جامعه مجازی دانشگاه پیام نور
50 داستان كوتاه برگزيده كشور - نسخه قابل چاپ

+- جامعه مجازی دانشگاه پیام نور (http://pnuforums.ir)
+-- انجمن: کلاس فرهنگ، هنر و ادب (/forum-130.html)
+--- انجمن: شعر و ادبیات (/forum-254.html)
+---- انجمن: کتاب و داستان (/forum-263.html)
+---- موضوع: 50 داستان كوتاه برگزيده كشور (/thread-14872.html)


50 داستان كوتاه برگزيده كشور - tireys_77 - ۱۳۸۹/۹/۳ ۰۱:۳۴ عصر

"فارسی شکر است"
محمد علی جمال زاده


هیچ جای دنیا تر و خشك را مثل ایران با هم نمیسوزانند. پس از پنج سال در به دری و خون جگری هنوز چشمم از بالای صفحهی كشتی به خاك پاك ایران نیفتاده بود كه آواز گیلكی كرجی بانهای انزلی به گوشم رسید كه "بالام جان، بالام جان" خوانان مثل مورچههایی كه دور ملخ مردهای را بگیرند دور كشتی را گرفته و بلای جان مسافرین شدند و ریش هر مسافری به چنگ چند پاروزن و كرجی بان و حمال افتاد. ولی میان مسافرین كار من دیگر از همه زارتر بود چون سایرین عموما كاسبكارهای لباده دراز و كلاه كوتاه باكو و رشت بودند كه به زور چماق و واحد یموت هم بند كیسهشان باز نمیشود و جان به عزرائیل میدهند و رنگ پولشان را كسی نمیبیند. ولی من بخت برگشتهی مادر مرده مجال نشده بود كلاه لگنی فرنگیم را كه از همان فرنگستان سرم مانده بود عوض كنم و یاروها ما را پسر حاجی و لقمهی چربی فرض كرده و "صاحب، صاحب" گویان دورمان كردند و هر تكه از اسبابهایمان مایهالنزاع ده راس حمال و پانزده نفر كرجی بان بیانصاف شد و جیغ و داد و فریادی بلند و قشقرهای برپا گردید كه آن سرش پیدا نبود. ما مات و متحیر و انگشت به دهن سرگردان مانده بودیم كه به چه بامبولی یخهمان را از چنگ این ایلغاریان خلاص كنیم و به چه حقه و لمی از گیرشان بجهیم كه صف شكافته شد و عنق منكسر و منحوس دو نفر از ماموران تذكره كه انگاری خود انكر و منكر بودند با چند نفر فراش سرخ پوش و شیر و خورشید به كلاه با صورتهایی اخمو و عبوس و سبیلهای چخماقی از بناگوش دررفتهای كه مانند بیرق جوع و گرسنگی، نسیم دریا به حركتشان آورده بود در مقابل ما مانند آئینهی دق حاضر گردیدند و همین كه چشمشان به تذكرهی ما افتاد مثل اینكه خبر تیر خوردن شاه یا فرمان مطاع عزرائیل را به دستشان داده باشند یكهای خورده و لب و لوچهای جنبانده سر و گوشی تكان دادند و بعد نگاهشان را به ما دوخته و چندین بار قد و قامت ما را از بالا به پایین و از پایین به بالا مثل اینكه به قول بچههای تهران برایم قبایی دوخته باشند برانداز كرده بالاخره یكیشان گفت "چه طور! آیا شما ایرانی هستید؟"

گفتم " ماشاءالله عجب سوالی میفرمایید، پس میخواهید كجایی باشم؛ البته كه ایرانی هستم، هفت جدم هم ایرانی بودهاند، در تمام محلهی سنگلج مثل گاو پیشانی سفید احدی پیدا نمیشود كه پیر غلامتان را نشناسد!"

ولی خیر، خان ارباب این حرفها سرش نمیشد و معلوم بود كه كار یك شاهی و صد دینار نیست و به آن فراشهای چنانی حكم كرد كه عجالتا "خان صاحب" را نگاه دارند تا "تحقیقات لازمه به عمل آید" و یكی از آن فراشها كه نیم زرع چوب چپقش مانند دسته شمشیری از لای شال ریش ریشش بیرون آمده بود دست انداخت مچ ما را گرفت و گفت "جلو بیفت" و ما هم دیگر حساب كار خود را كرده و ماستها را سخت كیسه انداختیم. اول خواستیم هارت و هورت و باد و بروتی به خرج دهیم ولی دیدیم هوا پست است و صلاح در معقول بودن.

خداوند هیچ كافری را گیر قوم فراش نیندازد! دیگر پیرت میداند كه این پدر آمرزیدهها در یك آب خوردن چه بر سر ما آوردند. تنها چیزی كه توانستیم از دستشان سالم بیرون بیاوریم یكی كلاه فرنگیمان بود و دیگری ایمانمان كه معلوم شد به هیچ كدام احتیاجی نداشتند. والا جیب و بغل و سوراخی نماند كه آن را در یك طرفةالعین خالی نكرده باشند و همین كه دیدند دیگر كما هو حقه به تكالیف دیوانی خود عمل نمودهاند ما را در همان پشت گمركخانهی ساحل انزلی تو یك هولدونی تاریكی انداختند كه شب اول قبر پیشش روشن بود و یك فوج عنكبوت بر در و دیوارش پردهداری داشت و در را از پشت بستند و رفتند و ما را به خدا سپردند. من در بین راه تا وقتی كه با كرجی از كشتی به ساحل میآمدیم از صحبت مردم و كرجیبانها جسته جسته دستگیرم شده بود كه باز در تهران كلاه شاه و مجلس تو هم رفته و بگیر و ببند از نو شروع شده و حكم مخصوص از مركز صادر شده كه در تردد مسافرین توجه مخصوص نمایند و معلوم شد كه تمام این گیر و بستها از آن بابت است. مخصوصا كه مامور فوقالعادهای هم كه همان روز صبح برای این كار از رشت رسیده بود محض اظهار حسن خدمت و لیاقت و كاردانی دیگر تر و خشك را با هم میسوزاند و مثل سگ هار به جان مردم بیپناه افتاده و درضمن هم پا تو كفش حاكم بیچاره كرده و زمینهی حكومت انزلی را برای خود حاضر میكرد و شرح خدمات وی دیگر از صبح آن روز یك دقیقهی راحت به سیم تلگراف انزلی به تهران نگذاشته بود.

من در اول چنان خلقم تنگ بود كه مدتی اصلا چشمم جایی را نمیدید ولی همین كه رفته رفته به تاریكی این هولدونی عادت كردم معلوم شد مهمانهای دیگری هم با ما هستند. اول چشمم به یك نفر از آن فرنگیمآبهای كذایی افتاد كه دیگر تا قیام قیامت در ایران نمونه و مجسمهی لوسی و لغوی و بیسوادی خواهند ماند و یقینا صد سال دیگر هم رفتار و كردارشان تماشاخانههای ایران را (گوش شیطان كر) از خنده رودهبر خواهد كرد. آقای فرنگیمآب ما با یخهای به بلندی لولهی سماوری كه دود خط آهنهای نفتی قفقاز تقریبا به همان رنگ لوله سماورش هم درآورده بود در بالای طاقچهای نشسته و در تحت فشار این یخه كه مثل كندی بود كه به گردنش زده باشند در این تاریك و روشنی غرق خواندن كتاب رومانی بود. خواستم جلو رفته یك "بن جور موسیویی" قالب زده و به یارو برسانم كه ما هم اهل بخیهایم ولی صدای سوتی كه از گوشهای از گوشههای محبس به گوشم رسید نگاهم را به آن طرف گرداند و در آن سه گوشی چیزی جلب نظرم را كرد كه در وهلهی اول گمان كردم گربهی براق سفیدی است كه بر روی كیسهی خاكه زغالی چنبره زده و خوابیده باشد ولی خیر معلوم شد شیخی است كه به عادت مدرسه دو زانو را در بغل گرفته و چمباتمه زده و عبا را گوش تا گوش دور خود گرفته و گربهی براق سفید هم عمامهی شیفته و شوفتهی اوست كه تحتالحنكش باز شده و درست شكل دم گربهای را پیدا كرده بود و آن صدای سیت و سوت هم صوت صلوات ایشان بود.

پس معلوم شد مهمان سه نفر است. این عدد را به فال نیكو گرفتم و میخواستم سر صحبت را با رفقا باز كنم شاید از درد یكدیگر خبردار شده چارهای پیدا كنیم كه دفعتا در محبس چهارطاق باز شد و با سر و صدای زیادی جوانك كلاه نمدی بدبختی را پرت كردند توی محبس و باز در بسته شد. معلوم شد مأمور مخصوصی كه از رشت آمده بود برای ترساندن چشم اهالی انزلی این طفلك معصوم را هم به جرم آن كه چند سال پیش در اوایل شلوغی مشروطه و استبداد پیش یك نفر قفقازی نوكر شده بود در حبس انداخته است. یاروی تازه وارد پس از آن كه دید از آه و ناله و غوره چكاندن دردی شفا نمییابد چشمها را با دامن قبای چركین پاك كرده و در ضمن هم چون فهمیده بود قراولی كسی پشت در نیست یك طوماری از آن فحشهای آب نكشیده كه مانند خربزهی گرگاب و تنباكوی هكان مخصوص خاك ایران خودمان است، نذر جد و آباد (آباء) این و آن كرد و دو سه لگدی هم با پای برهنه به در و دیوار انداخت و وقتی كه دید در محبس هرقدر هم پوسیده باشد باز از دل مأمور دولتی سختتر است تف تسلیمی به زمین و نگاهی به صحن محبس انداخت و معلومش شد كه تنها نیست. من كه فرنگی بودم و كاری از من ساخته نبود، از فرنگیمآب هم چشمش آبی نمیخورد. این بود كه پابرچین پابرچین به طرف آقا شیخ رفته و پس از آن كه مدتی زول زول نگاه خود را به او دوخت با صدایی لرزان گفت: "جناب شیخ تو را به حضرت عباس آخر گناه من چیست؟ آدم والله خودش را بكشد از دست ظلم مردم آسوده شود!"

به شنیدن این كلمات مندیل جناب شیخ مانند لكه ابری آهسته به حركت آمد و از لای آن یك جفت چشمی نمودار گردید كه نگاه ضعیفی به كلاه نمدی انداخته و از منفذ صوتی كه بایستی در زیر آن چشمها باشد و درست دیده نمیشد با قرائت و طمأنینهی تمام كلمات ذیل آهسته و شمرده مسموع سمع حضار گردید: "مؤمن! عنان نفس عاصی قاصر را به دست قهر و غضب مده كه الكاظمین الغیظ و العافین عن الناس..."

كلاه نمدی از شنیدن این سخنان هاج و واج مانده و چون از فرمایشات جناب آقا شیخ تنها كلمهی كاظمی دستگیرش شده بود گفت: "نه جناب اسم نوكرتان كاظم نیست رمضان است. مقصودم این بود كه كاش اقلا میفهمیدیم برای چه ما را اینجا زنده به گور كردهاند."

این دفعه هم باز با همان متانت و قرائت تام و تمام از آن ناحیهی قدس این كلمات صادر شد: "جزاكم الله مؤمن! منظور شما مفهوم ذهن این داعی گردید. الصبر مفتاح الفرج. ارجو كه عما قریب وجه حبس به وضوح پیوندد و البته الف البته بای نحو كان چه عاجلا و چه آجلا به مسامع ما خواهد رسید. علیالعجاله در حین انتظار احسن شقوق و انفع امور اشتغال به ذكر خالق است كه علی كل حال نعم الاشتغال است".

رمضان مادر مرده كه از فارسی شیرین جناب شیخ یك كلمه سرش نشد مثل آن بود كه گمان كرده باشد كه آقا شیخ با اجنه و از ما بهتران حرف میزند یا مشغول ذكر اوراد و عزایم است آثار هول و وحشت در وجناتش ظاهر شد و زیر لب بسماللهی گفت و یواشكی بنای عقب كشیدن را گذاشت. ولی جناب شیخ كه آروارهی مباركشان معلوم میشد گرم شده است بدون آن كه شخص مخصوصی را طرف خطاب قرار دهند چشمها را به یك گله دیوار دوخته و با همان قرائت معهود پی خیالات خود را گرفته و میفرمودند: "لعل كه علت توقیف لمصلحة یا اصلا لا عن قصد به عمل آمده و لاجل ذلك رجای واثق هست كه لولاالبداء عما قریب انتهاء پذیرد و لعل هم كه احقر را كان لم یكن پنداشته و بلارعایةالمرتبه والمقام باسوء احوال معرض تهلكه و دمار تدریجی قرار دهند و بناء علی هذا بر ماست كه بای نحو كان مع الواسطه او بلاواسطةالغیر كتبا و شفاها علنا او خفاء از مقامات عالیه استمداد نموده و بلاشك به مصداق مَن جَد وَجَدَ به حصول مسئول موفق و مقضیالمرام مستخلص شده و برائت مابین الاماثل ولاقران كالشمس فی وسط النهار مبرهن و مشهود خواهد گردید..."

رمضان طفلك یكباره دلش را باخته و از آن سر محبس خود را پس پس به این سر كشانده و مثل غشیها نگاههای ترسناكی به آقا شیخ انداخته و زیرلبكی هی لعنت بر شیطان میكرد و یك چیز شبیه به آیةالكرسی هم به عقیدهی خود خوانده و دور سرش فوت میكرد و معلوم بود كه خیالش برداشته و تاریكی هم ممد شده دارد زهرهاش از هول و هراس آب میشود. خیلی دلم برایش سوخت. جناب شیخ هم كه دیگر مثل اینكه مسهل به زبانش بسته باشند و با به قول خود آخوندها سلسالقول گرفته باشد دستبردار نبود و دستهای مبارك را كه تا مرفق از آستین بیرون افتاده و از حیث پرمویی دور از جناب شما با پاچهی گوسفند بیشباهت نبود از زانو برگرفته و عبا را عقب زده و با اشارات و حركاتی غریب و عجیب بدون آن كه نگاه تند و آتشین خود را از آن یك گله دیوار بیگناه بردارد گاهی با توپ و تشر هرچه تمامتر مأمور تذكره را غایبانه طرف خطاب و عتاب قرار داده و مثل اینكه بخواهد برایش سرپاكتی بنویسد پشت سر هم القاب و عناوینی از قبیل "علقه مضغه"، "مجهول الهویه"، "فاسد العقیده"، "شارب الخمر"، "تارك الصلوة"، "ملعون الوالدین" و "ولدالزنا" و غیره و غیره (كه هركدامش برای مباح نمودن جان و مال و حرام نمودن زن به خانهی هر مسلمانی كافی و از صدش یكی در یادم نمانده) نثار میكرد و زمانی با طمأنینه و وقار و دلسوختگی و تحسر به شرح "بی مبالاتی نسبت به اهل علم و خدام شریعت مطهره" و "توهین و تحقیری كه به مرات و به كرات فی كل ساعة" بر آنها وارد میآید و "نتایج سوء دنیوی و اخروی" آن پرداخته و رفته رفته چنان بیانات و فرمایشات موعظهآمیز ایشان درهم و برهم و غامض میشد كه رمضان كه سهل است جد رمضان هم محال بود بتواند یك كلمهی آن را بفهمد و خود چاكرتان هم كه آن همه قمپز عربیدانی میكرد و چندین سال از عمر عزیز زید و عمرو را به جان یكدیگر انداخته و به اسم تحصیل از صبح تا شام به اسامی مختلف مصدر ضرب و دعوی و افعال مذمومهی دیگر گردیده و وجود صحیح و سالم را به قول بیاصل و اجوف این و آن و وعده و وعید اشخاص ناقصالعقل متصل به این باب و آن باب دوانده و كسر شأن خود را فراهم آورده و حرفهای خفیف شنیده و قسمتی از جوانی خود را به لیت و لعل و لا و نعم صرف جر و بحث و تحصیل معلوم و مجهول نموده بود، به هیچ نحو از معانی بیانات جناب شیخ چیزی دستگیرم نمیشد.

در تمام این مدت آقای فرنگیمآب در بالای همان طاقچه نشسته و با اخم و تخم تمام توی نخ خواندن رومان شیرین خود بود و ابدا اعتنایی به اطرافیهای خویش نداشت و فقط گاهی لب و لوچهای تكانده و تُك یكی از دو سبیلش را كه چون دو عقرب جراره بر كنار لانهی دهان قرار گرفته بود به زیر دندان گرفته و مشغول جویدن میشد و گاهی هم ساعتش را درآورده نگاهی میكرد و مثل این بود كه میخواهد ببیند ساعت شیر و قهوه رسیده است یا نه.

رمضان فلك زده كه دلش پر و محتاج به درد دل و از شیخ خیری ندیده بود چاره را منحصر به فرد دیده و دل به دریا زده مثل طفل گرسنهای كه برای طلب نان به نامادری نزدیك شود به طرف فرنگیمآب رفته و با صدایی نرم و لرزان سلامی كرده و گفت: "آقا شما را به خدا ببخشید! ما یخه چركینها چیزی سرمان نمیشود، آقا شیخ هم كه معلوم است جنی و غشی است و اصلا زبان ما هم سرش نمیشود عرب است. شما را به خدا آیا میتوانید به من بفرمایید برای چه ما را تو این زندان مرگ انداختهاند؟"

به شنیدن این كلمات آقای فرنگیمآب از طاقچه پایین پریده و كتاب را دولا كرده و در جیب گشاد پالتو چپانده و با لب خندان به طرف رمضان رفته و "برادر، برادر" گویان دست دراز كرد كه به رمضان دست بدهد. رمضان ملتفت مسئله نشد و خود را كمی عقب كشید و جناب خان هم مجبور شدند دست خود را بیخود به سبیل خود ببرند و محض خالی نبودن عریضه دست دیگر را هم به میدان آورده و سپس هر دو را روی سینه گذاشته و دو انگشت ابهام را در سوراخ آستین جلیقه جا داده و با هشت رأس انگشت دیگر روی پیش سینهی آهاردار بنای تنبك زدن را گذاشته و با لهجهای نمكین گفت: "ای دوست و هموطن عزیز! چرا ما را اینجا گذاشتهاند؟ من هم ساعتهای طولانی هر چه كلهی خود را حفر میكنم آبسولومان چیزی نمییابم نه چیز پوزیتیف نه چیز نگاتیف. آبسولومان آیا خیلی كومیك نیست كه من جوان دیپلمه از بهترین فامیل را برای یك... یك كریمینل بگیرند و با من رفتار بكنند مثل با آخرین آمده؟ ولی از دسپوتیسم هزار ساله و بی قانانی و آربیترر كه میوهجات آن است هیج تعجبآورنده نیست. یك مملكت كه خود را افتخار میكند كه خودش را كنستیتوسیونل اسم بدهد باید تریبونالهای قانانی داشته باشد كه هیچ كس رعیت به ظلم نشود. برادر من در بدبختی! آیا شما اینجور پیدا نمیكنید؟"

رمضان بیچاره از كجا ادراك این خیالات عالی برایش ممكن بود و كلمات فرنگی به جای خود دیگر از كجا مثلا میتوانست بفهمد كه "حفر كردن كله" ترجمهی تحتاللفظی اصطلاحی است فرانسوی و به معنی فكر و خیال كردن است و به جای آن در فارسی میگویند "هرچه خودم را میكشم..." یا "هرچه سرم را به دیوار میزنم..." و یا آن كه "رعیت به ظلم" ترجمهی اصطلاح دیگر فرانسوی است و مقصود از آن طرف ظلم واقع شدن است. رمضان از شنیدن كلمهی رعیت و ظلم پیش عقل نافص خود خیال كرد كه فرنگیمآب او را رعیت و مورد ظلم و اجحاف ارباب ملك تصور نموده و گفت: "نه آقا، خانه زاد شما رعیت نیست. همین بیست قدمی گمرك خانه شاگرد قهوهچی هستم!"

جناب موسیو شانهای بالا انداخته و با هشت انگشت به روی سینه قایم ضربش را گرفته و سوت زنان بنای قدم زدن را گذاشته و بدون آن كه اعتنایی به رمضان بكند دنبالهی خیالات خود را گرفته و میگفت: "رولوسیون بدون اولوسیون یك چیزی است كه خیال آن هم نمیتواند در كله داخل شود! ما جوانها باید برای خود یك تكلیفی بكنیم در آنچه نگاه میكند راهنمایی به ملت. برای آنچه مرا نگاه میكند در روی این سوژه یك آرتیكل درازی نوشتهام و با روشنی كور كنندهای ثابت نمودهام كه هیچ كس جرأت نمیكند روی دیگران حساب كند و هر كس به اندازهی... به اندازهی پوسیبیلیتهاش باید خدمت بكند وطن را كه هر كس بكند تكلیفش را! این است راه ترقی! والا دكادانس ما را تهدید میكند. ولی بدبختانه حرفهای ما به مردم اثر نمیكند. لامارتین در این خصوص خوب میگوید..." و آقای فیلسوف بنا كرد به خواندن یك مبلغی شعر فرانسه كه از قضا من هم سابق یكبار شنیده و میدانستم مال شاعر فرانسوی ویكتور هوگو است و دخلی به لامارتین ندارد.

رمضان از شنیدن این حرفهای بی سر و ته و غریب و عجیب دیگر به كلی خود را باخته و دوان دوان خود را به پشت در محبس رسانده و بنای ناله و فریاد و گریه را گذاشت و به زودی جمعی در پشت در آمده و صدای نتراشیده و نخراشیدهای كه صدای شیخ حسن شمر پیش آن لحن نكیسا بود از همان پشت در بلند شد و گفت: "مادر فلان! چه دردت است حیغ و ویغ راه انداختهای. مگر ...ات را میكشند این چه علم شنگهای است! اگر دست از این جهود بازی و كولی گری برنداری وامیدارم بیایند پوزه بندت بزنند...!" رمضان با صدایی زار و نزار بنای التماس و تضرع را گذاشته و میگفت: "آخر ای مسلمانان گناه من چیست؟ اگر دزدم بدهید دستم را ببرند، اگر مقصرم چوبم بزنند، ناخنم را بگیرند، گوشم را به دروازه بكوبند، چشمم را درآورند، نعلم بكنند. چوب لای انگشتهایم بگذارند، شمع آجینم بكنند ولی آخر برای رضای خدا و پیغمیر مرا از این هولدونی و از گیر این دیوانهها و جنیها خلاص كنید! به پیر، به پیغمبر عقل دارد از سرم میپرد. مرا با سه نفر شریك گور كردهاید كه یكیشان اصلا سرش را بخورد فرنگی است و آدم اگر به صورتش نگاه كند باید كفاره بدهد و مثل جغد بغ كرده آن كنار ایستاده با چشمهایش میخواهد آدم را بخورد. دو تا دیگرشان هم كه یك كلمه زبان آدم سرشان نمیشود و هر دو جنیاند و نمیدانم اگر به سرشان بزند و بگیرند من مادر مرده را خفه كنند كی جواب خدا را خواهد داد...؟"

بدبخت رمضان دیگر نتوانست حرف بزند و بغض بیخ گلویش را گرفته و بنا كرد به هق هق گریه كردن و باز همان صدای نفیر كذایی از پشت در بلند شد و یك طومار از آن فحشهای دو آتشه به دل پردرد رمضان بست.

دلم برای رمضان خیلی سوخت. جلو رفتم، دست بر شانهاش گذاشته گفتم:"پسر جان، من فرنگی كجا بودم. گور پدر هرچه فرنگی هم كرده! من ایرانی و برادر دینی توام. چرا زهرهات را باختهای؟ مگر چه شد؟ تو برای خودت جوانی هستی. چرا این طور دست و پایت را گم كردهای...؟"

رمضان همین كه دید خیر راستی راستی فارسی سرم میشود و فارسی راستاحسینی باش حرف میزنم دست مرا گرفت و حالا نبوس و كی ببوس و چنان ذوقش گرفت كه انگار دنیا را بش دادهاند و مدام میگفت: "هی قربان آن دهنت بروم! والله تو ملائكهای! خدا خودش تو را فرستاده كه جان مرا بخری!" گفتم: "پسر جان آرام باش. من ملائكه كه نیستم هیچ، به آدم بودن خودم هم شك دارم. مرد باید دل داشته باشد. گریه برای چه؟ اگر همقطارهایت بدانند كه دستت خواهند انداخت و دیگر خر بیار و خجالت بار كن..." گفت: "ای درد و بلات به جان این دیوانهها بیفتد! به خدا هیچ نمانده بود زهرهام بتركد. دیدی چه طور این دیوانهها یك كلمه حرف سرشان نمیشود و همهاش زبان جنی حرف میزنند؟"

گفتم: "داداش جان اینها نه جنیاند نه دیوانه، بلكه ایرانی و برادر وطنی و دینی ما هستند!" رمضان از شنیدن این حرف مثلی اینكه خیال كرده باشد من هم یك چیزیم میشود نگاهی به من انداخت و قاه قاه بنای خنده را گذاشته و گفت "تو را به حضرت عباس آقا دیگر شما مرا دست نیندازید. اگر اینها ایرانی بودند چرا از این زبانها حرف میزنند كه یك كلمهاش شبیه به زبان آدم نیست؟" گفتم "رمضان این هم كه اینها حرف میزنند زبان فارسی است منتهی..." ولی معلوم بود كه رمضان باور نمیكرد و بینی و بینالله حق هم داشت و هزار سال دیگر هم نمیتوانست باور كند و من هم دیدم زحمتم هدر است و خواستم از در دیگری صحبت كنم كه یك دفعه در محبس چهارطاق باز شد و آردلی وارد و گفت "یالله! مشتلق مرا بدهید و بروید به امان خدا. همهتان آزادید..."

رمضان به شنیدن این خبر عوض شادی خودش را چسباند به من و دامن مرا گرفته و میگفت "والله من میدانم اینها هروقت میخواهند یك بندی را به دست میرغضب بدهند این جور میگویند، خدایا خودت به فریاد ما برس!" ولی خیر معلوم شد ترس و لرز رمضان بیسبب است. مأمور تذكره صبحی عوض شده و به جای آن یك مأمور تازهی دیگری رسیده كه خیلی جا سنگین و پرافاده است و كبادهی حكومت رشت را میكشد و پس از رسیدن به انزلی برای اینكه هرچه مأمور صبح ریسیده بود مأمور عصر چله كرده باشد اول كارش رهایی ما بوده. خدا را شكر كردیم میخواستیم از در محبس بیرون بیاییم كه دیدیم یك جوانی را كه از لهجه و ریخت و تك و پوزش معلوم میشد از اهل خوی و سلماس است همان فراشهای صبحی دارند میآورند به طرف محبس و جوانك هم با یك زبان فارسی مخصوصی كه بعدها فهمیدم سوغات اسلامبول است با تشدد هرچه تمامتر از "موقعیت خود تعرض" مینمود و از مردم "استرحام" میكرد و "رجا داشت" كه گوش به حرفش بدهند. رمضان نگاهی به او انداخته و با تعجب تمام گفت "بسم الله الرحمن الرحیم این هم باز یكی. خدایا امروز دیگر هرچه خل و دیوانه داری اینجا میفرستی! به داده شكر و به ندادهات شكر!"

خواستم بش بگویم كه این هم ایرانی و زبانش فارسی است ولی ترسیدم خیال كند دستش انداختهام و دلش بشكند و به روی بزرگواری خودمان نیاوردیم و رفتیم در پی تدارك یك درشكه برای رفتن به رشت و چند دقیقه بعد كه با جناب شیخ و خان فرنگیمآب دانگی درشكهای گرفته و در شرف حركت بودیم دیدیم رمضان دوان دوان آمد یك دستمال آجیل به دست من داد و یواشكی در گوشم گفت "ببخشید زبان درازی میكنم ولی والله به نظرم دیوانگی اینها به شما هم اثر كرده والا چه طور میشود جرات میكنید با اینها همسفر شوید!" گفتم "رمضان ما مثل تو ترسو نیستیم!" گفت "دست خدا به همراهتان، هر وقتی كه از بیهمزبانی دلتان سر رفت از این آجیل بخورید و یادی از نوكرتان بكنید". شلاق درشكهچی بلند شد و راه افتادیم و جای دوستان خالی خیلی هم خوش گذشت و مخصوصا وقتی كه در بین راه دیدیم كه یك مأمور تذكرهی تازهای با چاپاری به طرف انزلی میرود كیفی كرده و آنقدر خندیدیم كه نزدیك بود رودهبر بشویم.



در پاسخ به: 50 داستان كوتاه برگزيده كشور - tireys_77 - ۱۳۸۹/۹/۳ ۰۱:۳۵ عصر

گیله مرد
بزرگ علوی


باران هنگامه كرده بود. باد چنگ میانداخت و میخواست زمین را از جا بكند. درختان كهن به جان یكدیگر افتاده بودند. از جنگل صدای شیون زنی كه زجر میكشید، میآمد. غرش باد آوازهای خاموشی را افسار گسیخته كرده بود. رشتههای باران آسمان تیره را به زمین گلآلود میدوخت. نهرها طغیان كرده و آبها از هر طرف جاری بود.

دو مامور تفنگ به دست، گیله مرد را به فومن میبردند. او پتوی خاكستری رنگی به گردنش پیچیده و بستهای كه از پشتش آویزان بود، در دست داشت. بیاعتنا به باد و بوران و مامور و جنگل و درختان تهدید كننده و تفنگ و مرگ، پاهای لختش را به آب میزد و قدمهای آهسته و كوتاه برمیداشت. بازوی چپش آویزان بود، گویی سنگینی می كرد. زیر چشمی به ماموری كه كنار او راه میرفت و سرنیزه ای كه به اندازهی یك كف دست از آرنج بازوی راست او فاصله داشت و از آن چكه چكه آب میآمد، تماشا میكرد. آستین نیم تنهاش كوتاه بود و آبی كه از پتو جاری میشد به آسانی در آن فرو میرفت. گیلهمرد هر چند وقت یكبار پتو را رها میكرد و دستمال بسته را به دست دیگرش میداد و آب آستین را خالی میكرد و دستی به صورتش میكشید، مثل اینكه وضو گرفته و آخرین قطرات آب را از صورتش جمع می كند. فقط وقتی سوی كمرنگ چراغ عابری، صورت پهن استخوانی و چشمهای سفید و درشت و بینی شكستهی او را روشن میكرد، وحشتی كه در چهرهی او نقش بسته بود نمودار میشد.

مامور اولی به اسم محمد ولی وكیل باشی از زندانی دل پری داشت. راحتش نمیگذاشت. حرفهای نیشدار به او میزد. فحشش میداد و تمام صدماتی را كه راه دراز و باران و تاریكی و سرمای پاییز به او میرساند، از چشم گیلهمرد میدید.
"ماجراجو، بیگانه پرست. تو دیگه میخواستی چی كار كنی؟ شلوغ میخواستی بكنی! خیال میكنی مملكت صاحب نداره..."

"بیگانه پرست" و "ماجراجو" را محمد ولی از فرمانده یاد گرفته بود و فرمانده هم از رادیو و مطبوعات ملی آموخته بود.

"شش ماهه دولت هی داد میزنه، میگه بیایید حق اربابو بدید، مگه كسی حرف گوش میده، به مفتخوری عادت كردند. اون ممه را لولو برد. گذشت، دوره هرج و مرج تمام شد. پس مالك از كجا زندگی كنه؟ مالیات را از كجا بده؟ دولت پول نداشته باشه، پس تكلیف ما چیه؟ همین طوری كردید كه پارسال چهارماه حقوق ما را عقب انداختند. اما دیگه حالا دولت قوی شده. بلشویك بازی تموم شد. یك ماهه كه هی میگم تو قهوه خونه. از این آبادی به آن آبادی میرم: میگم بابا بیایید حق اربابو بدید. اعلان دولتو آوردم، چسبوندم، براشون خوندم كه اگه رعایا نخوان سهم مالكو بدند "به سركار... فرمانده پادگان... مراجعه نموده تا بوسیله امنیه، كلیه بهرهی مالكانهی آنها وصول و ایصال شود." بهشون گفتم كه سركار فرماندهی پادگان كیه، تو گوششون فرو كردم كه من همه كارهاش هستم. بهشون حالی كردم كه وصول و ایصال یعنی چه. مگر حرف شنفتند؟ آخه میگید: مالك زمین بده، مخارج آبیاری رو تحمل كنه و آخرش هم ندونه كه بهره مالكونه شو میگیره یا نه! ندادند، حالا دولت قدرت داره، دوبرابرشو میگیره. ما كه هستیم. گردن كلفتتر هم شدیم. لباس امریكایی، پالتوی امریكایی، كامیون امریكایی، همه چی داریم. مگر كسی گوش میداد. سهم مالك چیه؟ دریغ از یك پیاله چای كه به من بدند. حالا... حالا..."

بعد قهقهه میزد و میگفت: " حالا، خدمتتون میرسند. بگو ببینم تو چه كاره بودی؟ لاور(1) بودی؟ سواد داری..."

گیله مرد گوشش به این حرفها بدهكار نبود و اصلا جواب نمیداد. از تولم تا اینجا بیش از چهار ساعت در راه بودند و در تمام مدت، محمدولی وكیل باشی دست بردار نبود. تهدید میكرد، زخم زبان میزد، حساب كهنه پاك میكرد. گیلهمرد فقط در این فكر بود كه چگونه بگریزد.

اگر از این سلاحی كه دست وكیلباشی است، یكی دست او بود، گیرش نمیآوردند. اگر سلاح داشت، اصلا كسی او را سر زراعت نمیدید كه به این مفتی مامور بیاید و او را ببرد. چه تفنگهای خوبی دارند! اگر صد تا از اینها دست آدمهای آگل بود، هیچكس نمیتوانست پا تو جنگل بگذارد. اگر از این تفنگها داشت، اصلا خیلی چیزها، اینطوری كه امروز هست، نبود. اگر آن روز تفنگ داشت، امروز صغرا زنده بود و او محض خاطر بچه شیرخوارهاش مجبور نبود سر زراعت برگردد و زخم زبان آگل لولمانی را تحمل كند كه به او میگفت: "تو مرد نیستی، تو ننهی بچهات هستی." اگر صد تا از این تفنگها در دست او و آگل لولمانی بود، دیگر كسی اسم بهرهی مالكانه نمیبرد. تفنگ چیه؟ اگر یك چوب كلفت دستی گیرش میآمد، كار این وكیلباشی شیرهای را میساخت. كاش باران بند میآمد و او میتوانست تكه چوبی پیدا كند. آن وقت خودش را به زمین میانداخت، با یك جست برمیخاست و در یك چشم بهم زدن، با چوب چنان ضربتی بر سرنیزه وارد میكرد كه تفنگ از دست محمدولی بپرد... كار او را میساخت... اما مامور دومی سه قدم پیشاپیش او حركت میكرد! گویی وجود او اشكالی در اجرای نقشه بود. او را نمیشناخت. هنوز قیافهاش را ندیده بود، با او یك كلمه هم حرف نزده بود.

كشتن كسی كه آدم او را ندیده و نشناخته كار آسانی نبود. اوه، اگر قاتل صغرا گیرش میآمد، میدانست كه باش چه كند. با دندانهایش حنجرهی او را میدرید. با ناخنهایش چشمهایش را درمیآورد... گیلهمرد لرزید، نگاه كرد. دید محمدولی كنار او راه میرود و از سرنیزهاش آب میچكد. از جنگل صدای زنی كه غش كرده و جیغ میزند، میآید.

محض خاطر بچهاش امروز گیر افتاده بود. حرف سر این است كه تا چه اندازه اینها از وضع او با خبر هستند. تا كجایش را میدانند؟ محمدولی به او گفته بود: "خاننایب گفته یك سر بیا تا فومن و برو. میخواهند بدانند كه از آگل خبری داری یا نه." به حرف اینها نمیشود اعتماد كرد و آگل تا آن دقیقه آخر به او میگفت: "نرو، بر نگرد، نرو سر زراعت!" پس بچهاش را چه بكند؟ او را به كه بسپرد؟ اگر بچه نبود، دیگر كسی نمیتوانست او را پیدا كند. آنوقت چه آسان بود گرفتن انتقام صغرا. از عهدهی صدها از اینها بر میآمد. اما آگل لولمانی آدم دیگری بود. چشمش را هم میگذاشت و تیر در میكرد. مخصوصا از وقتی كه دخترش مرد، خیلی قسی شده بود. او بیخودی همین طوری میتوانست كسی را بكشد. آگل میتوانست با یك تیر از پشت سر كلك مامور دومی را كه سه قدم پیشاپیش او پوتینهایش را به آب و گل میزند بكند، اما این كار از دست او برنمیآمد. از او ساخته نیست. محمدولی را دیده بود. او را میشناخت، شنیده بود روزی به كومهی او آمده و گفته بوده است:"اگه فوری پیش نایب به فومن نره، گلوی بچه را میزنم سرنیزه و میبرم تا بیاید عقب بچهاش." این را به مارجان گفته بود.

مامور دومی پیشاپیش آنها حركت میكرد. از آنها بیش از سه قدم فاصله داشت. او هم در فكر بدبختی و بیچارگی خودش بود. او را از خاش آورده بودند. بی خبر از هیچ جا، آمده بود گیلان. برنج این ولایت بهش نمیساخت. همیشه اسهال داشت، سردش میشد. باران و رطوبت بیحالش كرده بود. با دو پتو شبها یخ میكرد. روزهای اول هر چه كم داشت از كومههای گیلهمردان جمع كرد. به آسانی میشد اسمی روی آن گذاشت. "اینها اثاثیهایست كه گیلهمردان قبل از ورود قوای دولتی از خانههای ملاكین چپاول كردهاند." اما بدبختی این بود كه در كومهها هیچچیز نبود. در تمام این صفحات یك تكه شیشه پیدا نشد كه با آن بتواند ریش خود را اصلاح كند، چه برسد به آینه. مامور بلوچ مزهی این زندگی را چشیده بود. مكرر زندگی خود آنها را غارت كرده بودند. آنجا در ولایت آنها آدمهای خان یك مرتبه مثل مور و ملخ میریختند توی دهات، از گاو و گوسفند گرفته تا جوجه و تخم مرغ، هرچه داشتند میبردند. به بچه و پیرزن رحم نمیكردند. داغ میكردند، یكی دو مرتبه كه مردم ده بیچاره میشدند، كدخدا را پیش خان همسایه میفرستادند و از او كمك میگرفتند و بدین طریق دهكدهای به تصرف خانی در میآمد. این داستانی بود كه بلوچ از پدرش شنیده بود. خود او هرگز رعیتی نكرده بود. او همیشه از وقتی كه بخاطرش هست، تفنگدار بوده و همیشه مزدور خان بوده است. اما در بچگی مزهی غارت و بیخانمانی را چشیده بود. مامور بلوچ وقتی فكر میكرد كه حالا خود او مامور دولت شده است وحشت میكرد. برای اینكه او بهتر از هركس میدانست كه در زمان تفنگداریش چند نفر امنیه وسرباز كشته است. خودش میگفت: "به اندازهی موهای سرم." برای او زندگی جدا از تفنگ وجود نداشت. او با تفنگ به دنیا آمده، با تفنگ بزرگ شده بود و با تفنگ هم خواهد مرد، آدمكشی برای او مثل آب خوردن بود، تنها دفعهای كه شاید از آدمكشی متاثر شد، موقعی بود كه با اسب، سرباز جوانی را كه شتر ورش داشته بود، در بیابان داغ دنبال كرد. شتر طاقت نیاورد، خوابید، سرباز تفنگش را انداخت زمین و پشت پالان شتر پنهان شد. بلوچ چند تیر انداخت و نزدیكش رفت. تفنگ او را برداشت و میخواست سرش را كه از پشت كوهان شتر دیده میشد، هدف قرار دهد كه سرباز داد زد: "امان برادر، مرا نكش." او گفت: "پس چكارت كنم؟ نكشمت كه از بیآبی میمیری!" بعد فكر كرد پیش خودش و گفت:" یك گلوله هم یك گلوله است." افسار شتر را گرفت و برگشت: "یه میدان آنطرفتر، چشمه است. برو خودت را به آنجا برسون." صد قدمی شتر را یدك كشیده و بعد خواست او را رها كند، چونكه بدرد نمیخورد. دید، نمیشود سرباز و شتر را همین طور به حال خودشان گذاشت، برگشت و با یك تیر كار سرباز را ساخت. این تنها قتلی است كه گاهی او را ناراحت میكند. خودش هم میدانست كه بالاخره سرنوشت او نیز یك چنین مرگی را در بر دارد. پدرش، دو برادرش، اغلب كسانش نیز با ضرب تیر دشمن جان سپرده بودند. وقتی خانها به تهران آمدند و وكیل شدند، او نیز چاره نداشت جز اینكه امنیه شود. اما هیچ انتظار نداشت كه او را از دیار خود آواره كنند و به گیلانی كه آنقدر مرطوب و سرد است بفرستند. مامور بلوچ ابدا توجهی به گیلهمرد نداشت و برای او هیچ فرقی نمیكرد كه گیلهمرد فرار كند یا نكند. به او گفته بودند كه هر وقت خواست بگریزد با تیر كارش را بسازد و او به تفنگ خود اطمینان داشت. مامور بلوچ در این فكر بود كه هرطوری شده پول و پلهای پیدا كند و دومرتبه بگریزد به همان بیابانهای داغ، بالاخره بیابان آنقدر وسیع است كه امنیهها نمیتوانند او را پیدا كنند. هر كدام از این مامورین وقتی خانه كسی را تفتیش میكردند، چیزی گیرشان میآمد. در صورتی كه امروز صبح در كومهی گیلهمرد، وكیل باشی چهارچشمی مواظب بود كه او چیزی به جیب نزند. خودش هرچه خواست كرد، پنجاه تومان پولی كه از جیب گیلهمرد درآورد، صورت جلسه كردند و به خودش پس دادند. فقط چیزی كه او توانست به دست آورد، یك تپانچه بود. آن را در كروج، لای دستههای برنج پیدا كرد. یك مرتبه فكر تازهای به كلهی مامور بلوچ زد. تپانچه اقلا پنجاه تومان میارزد. بیشتر هم میارزد، پایش بیفتد، كسانی هستند كه صد تومان هم میدهند، ساخت ایتالیاست. فشنگش كم است... حالا كسی هم اسلحه نمیخرد. این دهاتی ها مال خودشان را هم میاندازند توی دریا. پنجاه تومان میارزد. به شرط آنكه پول را با خود آورده و به كسی نداده باشد.

باد دست بردار نبود. مشت مشت باران را توی گوش و چشم مامورین و زندانی میزد. میخواست پتو را از گردن گیلهمرد باز كند و بارانیهای مامورین را به یغما ببرد. غرش آبهای غلیظ، جیغ مرغابیهای وحشی را خفه میكرد. از جنگل گویی زنی كه درد میكشید، شیون میزند. گاهی در هم شكستن ریشهی یك درخت كهن، زمین را به لرزه درمیآورد.

یك موج باد از دور با خشاخش شروع و با زوزهی وحشیانهای ختم میشد. تا قهوهخانهای كه رو به آن در حركت بودند، چند صد ذرع بیشتر فاصله نبود، اما در تاریكی و بارش و باد، سوی كمرنگ چراغ نفتی آن، دور به نظر میآمد.

وقتی به قهوهخانه رسیدند، محمدولی از قهوهچی پرسید: " كته داری؟"

- داریمی.(2)

- چای چطور؟

- چای هم داریمی.(3)

- چراغ هم داری؟

- ها ای دانه.(4)

- اتاق بالا را زود خالی كن!

- بوجورو اتاق، توتون خوشكا كودیم.(5)

- زمینش كه خالی است.

- خالیه.

- اینجا پست امنیه نداره؟

- چره، داره.(6)

- كجا؟

- ایذره اوطرفتر. شب ایسابید، بوشوئیدی.(7)

- بیا ما را ببر به اتاق بالا.

"اتاق بالا" رو به ایوان باز میشد. از ایوان كه طارمی چوبی داشت، افق روشن پدیدار بود. اما باران هنوز میبارید و در اتاق كاهگلی كه به سقف آن برگهای توتون و هندوانه و پیاز و سیر آویزان كرده بودند، بوی نم میآمد. محمدولی گفت:"یاالله، میری گوشه اتاق، جنب بخوری میزنم." بعد رو كرد به قهوه چی و پرسید: "آن طرف كه راه به خارج نداره؟"

قهوهچی وقتی گیلهمرد جوان را در نور كمرنگ چراغ بادی دید، فهمید كه كار از چه قرار است و در جواب گفت: "راه ناره. سركار، انم از هوشانه كی ماشینا لوختا كوده؟"(8)

- برو مردیكه عقب كارت. بیشرف، نگاه به بالا بكنی همه بساطتو بهم میزنم. خود تو از این بدتری.

بعد رو كرد به مامور بلوچ و گفت: "خان، اینجا باش، من پایین كشیك میدم. بعد من میآم بالا، تو برو پایین كشیك بكش و چایی هم بخور."

گیلهمرد در اتاق تاریك نیمتنه آستین كوتاه را از تن كند و آب آن را فشار داد، دستی به پاهایش كشید. آب صورتش را جمع كرد و به زمین ریخت. شلوارش را بالا زد، كمی ساق پا و سر زانو و رانهایش را مالش داد، از سرما چندشش شد. خود را تكانی داد و زیر چشمی نگاهی به مامور دومی انداخت. مامور بلوچ تفنگش را با هر دو دست محكم گرفته و در ایوان باریكی كه مابین طارمی و دیوار وجود داشت، ایستاده بود و افق را تماشا میكرد.

در تاریكی جز نفیر باد و شرشر باران و گاهی جیغ مرغابیهای وحشی، صدایی شنیده نمیشد. گویی در عمق جنگل زنی شیون میكشید، مثل اینكه میخواست دنیا را پر از ناله و فغان كند.

برعكس محمدولی، مامور بلوچ هیچ حرف نمیزد. فقط سایهی او در زمینهی ابرهای خاكستری كه در افق دایما در حركت بود، علامت و نشان این بود كه راه آزادی و زندگی به روی گیلهمرد بسته است. باد كومه را تكان میداد و فغانی كه شبیه به شیون زن دردكش بود، خواب را از چشم گیلهمرد میربود، بخصوص كه گاهگاه، باد ابرهای حایل قرص ماه را پراكنده میكرد و برق سرنیزه و فلز تفنگ چشم او را خسته میساخت.

صدایی كه از جنگل میآمد، شبیه نالهی صغرا بود، درست همان موقعی كه گلولهای از بالا خانهی كومهی كدخدا، در تولم به پهلویش خورد.

صغرا بچه را گذاشت زمین و شیون كشید...

"نمیخواهی فرار كنی؟"

"نه!"

بی اختیار جواب داد: "نه"، ولی دست و پای خود را جمع كرد. او تصمیم داشت با اینها حرف نزند. چون این را شنیده بود كه با مامور نباید زیاد حرف زد. اینها از هر كلمه ای كه از دهان آدم خارج شود، به نفع خودشان نتیجه میگیرند. در استنطاق باید ساكت بود. چرا بیخودی جواب بدهد. امنیه میخواست بفهمد كه او خواب است یا بیدار و از جواب او فهمید، دیگر جواب نمیدهد.

"ببین چه میگم!" صدای گرفته و سرماخوردهی بلوچ در نفیر باد گم شد. طوفان غوغا میكرد، ولی در اتاق سكوت وحشتزایی حكمفرما بود. گیلهمرد نفسش را گرفته بود.

"نترس!"

گیله مرد میترسید. برای اینكه صدای زیر بلوچ كه از لای لب و ریش بیرون میآمد، او را به وحشت میافكند.

"من خودم مثل تو راهزن بودم."

بلوچ خاموش شد. دل گیلهمرد هری ریخت پائین، مثل اینكه اینها بویی بردهاند. "مثل تو راهزن بودم" نامسلمان دروغ میگوید، میخواهد از او حرف دربیاورد.

هیبت خاموشی امنیه بلوچ را متوحش كرد. آهستهتر سخن گفت: "امروز صبح كه تو كروج تفتیش میكردم..."

در تاریكی صدای خش و خش آمد، مثل اینكه دستی به دستههای برگ توتون كه از سقف آویزان بود، خورد.

"تكان نخور میزنم!" صدای بلوچ قاطع و تهدید كننده بود. گیلهمرد در تاریكی دید كه امنیه بطرف او قراول رفته است.

"بنشین!"

دهاتی نشست و گوشش را تیز كرد كه با وجود هیاهوی سیل و باران و باد، دقیقا كلماتی را كه از دهان امنیه خارج میشود، بشنود. بلوچ پچپچ میكرد.

"تو كروج -میشنوی؟- وسط یكدسته برنج یه تپونچه پیدا كردم. تپونچه رو كه میدونی مال كیه. گزارش ندادم. برای آنكه ممكن بود كه حیف و میل بشه. همراهم آوردهام كه خودم به فرمانده تحویل بدم، میدونی كه اعدام روی شاخته."

سكوت. مثل اینكه دیگر طوفان نیست و درختان كهن نعره نمیكشند و صدای زیر بلوچ، تمام این نعرهها و هیاهو و غرش و ریزشها را میشكافت.

"گوش میدی؟ نترس، من خودم رعیت بودم، میدونم تو چه میكشی، ما از دست خانهای خودمان خیلی صدمه دیدهایم، اما باز رحمت به خانها، از آنها بدتر امنیهها هستند. من خودم یاغی بودم، به اندازهی موهای سرت آدم كشتهام، برای این است كه امنیه شدم، تا از شر امنیه راحت باشم، از من نترس! خدا را خوش نمیآد كه جوونی مثل تو فدا بشه، فدای هیچ و پوچ بشه، یك ماهه كه از زن و بچهام خبری ندارم، برایشان خرجی نفرستادم. اگر محض خاطر آنها نبود، حالا اینجا نبودم. میخواهی این تپونچه را بهت پس بدهم؟"

گیلهمرد خرخر نفس میكشید، چیزی گلویش را گرفته بود، دلش میتپید، عرق روی پیشانیش نشسته بود. صورت مخوفی از امنیهی بلوچ در ذهن خود تصویر كرده و از آن در هراس بود، نمیدانست چكار كند. دلش میخواست بلند شود و آرامتر نفس بكشد.

"تكون نخور! تپونچه دست منه. هفت تیره، هر هفت فشنگ در شونه است، برای تیراندازی حاضر نیست، بخواهی تیراندازی كنی، باید گلنگدن را بكشی، من این تپونچه را بهت میدم."

دیگر گیلهمرد طاقت نیاورد. "نمیدی، دروغ میگی! چرا نمیذاری بخوابم؟ زجرم میدی! مسلمانان به دادم برسید! چی میخواهی از جونم؟" اما فریادهای او نمیتوانست بجایی برسد، برای اینكه طوفان هرگونه صدای ضعیفی را در امواج باد و باران خفه میكرد.

" داد نزن! نترس! بهت میدم، بهت بگم، اگر پات به اداره امنیهی فومن برسه، كارت ساخته است. مگه نشنیدی كه چند روز پیش یك اتوبوسو توی جاده لخت كردند؟ از آن روز تا حالا هرچی آدم بوده، گرفتهاند. من مسلمون هستم. به خدا و پیغمبر عقیده دارم، خدا را خوش نمیآد كه ..."

گیلهمرد آرام شد. راحت شد، خیلی از آنها را گرفتهاند. از او میخواهند تحقیق كنند.

"چرا داد میزنی؟ بهت میدم! اصلا بهت میفروشم. هفت تیر مال توست. اگر من گزارش بدم كه تو خونهی تو پیدا كردم، خودت میدونی كه اعدام رو شاخته، به خودت میفروشم، پنجاه تومن كه میارزه، تو، تو خودت میدونی با محمدولی، هان؟ نمیارزه؟ پولت پیش خودته. یا دادی به كسی؟"

گیلهمرد آرام شده بود و دیگر نمیلرزید، دست كرد از زیر پتو دستمال بستهای كه همراه داشت باز كرد و پنجاه اسكناس یك تومانی را كه خیس و نیمه خمیر شده بود حاضر در دست نگه داشت.

"بیا بگیر!"

حالا نوبت بلوچ بود كه بترسد.

"نه، اینطور نمیشه، بلند میشی وامیسی، پشتت را میكنی به من. پول را میندازی توی جیبت، من پول را از جیبت در میآورم، اونوقت هفت تیر را میندازم توی جیبت، دستت را باید بالا نگهداری. تكون بخوری با قنداق تفنگ میزنم تو سرت. ببین من همهی حقههایی را كه تو بخواهی بزنی، بلدم. تمام مدتی كه من كشیك میدم باید رو به دیوار پشت به من وایسی، تكان بخوری گلوله توی كمرت است. وقتی من رفتم، خودت میدونی با وكیلباشی."

***

شرشر آب یكنواخت تكرار میشد. این آهنگ كشنده، جان گیلهمرد را به لب آورده بود. آب از ناودان سرازیر بود. این زمزمه نغمهی كوچكی در میان این غلیان و خروش بود. ولی بیش از هر چیز دل و جگر گیلهمرد را میخورد. دستهایش را به دیوار تكیه داده بود. گاه باد یكی از بسته های سیر را به حركت درمیآورد و سر انگشتان او را قلقلك میداد. پیراهن كرباس تر، به پشت او میچسبید. تپانچه در جیبش سنگینی میكرد. گاهی تا یك دقیقه نفسش را نگاه میداشت تا بهتر بتواند صدایی را كه میخواهد بشنود. او منتظر صدای پای محمد ولی بود كه به پلههای چوبی بخورد. گاهی زوزهی باد خفیفتر میشد، زمانی در ریزش یك نواخت باران وقفهای حاصل میگردید و بالنتیجه در آهنگ شرشر ناودان نیز تاثیر داشت، ولی صدای پا نمیآمد. وقتی امنیه بلوچ داد زد: "آهای محمد ولی؟ آهای محمدولی!" نفس راحتی كشید. این یك تغییری بود. "آهای محمدولی..." گیلهمردگوشش را تیز كرده بود. به محض اینكه صدای پا روی پله های چوبی به گوش برسد، باید خوب مراقب باشد و در آن لحظهای كه امنیهی بلوچ جای خود را به محمدولی میدهد، برگردد و از چند ثانیهای كه آنها با هم حرف میزنند و خش خش حركات او را نمیشنوند، استفاده كند، هفت تیر را از جیبش در آورد و آماده باشد. مثل اینكه از پایین صدایی به آواز بلوچ جواب گفت.

ایكاش باران برای چند دقیقه هم شده، بند میآمد، كاش نفیر باد خاموش میشد. كاش غرش سیل آسا برای یك دقیقه هم شده است، قطع میشد. زندگی او، همه چیز او بسته به این چند ثانیه است، چند ثانیه یا كمتر. اگر در این چند ثانیه شرشر یك نواخت آب ناودان بند میآمد، با گوش تیزی كه دارد، خواهد توانست كوچكترین حركت را درك كند. آنوقت به تمام این زجرها خاتمه داده میشد. میرود پیش بچهاش، بچه را از مارجان میگیرد، با همین تفنگ وكیل باشی میزند به جنگل و آنجا میداند چه كند.

از پایین صدایی جز هوهوی باد و شرشر آب و خشاخش شاخههای درختان نمیشنید. گویی زنی در جنگل جیغ میكشید، ولی بلوچ داشت صحبت میكرد. تمام اعصاب و عضلات، تمام حواس، تمام قوای بدنی او متوجه صدایی بود كه از پایین میرسید، ولی نفیر باد و ریزش باران از نفوذ صدای دیگری جلوگیری میكرد.

"تكون نخور، دستت را بذار به دیوار!"

گیله مرد تكان خورده بود، بی اختیار حركت كرده بود كه بهتر بشنود.

گیله مرد آهسته گفت:" گوش بدن بیدین چی گم."

بلوچ نشنید. خیال میكرد، اگر به زبان گیلك بگوید، محرمانه تر خواهد بود. "آهای برار، من ته را كی كار نارم. وهل و گردم كی وقتی آیه اونا بیدینم."

باز هم بلوچ نشنید. صدای پوتینهایی كه روی پلههای چوبی میخورد، او را ترسانده و در عین حال به او امید داد.

"عجب بارونی، دست بردار نیست!"

این صدای محمدولی بود، این صدا را میشناخت. در یك چشم بهم زدن، گیله مرد تصمیم گرفت. برگشت. دست در جیبش برد. دستهی هفت تیر را در دست گرفت. فقط لازم بود كه گلنگدن كشیده شود و تپانچه آماده برای تیراندازی شود، اما حالا موقع تیراندازی نبود، برای آنكه در این صورت مامور بلوچ برای حفظ جان خودش هم شده، مجبور بود تیراندازی كند و از عهدهی هر دو آنها نمیتوانست برآید. ای كاش میتوانست گلنگدن را بكشد تا دیگر در هر زمانی كه بخواهد آماده برای حمله باشد. هفت تیر را كه خوب میشناخت از جیب درآورد. آن را وزن كرد، مثل اینكه بدین وسیله اطمینان بیشتری پیدا میكرد. در همین لحظه صدای كبریت نقشهی او را برهم زد. خوشبختانه كبریت اول نگرفت.

"مگر باران میذاره؟ كبریت ته جیب آدم هم خیس شده."

كبریت دوم هم نگرفت، ولی در همین چند ثانیه گیله مرد راه دفاع را پیدا كرده بود، هفت تیر را به جیب گذاشت. پتو را مثل شنلش روی دوشش انداخت و در گوشهی اتاق كز كرد.

"آهای، چراغو بیار ببینم، كبریت خیس شده."

بلوچ پرسید: "چراغ میخواهی چیكار كنی؟"

- هست؟ نرفته باشد؟

- كجا میتونه بره؟ بیداره، صداش بكن، جواب میده.

محمدولی پرسید: " آی گیله مرد؟... خوابی یا بیدار..."

در همین لحظه كبریت آتش گرفت و نور زردرنگ آن قیافهی دهاتی را روشن كرد. از تمام صورت او پیشانی بلند و كلاه قیفی بلندش دیده میشد، با همان كبریت سیگاری آتش زد: "مثل اینكه سفر قندهار میخواد بره. پتو هم همراه خودش آورده. كتهات را هم كه خوردی؟ ای برار كله ماهیخور. حالا باید چند وقتی تهران بری تا آش گل گیوه خوب حالت بیاره. چرا خوابت نمیبره."

محمدولی تریاكش را كشیده، شنگول بود. "چطوری؟ احوال لاور چطوره؟ تو هم لاور بودی یا نبودی؟ حتما تو لاور دهقانان تولم بودی؟ ها؟ جواب نمیدی؟ ها- ها- ها- ها."

گیله مرد دلش میخواست این قهقهه كمیبلندتر میشد تا به او فرصت میداد كه گلنگدن را بكشد و همان آتش سیگار را هدف قرار دهد و تیراندازی كند.

"بگو ببینم، آن روزی كه با سرگرد آمدیم تولم كه پاسگاه درست كنیم، همین تو نبودی كه علمدار هم شده بودی و گفتی: ما اینجا خودمان داروغه داریم و كسی را نمیخواهیم؟ بی شرفها، ما چند نفر را كردند توی خانه و داشتند خانه را آتش میزدند. حیف كه سرگرد آنجا بود و نگذاشت، والا با همان مسلسل همتون را درو میكردم. آن لاور كلفتتون را خودم به درك فرستادم، بگو ببینم، تو هم آنجا بودی؟ راستی آن لاورها كه یك زبون داشتند به اندازهی كف دست، حالا كجاند؟ چرا به دادت نمیرسند؟ بعد چندین فحش آبدار داد. "تهرون نسلشونو برداشتند. دیگه كسی جرات نداره جیك بزنه، بلشویك میخواستید بكنید؟ آنوقت زناشون! چه زنهای سلیطهای؟ واه، واه، محض خاطر همونها بود كه سرگرد نمیذاشت تیراندازی كنیم. چطور شد كه حالا موش شدند و تو سوراخ رفتهاند. آخ، اگر دست من بود. نمیدونم چكارت میكردم؟ چرا گفتند كه تو را صحیح و سالم تحویل بدم؟ حتما تو یكی از آن كلفتاشون هستی. والا همین امروز صبح وقتی دیدمت، كلكت را میكندم. جلو چشمت زنتو... اوهوه، چیكار داری میكنی؟ تكون بخوری میزنمت."

صدای گلنگدن تفنگ، گیله مرد را كه داشت بیاحتیاطی میكرد، سرجای خود نشاند.

گیله مرد بی اختیار دستش به دسته هفت تیر رفت. همان زنی كه چند ماه پیش در واقعه تولم تیر خورد و بعد مرد، زن او بود، صغرا بود، بچهی شش ماهه داشت و حالا این بچه هم در كومهی او بود و معلوم نیست كه چه بر سرش خواهد آمد. مارجان، آدمی نیست كه بچه نگهدارد. اصلا از مارجان این كار ساخته نیست. دیگر كی به فكر بچهی اوست. گیله مرد گاهی به حرفهای وكیل باشی گوش نمیداد. او در فكر دیگری بود. نكند كه تپانچه اصلا خالی باشد. نكند كه بلوچ و وكیل باشی با او شوخی كرده و هفت تیر خالی به او داده باشند. اما فایدهی این شوخی چیست؟ چنین چیزی غیرممكن است. محض خاطر این بچه اش مجبور است گاهی به تولم برگردد. هفت تیر را وزن كرد. دستش را در جیبش نگاهداشت، مثل اینكه از وزن آن میتوانست تشخیص بدهد كه شانه با فشنگ در مخزن هست یا نه. همین حركت بود كه محمدولی را متوجه كرد و لوله تفنگ را بطرف او آورد.

نوك سرنیزه بیش از یك ذرع از او فاصله داشت، والا با یك فشار لوله را به زمین میكوفت و تفنگ را از دستش در میآورد: "آهای، برار، خوابی یا بیدار؟ بگو ببینم. شاید ترا به فومن میبرند كه با آگل لولمانی رابطه داری؟" چند فحش نثارش كرد. "یك هفته خواب ما را گرفت. روز روشن وسط جاده یك اتومبیل را لخت كرد. سبیل اونو هم دود میدند. نوبت اون هم میرسه. بگو بینم، درسته اون زنی كه آن روز در تولم تیر خورد، دختر اونه؟..."

گاهی طوفان به اندازهای شدید میشد كه شنیدن صدای برنده و با طنین و بیگره محمدولی نیز برای گیلهمرد با تمام توجهی كه به او معطوف میكرد غیر ممكن بود، در صورتی كه درست همین مطالب بود كه او میخواست بداند و از گفته های وكیلباشی میشد حدس زد كه چرا او را به فومن میبرند. مامورین (و یا اقلا كسی كه دستور توقیف او را داده بود) میدانستند كه او داماد آگل بوده و هنوز هم مابین آنها رابطهای هست. گیله مرد این را میدانست كه داروغه او را لو داده است. اغلب به پدرزنش گفته بود كه نباید به این ویشكاسوقهای اعتماد كرد و شاید اگر محض خاطر این ویشكاسوقهای نبود، امروز آن حادثهی تولم كه محمدولی خوب از آن باخبر است، اتفاق نمیافتاد و شاید صغرا زنده بود و دیگر آگل هم نمیزد به جنگل و تمام این حوادث بعدی اتفاق نمیافتاد و امروز جان او در خطر نبود.

یك تكان شدید باد، كومه را لرزاند. شاید هم درخت كهنی به زمین افتاد و از نهیب آن كومه تكان خورد. اما محمدولی یكریز حرف میزد، هاهاها میخندید و تهدید میكرد و از زخم زبان لذت میبرد.

چه خوب منظرهی داروغهی ویشكاسوقهای در نظر او هست. سالها مردم را غارت كرد و دم پیری باج میگرفت. برای اینكه از شرش راحت شوند، او را داروغه كردند. چون كه در آن سالهای قبل از جنگ، ارباب در تهران همه كاره بود و پای امنیهها را از ملك خود بریده بود و آنها جرات نمیكردند در آن صفحات كیابیایی كنند. همین آگل پدرزن او واسطه شد كه ویشكاسوقهای را داروغه كردند و واقعا هم دیگر جز اموال رقیب های خود، مال كس دیگری را نمیچاپید.

محمدولی بار دیگر سیگاری آتش زد. این دفعه كبریت را لحظهای جلو آورد و صورت گیله مرد را روشن كرد. دود بنفش رنگ بینی گیله مرد را سوزاند.

"... ببین چی میگم. چرا جواب نمیدی؟ تو همان آدمی هستی كه وقتی ما آمدیم در تولم پست دایر كنیم، به سرگرد گفتی كه ما بهرهی خودمونو دادیم و نطق میكردی. چرا حالا دیگر لال شدی؟..."

خوب به خاطر داشت. راست میگفت: وقتی دهاتی ها گفتند كه ما داروغه داریم، گفت: بروید نمایندگانتان را معین كنید. با آنها صحبت دارم. او هم یكی از نمایندگان بود. سرگرد از آنها پرسید كه بهرهی امسالتان را دادید یا نه؟ همه گفتند دادیم. بعد پرسید قبل اینكه لاور داشتید دادید، یا بعد هم دادید. دهاتی ها گفتند: "هم آن وقت داده بودیم و هم حالا دادهایم." بعد سرگرد رو كرد به گیله مرد و پرسید: "مثلا تو چه دادی؟" گفت: " من ابریشم دادم، برنج دادم، تخم مرغ دادم، سیر، غوره، انارترش، پیاز، جاروب، چوكول (9)، كلوش(10)، آرد برنج، همه چی دادم." بعد پرسید مال امسالت را هم دادی؟ گیله مرد گفت: "امسال ابریشم دادم، برنج هم میدهم." بعد یك مرتبه گفت:" برو قبوضت را بردار و بیاور." بیچاره لطفعلی پیرمرد گفت: "شما كه نمایندهی مالك نیستید!" تا آمد حرف بزند، سرگرد خواباند بیخ گوش لطفعلی. آن وقت دهاتیها از اتاق آمدند بیرون و معلوم نشد كی شیپور كشید كه قریب چندین هزار نفر دهقان آمدند دور خانه. بعد تیراندازی شد و یك تیر به پهلوی صغرا خورد و لطفعلی هم جابهجا مرد.

دهاتیها شب جمع شدند و همین داروغهی ویشكاسوقهای پیشنهاد كرد كه خانه را آتش بزنند و اگر شب یك جوخهی دیگر سرباز نرسیده بود، اثری از آنها باقی نمیماند...

محمدولی سیگار میكشید. گیله مرد فكر كرد، همین الان بهترین فرصت است كه او را خلع سلاح كنم. تمام بدنش میلرزید. تصور مرگ دلخراش صغرا اختیار را از كف او ربوده بود. خودش هم نمیدانست كه از سرما میلرزد یا از پریشانی... اما محمدولی دست بردار نبود: "تو خیلی اوستایی. از آن كهنهكارها هستی. یك كلمه حرف نمیزنی، میترسی كه خودت را لو بدهی. بگو ببینم، كدام یك از آنهایی كه توی اتاق با سرگرد صحبت میكردند، آگل بود؟ من از هیچ كس باكی ندارم. آگل لامذهبه، خودم میخواهم كلكش را بكنم. همقطاران من خودشون به چشم دیدهاند كه قرآن را آتش زده. دلم میخواهد گیر خود من بیفته، كدام یكیشون بودند. حتما آنكه ریش كوسه داشت و بالا دست تو وایساده بود، ها، چرا جواب نمیدی، خوابی یا بیدار؟..."

نفیر باد نعرههای عجیبی از قعر جنگل بسوی كومه همراه داشت: جیغ زن، غرش گاو، ناله و فریاد اعتراض. هرچه گیله مرد دقیقتر گوش میداد، بیشتر میشنید، مثل اینكه ناله های دلخراش صغرا موقعی كه تیر به پهلوی او اصابت كرد، نیز در این هیاهو بود. اما شرشر كشندهی آب ناودان بیش از هر چیزی دل گیله مرد را میخراشاند، گویی كسی با نوك ناخن زخمی را ریش ریش میكند. دندانهایش به ضرب آهنگ یك نواخت ریزش آب به هم میخورد و داشت بیتاب میشد.

آرامشی كه در اتاق حكمفرما بود، ظاهرا محمدولی وكیل باشی را مشكوك كرده بود. او میخواست بداند كه آیا گیلهمرد خوابیده است یا نه.

- چرا جواب نمیدی؟ شما دشمن خدا و پیغمبرید. قتل همهتون واجبه. شنیدم آگل گفته كه اگر قاتل دخترش را بكشند، حاضره تسلیم بشه. آره، جون تو، من اصلا اهمیت نمیدم به اینكه آن زنی كه آن روز با تیر من به زمین افتاد، دخترش بوده یا نبوده. به من چه؟ من تكلیف مذهبی ام را انجام دادم. میگم كه آگل دشمن خداست و قتلش واجبه، شنیدی؟ من از هیچ كس باكی ندارم. من كشتم، هر كاری از دستش برمیآید بكند...

- تفنگ را بذار زمین. تكون بخوری مردی...

این را گیلهمرد گفت. صدای خفه و گرفتهای بود، وكیلباشی كبریتی آتش زد و همین برای گیلهمرد به منزلهی آژیر بود. در یك چشم بهم زدن تپانچه را از جیبش در آورد و در همان آنی كه نور زرد و دود بنفش كمرنگ گوگرد اتاق را روشن كرد، گیله مرد توانست گلنگدن را بكشد و او را هدف قرار دهد. محمدولی برای روشن كردن كبریت پاشنه تفنگ را روی زمین تكیه داده، لوله را وسط دو بازو نگهداشته بود. هنگامی كه دستش را با كبریت دراز كرد، سرنیزه زیر بازوی چپ او قرار داشت.

در نور شعلهی كبریت، لولهی هفت تیر و یك چشم باز و سفید گیلهمرد دیده میشد. وكیل باشی گیج شد. آتش كبریت دستش را سوزاند و بازویش مثل اینكه بیجان شده باشد افتاد و خورد به رانش.

- تفنگ را بذار رو زمین! تكون بخوری مردی!

لولهی هفت تیر شقیقهی وكیل باشی را لمس كرد. گیلهمرد دست انداخت بیخ خرش را گرفت و او را كشید توی اتاق.

- صبر كن، الان مزدت را میذارم كف دستت. رجز بخوان. منو میشناسی؟ چرا نگاه نمیكنی؟...

باران میبارید، اما افق داشت روشن میشد. ابرهای تیره كم كم باز میشدند.

- میگفتی از هیچكس باكی نداری! نترس، هنوز نمیكشمت، با دست خفهات میكنم. صغرا زن من بود. نامرد، زنمو كشتی. تو قاتل صغرا هستی، تو بچهی منو بیمادر كردی. نسلتو ور میدارم. بیچارتون میكنم. آگل منم. ازش نترس. هان، چرا تكون نمیخوری؟...

تفنگ را از دستش گرفت. وكیل باشی مثل جرز خیس خورده وارفت. گیله مرد تفنگ را به دیوار تكیه داد. "تو كه گفتی از آگل نمیترسی. آگل منم. بیچاره، آگل لولمانی از غصهی دخترش دق مرگ شد. من گفتم كه اگر قاتل صغرا را به من بدهند، تسلیم میشه. آره آگل نیست كه تسلیم بشه. اتوبوس توی جاده را من زدم. تمام آنهایی كه با من هستند، همشون از آنهاییند كه دیگر بیخانمان شدهاند، همشون از آنهایی هستند كه از سر آب و ملك بیرونشون كردهاند. اینها را بهت میگم كه وقتی میمیری، دونسته مرده باشی. هفت تیرم را گذاشتم تو جیبم. میخواهم با دست بكشمت، میخواهم گلویت را گاز بگیرم. آگل منم. دلم داره خنك میشه..."

از فرط درندگی لهله میزد. نمیدانست چطور دشمن را از بین ببرد، دستپاچه شده بود. در نور سحر، هیكل كوفتهی وكیلباشی تدریجا دیده میشد.

- آره، من خودم لاور بودم. سواد هم دارم. این پنج ساله یاد گرفتم. خیلی چیزها یاد گرفتهام. میگی مملكت هرج و مرج نیست؟ هرج و مرج مگه چیه؟ ما را میچاپید، از خونه و زندگی آوارهمون كردید. دیگر از ما چیزی نمونده، رعیتی دیگه نمونده. چقدر همین خودتو، منو تلكه كردی؟ عمرت دراز بود، اگر میدونستم كه قاتل صغرا تویی، حالا هفت تا كفن هم پوسونده بودی؟ كی لامذهبه؟ شماها كه هزار مرتبه قرآن را مهر كردید و زیر قولتان زدید؟ نیامدید قسم نخوردید كه دیگر همه امان دارند؟ چرا مردمو بیخودی میگیرید؟ چرا بیخودی میكشید؟ كی دزدی میكنه؟ جد اندر جد من در این ملك زندگی كردهاند، كدام یك از اربابها پنجاه سال پیش در گیلون بودهاند؟

زبانش تتق میزد، بهحدی تند میگفت كه بعضی كلمات مفهوم نمیشد. وكیل باشی دو زانو پیشانیش را به كف چوبی اتاق چسبانده و با دو دست پشت گردنش را حفظ میكرد. كلاهش از سرش افتاده بود روی كف اتاق: "نترس، این جوری نمیكشمت. بلند شو، میخواهم خونتو بخورم. حیف یك گلوله. آخر بدبخت، تو چه قابل هستی كه من یك فشنگ خودمو محض خاطر تو دور بیندازم. بلند شو!"

اما وكیلباشی تكان نمیخورد. حتی با لگدی هم كه گیلهمرد به پای راست او زد، فقط صورتش به زمین چسبید، عضلات و استخوانهای اودیگر قدرت فرمانبری نداشتند. گیلهمرد دست انداخت و یقهی پالتوی بارانی او را گرفت و نگاهی به صورتش انداخت. در روشنایی خفهی صبح باران خورده، قیافهی وحشتزدهی محمدولی آشكار شد. عرق از صورتش میریخت. چشمهایش سفیدی میزد. بیحالت شده بود. از دهنش كف زرد میآمد، خرخر میكرد.

همین كه چشمش به چشم براق و برافروختهی گیلهمرد افتاد به تته پته افتاد. زبانش باز شد: "نكش، امان بده! پنج تا بچه دارم. به بچههای من رحم كن. هر كاری بگی میكنم. منو به جوونی خودت ببخش. دروغ گفتم. من نكشتم. صغرا را من نكشتم. خودش تیراندازی میكرد. مسلسل دست من نبود..."

***

گریه میكرد. التماس و عجز و لابهی مامور، مانند آبی كه روی آتش بریزند، التهاب گیله مرد را خاموش كرد. یادش آمد كه پنج بچه دارد. اگر راست بگوید! به یاد بچهی خودش كه در گوشهی كومه بازی میكرد، افتاد. باران بند آمد و در سكوت و صفای صبح ضعف و بیغیرتی محمدولی تنفر او را برانگیخت. روشنایی روز او را به تعجیل واداشت.

گیلهمرد تف كرد و در عرض چند دقیقه پالتو بارانی را از تن وكیل باشی كند و قطار فشنگ را از كمرش باز كرد و پتوی خود را به سر و گردن او بست. كلاه او را بر سر و بارانیش را بر تن كرد و از اتاق بیرون آمد.

در جنگل هنوز شیون زنی كه زجرش میدادند به گوش میرسید. در همین آن، صدای تیری شنیده شد و گلوله ای به بازوی راست گیلهمرد اصابت كرد. هنوز برنگشته، گلولهی دیگری به سینهی او خورد و او را از بالای ایوان سرنگون ساخت.

مامور بلوچ كار خود را كرد.


در پاسخ به: 50 داستان كوتاه برگزيده كشور - tireys_77 - ۱۳۸۹/۹/۳ ۰۱:۳۵ عصر

سه قطره خون
صادق هدایت


"دیروز بود كه اطاقم را جدا كردند، آیا همانطوری كه ناظم وعده داد من حالا به كلی معالجه شدهام و هفتهی دیگر آزاد خواهم شد؟ آیا ناخوش بودهام؟ یك سال است، در تمام این مدت هرچه التماس میكردم كاغذ و قلم میخواستم به من نمیدادند. همیشه پیش خودم گمان میكردم هرساعتی كه قلم و كاغذ به دستم بیفتد چقدر چیزها كه خواهم نوشت? ولی دیروز بدون اینكه خواسته باشم كاغذ و قلم را برایم آوردند. چیزی كه آن قدر آرزو می كردم، چیزی كه آن قدر انتظارش را داشتم...! اما چه فایده _ از دیروز تا حالا هرچه فكر می كنم چیزی ندارم كه بنویسم. مثل اینست كه كسی دست مرا میگیرد یا بازویم بیحس میشود. حالا كه دقت میكنم مابین خطهای درهم و برهمی كه روی كاغذ كشیدهام تنها چیزی كه خوانده میشود اینست: "سه قطره خون."

***

" آسمان لاجوردی، باغچهی سبز و گلهای روی تپه باز شده، نسیم آرامی بوی گلها را تا اینجا میآورد. ولی چه فایده؟ من دیگر از چیزی نمیتوانم كیف بكنم، همه اینها برای شاعرها و بچهها و كسانیكه تا آخر عمرشان بچه میمانند خوبست _ یك سال است كه اینجا هستم، شبها تا صبح از صدای گربه بیدارم، این ناله های ترسناك، این حنجرهی خراشیده كه جانم را به لب رسانیده، صبح هم هنوز چشممان باز نشده كه انژكسیون بی كردار...! چه روزهای دراز و ساعتهای ترسناكی كه اینجا گذرانیدهام، با پیراهن و شلوار زرد روزهای تابستان در زیرزمین دور هم جمع میشویم و در زمستان كنار باغچه جلو آفتاب می نشینیم، یك سال است كه میان این مردمان عجیب و غریب زندگی میكنم. هیچ وجه اشتراكی بین ما نیست، من از زمین تا آسمان با آنها فرق دارم - ولی نالهها، سكوتها، فحشها، گریهها و خندههای این آدمها همیشه خواب مرا پراز كابوس خواهد كرد.

***

" هنوز یكساعت دیگر مانده تا شاممان را بخوریم، از همان خوراكهای چاپی: آش ماست، شیر برنج، چلو، نان و پنیر، آنهم بقدر بخور ونمیر، - حسن همهی آرزویش اینست یك دیگ اشكنه را با چهار تا نان سنگك بخورد، وقت مرخصی او كه برسد عوض كاغذ و قلم باید برایش دیگ اشكنه بیاورند. او هم یكی از آدمهای خوشبخت اینجاست، با آن قد كوتاه، خندهی احمقانه، گردن كلفت، سر طاس و دستهای كمخته بسته برای ناوه كشی آفریده شده، همة ذرات تنش گواهی میدهند و آن نگاه احمقانه او هم جار میزند كه برای ناوه كشی آفریده شده. اگر محمدعلی آنجا سر ناهار و شام نمیایستاد حسن همهی ماها را به خدا رسانیده بود، ولی خود محمد علی هم مثل مردمان این دنیاست، چون اینجا را هرچه میخواهند بگویند ولی یك دنیای دیگرست ورای دنیای مردمان معمولی. یك دكتر داریم كه قدرتی خدا چیزی سرش نمی شود، من اگر به جای او بودم یك شب توی شام همه زهر میریختم میدادم بخورند، آنوقت صبح توی باغ میایستادم دستم را به كمر میزدم، مردهها را كه میبردند تماشا میكردم _ اول كه مرا اینجا آوردند همین وسواس را داشتم كه مبادا به من زهر بخورانند، دست به شام و ناهار نمیزدم تا اینكه محمد علی از آن میچشید آنوقت میخوردم، شبها هراسان از خواب میپریدم، به خیالم كه آمدهاند مرا بكشند. همهی اینها چقدر دور و محو شده ?! همیشه همان آدمها، همان خوراكها ، همان اطاق آبی كه تا كمركش آن كبود است.

" دو ماه پیش بود یك دیوانه را در آن زندان پائین حیاط انداخته بودند، با تیله شكسته شكم خودش را پاره كرد، رودههایش را بیرون كشیده بود با آنها بازی می كرد. میگفتند او قصاب بوده، به شكم پاره كردن عادت داشته. اما آن یكی دیگر كه با ناخن چشم خودش را تركانیده بود، دستهایش را از پشت بسته بودند. فریاد میكشید و خون به چشمش خشك شده بود. من میدانم همهی اینها زیر سر ناظم است:

" مردمان اینجا همه هم اینطور نیستند. خیلی از آنها اگر معالجه بشوند و مرخص بشوند، بدبخت خواهند شد. مثلا" این صغرا سلطان كه در زنانه است، دو سه بار میخواست بگریزد، او را گرفتند. پیرزن است اما صورتش را گچ دیوار میمالد و گل شمعدانی هم سرخابش است. خودش را دختر چهارده ساله میداند، اگر معالجه بشود و در آینه نگاه بكند سكته خواهد كرد، بدتر از همه تقی خودمان است كه میخواست دنیا را زیر و رو بكند و با آنكه عقیده اش اینست كه زن باعث بدبختی مردم شده و برای اصلاح دنیا هر چه زن است باید كشت، عاشق همین صغرا سلطان شده بود.

" همهی اینها زیر سر ناظم خودمان است. او دست تمام دیوانهها را از پشت بسته، همیشه با آن دماغ بزرگ و چشمهای كوچك به شكل وافوریها ته باغ زیر درخت كاج قدم میزند. گاهی خم می شود پائین درخت را نگاه
میكند، هر كه او را ببیند میگوید چه آدم بیآزار بیچارهای كه گیر یكدسته دیوانه افتاده. اما من او را میشناسم. من میدانم آنجا زیر درخت سه قطره خون روی زمین چكیده. یك قفس جلو پنجرهاش آویزان است، قفس خالی است، چون گربه قناریش را گرفت، ولی او قفس را گذاشته تا گربهها به هوای قفس بیایند و آنها را بكشد.

" دیروز بود دنبال یك گربهی گل باقالی كرد: همینكه حیوان از درخت كاج جلو پنجرهاش بالا رفت، به قراول دم در گفت حیوان را با تیر بزند. این سه قطره خون مال گربه است، ولی از خودش كه بپرسند میگوید مال مرغ حق است.

" از همهی اینها غریبتر رفیق و همسایهام عباس است، دو هفته نیست كه او را آوردهاند، با من خیلی گرم گرفته، خودش را پیغمبر و شاعر میداند. میگوید كه هر كاری، به خصوص پیغمبری، بسته به بخت و طالع است.
هر كسی پیشانیش بلند باشد، اگر چیزی هم بارش نباشد، كارش می گیرد و اگر علامهی دهر باشد و پیشانی نداشته باشد به روز او میافتد. عباس خودش را تارزن ماهر هم میداند. روی یك تخته سیم كشیده به خیال خودش تار درست كرده و یك شعر هم گفته كه روزی هشت بار برایم میخواند. گویا برای همین شعر او را به اینجا آوردهاند، شعر یا تصنیف غریبی گفته :

" دریغا كه بار دگر شام شد،
" سراپای گیتی سیه فام شد،
" همه خلق را گاه آرام شد،
" مگر من، كه رنج و غمم شد فزون.

" جهان را نباشد خوشی در مزاج،
" بجز مرگ نبود غمم را علاج،
" ولیكن در آن گوشه در پای كاج،
" چكیدهست بر خاك سه قطره خون "

دیروز بود در باغ قدم میزدیم. عباس همین شعر را میخواند، یك زن و یك مرد و یك دختر جوان به دیدن او آمدند. تا حالا پنج مرتبه است كه میآیند. من آنها را دیده بودم و میشناختم، دختر جوان یكدسته گل آورده بود. آن دختر به من میخندید، پیدا بود كه مرا دوست دارد، اصلا به هوای من آمده بود، صورت آبلهروی عباس كه قشنگ نیست، اما آن زن كه با دكتر حرف میزد من دیدم عباس دختر جوان را كنار كشید و ماچ كرد.

***

"تا كنون نه كسی به دیدن من آمده و نه برایم گل آوردهاند، یك سال است. آخرین بار سیاوش بود كه به دیدنم آمد، سیاوش بهترین رفیق من بود. ما با هم همسایه بودیم، هر روز با هم به دارالفنون میرفتیم و با هم بر میگشتیم و درسهایمان را با هم مذاكره میكردیم و در موقع تفریح من به سیاوش تار مشق میدادم. رخساره دختر عموی سیاوش هم كه نامزد من بود اغلب در مجلس ما می آمد. سیاوش خیال داشت خواهر رخساره را بگیرد. اتفاقا" یك ماه پیش از عقدكنانش زد و سیاوش ناخوش شد. من دو سه بار به احوالپرسیش رفتم ولی گفتند كه حكیم قدغن كرده كه با او حرف بزنند. هر چه اصرار كردم همین جواب را دادند. من هم پاپی نشدم.

"خوب یادم است، نزدیك امتحان بود، یك روز غروب كه به خانه برگشتم، كتابهایم را با چند تا جزوهی مدرسه روی میز ریختم همین كه آمدم لباسم را عوض بكنم صدای خالی شدن تیر آمد. صدای آن بقدری نزدیك بود كه مرا متوحش كرد، چون خانهی ما پشت خندق بود و شنیده بودم كه در نزدیكی ما دزد زده است. ششلول را از توی كشو میز برداشتم و آمدم در حیاط ، گوش بزنگ ایستادم، بعد از پلكان روی بام رفتم ولی چیزی به نظرم نرسید. وقتی كه برمیگشتم از آن بالا در خانهی سیاوش نگاه كردم، دیدم سیاوش با پیراهن و زیر شلواری میان حیاط ایستاده. من با تعجب گفتم :

"سیاوش تو هستی؟"

او مرا شناخت و گفت:

"بیا تو كسی خانه مان نیست."

"صدای تیر را شنیدی؟"

" انگشت به لبش گذاشت و با سرش اشاره كرد كه بیا، و من با شتاب پائین رفتم و در خانهشان را زدم. خودش آمد در را روی من باز كرد. همین طور كه سرش پائین بود و به زمین خیره نگاه میكرد پرسید:

"تو چرا به دیدن من نیامدی؟"

"من دو سه بار به احوال پرسیت آمدم ولی گفتند كه دكتر اجازه نمیدهد."

"گمان میكنند كه من ناخوشم، ولی اشتباه میكنند."

دوباره پرسیدم:

"این صدای تیر را شنیدی؟"

" بدون اینكه جواب بدهد، دست مرا گرفت و برد پای درخت كاج و چیزی را نشان داد. من از نزدیك نگاه كردم، سه چكه خون تازه روی زمین چكیده بود.

" بعد مرا برد در اطاق خودش، همهی درها را بست، روی صندلی نشستم، چراغ را روشن كرد و آمد روی صندلی مقابل من كنار میز نشست. اطاق او ساده، آبی رنگ و كمركش دیوار كبود بود. كنار اطاق یك تار گذاشته بود. چند جلد كتاب و جزوهی مدرسه هم روی میز ریخته بود. بعد سیاوش دست كرد از كشو میز یك ششلول درآورد بمن نشان داد. از آن ششلول های قدیمی دسته صدفی بود، آن را در جیب شلوارش گذاشت و گفت:

" من یك گربهی ماده داشتم، اسمش نازی بود. شاید آن را دیده بودی، از این گربههای معمولی گل باقالی بود. با دو تا چشم درشت مثل چشمهای سرمه كشیده. روی پشتش نقش و نگارهای مرتب بود مثل اینكه روی كاغذ آب خشك كن فولادی جوهر ریخته باشند و بعد آن را از میان تا كرده باشند. روزها كه از مدرسه برمیگشتم نازی جلو میدوید، میو میو میكرد، خودش را به من میمالید، وقتی كه مینشستم از سر و كولم بالا می رفت، پوزهاش را به صورتم میزد، با زبان زبرش پیشانیم را میلیسید و اصرار داشت كه او را ببوسم. گویا گربهی ماده مكارتر و مهربانتر و حساستر از گربهی نر است. نازی از من گذشته با آشپز میانه اش از همه بهتر بود، چون خوراكها از پیش او در میآمد، ولی از گیس سفیدخانه، كه كیابیا بود و نماز میخواند و از موی گربه پرهیز میكرد، دوری میجست. لابد نازی پیش خودش خیال میكرد كه آدمها زرنگتر از گربهها هستند و همهی خوراكیهای خوشمزه و جاهای گرم و نرم را برای خودشان احتكار كردهاند و گربهها باید آنقدر چاپلوسی بكنند و تملق بگویند تا بتوانند با آنها شركت بكنند.

" تنها وقتی احساسات طبیعی نازی بیدار میشد و بجوش می آمد كه سر خروس خونالودی به چنگش میافتاد و او را به یك جانور درنده تبدیل میكرد. چشمهای او درشتتر میشد و برق میزد، چنگالهایش از توی غلاف در میآمد و هر كس را كه به او نزدیك میشد با خرخرهای طولانی تهدید می كرد. بعد، مثل چیزی كه خودش را فریب بدهد، بازی در میآورد. چون با همهی قوهی تصور خودش كلهی خروس را جانور زنده گمان می كرد، دست زیر آن میزد، براق میشد، خودش را پنهان میكرد، در كمین مینشست، دوباره حمله می كرد و تمام زبردستی و چالاكی نژاد خودش را با جست و خیز و جنگ و گریزهای پی در پی آشكار مینمود. بعد از آنكه از نمایش خسته میشد، كلهی خونالود را با اشتهای هر چه تمامتر میخورد و تا چند دقیقه بعد دنبال باقی آن میگشت و تا یكی دو ساعت تمدن مصنوعی خود را فراموش می كرد، نه نزدیك كسی می آمد، نه ناز میكرد و نه تملق میگفت.

" در همان حالی كه نازی اظهار دوستی میكرد، وحشی و تودار بود و اسرار زندگی خودش را فاش نمیكرد، خانهی ما را مال خودش میدانست، و اگر گربهی غریبه گذارش به آنجا میافتاد، بخصوص اگر ماده بود مدتها صدای فیف، تغیر و نالههای دنبالهدار شنیده میشد.

" صدایی كه نازی برای خبر كردن ناهار میداد با صدای موقع لوس شدنش فرق داشت . نعرهای كه از گرسنگی میكشید با فریادهایی كه در كشمكشها میزد و مرنو مرنوی كه موقع مستیش راه میانداخت همه با هم توفیر داشت. و آهنگ آنها تغییر میكرد: اولی فریاد جگرخراش، دومی فریاد از روی بغض و كینه، سومی یك نالهی دردناك بود كه از روی احتیاج طبیعت میكشید، تا بسوی جفت خودش برود. ولی نگاههای نازی از همه چیز پرمعنیتر بود و گاهی احساسات آدمی را نشان میداد، بطوری كه انسان بی اختیار از خودش میپرسید: در پس این كلهی پشمآلود، پشت این چشمهای سبز مرموز چه فكرهایی و چه احساساتی موج میزند!

" پارسال بهار بود كه آن پیشآمد هولناك رخ داد. میدانی در این موسم همهی جانوران مست میشوند و به تك و دو میافتند، مثل اینست كه باد بهاری یك شور دیوانگی در همهی جنبندگان میدمد. نازی ما هم برای اولین بار شور عشق به كلهاش زد و با لرزه ای كه همهی تن او را به تكان میانداخت، نالههای غمانگیز میكشید. گربههای نر نالههایش را شنیدند و از اطراف او را استقبال كردند. پس از جنگها و كشمكشها نازی یكی از آنها را كه از همه پرزورتر و صدایش رساتر بود به همسری خودش انتخاب كرد. در عشق ورزی جانوران بوی مخصوص آنها خیلی اهمیت دارد برای همین است كه گربههای لوس خانگی و پاكیزه در نزد مادهی خودشان جلوهای ندارند. برعكس گربههای روی تیغهی دیوارها، گربه های دزد لاغر ولگرد و گرسنه كه پوست آنها بوی اصلی نژادشان را میدهد طرف توجه مادهی خودشان هستند. روزها و به خصوص تمام شب را نازی و جفتش عشق خودشان را به آواز بلند میخواندند. تن نرم و نازك نازی كش و واكش میآمد، در صورتیكه تن دیگری مانند كمان خمیده میشد و ناله های شادی میكردند. تا سفیدهی صبح این كار مداومت داشت. آن وقت نازی با موهای ژولیده ، خسته و كوفته اما خوشبخت وارد اطاق میشد.

" شبها از دست عشقبازی نازی خوابم نمیبرد، آخرش از جا در رفتم، یك روز جلو همین پنجره كار میكردم. عاشق و معشوق را دیدم كه در باغچه میخرامیدند. من با همین ششلول كه دیدی، در سه قدمی نشان رفتم. ششلول خالی شد و گلوله به جفت نازی گرفت. گویا كمرش شكست، یك جست بلند برداشت و بدون اینكه صدا بدهد یا ناله بكشد از دالان گریخت و جلو چینهی دیوار باغ افتاد و مرد.

" تمام خط سیر او لكههای خون چكیده بود. نازی مدتی دنبال او گشت تا رد پایش را پیدا كرد، خونش را بوییده و راست سر كشتهی او رفت. دو شب و دو روز پای مردهی او كشیك داد. گاهی با دستش او را لمس میكرد، مثل اینكه به او میگفت: "بیدار شو، اول بهار است. چرا هنگام عشقبازی خوابیدی، چرا تكان نمیخوری؟ پاشو ، پاشو!" چون نازی مردن سرش نمیشد و نمیدانست كه عاشقش مرده است.

" فردای آن روز نازی با نعش جفتش گم شد. هرجا را گشتم، از هر كس سراغ او را گرفتم بیهوده بود. آیا نازی از من قهر كرد، آیا مرد، آیا پی عشقبازی خودش رفت، پس مردهی آن دیگری چه شد؟

" یكشب صدای مرنو مرنو همان گربهی نر را شنیدم، تا صبح ونگ زد، شب بعد هم به همچنین، ولی صبح صدایش میبرید. شب سوم باز ششلول را برداشتم و سر هوائی به همین درخت كاج جلو پنجره ام خالی كردم. چون برق چشمهایش در تاریكی پیدا بود نالهی طویلی كشید و صدایش برید. صبح پایین درخت سه قطره خون چكیده بود. از آن شب تا حالا هر شب میآید و با همان صدا ناله میكشد. آنهای دیگر خوابشان سنگین است نمیشنوند. هر چه به آنها میگویم به من میخندند ولی من میدانم، مطمئنم كه این صدای همان گربه است كه كشتهام. از آن شب تاكنون خواب به چشمم نیامده، هرجا میروم، هر اطاقی میخوابم، تمام شب این گربهی بیانصاف با حنجرهی ترسناكش ناله میكشد و جفت خودش را صدا میزند.

امروز كه خانه خلوت بود آمدم همانجاییكه گربه هر شب مینشیند و فریاد میزند نشانه رفتم، چون از برق چشمهایش در تاریكی میدانستم كه كجا مینشیند. تیر كه خالی شد صدای نالهی گربه را شنیدم و سه قطره خون از آن بالا چكید. تو كه به چشم خودت دیدی، تو كه شاهد من هستی؟

" در این وقت در اطاق باز شد رخساره و مادرش وارد شدند.

رخساره یكدسته گل در دست داشت. من بلند شدم سلام كردم ولی سیاوش با لبخند گفت:

"البته آقای میرزا احمد خان را شما بهتر از من میشناسید، لازم به معرفی نیست، ایشان شهادت میدهند كه سه قطره خون را به چشم خودشان در پای درخت كاج دیدهاند.

"بله من دیده ام."

" ولی سیاوش جلو آمد قهقه خندید، دست كرد از جیبم ششلول مرا در آورد روی میز گذاشت و گفت:

" میدانید میرزا احمد خان نه فقط خوب تار میزند و خوب شعر میگوید، بلكه شكارچی قابلی هم هست، خیلی خوب نشان میزند.

" بعد به من اشاره كرد، من هم بلند شدم و گفتم:

"بله امروز عصر آمدم كه جزوهی مدرسه از سیاوش بگیرم، برای تفریح مدتی به درخت كاج نشانه زدیم، ولی آن سه قطره خون مال گربه نیست مال مرغ حق است. میدانید كه مرغ حق سه گندم از مال صغیر خورده و هر شب آنقدر ناله میكشد تا سه قطره خون از گلویش بچكد، و یا اینكه گربه ای قناری همسایه را گرفته بوده و او را با تیر زدهاند و از اینجا گذشته است، حالا صبر كنید تصنیف تازه ای كه درآوردهام بخوانم ، تار را برداشتم و آواز را با ساز جور كرده این اشعار را خواندم:

" دریغا كه بار دگر شام شد،
" سراپای گیتی سیه فام شد،
" همه خلق را گاه آرام شد،
" مگر من، كه رنج و غمم شد فزون.

" جهان را نباشد خوشی در مزاج،
" بجز مرگ نبود غمم را علاج،
" ولیكن در آن گوشه در پای كاج،
" چكیدهست بر خاك سه قطره خون "

" به اینجا كه رسید مادر رخساره با تغیر از اطاق بیرون رفت، رخساره ابروهایش را بالا كشید و گفت: "این دیوانه است." بعد دست سیاوش را گرفت و هر دو قهقه خندیدند و از در بیرون رفتند و در را برویم بستند.

" در حیاط كه رسیدند زیر فانوس من از پشت شیشهی پنجره آنها را دیدم كه یكدیگر را در آغوش كشیدند و بوسیدند."



در پاسخ به: 50 داستان كوتاه برگزيده كشور - tireys_77 - ۱۳۸۹/۹/۳ ۰۱:۳۶ عصر

عالیجناب
جعفر مدرس صادقی



افسانه با عكس گرفتن مخالف بود. با لباس سفید عروس و سفره‏ی عقد هم مخالف بود. هرچه مادرش اصرار كرد، رضایت نداد عكّاس خبر كنند. می‏گفت خبری نیست كه عكس بگیرند. و راستی هم خبری نبود. فقط پدرومادرها بودند و بزرگان فامیل. آخوند عاقد خُطبه‏ی عقد را خواند و افسانه صبر نكرد كه آخوند، مطابق مرسوم، سه بار اجازه بگیرد، همان بار اوّل "بعله" اش را گفت و خُطبه‏ی عقد جاری شد. همه‏ی حُضّار شرمنده شدند. حتّا خودِ داماد هم از رو رفت. مادر افسانه هم، مثل همه‏ی مادرهای دیگر، سفارش كرده بود "مبادا دفعه‏ی اوّل و دوم بعله را بگی! خودتو بگیر! عروس باید خودشو بگیره! مبادا بخندی! مبادا زیادی حرف بزنی!"

افسانه كم‏حرف بود. بلد نبود خودش را بگیرد. فقط كُند و بی‏حال بود و راه كه می‏رفت، پاهاش را روی زمین می‏كشید و شكمش را جلو می‏داد و شمرده‏شمرده و آرام حرف می‏زد. دیربه‏دیر می‏خندید و اگر خیلی سرحال بود و تصمیم می‏گرفت به چیز خیلی خنده‏داری بخندد، فقط لبخند ملایم بی‏رمقی روی صورتش ظاهر می‏شد. روز عقد، به اصرار مادرش، آرایش مختصری كرد و با لباسی که دیربهدیر و فقط برای مهمانیها میپوشید پای سفرهی عقد نشست. با لباس شیک پوشیدن و آرایش کردن مخالف بود. حتّا با خودِ ازدواج هم مخالف بود. اگر پدر و مادرش رضایت می‏دادند، ترجیح می‏داد توی محضر قال قضیّه را بكنند. امّا نمی‏خواست آنها را برنجاند. رنجیده كه بودند. بیشتر از این كه بودند، نمی‏خواست برنجاندشان. به اندازه‏ی كافی دلخورشان كرده بود. آنها دلشان می‏خواست افسانه لباس عروسی به تن كند، دلشان می‏خواست مراسم آبرومندی برگزار شود و عكّاس هم خبر كنند تا از مراسم عكس بگیرد. و مهم‏تر از همه، دلشان می‏خواست افسانه، تنها دخترشان، با مردی ازدواج كند كه سرش به تنش بیرزد. اگر با مردی ازدواج می‏كرد كه به‏ش می‏آمد داماد باشد و خانه و زندگی و شغل آبرومندی داشت یا دست‏كم قیافه و هیكل آبرومندی، شاید حتّا بدون مراسم عروسی و بدون عكس هم رضایت می‏دادند. امّا حالا كه افسانه كار خودش را كرده بود و داشت با پسری كه خودش پسندیده بود ازدواج می‏كرد، اجرای مراسم، عكس، لباس و آرایش، برای پدر و مادرش اهمیّت بیشتری پیدا كرده بود. چه عیبی داشت كه از مراسمی كه امروز برگزار می‏شد عكس بگیرند تا سالها بعد عكسها را به این و آن نشان بدهند و به یاد امروز بیفتند؟ لُطف زندگی به همین دلخوشی‏ها بود. جوان‏ها نمی‏فهمیدند. زمانه عوض شده بود و جوان‏های این دوره دیگر زیر بار حرف پدرومادرها نمی‏رفتند.

پدر و مادر افسانه با این ازدواج مخالف بودند. علی به نظر آنها برای ازدواج كوچك بود. چهار سال از افسانه جوان‏تر بود. دانشجو بود. كار نمی‏كرد. درآمدی نداشت. افسانه كار می‏كرد، كار نیمه‏وقت. مُنشی یك درمانگاه خصوصی بود. با حقوقی كه می‏گرفت، حتّا نمی‏شد یك اتاق فسقلی اجاره كرد. پس از ازدواج، مدّتی دنبال خانه گشتند و بعد از چند ماه جست‏وجوی بی‏حاصل، یكی از دوستهای علی كه او هم به‏تازگی ازدواج كرده بود و پدر پولدارش آپارتمان كوچكی برای او خریده بود، علی و افسانه را دعوت كرد كه آنجا ساكن شوند. آپارتمان دوتا اتاق بیشتر نداشت. یكی از اتاق‏ها را در اختیار آنها گذاشتند و اتاق دیگر مال آن زوج دیگر. هر دو زوج زندگی ساده‏ای داشتند. هرچه توی آن آپارتمان بود، چیزهایی كه از قبل بود و چیزهایی كه بعداً افسانه و علی خریدند و با خودشان آوردند، مشترک بود و هیچ‏كس صاحب هیچ‏چیز نبود. خرج این دو خانواده‏ی كوچک نوپا سوا نبود و هرچه هر كدام از آنها می‏خرید، برای همه می‏خرید و هر چهار نفر سر یك سفره می‏نشستند. دوست علی از آنها اجاره نمی‏گرفت. دوست علی هم مثل علی و افسانه مُرید عالی‏جناب بود و خوشحال بود كه با هم‏مسلك‏های خودش زیر یك سقف زندگی می‏كند.

پدر علی هم با این ازدواج مخالف بود. مرد پولداری بود. در خرّم‏آباد چاپخانه داشت. فقط برای شركت در مراسم عقد به تهران آمد و با قیافه‏ی عبوس، گوشه‏ای لم داد و به عروس و داماد كوچولو زُل زد. عروس و دامادی كه هیچ‏چیزشان به عروس‏ودامادها نمیآمد و به نظرش خنده‏دار می‏آمدند. "عروسك" و "دامادك". این اسم را همان‏جا برای آنها گذاشت و زیرلبی به زنش گفت. دیگر حرف نزد، لام تا كام. به او بر خورده بود. همه‏ی كسانی كه او را می‏شناختند می‏دانستند كه چه‏قدر به او بر خورده است و به او حق می‏دادند كه دلخور باشد. او بزرگ فامیل خودشان بود. همه‏ی فامیلشان، چه آنهایی كه ساكن خرّم‏آباد بودند و چه آنهایی كه در شهرهای دیگر بودند، هر مشكلی كه پیش می‏آمد و هر كاری كه داشتند، می‏آمدند پیش او و با او صلاح و مصلحت می‏كردند و آن‏وقت پسر خودش كه رفته بود تهران تا درس بخواند و به قول معروف به جایی برسد، هنوز دو سال از دوره‏ی دانشجویی‏اش نگذشته، عاشق این عروسک فسقلی شده بود و مادرش را واسطه كرده بود تا رضایت پدرش را جلب كند. و این زنها را كه می‏شناسید: هر كاری را با گریه و زاری پیش می‏برند. با گریه و زاری شوهرش را وادار كرده بود رضایت بدهد و با گریه و زاری، از شوهرش خواهش كرده بود در مراسم عقد شركت كند. و چه خوب شد كه عكّاس خبر نكرده بودند! پدر علی اصلاً دلش نمی‏خواست عكسش را بغل این عروس و داماد مسخره بگیرند. سر سفره‏ی عقد، رونما به عروس نداد. حاضر نشد به پسرش، برای روبه‏راه كردن زندگی، كمك كند. سر مهریّه اصلاً چانه نزد. فقط گفت "به من مربوط نیست. خودش باید بدهد." حتّا مقرّری ماهانه‏ی علی را كه در دو سال اخیر برای او می‏فرستاد قطع كرد. گفت "خودش می‏داند." به زنش كه گریه و زاری می‏كرد، گفت "تا همین‏جاش هم به اندازه‏ی كافی تحقیر شدم." فردای روز عقد، برگشت خرّم‏آباد.

افسانه تا پیش از ازدواج، در خانه‏ی پدرش، اتاق مستقل داشت. یك خانه‏ی حیاطدار بزرگ یك‏طبقه، با استخر و باغچه و شش‏تا اتاق، در خیابان نیاوران. شش‏تا اتاق برای سه نفر: اتاق خواب پدر و مادرش، اتاق كار پدرش، اتاق خودش و سه‏تا اتاق دیگر هم خالی و بی‏استفاده مانده بود. پدر افسانه قُد نبود. با این كه از علی خوشش نمی‏آمد و دلش نمی‏خواست دخترش به این زودی ازدواج كند، به سرنوشت آنها دلبسته بود. با این كه دلش می‏خواست حالا كه ازدواج كرده بودند، بیایند همان‏جا توی خانه‏ی خودش زندگی كنند، اصرار چندانی نكرد و وقتی كه شنید تصمیم گرفته‏اند توی خانه‏ی یكی از دوستهای علی زندگی كنند، كمی غُر زد، امّا بعد كه دید حریفشان نمی‏شود، رضایت داد. حتّا برای آنها مقرّری ماهانه‏ای معیّن كرد، چون كه می‏دانست با حقوق افسانه زندگی‏شان نمی‏چرخد.

مادر افسانه دلش می‏خواست افسانه ازدواج كند. افسانه به سنّ و سال ازدواج رسیده بود و حتّا اگر می‏خواستید سخت بگیرید، شاید كمی دیر هم شده بود یا داشت می‏شد: سه‏چهار سال بود دانشگاهش را تمام كرده بود و یكی دو سال دیگر سی سالش تمام می‏شد. امّا علی انتخاب بدی بود. علی جوان بود، ریزه‏میزه بود، بی‏كار بود، بی‏پول بود. همه‏ی عیبهای ممكن را داشت. خود مراسم عقد هم كه به اصرار افسانه بی هیچ دنگ و فنگی برگزار شده بود، فكری بود كه مادر افسانه را مُدام آزار می‏داد. مادر افسانه دلش نمی‏خواست توی هتل جشن بگیرند یا نوازنده و خواننده دعوت كنند و هفت شب و هفت روز بزن و بكوب باشد. نه. این زیاده‏روی‏ها سرشان را بخورد. لازم نبود. فقط ای كاش مجلس آبرومندی برگزار می‏شد، ای كاش كیک سفارش می‏دادند. نه كیک چندطبقه، كیک یك‏طبقه، امّا كیكی كه اسم افسانه و علی را روش نوشته باشند. و ای كاش شام مفصّلی تهیّه می‏كردند و افسانه لباس عروس می‏پوشید و علی لباس دامادی می‏پوشید و خیلی‏ها را از دوستان و آشنایان دور و نزدیك دعوت می‏كردند و ای كاش (و این از همه واجب‏تر بود)عكس هم می‏گرفتند: از كیک، از مهمان‏ها، از سفره‏ی عقد، از عروس و داماد، عروس با لباس عروس و داماد با كُت و شلوار دامادی و كراوات.

غُرزدن‏های مادر افسانه از همان فردای روز عقد شروع شد. تا یكی دو ماه اوّل بعد از ازدواج كه هنوز به خانه‏ی دوست علی نرفته بودند، افسانه توجّه چندانی به این غُرزدن‏ها نداشت. و بعد كه افسانه از خانه‏ی پدری درآمد و در خانه‏ی دوست علی مستقر شدند و زندگی مشترک با علی تازگی روزهای اوّلش را از دست داد و مثل همه‏ی زندگی‏های دیگر، با مُختصری تفاوت، به عادت تبدیل شد، غُرزدن‏ها همچنان ادامه داشت و روزهای جمعه كه برای ناهار به خانه‏ی پدر و مادر افسانه می‏رفتند، مادر افسانه باز حرف روز عقد را پیش می‏كشید و افسوس می‏خورد كه از آن روز هیچ عكسی ندارند و آن‏قدر به آنها سركوفت زد و آن‏قدر گفت و گفت و گفت، تا افسانه از رو رفت و رضایت داد كه یك بار دیگر مراسم عقد را تكرار كنند، امّا نه به‏اسم عقد: سوری به مناسبت ازدواج آنها كه همه‏ی فامیل را دعوت كنند و عكس هم بگیرند و افسانه لباس عروسی بپوشد و علی لباس دامادی.

علی هیچ‏وقت كُتوشلوار نمی‏پوشید. فقط یك بار پوشید و آن هم سر سفره‏ی عقد. آن كُتوشلوار هم قرضی بود: از دوستی كه حالا همخانه‏اش شده بود قرض گرفت. باز هم از همان دوستش باید قرض می‏گرفت. فقط همان دوست بود كه كُتوشلوار داشت. نه یك دست، چندین دست. و این بار همه‏ی كُت‏وشلوارهای او را امتحان كرد تا یكی را كه درست قالب تنش باشد پیدا كند. كُتوشلوار سر سفره‏ی عقد قالب تنش نبود، گُشاد بود. همه‏ی كُت‏وشلوارهای دوستش برای او گُشاد بود. یكی از كُت‏وشلوارهای قدیمی دوستش را پوشید كه برای دوستش دیگر تنگ شده بود. برای علی اندازه بود. امّا باز هم قالب تنش نبود. شانه‏های كُت برای شانه‏های علی بزرگ بود. شلوار بلند بود و پاچه‏هاش می‏كشید روی زمین. افسانه پایین شلوار را تو گذاشت، امّا دست به تركیب كُت نمی‏شد زد. اگر می‏خواستند كُتوشلوار بهتری سفارش بدهند، باید دو هفته مهمانی را به تأخیر می‏انداختند و مادر افسانه، حالا كه با این‏همه زحمت افسانه را راضی كرده بود، حوصله‏ی صبر كردن نداشت. لباس عروسی افسانه مال مادرش بود، امّا درست قالب تن افسانه. مثل این كه اصلاً برای او دوخته باشند. با كفشهای بی‏پاشنه‏ی خودش، پایین دامن لباس روی زمین كشیده می‏شد و كف اتاق‏ها را جارو می‏كرد. امّا كفشهای پاشنه‏بلند مادرش را كه پوشید، لبه‏ی چیندار دامنش دو سه انگشت با زمین فاصله داشت. دامنش گُشاد و پُف‏كرده بود و فنر داشت، سنگین بود. امّا افسانه بعد از چند دقیقه، با این لباس اُخت شد. توی این لباس راحت بود. از این طرف به آن طرف می‏رفت، چرخ می‏زد، خودش را توی آینه‏ی قدّی هال نگاه می‏كرد، به همه‏ی اتاق‏ها سركشی می‏كرد. در اتاق پدرش را كه بسته بود بی‏خبر باز كرد و پدرش را كه توی صندلی پُشت میز تحریرش داشت چُرت می‏زد، با قیافه‏ی تازه‏اش ترساند.

پدرش توی صندلی جابه‏جا شد، نگاهی به سرتاپاش انداخت. آب از لب و لوچه‏اش آویزان بود. چشمهای پُف‏كرده‏اش را به‏هم زد. گفت "خواب می‏بینم؟"

افسانه خندید. چرخی زد تا پدرش لباسش را خوب تماشا كند. گفت "اگه گفتی این لباس مال كیه؟"

پدرش نمی‏دانست و نمی‏خواست بداند. مال هر كس كه بود، حالا تن دخترش بود و خیلی هم به او می‏آمد. گفت "چه‏قدر خوشگل شدی!"

افسانه گفت "خیلی ممنون." باز هم چرخی زد و داشت از اتاق می‏رفت بیرون كه شنید پدرش چیزی گفت، چیزی شبیه "كوفتش بشه الاهی" یا "حرومش باشه". پرسید "چیزی گفتی؟"

پدرش گفت "گفتم مُباركه. گفتم به پای هم پیر بشین."

افسانه گفت "خیلی ممنون."

مهمانی در خانه‏ی پدر افسانه برگزار شد. علی با كُتوشلوار تازه‏اش رو آمده بود، بزرگتر از سنّ و سالش می‏زد. امّا باز هم، با این قیافه‏ی جدید، وقتی كه پهلوی افسانه می‏ایستاد، به او نمی‏آمد شوهر افسانه باشد. افسانه از او بلندقدتر بود، هیكلش درشت‏تر بود. به افسانه می‏آمد خواهر بزرگتر علی باشد. و اگر لباسشان را باهم عوض می‏كردند، به افسانه می‏آمد شوهر علی باشد. امّا به علی نمی‏آمد شوهر افسانه باشد. ساعتی پیش از آمدن مهمان‏ها، هر دو مقابل آینه‏ی قدّی ایستادند و خودشان را توی آینه نگاه كردند و خندیدند. چه خوب بود عكسی مثل همین تصویر توی آینه‏ی قدّی می‏گرفتند، با قیافه‏های شاد و خندان، قیافه‏هایی كه مال خودشان بود، و با لباس‏هایی كه مال خودشان نبود امّا توی عكس معلوم نمی‏شد كه مال خودشان بود یا نبود. دوربین عكّاسی هم مهیّا بود: دوربین عكّاسی خاله‏ی افسانه.

خاله‏ی افسانه زودتر آمده بود تا به مادر افسانه كمك كند. شام مفصّلی برای مهمان‏ها تهیّه می‏دیدند. مادر افسانه به هیچ‏كدام از مهمان‏ها نگفته بود به چه مناسبت دعوتشان كرده. فقط تلفن زده بود و گفته بود فلان شب تشریف بیاورید منزل ما و اگر كسی پرسیده بود "به چه مناسبت،" گفته بود "دور هم باشیم." بیست سی نفری می‏شدند. و همین تعداد برای عكس گرفتن كافی بود.

افسانه برای عكس گرفتن بی‏تاب بود. دست در گردن داماد، توی اتاق پدرش، پُشت به قفسه‏ی كتاب‏ها ایستاد و از خاله‏اش خواست اوّلین عكس را بگیرد.

مادر افسانه موافق نبود. گفت "صبر كنید تا مهمان‏ها بیان!" دلش می‏خواست همه‏ی عكسها را وقتی كه مهمان‏ها آمدند بگیرند. حتّا عكسهای دونفره. عكس دونفره‏ی پدر و مادر افسانه، مادر افسانه با لباس عروسی و پدر افسانه با كُتوشلوار مشكی، پیراهن سفید چیندار و پاپیون مشكی، روی تاقچه‏ی اتاق پذیرایی بود. مادر افسانه روی صندلی نشسته بود و پدر افسانه كنار صندلی ایستاده بود و دستش را گذاشته بود روی پُشتی صندلی. مادر افسانه قاب‏عكس را با دستمال پاك كرد و شیشه‏اش را برق انداخت و مدّتی به عكس زُل زد. مثل این كه همین دیروز بود. عكس را توی عكّاسخانه گرفته بودند. آن زمان رسم نبود توی عروسی عكس بگیرند. بعد از عروسی، عروس و داماد می‏رفتند عكّاسخانه و عكّاسخانه‏ها لباس عروس و داماد برای عكس گرفتن داشتند. مادر افسانه خوشش نمی‏آمد با لباس عروس عكّاسخانه عكس بگیرد و لباس خودش را با خودش برده بود تا با لباس خودش عكس بگیرد. دلش می‏خواست به هر كس كه این عكس را می‏دید بگوید این لباس لباس خودش بوده، بگوید عكّاسخانه لباس قرضی هم داشت، امّا این لباس كه می‏بینید لباس خودم بوده، لباسی كه تا امروز، توی كمد، صحیح و سالم، نگهش داشته بود، لباسی كه امروز به تن دخترش به این برازندگی و زیبایی بود. لباس پدر افسانه قرضی بود. لباس عكّاسخانه. مادر افسانه دلش می‏خواست همه بدانند لباس افسانه همان لباس عروسی توی عكس است. خاله‏ی افسانه خبر داشت. امّا دایی افسانه (كه هنوز نیامده بود) حتماً یادش نبود. پدر افسانه هم اصلاً یادش نیامد. فقط كافی بود نگاه دقیقی به این عكس بیندازید. تمیز كردن شیشه‏ی روی عكس نیم ساعت طول كشید. این لباس با همه‏ی لباس‏های دیگر فرق داشت. هیچ عكّاسخانه‏ای لباس به این قشنگی نداشت. امروز افسانه با این لباس مثل خود او بود. توی اتاق‏ها چرخ می‏زد و مثل مادرش روی همه‏چی دستمال می‏كشید تا همه‏چی را برق بیندازد و برای مهمانی آماده كند. چه شور و اشتیاقی داشت! چرا اتاق‏خواب‏ها را تر و تمیز می‏كرد؟ مهمان‏ها كه به اتاق‏خواب‏ها كاری نداشتند. همه‏ی مهمان‏ها همین‏جا توی اتاق پذیرایی جا می‏گرفتند و هیچ‏كس قرار نبود توی اتاق‏ها سرك بكشد.

مادر افسانه گفت "افسانه، فقط روی میزهای اتاق پذیرایی را دستمال بكش!"

افسانه داشت سنگ تمام می‏گذاشت. از این رو به آن رو شده بود. چرا روز عقدكُنان این شور و اشتیاق را نداشت؟ تقصیر این پسر بود. او بود كه عقلش را دزدیده بود. هنوز هم، مادر افسانه خبر داشت، هر دو به طور مرتّب در جلسه‏های هفتگی محفلشان شركت می‏كردند. در یكی از همین جلسه‏ها بود كه باهم آشنا شده بودند. درست است كه افسانه پیش از آشنایی با علی به این جلسه‏ها می‏رفت و زمینه‏اش را داشت، امّا اگر با علی آشنا نمی‏شد، شاید بعد از مدّتی ول می‏كرد و می‏رفت سراغ یك سرگرمی دیگر. سرگرمی برای جوان‏های هم‏سن‏وسال او زیاد بود. زمانی می‏رفت كلاس گیتار، زمانی می‏رفت كلاس خیّاطی، زمانی كتاب می‏خواند و می‏خواست نویسنده شود، زمانی توی مهمانی‏ها درباره‏ی سیاست و آینده‏ی مملكت بحث می‏كرد و می‏خواست یك حزب سیا30 مستقل تشكیل بدهد، زمانی می‏رفت استخر آب گرم... امّا علی سابقه‏اش بیشتر بود. محفل برای علی سرگرمی نبود، همه‏ی زندگی‏اش بود. تا پیش از ازدواج، توی یكی از تمپل‏های محفلشان زندگی می‏كرد، جزوه‏های آموزشی محفلشان را پخش می‏كرد، نوشته‏های عالی‏جناب را كه رئیس محفل بود و خودش مُقیم آمریكا بود. محفل با ازدواج مخالف بود. خیلی از دوستان علی، بعد از ازدواج، با او قطع رابطه كردند. بعد از ازدواج، علی دیگر مُقیم تمپل نبود. به تمپل سر می‏زد و توی همه‏ی جلسه‏های آنها شركت می‏كرد، امّا مُقیم نبود. مثل پیش از ازدواج نمی‏توانست همه‏ی وقتش را صرف كار پخش و تبلیغ كند. هنوز فعّال بود، امّا نه مثل پیش از ازدواج. پدر و مادر افسانه امیدوار بودند بعد از ازدواج هر دو به‏كلّی از محفل دست بكشند، امّا باز هم هر دو در جلسه‏ها شركت می‏كردند و جُزوه‏های آنها را می‏خواندند و در همه‏ی مهمانی‏ها از عالی‏جناب حرف می‏زدند.

از گفته‏ها و نوشته‏های عالی‏جناب تفسیرهای مختلفی وجود داشت. خود عالی‏جناب در هیچ‏كدام از نوشته‏های خودش هیچ اشاره‏ی صریحی به مسئله‏ی ازدواج نكرده بود. آن‏قدر مسائل مهم و حیاتی و در ابعاد جهانی و اغلب لاینحل وجود داشت كه جایی برای بحث درباره‏ی مسائل پیش ‏پا افتاده‏ای مثل ازدواج باقی نمی‏ماند. این خلیفه‏های عالی‏جناب بودند كه در همه‏ی موارد گُنگ دست به كار می‏شدند و تفسیرها و تعبیرهایی مطرح می‏كردند تا مُریدهای خُرده‏پا را از سردرگُمی نجات دهند. امّا علی گوشش بدهكار هیچ تعبیر و تفسیری نبود. هیچ‏كدام از خلیفه‏های عالی‏جناب را قبول نداشت. نوشته‏های عالی‏جناب را با عقل خودش می‏سنجید و فقط تفسیرهای خودش را قبول داشت. علی معتقد بود "عالی‏جناب با خودِ ازدواج مخالف نیستند." می‏گفت "ایشون با عروسی مخالف‏اند." بعد از روز عقدكُنان، بحثهای زیادی بین عروس و داماد جوان درگرفت. علی معتقد بود "عالی‏جناب با ازدواج موافق‏اند، امّا با جشن عروسی و عكس گرفتن موافق نیستند."

دایی افسانه با اوّلین گروه مهمان‏ها وارد شد و رسیده و نرسیده، با علی شروع كرد به بحث كردن. علی همان حرفهای تكراری همه‏ی مهمانی‏ها را می‏زد. به قیافه‏اش نمی‏آمد به‏زور او را به این مهمانی آورده باشند. كُتوشلوار قرضی، حالا كه توی مُبل لم داده بود، به نظر می‏آمد قالب تنش باشد. پاهاش را روی هم انداخته بود و داشت با دایی افسانه درباره‏ی مخالفت عالی‏جناب با جشن عروسی و عكس گرفتن حرف می‏زد.

دایی افسانه گفت "پس چه‏طور خودِ ایشون عكسشون را روی جلد همه‏ی كتاب‏هاشون چاپ كرده‏اند؟"

علی توضیح داد "با اجازه‏ی خودِ ایشون نبوده. نه عكس گرفتنش، نه چاپ كردن عكس پُشت جلد كتاب‏ها. هیچ‏كدوم با اجازه‏ی خودِ ایشون نبوده."

مهمان‏ها از لباس عروسی افسانه جا خوردند. افسانه آرایش غلیظی كرده بود، موهاش را درست كرده بود، فر داده بود و تور نازک سفیدی انداخته بود روی موهاش. توی لباس عروسی، عین عروسك شده بود. همین كه او را با لباس عروسی می‏دیدند، تازه می‏فهمیدند كه این مهمانی فقط مال "دور هم بودن" نبوده. همه دست ‏خالی آمده بودند. همه از مادر افسانه گله كردند كه چرا به آنها نگفته است مهمانی به چه مناسبت برگزار می‏شود.

مادر افسانه گفت "خبری نیست. فقط لباس پوشیده. روز عقدش نپوشید، امروز پوشیده."

خاله‏ی افسانه با ورود مهمان‏ها دست‏به‏كار شد و چپ و راست عكس می‏گرفت. افسانه مُدام راه می‏رفت و خودش از مهمان‏ها پذیرایی می‏كرد. نمی‏خواست مهمانی شباهتی به عروسی داشته باشد، نمی‏خواست مثل عروس‏ها خودش را بگیرد و بالای مجلس، پهلوی داماد، بنشیند. داماد مشغول بحث كردن با دایی افسانه و مهمان‏های دیگر بود و عروس مُدام می‏چرخید و با مهمان‏ها عكس می‏گرفت، مُدام جا عوض می‏كرد تا عكسهایی كه خاله‏اش می‏گرفت متنوّع‏تر باشد، سعی می‏كرد به دوربین نگاه نكند، امّا می‏دانست خاله‏اش کی دگمه‏ی دوربین را فشار می‏دهد و در آن لحظه تكان نمی‏خورد، سرش را بالا می‏گرفت و لبخند می‏زد. افسانه از لباس عروسی‏اش خیلی خوشش آمده بود، از تور سفید روی موهاش خیلی خوشش آمده بود. به مهمان‏ها می‏گفت "من این لباس را خیلی دوست دارم، من این تور سفید را خیلی دوست دارم." و با این حرف می‏خواست بگوید فقط به این دلیل این لباس را پوشیده، فقط به این دلیل كه این لباس را دوست دارد.

مادر افسانه شام را زود كشید و پیش از این كه مهمان‏ها بروند سر میز شام، خاله‏ی افسانه چندتا عكس از میز شام برداشت. سویا بود و مُرغ سُرخ‏كرده و دو سه جور خورش رنگ و وارنگ. عروس و داماد فقط سویا می‏خوردند. گوشت لب نمی‏زدند. هیچ‏وقت گوشت لب نمی‏زدند. این یكی از تعلیمات اساسی عالی‏جناب بود كه همه‏ی پی‏روانش باید رعایت می‏كردند. علی پنج سال بود گوشت نمی‏خورد و افسانه سه سال. باز هم، سر میز شام، بحثی بین دایی افسانه و علی درگرفت. دایی افسانه با یك دست قاشق پُر از چلومُرغش را توی دهانش فرو برد و با دست دیگر پُشت ‏جلد یكی از كتاب‏های عالی‏جناب را به مهمان‏ها نشان داد. عكس رنگی عالی‏جناب پُشت جلد این كتاب چاپ شده بود كه عالی‏جناب را در حال لبخند زدن نشان می‏داد. عالی‏جناب چهره‏ی گردِ گوشتالویی داشت، سبیل‏های پُرپُشت آویزانش روی دهانش را پوشانده بود. چارزانو نشسته بود روی زمین و به یك پُشتی بزرگ تكیه داده بود، دستهای پشمالوی خپله‏اش را گذاشته بود روی شكم گُنده‏اش و به دوربین نگاه می‏كرد. دایی افسانه گفت "ببینم. خودِ ایشون هم فقط با همین غذاهای رژیمی سر می‏كنند؟" به ظرف سویا اشاره كرد. "من كه باور نمی‏كنم."

دایی افسانه بیشتر از همه حرف می‏زد. بلبل‏زبانی می‏كرد، مهمان‏ها را می‏خنداند، با علی بحث می‏كرد، جوک می‏گفت و خودش بیشتر از همه می‏خندید. دوربین كوچكی با خودش آورده بود كه از آن هم حرف زد. یك دوربین جیبی جمع‏وجور كه واقعاً توی جیب جا می‏گرفت. درست به اندازه‏ی یك پاكت سیگار. در یكی از سفرهای اخیرش به اروپا خریده بود. از لندن. آدرس دقیق داد كه از كدام خیابان و خوب یادش بود كه چند پوند. و چه عكسهای خوبی كه با همین دوربین در پاریس و رُم و شهرهای دیگر گرفته بود! دوربین ساده‏ای بود كه احتیاجی به تنظیم كردن نداشت. بر خلاف دوربین خاله‏ی افسانه كه گُنده و سنگین بود و فاصله و نور و همه‏چیزش را باید به‏دقّت تنظیم می‏كردی. خاله‏ی افسانه دوربینش را از تهران خریده بود و خیلی گران. دوربین حرفهیی بود. عكّاس‏های حرفهیی با این دوربین عكس می‏گرفتند. بحث داغی بین آنها درگرفت. هر كدام از دوربین خودش تعریف می‏كرد و از عكسهای خوبی كه با دوربینش گرفته بود. دایی افسانه هم از وقتی كه وارد شده بود عكسهای زیادی گرفته بود. مادر افسانه گفت "باید دید! تا خودِ عكسها را نبینیم، باور نمی‏كنیم." و از دستپُخت خودش تعریف كرد. مهمان‏ها هنوز از دستپُخت او تعریف نكرده بودند. پُرچانگی دایی و خاله‏ی افسانه به هیچ‏كس مجال حرف زدن نداده بود. مادر افسانه مهمان‏ها را غافلگیر كرد و همه شروع كردند به تعریف كردن از دستپُخت او. همه باهم حرف می‏زدند، باهم می‏خندیدند و صدا به صدا نمی‏رسید.

پدر افسانه توی اتاق كار خودش قدم می‏زد و به این بگومگوهای فامیلی و خنده‏ها گوش می‏داد. در اتاق بسته بود و هنوز كسی نیامده بود او را خبر كند. حتّا از سر میز شام او را صدا نزده بودند. مثل این كه یادشان رفته بود چنین آدمی هم توی خانه هست. پدر افسانه منتظر بود خبرش كنند و صبر می‏كرد و دلش می‏خواست ببیند کی به یادش می‏افتند. همه‏ی مهمان‏ها قوم‏وخویش‏های زنش بودند یا دوستهای زنش و دوستهای علی و افسانه. زنش همیشه فقط قوم‏وخویش‏ها و دوستهای خودش را دعوت می‏كرد، از دوستها و قوم‏وخویش‏های شوهرش خوشش نمی‏آمد و دلش نمی‏خواست از آنها پذیرایی كند.

پدر افسانه قیافه‏ی خودش را توی آینه‏ی كوچكی كه بغل میز تحریرش بود نگاه كرد. زشت بود. كج و معوج بود. كلّه‏اش زیادی گُنده بود. تاس بود. چشمهاش پُف كرده بود و زیر چشمهاش دوتا حلقه‏ی كبود آویزان بود. چیزی توی صورتش ندید كه قابل تعریف كردن باشد. هیچ چیز دیگری هم نداشت كه قابل تعریف كردن باشد. نگاهی به دور و برش انداخت. اینجا اتاق خودش بود: اتاق مطالعه و كار. اسم اینجا را گذاشته بود "اتاق مطالعه" و گاهی هم می‏گفت "اتاق كار"، امّا نه كاری توی این اتاق صورت می‏داد و نه مطالعه‏ای می‏كرد. حوصله‏ی كتاب خواندن نداشت. هیچ‏كدام از كتاب‏هایی را كه توی قفسه‏های دورتادور اتاق خاك می‏خورد نخوانده بود. كتاب‏های نایاب گران‏قیمتی داشت، كتاب‏های چاپ سنگی، كتاب‏های مرجع، كتاب‏های غیر مرجع. می‏توانست سر میز شام از كتاب‏های نایابی كه داشت حرف بزند. امّا می‏دانست كه دخترش و علی به ریشش می‏خندند و مسخره‏اش می‏كنند. زنش بیشتر از همه به او می‏خندید. هیچ‏كس حرفهای او را جدّی نمی‏گرفت. زنش همیشه عادت داشت وسط حرف او بدود. یادش نمی‏آمد جمله‏ی كاملی را سر میز شام یا توی اتاق پذیرایی خطاب به مهمان‏ها ادا كرده باشد. و اگر مهمان هم نداشتند، خودی‏ها به حرفهای او گوش نمی‏دادند. همیشه از حرف زدن منصرف می‏شد و یادش می‏رفت كه چی می‏خواست بگوید. زنش از تحقیر كردن او كیف می‏كرد و دوست داشت توی ذوق او بزند. می‏دانست كه در غیاب او زنش به مهمان‏ها و دوستهای خودش چه می‏گفت. اگر حرفی از او به میان می‏آمد، زنش می‏خندید، مسخره‏اش می‏كرد و به آنها می‏گفت شوهرش مرد بازنشسته‏ی ازكارافتاده‏ی بی‏سواد و تنبلی ا‏ست كه از صبح تا شب وقتش را با قدم زدن توی پاركها و خیابان‏ها و تلویزیون تماشا كردن و گوش دادن به رادیو و ور رفتن به كتاب‏هایی كه هیچ‏كدامشان را نخوانده است تلف می‏كند.

پُشت میز تحریرش نشست و كاغذ سفیدی را كه روی میز بود پیش كشید. دلش می‏خواست چیزی بنویسد، نامه‏ای برای زنش یا افسانه. شاید نامه‏ی او را می‏خواندند. دلش می‏خواست بنویسد چرا هیچ‏كس غیبت او را احساس نمی‏كند، چرا هیچ‏كس او را صدا نمی‏زند؟ حتّا هیچ‏كدام از مهمان‏ها سراغ او را نمی‏گرفتند. هیچ‏وقت چیزی نمی‏نوشت، حتّا نامه. كسی را نداشت كه برایش نامه بنویسد. اگر علی و افسانه می‏رفتند به شهرِ دیگری یا مهاجرت می‏كردند، برای آنها نامه می‏نوشت. و ماجرای همین امروز را هم برای آنها می‏نوشت: روزی كه هیچ‏كس خبر نداشت كه او سر میز شام نیست. هیچ‏كس سراغ او را نمی‏گرفت، هیچ‏كس در اتاق او را باز نمی‏كرد و نمی‏آمد تو. كاری كه خودش همیشه می‏كرد. دوست داشت وقت و بی‏وقت، در اتاق افسانه را باز كند و برود تو. افسانه همیشه در اتاقش را می‏بست. قفل نمی‏كرد. فقط می‏بست. دوست داشت در اتاق افسانه را باز كند و سرك بكشد. می‏خواست ببیند هست یا نه و چه‏كار می‏كند: خوابیده است یا بیدار است، لباس پوشیده است یا نه. حق داشت. ناسلامتی پدرش بود. گاهی ساعت‏ها طول می‏كشید و در اتاقش بسته می‏ماند و هیچ صدایی از توی اتاقش بیرون نمی‏آمد. كسی خبر نداشت توی اتاقش هست یا از در رو به حیاط رفته است بیرون. گاهی وقتها، مهمان كه داشتند، از در رو به حیاط اتاقش می‏زد به چاك تا مجبور نباشد بیاید پیش مهمان‏ها و خودش را نشان بدهد. گاهی وقتها، در اتاقش را كه باز می‏كرد، می‏دید چارزانو نشسته است وسط اتاق. ساعت‏ها، چارزانو، بی‏صدا و بی‏حركت، می‏نشست روی زمین. مِدیتِیشِن می‏كرد. مادر افسانه با این دربازكردن‏ها مخالف بود. سر او داد می‏زد و به او تذكّر می‏داد كه این كار كار خوبی نیست. امّا این حرفها توی گوشش فرو نمی‏رفت. كار خودش را می‏كرد. و یك روز كه زنش نبود، دید درِ اتاق افسانه قُفل بود. عصبانی شد. دسته‏ی در را چند بار تكان داد. صدایی نیامد. تلنگر زد. با مُشت كوبید به در. صدایی نیامد. ناچار شد با لگد بكوبد به در و قُفل در را بشكند. و تا او قُفل در را بشكند و برود تو، افسانه رفته بود توی حیاط و از در حیاط رفته بود بیرون. و تا صبح نیامد. رفته بود تمپل. شب، توی تمپل خوابیده بود. و از همان شب بود كه تصمیم گرفت با علی ازدواج كند.

سر میز شام، علی داشت حرف می‏زد و همه ساكت شده بودند تا صدای او را بشنوند. آرام حرف می‏زد و مهمان‏ها كه تا چند لحظه‏ی پیش این‏همه سر و صدا راه انداخته بودند، نفسشان را توی سینه حبس كرده بودند و آن‏قدر ساكت بودند كه پدر افسانه توی اتاق دربسته صدای علی را می‏شنید. داشت درباره‏ی عالی‏جناب حرف می‏زد. داشت می‏گفت "ایشون معلّم عشق‏اند. ما همه‏چیزمون را از ایشون داریم. كتاب‏های ایشون به همه‏ی زبان‏های زنده‏ی دنیا ترجمه شده."

دستش را دراز كرد و یكی از كتاب‏های عالی‏جناب را از لای كتاب‏های توی قفسه كشید بیرون. عكس رنگی عالی‏جناب پُشت جلد كتاب چاپ شده بود. درست عین قصّاب‏ها. حق با دایی افسانه بود. این شكم گُنده را با غذاهای گیاهی چه‏طور پُر می‏كرد؟ به این مرد می‏آمد كه هر روز چلوكباب و چلومُرغ توی شكم گُنده‏اش بتپاند. به او می‏آمد قصّاب یا راننده‏ی كامیون باشد، نه عالی‏جناب. شاید هم از بس كه آش خورده بود به این روز افتاده بود. دلش می‏خواست ماجرای روزی را كه به خانه‏ی آش‏خورها سر زده بود روی این كاغذ بنویسد. همان خانه‏ای كه علی و افسانه توی یكی از اتاق‏هاش زندگی می‏كردند. مدّتی بود رفته بودند آنجا و زنش به او با تأخیرِ زیاد خبر داده بود كه آنجا را پیدا كرده‏اند. پدر افسانه می‏خواست ببیند دخترش كجا زندگی می‏كند. حق داشت بداند. افسانه با او مشورت نكرده بود. هیچ‏وقت با او مشورت نمی‏كرد و كار خودش را می‏كرد. پدرش با ازدواج افسانه مخالف بود، با همه‏ی كارهایی كه می‏كرد مخالف بود. امّا نمی‏توانست بی‏تفاوت بماند. آدرس را از زنش گرفت و یك‏روز عصر، بی‏خبر، رفت آنجا. افسانه و علی نبودند. دوست علی او را برد توی اتاق پذیرایی و او روی یكی از مُبلهای نزدیک در نشست. از لای یكی از درها كه نیمه‏باز بود، دید كسی روی تخت اتاق آن‏طرف هال خوابیده و یك نفر (كه زنی بود) داشت توی اتاق راه می‏رفت. بوی گندی از همان دم در به بینی‏اش خورده بود: بوی غذای مانده و دوا. دوست علی اصرار كرد بنشیند تا علی و افسانه برگردند. گفت رفته‏اند خرید و همین حالا برمی‏گردند. رفت برای او آش بیاورد. پدر افسانه گفت "نه، ممنونم. چیزی نمی‏خورم." ولی دوست علی اصرار داشت كه از او پذیرایی كند. نه چای می‏خوردند، نه شربت، نه شیرینی، نه قهوه. فقط آش می‏خوردند و تنها وسیله‏ی پذیرایی‏شان آش بود. گوشه‏ی اتاق پذیرایی، دسته‏دسته كتاب تلنبار بود، بسته‏بندی شده و باز. همه عین هم. پا شد، نگاهی انداخت. همه كتاب‏های عالی‏جناب بود. تعداد زیادی از یكی از كتاب‏های عالی‏جناب. با همان عكس رنگی عالی‏جناب پُشت جلد. عكس بزرگ قاب‏شده‏ی عالی‏جناب به دیوار اتاق پذیرایی آویزان بود: همان عكس پُشت جلد كتاب. شاید راستی‏راستی عكس دیگری نداشت و شاید علی راست می‏گفت كه از عكس گرفتن خوشش نمی‏آمد و این عكس را دزدكی گرفته بودند. شاید اگر كمی بیشتر توی این خانه می‏ماند و این آش را می‏خورد، همه‏ی حرفهای علی را باور می‏كرد. دوست علی آش را بلافاصله آورد. آش حاضر و آماده بود. همیشه همین آش را می‏خوردند و از صبح تا شب آش حاضر و آماده بود، آش ولرم بی‏مزّه‏ای كه معلوم نبود توش چی بود. همان بویی كه از دم در به بینی‏اش خورده بود، حالا از توی آش به حلقش فرو رفت. دو قاشق خورد. قاشق سوم را هم به‏زور توی دهانش فرو برد. قاشقش را گذاشت توی آش و دیگر نخورد. دوست علی اصرار داشت كه باز هم بخورد و اصرار داشت كه صبر كند تا علی و افسانه از خرید برگردند. امّا حالش داشت به‏هم می‏خورد و نمی‏توانست صبر كند. پا شد و به‏زحمت خودش را تا دم در رساند. همان‏جا، بیرون در، بالا آورد. دوست علی گفت "عیبی نداره. از قرار معلوم، غذای ما به شما سازگار نیست." و در را بست. صدای یك نفرِ دیگر را شنید كه می‏گفت "مزاجشون هنوز عادت نكرده به این غذاها." از پُشتِ در، صدای خنده‏ای آمد. صدای چند نفر بود كه داشتند می‏خندیدند. و یكی از خنده‏ها خنده‏ی زن بود. نكند خودِ افسانه بود كه داشت می‏خندید. همه به او می‏خندیدند: افسانه، علی، دوست علی، همه، هركس كه او را می‏شناخت. زنش همیشه به او می‏خندید. پی بهانه می‏گشت كه به او بخندد. و فردا كه خبر بالا آوردنش را شنید، بیشتر از همیشه به او خندید. از شدّت خنده، روی پاهاش بند نبود. نیم ساعت تمام فقط می‏خندید، زمین را چنگ می‏زد و آب از چشمهاش سرازیر بود.

روی كاغذ نوشت:


این‏جانب به این وسیله اعلام می‏كنم كه جهان جای خوبی برای زندگی كردن نیست.


به عکس عالی‏جناب نگاهی انداخت و خنده‏اش گرفت. چه قیافه‏ی خنده‏داری داشت! "چه‏قدر شماها به من بخندید؟ اجازه بدهید كمی هم من به شما بخندم." این دوتا جمله را هم می‏خواست بنویسد، امّا ننوشت. حالا نوبت او بود بخندد. از سر جاش پا شد و بلندبلند خندید. نه. صدای خنده‏ی او را كسی از بیرون نمی‏شنید. حرفهای علی تمام شده بود و باز بگومگوهای فامیلی درگرفته بود. داشتند سر همدیگر را می‏خوردند و حرفهای تكراری ردّوبدل می‏شد. پُزدادن‏ها، منم‏منم‏كردن‏ها، جوكهای بی‏نمك.

روی كاغذ نوشت:


این‏جانب به این وسیله آقای عالی‏جناب را از مقام خود عزل و از این پس خودم شخصاً هدایت مردم را به عهده گرفته و كتاب‏های خودم را خواهم نوشت.


كتاب عالی‏جناب را جر داد و انداخت روی زمین. از در رو به حیاط، رفت بیرون. بی سر و صدا، از در خانه رفت بیرون و رفت تا كتاب‏های خودش را بنویسد.


* * *

عالی‏جناب سگ كی بود؟ پدر افسانه از عالی‏جناب زشتتر نبود. حتّا توی عكس، اگر عكس می‏گرفت و آن هم عكس رنگی، بهتر از او می‏افتاد. مثل عالی‏جناب سبیل‏های قصّابی نداشت و شكمش هم به آن گُندگی نبود. عكس ششدرچهار سیاهو سفیدش كه توی روزنامه‏ها چاپ شد، مال سالها پیش بود، مال زمانی كه كارمند رُتبه‏ی دوازده وزارت دارایی بود و بیست ‏تا كارمند زیر دستش كار می‏كردند. پایین عكس اسم و فامیلش را نوشته بودند و تاریخ خارج شدنش را از منزل و از مردم خواسته بودند كه اگر او را پیدا كردند، "اطّلاع داده مُژدگانی دریافت دارند." امّا هیچ‏كس از روی این عكس قدیمی نمی‏توانست او را بشناسد. قیافه‏ی پدر افسانه در سالهای اخیر به‏كلّی عوض شده بود. همه‏ی موهاش ریخته بود، (توی عكس كاكُل داشت،) دندان‏های جلوش افتاده بود و یكی‏دوتا هم كه نیفتاده بود، سیاهِ سیاه بود، (توی عكس لبخند می‏زد و دندان‏های جلوش سفید و مرتّب بود،) چشمهاش ریز بود و توی گودی پایین ابروهای پُرپُشتش فرو رفته بود (توی عكس چشمهاش درشت و وَق‏زده بود).

در مهمانی یك ماهِ بعد، روزنامه‏ای كه عكس پدر افسانه توش چاپ شده بود دست‏به‏دست می‏چرخید. افسانه باز هم لباس عروسی پوشیده بود و علی لباس دامادی. عكسهای مهمانی قبلی همه خراب شده بود و مادر افسانه ناچار شده بود مهمانی دیگری ترتیب بدهد و این بار مهمان‏های دیگری دعوت كرده بود. هیچ‏كدام از مهمان‏های قبلی توی این مهمانی نبودند. همه دوستهای خودش بودند با همكلاسی‏های زمان دانشجویی افسانه. و یك عكّاس حرفهیی با دوربین حرفهیی‏اش مُدام میان مهمان‏ها می‏چرخید تا طبیعی‏ترین و بهترین عكسهای ممكن را از عروس و داماد و مهمان‏ها بگیرد. مادر افسانه ناچار بود برای مهمان‏ها توضیح بدهد كه این عكس روزنامه آخرین عكس شوهرش بود. او به عكس گرفتن علاقه‏ای نداشت. زورش می‏آمد عكس بگیرد. نوشته‏های او را به مهمان‏های خودمانی‏تر نشان می‏دادند و می‏خندیدند.

علی برای مهمان‏ها از عالی‏جناب حرف می‏زد. مهمان‏ها كه حرفهای علی برایشان تازگی داشت، ساكت می‏شدند تا صدای علی به همه برسد. گاهی یكی از آنها كه به علی دورتر بود، می‏گفت "لطفاً كمی بلندتر صحبت كنید!"

امّا علی نمی‏توانست بلندتر حرف بزند و باید ساكت می‏شدند و جلوتر می‏آمدند تا همه‏ی حرفهای او را بشنوند. همه سراپا گوش بودند و موقع گوش دادن هیچ‏كس نمی‏خندید و پارازیت نمی‏انداخت. افسانه به مادرش گفت "از این به بعد، هیچ‏وقت دایی‏جون را دعوت نكنیم."

مادرش موافق بود. دایی افسانه تنها كسی بود كه حرفهای علی را جدّی نمی‏گرفت.


در پاسخ به: 50 داستان كوتاه برگزيده كشور - tireys_77 - ۱۳۸۹/۹/۳ ۰۱:۳۷ عصر

انار بانو و پسرهایش
گلی ترقی


فرودگاه مهرآباد ـ پرواز شماره 726 ـ ایرفرانس.

دو بعد از نیمه شب یعنی تمام شب بیخوابی. یعنی كلافگی و خستگی و شتاب، همراه با دلتنگی و اضطرابی مجهول و این كه میروم و میمانم و دیگر برنمیگردم (از آن فكرهای الكی)، یا برعكس، همین جا، در همین تهران عزیز ـ با همه خوبیها و بدیهایش ـ میمانم و از جایم تكان نمیخورم (از آن تصمیمهای الكیتر) و خلاصه این كه گور پدر این سرگردانی و این رفت و برگشتهای ابدی (ابدی به اندازهی عمر من) و این پرواز نصف شب و كشیدن چمدانها و عبور از گمرك ـ پل صراط ـ و تفتیش تحقیرآمیز بدن و كفش و جیب و كیف و سوراخ گوش و دماغ.

خداحافظی. بدون حرف، بدون نگاه، سرد و سریع، با بغضی پنهانی و خشمی بیدلیل، كه نباید نشان داد و حسی تلخ كه باید فرو بلعید و زد به چاك.

ورودی خواهران. ظاهرم قابل قبول نیست. روسریام عقب رفته و آخرین دگمهی پای روپوشم باز است. بسیار خب. حق با شماست. سر و وضعم را مرتب میكنم. باربری كه چمدان و كیف دستیام را آورده، عجله دارد. پولش را میخواهد. دنبال مسافری دیگر میگردد.

میگویم: "باید تا گمرك با من باشی."

طی كرده بودیم. حرف خودش را میزند. میخواهد برود. چمدانم را روی نوار نقاله میگذارد تا از زیر دستگاه بازرسی بگذرد. به مسافری دیگر اشاره میكند.

به خودم میگویم: "عصبانی نشو خانم جان. ول كن. اینطوریست. پولش را بده برود."

دیواری شیشهای این طرفیها را از آن طرفیها جدا میكند. آنها كه میمانند و آنها كه میروند. هر دو دسته غمگین و افسردهاند و حرفهای صامت و نگاههای پرحرفشان از قطر آن دیوار شیشهای عبور میكند و چون غباری خاكستری روی صورتها مینشیند.

دل و رودهی چمدانم را با دقت بررسی میكنند. چیزی مشكوك و ترسناك، كه نمیدانم چیست، در چمدانم است.

انگشتی تهدیدكننده به اندرون چمدان من اشاره میكند.

"آلت قتاله."

"كدام آلت قتاله؟ توی چمدان من؟"

بازرس با مأموری دیگر گفتگو میكند. خم میشوند و به تصویری مجهول روی صفحهی دستگاه بازرسی نگاه میكنند.

بدرقهكنندهها از پشت دیوار شیشهای سرك كشیدهاند. آنها كه در اطراف من هستند پچپچ میكنند. ته چشمهایشان پرسشی گنگ موج میزند. در یك آن تغییر شكل دادهام و به نظر موجودی خطرناك میآیم. گناهكارم و محكومیتم قطعیست.

تروریست؟

شاید. امكان هر فكر و هر كاری میرود.

آلت قتاله تبرزین طلاییست كه برای پسرم از خنزرپنزر فروشی گمنامی در اصفهان خریده بودم. مفت نمیارزد. كسی را هم نمیشود با آن كشت، به خصوص خلبان هواپیما را.

چمدانم را كنار میگذارند. میبایست محتویاتش را با دقت بررسی كنند. مسافرها با شك و حیرت، شاید ترس، نگاهم میكنند و نگاهها خیره به من و چمدانم است.

میگویم: "بابا، این یك تبرزین كهنه است. مال درویشهاست. خوشم آمد خریدم. توی چمدانم است. من كه نمیتوانم با آن كاری بكنم. كدام كار؟"

گوششان بدهكار نیست. تبرزین ـ آلت قتاله ـ را با احتیاط از توی چمدانم در میآورند. مردم نگاه میكنند. مأمور گمرك میگوید كه قدیمیست، زیرخاكیست، گرانبهاست، میراث فرهنگیست.

زكی!

كاغذ خریدش همراهم است. سرتا پایش پنج هزار تومان هم نمیارزد. رویش را با كلمات عربی، احتمالاً آیهای از قرآن، تزئین كردهاند.

"باید آقای طوطی آن را ارزیابی كند."

بلندگو آقای طوطی را صدا میزند. یكی دو نفر میخندند و كسی زیر لب كلمهای را طوطیوار تكرار میكند. دستی بازویم را میگیرد.

"خانم جان ..."

خانم پیریست چیزی میگوید. چیزی میخواهد. نمیفهم. عجله دارم. باید تكلیفم را با آلت قتاله روشن كنم.

میگویم: "من این تبرزین را نمیخواهم. مال شما. ولم كنید."

سرنوشتم دست آقای طوطیست. باید صبر كنم. چشمم كور.

خانم پیر از پشت به شانهام میزند. دوباره میگوید: "خانم جان. الهی فدایت شوم. دیرم شده. میترسم جا بمانم."

پیرزنی دهاتیست. گیج و دستپاچه است. التماس میكند پرسشنامهی گمركی را برایش پر كنم.

میگوید: "خانم جان. چشمم نمیبیند. سواد درستی ندارم. پسرهایم گفتند ننه، سوار شو بیا. نمیدانستم آنقدر مكافات دارد. دو دفعه توی ادارهی گذرنامه غش كردم. هلاك شدم."

میگویم: "صبر كن. كار دارم. از كسی دیگر بخواه."

میگوید: "از كی؟ هیچ كس وقت ندارد."

جوانی تر و تمیز ـ شیك و پیك ـ را نشانش میدهم.

میگوید: "ازش پرسیدم. فرنگ بزرگ شده. بلد نیست بنویسد. میترسم پسرهای من هم بیسواد شده باشند. فارسی از یادشان رفته باشد. خدا به من رحم كند."

بلندگو دوباره آقای طوطی را صدا میزند. خانم پیر ولكن نیست. دور خودش میچرخد. نمیداند كجا باید برود و چه كار باید بكند.

میپرسد: "خانم جان، طیارهی سوئد كجاست؟"

پاسپورتش را ورق میزنم. خالیست. اولین سفرش است. اسمش اناربانو چناریست. تندتند ورقهاش را پر میكنم. متولد هزار و دویست و نود و شش است. هشتاد و سه سال دارد. با من همسفر است، همان پرواز، میرود به پاریس و از آنجا به سوئد.

میگوید: "ده سال است كه پسرهام را ندیدهام. دلم مثل سیر و سركه میجوشد. گفتم الهی قربانتان بروم. چرا رفتهاید آن سر دنیا؟ یزد خودمان چه عیب و ایرادی داشت؟ جد كردند كه میخواهیم برویم. الا بلا. شوهر خدابیامرزم گفت جنون جوانی است. زده به سرشان."

آقای طوطی دنبال من میگردد. كوتاه و لاغر است، قد بچهای ده ساله، اما دماغی بزرگ و پیر دارد و شیشهی عینكش به كلفتی ته استكان است. تبرزین را امتحان میكند. حرف نمیزند. میگیردش زیر نور چراغ.

میگوید: "این تبرزین قدیمیست."

سرم را تكان میدهم. انار بانو سرك میكشد. دستش را به سر تبرزین میمالد.

میگوید: "خانم جان، مگر سوغاتی قحط بود؟ این مال درویشهاست."

میپرسم: "قدیم یعنی كی؟"

آقای طوطی از سماجت من ناراضیست. وقت ندارد. میگوید: "سرش باستانیست. دمش جدید است."

در هر حال، از آن جا كه میتوان با آن سر خلبان هواپیما و تمام خدمه و مأمورین انتظامی را برید و مسافرها را گروگان گرفت و هواپیما را به آفریقا برد، خطرناك است.

میگویم: "تبرزین هخامنشی مال شما."

قبول نمیكنند. باید آن را پس داد. خانم پیر از كنار من جم نمیخورد. آقای طوطی عجله دارد. خوابش میآید. خمیازه میكشد.

تبرزین را دست میگیرم. میآیم توی محوطهی فرودگاه تا آن را به دوستی كه برای بدرقهام آمده بود، بدهم. از بدرقهكننده اثری نیست. پشت شیشهایها میخندند و برایم دست میزنند. از شرم به خودم میپیچم.

دستهای چهل پنجاه نفری، پیر و جوان و انواع بچههای قد و نیم قد، با گلهای پلاسیدهی گلایول، منتظر مسافرهای رسیده از هند هستند. شلوغ پلوغ و خرتوخر است.

بچهای پایم را لگد میكند. میدود و دستهگل پلاسیدهاش را با خوشحالی تكان میدهد.

تبرزین را به باربری كه كنار در ایستاده هدیه میكنم. نفس زنان و بداخلاق برمیگردم و میبینم كه خانم پیر، گیج و مضطرب، سرجایش ایستاده و به اطراف نگاه میكند. راهش را بلد نیست. چشمش كه به من میافتد، ذوق میكند. دستش را برایم تكان میدهد. خودش را به من میرساند.

میگوید: "خانم جان، كجا بودی؟ گفتم رفتی و من جا ماندم."

به دنبالم میآید. كیف دستیاش سنگین است و هن و هن میكند. عرق از سر و رویش جاریست. دستمالی چهارخانه از توی جیب روپوشش بیرون میكشد و صورتش را خشك میكند، دستمالی بزرگ نصف یك رومیزی.

میگوید: "سهیلا خانم توی ده ما معلم مدرسه است. اسم تمام شهرهای دنیا را میداند. به من گفت ننه اناری، سوئد تابستانش هم یخبندان است. صد و پنجاه درجه زیر صفر میشود. گاو و گوسفندها ایستاده خشك میشوند. من هم از ترس هر چه لباس پشمی داشتم روهم روهم تنم كردم، دارم از گرما هلاك میشوم."

هواپیما یك ساعت تأخیر دارد. شاید هم دو ساعت. معلوم نیست. بدرقه كنندهها، با صبر و حوصلهای غم انگیز، پشت دیوار شیشهای ایستادهاند. این طرفیها به آن طرفیها نگاه میكنند. صداهایشان به گوش هم نمیرسد.

تاریخ و ساعت پرواز از پیش تعیین شده، اما واقعیت آن مسلم نیست. هزار شاید و شك و دلهره به آن آویخته است. فكرهای سیاه توی سرم میچرخند. شاید ممنوعالخروج باشم؟ شاید آنهایی را كه دوست دارم دیگر نبینم. شاید فلانی و فلانی و فلانی در غیاب من بمیرند. انتهای این "شاید" به كلمهی "هرگز" متصل است و "هرگز" كلمهی تلخ و تاریكیست كه تازگیها، مثل ادراك گنگ مرگ، وارد ذهنم شده و آن پس و پشتها منتظر خودنمایی نشسته است.

انار بانو چناری، ساكت و صامت، مثل سایه به دنبال من است. یكریز حرف میزند . دلشوره از نگاه سرگردان و لرزش دستهایش بیرون میریزد.

میگوید: "خوش به حال آنهایی كه بچههای سر به راه دارند. پسرهای من از بچگی هوایی بودند. آرام و قرار نداشتند. از مردم ده بدشان میآمد. همش میخواستند بروند شهر. بروند تهران. بروند یك جای دیگر. كجا؟ خودشان هم نمیدانستند. ما كه جوان بودیم یك جا بیشتر نمیشناختیم. یزد برایمان اول و آخر دنیا بود.

اول و آخر دنیا!

میگویم: "ننه خانم، خوش به حالت كه جای خودت را پیدا كردهای."

حواسش پیش پسرهایش است. یادش رفته كجاست و چه راه درازی در پیش دارد. چشمهایش پر از خواب است، خواب یزدی كه پشت سر گذاشته و شهر غریبی كه در انتظارش است.

میگوید: "برای پسرهام نامه دادم. من كه سواد ندارم. من گفتم سهیلا خانم نوشت. پرسیدم: شماها آنجا كه هستید، آن سر دنیا، خوش و سالماید؟ جواب دادند ننه، ما اینجا بیكس و كاریم. استخوانهایمان از سرما یخ زده. بعضی شبها زارزار گریه میكنیم. حالا میخواهیم برویم آمریكا. سهیلا خانم گفت آمریكا شیطان است. شوهرم مرد و زنده شد. گفت پسرهای من هرجایی شدهاند. پایشان از زمین كنده شده. هر جا بروند غربتیاند."

میگویم: "عجله كن. باید كیف دستیات را نشان بدهی."

انار خانم دو تا كیف دستی دارد. در اولی را باز میكند. پر از خرت و پرت است: چند جعبه شیرینی، دو سه قواره تافتهی یزدی، چند تا كاسه پلاستیكی و دو جفت كفش مردانه، سوغات برای پسرها. كیف دستی دوم پر از انار و بادمجان است.

میگوید: "انارهای باغ خودمان است."

كارمان تمام میشود. از این خوان میگذریم. چمدانهایمان را برمیداریم و راه میافتیم. انار خانم پشت سرم میآید. بلیت او را با بلیت خودم نشان میدهم. جایمان مشخص میشود. میرویم به طبقهی بالا. پاسپورتم را آماده توی دست میگیرم. دلم بدون دلیل، شاید از روی عادت، شور میزند. منتظر اتفاقی ناگوار هستم. قلبم میزند. میترسم از این كه چیزی كم یا زائد داشته باشم، كه مهری در پاسپورتم نخورده باشد، كه علامتی خاص مانع رفتنم شود. چرا؟ نمیدانم. هر چیزی ممكن است. پرسش و دلهرهای همگانیست.

به خیر میگذرد.

تفتیش بدنی مثل آن وقتها نیست. آسانتر شده است. انار بانو قلقلكیست. دست كه به تنش میخورد به خودش میپیچد و غش و ریسه میرود. دو تا النگوی طلا به هر دو دست دارد، به اضافهی یك انگشتر عقیق كه نشان میدهد. زیادی نشان میدهد و با چشمهای مضطرب به اطراف، به دور، به من نگاه میكند. یك جفت گوشوارهی یاقوت، كه ارزش چندانی ندارد، ته جیبش قایم كرده است. میترسد گیر بیفتد و به جرم قاچاق جواهر دستگیر شود. گیر هم میافتد. میلرزد.

میگوید: "این گوشوارهها را برای عروسم میبرم. سهیلا خانم داده. كور شوم اگر دروغ بگویم. عروسم فرنگیست. مسلمان شده. نماز میخواند"، و التماس میكند.

كاریش ندارند. میتواند برود. گوشوارهها را بهش میدهند.

میگوید: "پسر بزرگم زن فرنگی گرفته، از دهات سوئد. گفتم ننه، برگرد بیا به شهر خودت. دخترهای یزدی مثل پنجهی آفتابند. ما كه زبان سوئدی بلد نیستیم. چه طوری با زنت حرف بزنیم؟"

میرسیم به سالن انتظار. انار بانو كنار من روی صندلی ولو میشود. چرت میزند. چیزهایی زیر لب میگوید. سرش توی سینهاش افتاده و پاهایش از هم باز مانده است. انگار خواب پسرهایش را میبیند، پسرهای هوایی كه در سرزمینهای یخبندان، به دنبال زندگی بهتر میگردند. خم میشود رو به جلو و از صندلیاش میسرد. از جایم میپرم. مسافر كناری نیز به كمك او میشتابد. بلندش میكنیم. هاج و واج است. نمیداند كجاست. پسر بچهای بلند میخندد و زنی با اندوه سرش را تكان میدهد.

"خانم جان"، صدایش بغض آلود است. روسریاش را صاف و مرتب میكنم. خودش را جمع و جور میكند. گردنش را بالا میگیرد. سعی میكند بخندد یا، دست كم، لبخند بزند. میخواهد حفظ ظاهر كند، اما چشمهایش لبریز از خواب و خستگیست و بدن پیرش در حال سقوط است.

مسافرها را صدا میزنند. باید سوار شد. صفی درهم و طویل خروج را مشكل كرده است. انار بانو برای رفتن عجله دارد و قاتی مسافرها میلولد. پای پلههای هواپیما، مبهوت و هراسان، میایستد و خیره خیره به بالهای عظیم هواپیما نگاه میكند. كیف دستیاش سنگین است. نای جم خوردن ندارد. دو پله بالا میآید و میایستد. راه را بند آورده است. خدمه ی زمینی هواپیما به كمكش میآید. زیر بغلش را میگیرد و پله به پله، او را بالا میكشد.

جایش كنار من است. ذوق میكند. مینشیند و كیف دستیاش را با زور و زحمت، زیر پا جای میدهد.

میگوید: "ای پسرها، امان از دست شماها. كاش عشقتان از دلم میرفت و این طوری سرگردان نمیشدم."

كفشهایش را درمیآورد. مینالد. جورابهای كلفت سیاه به پا دارد. گرمش است. صورتش غرق عرق است.

میگوید: "خدا را شكر كه جایم پیش شماست. سهیلا خانم بهم گفت كه ننه اناری، اگر شانس بیاوری، كنار یك آدم همراه مینشینی، مثل دختر خودت. حیف كه من دختر ندارم. دختر با مادر ایاق است. محال بود من را بگذارد برود سوئد. شما چی؟ بچه دارید؟"

میچرخم و پشت به او صورتم را توی بالش فرو میكنم. باید بخوابم.

بازوی نرم و گوشتآلود ننه اناری فشاری ملایم به شانهام میدهد. بدن گرم و خستهاش روی صندلی پخش میشود و نیمی از جای من را اشغال میكند. ته نفسش بوی گرسنگی میدهد اما تنش خوش بوست. لبهی پتو را روی چشمهایم میكشم و به خوابی كه پشت پلكهایم نشسته، خیره میشوم.

میپرسد: "خانم جان، شما هم به سوئد میروید؟"

سرم را تكان میدهم.

میگوید: "میترسم جا بمانم."

جواب نمیدهم.

"خانم جان، هر وقت رسیدیم سوئد من را خبر كن."

میگویم: "بخواب خانم اناری. بخواب."

خانم مهماندار كمربند مسافرین را بازرسی میكند. كمربند من بسته است. اناربانو از راه و رسم سفر با هواپیما سررشته ندارد. گیج شده است. وول میزند. آرنجش محكم به پهلویم میخورد.

میگوید: "خانم جان. من كه زبان خارجی بلد نیستم."

خانم مهماندار میخواهد كمربند او را برایش ببندد. سر كمربند زیر تنهی انار بانوست. در نمیآید. دستم را با زور و زحمت، زیر بدن داغ و خستهاش میكنم. قلقلكش میآید. به خودش میپیچد و غش و ریسه میرود.

میگویم: "لطفاً، خودت را بلند كن"، و سر كمربند را میان انگشتانم میگیرم، میكشم، بیرون نمیآید. محكمتر میكشم. فایده ندارد. چاق و سنگین است. روی كمربند و روی دست من نشسته و خیال جنبیدن ندارد. مهماندار هواپیما به كمك میآید و دستش را از سمت دیگر زیر او میسراند. انار بانو سخت قلقلكیست. بالا و پایین میپرد. ولو میشود. یك وری روی من میافتد و سر كمربند از زیر بدنش درمیآید.

میگوید: "وای خانم جان، مردم. گوشت تنم آب شد. چقدر خندیدم. كاش پسرهام میدیدند"، و دوباره غش و ریسه میرود. دستم را میگیرد و میان دستهای زبر و گرمش نگه میدارد.

مهربان و خوش صورت است و چشمهای گرد و سیاهش برق میزند. دوباره میگوید: "خانم جان. هر وقت رسیدیم سوئد خبرم كن. میترسم جا بمانم."

بهش توضیح میدهم كه هواپیما مثل اتوبوس نیست. ده جا توقف نمیكند. از فرودگاه تهران بلند میشود و در فرودگاه شارل دوگل مینشیند. باید پیاده شود و طیارهاش را عوض كند.

گیجتر میشود. مبهوت نگاهم میكند. سر از حرفهایم درنمیآورد. "سوئد" تنها جاییست كه شنیده و به خاطر سپرده است.

میگوید: "خانم جان، سه روز است كه تو راهم. از یزد با اتوبوس رفتم تهران. اتوبوسمان خراب شد. لاستیكش تركید. كجكی رفت، خورد به یك پیرمرد خركچی. پیرمرد بیچاره عمرش را داد به شما. خلاصه، سرت را درد نیاورم. شب توی راه خوابیدیم. ساس و پشه تا صبح پوستم را كند. هلاك شدم. فكر كردم تو راه میمیرم. من هزار درد و مرض دارم. سنم هشتاد به بالاست. اما عشق دیدن این دو تا پسر بهم قوت میدهد. این كیف دستی كه میبینید پر از برنج و انار است. چند تا شیشه رب انار هم آوردهام. چه ربی. مال ده خودمان است. برای همین به من میگویند ننه اناری، و بلند میخندد. دست میكند و از توی كیفش دو تا انار سرخ درشت درمیآورد.

"بفرمایید، میل كنید."

سرم را تكان میدهم. انارش را آبلمبو میكند. چشمم خیره به پوست شفاف انار است كه شبیه به بادكنكی نازك شده و آمادهی تركیدن است.

میگویم: "نه. نه. نمیخواهم. فشارش نده" و خودم را كنار میكشم. روپوشم سفید است.

میگوید: "نترس خانم جان. این انار از آن انارهای معمولی نیست. انار محبت است" و با انگشتان پرزورش به گوشههای برجستهی آن فشار میدهد.

میگوید: "من زیر درخت انار بزرگ شدهام. بابا ننه كه نداشتم. به جای شیر مادرم بهم آب انار دادند. شاخهی درخت را میكشیدم پایین. انار آبلمبو را میك میزدم. خیال میكردم ***** مادرم است. مردم گفتند انارك، این درخت مادر توست. درخت عشق است. كنارش هم یك درخت چنار بود. گفتند این هم پدر توست. ما شدیم صاحب پدر و مادر. رفتیم شناسنامه بگیریم، یارو گفت اسمت چیه؟ گفتم انارك. گفت اسم بابات چیه؟ گفتم چنارك. گفت: برو گم شو، مگر تو از درخت زاده شدی؟ گفتم: بله."

صدای ملایمی دارد و چشمهایش میخندد. گرد و قلنبه و كوچك است و پاهایش به كف هواپیما نمیرسد. صورتش هم شبیه به اناری سرخ و آبلمبوست، با لپهای قرمز و لبهایی آبدار. پیرزن تو دل برو و سرحالیست. مدام وول میزند و پاهای كوچك و چاقش را تكان میدهد.

خواب از سرم پریده است.

یك ساعت از پرواز میگذرد. برایمان صبحانه میآورند. ننه اناری گرسنه است و نان و مربایش را درجا میبلعد.

میپرسد: "خانم جان، گرسنه نیستی؟ چرا نمیخوری؟" و با اجازهی من تهماندهی صبحانهام را جلو خودش میگذارد و ملچ ملوچ میكند.

میپرسد: "شما هم بچه دارید؟"

سرم را به علامت تأیید تكان میدهم.

میپرسد: "بچهها پیش خودتان هستند؟"

"بله."

میگوید: "خوش به سعادتتان. چه اقبالتان بلند است. بچه یعنی شیرهی عمر آدم. من دوازده سال است كه پسرهایم را ندیدهام. كی به عقل ناقصم میرسید كه بچههای من، بچههای ننه اناری، سر از فرنگ درآورند؟ پسر بزرگه نامه داد. نوشت كه ننه من نماز میخوانم و در راه وطنم میجنگم. پرسیدم ننه، با كی میجنگی؟ نوشت با دشمنهای دین و وطن. پسر كوچیكه اهل این حرفها نیست. سالی یك بار نامه میدهد و حرفهای شیرین میزند. مینویسد ننه، بیا با هم میریم كافه میرقصیم. دروغ میگوید پدر سوخته. ولی با همین دروغهاست كه قند را توی دل آدم آب میكند. آن یكی همش فكر جنگیدن است. هی میخواهد سر ببرد. گفتم: "مگر تو قصابی، آدم كشی؟" گفت: "یك روز، بالاخره، سرهنگ زمانی را میكشم ." شوهر بدبختم زد تو سرش. گفت الاغ، سرهنگ زمانی مسلمان است. زن و بچه دارد. گناه است. جد كرد. گفت فلانی را هم میكشم. دروغ میگوید. دروغهای دهن پر كن. دو بار زن فرنگی گرفته. زن اولش شبیه گربه بود. یك تكه استخوان. شوهرم تف كرد. عكس عروسش را پاره كرد، ریخت تو خلا. تا این كه عكس پسر كوچیكه آمد. موهایش را بور كرده بود. مثل ماه شده بود، شكل دخترها. نوشته بود ننه، من ساز فرنگی میزنم و توی عروسیها آواز میخوانم. شوهرم گفت بی آبرو شدیم. زیر ابروهایش را برداشته. سفیدآب مالیده. این پسر من نیست. ماتم گرفت. گفت پسرهای من مردهاند. آنقدر ناله كرد تا راست راستی مرد. من هم گفتم بی شوهر و بچه زندگی جهنم است. رفتم دراز كشیدم زیر درخت انار. صبر كردم عزرائیل بیاید و جانم را بگیرد. یك مرتبه شنیدم مردم ده صدایم میزنند. پستچی بود. صدای زنگ دوچرخهاش هنوز توی گوشم است. چه جرینگ جرینگی. بچههای ده نشسته بودند سر دیوار دست میزدند. كدخدا هم آمده بود. گفت ننه اناری، چه نشستهای كه برایت از فرنگ نامه آمده. نامه را كدخدا گرفت. پاكت و تمبرش را برای خودش برداشت. گفت سند است، باید بایگانی شود. نامه از پسر كوچیكه بود. نوشته بود مادر، پاشو بیا. دلم برات لك زده. میترسم تو هم بمیری. خانمیكه شما باشید، انگار صد سال جوان شده باشم. از جایم پریدم. گفتم ننه، الهی درد و بلات بخورد به جانم. شكل زنها شدی كه شدی. هر ریختی باشی جیگرگوشهی منی. سوئد كجاست؟ پرس و جو كردم. توی ده ما هیچ كس نمیدانست سوئد كجاست. كدخدا گفت نرو. تو راه میمیری. گفتم من میروم. پای پیاده هم شده خودم را به سوئد میرسانم. مردم گفتند باید از هفت تا دریا بگذری. گفتم میگذرم. خدا با من است. بچههایم چشم به راهاند. پسر بزرگه عصبانی مزاج و جوشیست. صبح تا شب میگوید باید انتقام گرفت. سرش بوی قورمه سبزی میدهد. زمان شاه دو دفعه رفت زندان و درآمد. ادب نشد. باز گفت باید همه را دار زد. باید انتقام گرفت. گفتم ننه، همه بندهی خدا هستند. گفت نخیر. این حرفها كفر است. فقط ما بندهی خدا هستیم. باقی دشمن دین و وطناند. یك روز، چند تا پاسدار آمدند توی ده ما. دنبال پسرم بودند. رفت توی زیرزمین سرهنگ زمانی قایم شد. چهل روز پنهان بود. سرهنگ زمانی بهش آب و نان میداد. تا، بالاخره، زد به كوه و كمر و آواره شد. سه سال ازش بیخبر بودیم. فكر كردیم مرده. سه سال عزاداری كردیم. به همه گفتیم شهید شده. مردم میآمدند بهمان تبریك و تسلیت میگفتند. فرش زیر پایمان را فروختیم، دادیم به مسجد كه جشن بگیرند. یك روز، شكر خدا، خبر آمد كه در سوئد است. اول گمانم كردیم سوئد جایی در ایران است، از دهات شمال است. بعد فهمیدیم آن سر دنیاست. پسر كوچیكه هم هوایی شد. افتادم روی دست و پایش. گفتم، دردت به جانم، تو یكی نرو. فایده نداشت. گفت من هم میخواهم بروم یك جای دیگر. یك شهر دیگر. جوان یك موجود خریست كه فقط حرف خودش را میزند. راه افتاد و رفت. چند سال توی تركیه ویلان بود تا داداش بزرگه كارش را درست كرد. سرتان را درد آوردم. نگذاشتم بخوابید. خواستم ببینید بچه چه به روز آدم میآورد. ده سال است كه توی خواب و بیداری با این پسرها حرف میزنم. میترسیدم نسیان بیاورم و پسرها را فراموش كنم. شوهرم گفت نسیان بركت است. رحمت است. كاش عشق این پسرها از دلمان میرفت. كاش سرمان را میگذاشتیم زمین و میمردیم. من قسم خوردم تا بچههایم را نبینم، سرم را زمین نگذارم. نماز كه میخواندم اسم پسرهایم را بلند بلند به زبان میآوردم. آنقدر گفتم تا صدایم به گوششان رسید. برایم بلیت دادند. از یزد آمدم تهران. رفتم منزل آقای مهندس، برادر سهیلا خانم. آقای مهندس كمك كرد و من را آورد فرودگاه. گفتند سوئد بادمجان نیست. چند كیلو با خودم آوردهام. كاش شما هم میآمدید به سوئد. همین امشب میخواهم خورشت بادمجان درست كنم. بعد هم خورشت فسنجان. هر شب یك جور غذای ایرانی برای این پسرهای نامهربان درست میكنم تا هوای یزد به سرشان بزند. سوئد كدام جهنم درهایست؟ سهیلا خانم گفت كه آب توی دهان یخ میزند. اشك توی چشم مثل خرده شیشه میشود. آدم را درجا كور میكند. گفتم ای خدا، نكند بچههام كور شده باشند؟ خدا میداند این مدت چی خوردهاند. شوهرم گفت اینها گوشت خوك میخورند. واسه همین است كه شكل زنها شده اند. پسر بزرگم گردن كلفت است. زیر ابرو برنداشته، اما از بس اخم كرده و خواسته از این و آن انتقام بگیرد، چشمهایش به هم نزدیك شده. تا از راه برسیم پسر كوچیكه را بغل میكنم. فشارش میدهم روی سینهام . شب میخوابم پای تشكاش و سرم را میگذارم روی پاهایش. بچه كه بود پابرهنه راه میرفت. پاهایش بوی علف میداد. همیشه هم گزنه تمام جانش را گزیده بود. حالا، دست و پایش را با صابون فرنگی میشوید. بوی غریبهها را میدهد. پسر بزرگم، دنیا كه آمد، بوی آدمهای بالغ را میداد. بوی عرق تن آدم گندهها را. شوهرم گفت این پسر شر است. از بویش پیداست. گفتم حكمت خداست. همه كه نباید بوی خوب بدهند. هر كس بوی خودش را دارد. سگ و گربهها بوی بد میدهند، اما دلشان پاك است. مرغها بوی گند میدهند، اما زبان بسته و معصوماند. شوهرم گفت كه این پسر مغزش گندیده است. این بو از كلهاش میآید. مال پاهایش نیست. چه بگویم. به دماغ من بوی گلاب بود. خب، من عاشقم. دست خودم نیست. به مجنون گفتند لیلی شكل شغال است. گفت الهی قربان شكل مثل شغالش بروم. عاشق این جوریست. پسر كوچیكه خوش اخلاق است. برایم ساز فرنگی میزند و من برایش میرقصم. چه قری بدهم. بیا و ببین. نوشته ننه، دست پخت تو عالیست. یك رستوران ایرانی راه میاندازیم. پولدار میشویم. اسمش را میگذاریم رستوران انار بانو و پسرهاش."

هوا بد است و هواپیما بالا و پایین میرود. ننه اناری از بالا و پایین رفتن هواپیما خوشش میآید. دستهایش را به هم میزند و پاهای كوتاهش را تكان میدهد.

این زن نمیداند كه وسط زمین و آسمان معلقایم؟ كه اگر هواپیما بیفتد هزار تكه میشویم؟ كه زندگیمان به مویی بند است (ترسهای من).

میپرسد: "خانم جان، برای قضای حاجت كجا باید رفت؟"

جوابش را نمیدهم. بدنم شل شده و قلبم میكوبد. دقیقهها را میشمارم. زمان تبدیل به لحظهای طویل شده و پاهایم، با اضطرابی دردناك، به دنبال زمین میگردد، زمین سفتِ محكم.

ننه اناری بیطاقت شده است. كمربندش را باز میكند و نیمخیز میشود. مهماندار فرانسوی بهش اشاره میكند بنشیند. ننه اناری رانهای چاقش را به هم فشار میدهد.

میگویم: "بشین، صبر كن. میافتی."

گوش نمیدهد. عجله دارد. راه میافتد. كفشهای زیر صندلیست. تلوتلو میخورد.

مسافر پشت سری به دادش میرسد. مرد جوان و پرحوصلهایست. زیر بازویش را میگیرد و راهنماییاش میكند. هواپیما توی چاه هوایی میافتد و زنی جیغ میكشد. ننه اناری، با یك دست به مرد جوان آویزان میشود و با دست دیگر سر و گردن مسافری نشسته را میگیرد، میخندد. مهماندار فرانسوی از دست مسافرهای ایرانی خسته شده است. سرش را با ناامیدی تكان میدهد و دست از اعتراض میكشد.

پلكهایم روی هم میافتد. پسرهای ننه اناری ته چشمهایم میلولند. سردشان است. میلرزند.

میپرسم: "پسرها، اینجا همان جاییست كه به دنبالش میگشتید؟" جواب نمیدهند. برف روی موهای سیاهشان نشسته است. عازم سفر به شهری دیگرند، شهری آن سوی كوهها و دریاها . شهری گرم و آشنا. میگویم: "من هم میآیم. صبر كنید." قطاری سوت میكشد. مسافرها از در و پنجرههایش آویزانند. ننه خانم هم هست. میپرسد: "شماها كجا میروید؟" هیچ كس نمیداند.

تكان شدید هواپیما بیدارم میكند. صدای انار بانو از دور به گوشم میرسد. با مشت به در دستشویی میزند.

"خانم جان. كمك. خانم."

مهماندار خسته و بداخلاق است. از جایش تكان نمیخورد. یكی از مسافرها بلند میشود و در را برای او باز میكند. دست و صورتش را شسته و آب از حاشیهی چارقدش میچكد.

میگوید: "وای. چه جای تنگی بود. خدا نصیب نكند. خیلی ببخشید. جسارت است. اما مستراح هم مستراحهای خودمان."

تكانهای هواپیما، به تدریج، كم میشود. نفسم درمیآید. اما تنم شل شده و دستهایم جان ندارند. پتو را روی صورتم میكشم و تا ایستادن هواپیما پلكهایم را باز نمیكنم.

چرخهای هواپیما محكم روی زمین میخورد و ننه اناری از جایش میپرد. میبیند مسافرها مشغول جمع كردن اسبابهایشان هستند و باعجله كمربندش را باز میكند.

میپرسد: "خانم جان، رسیدیم؟"

"بله."

"رسیدیم به سوئد؟"

"نخیر."

"پس كجاییم؟"

"پاریس."

مسافرها عجله دارند. توی راهرو صف كشیدهاند و به هم فشار میآورند.

"سوئد ایستگاه بعدیست؟"

برای بار چندم بهش توضیح میدهم كه باید پیاده شود، هواپیمایش را عوض كند و برود پیش پسرهایش.

میگوید: "وای خدا. من كه سواد ندارم. بلد نیستم. زبان اینها را نمیفهمم."

میگویم: "بلیتت را نشان بده. راهنمایی ات میكنند."

"به كی نشان بدهم؟"

"به مأمورین ایرفرانس."

میگوید: "من پیاده نمیشوم. از جایم تكان نمیخورم. میترسم جا بمانم. گم میشوم."

میگویم: "بیا من نشانت میدهم."

التماس میكند: "خانم جان، الهی فدات شوم. تا سوئد با من بیا."

اشك توی چشمهایش حلقه میزند. سرش را میاندازد زیر و با خودش حرف میزند.

میگویم: "انار خانم، بلند شو. نترس. گم نمیشوی. میسپارمت دست یك نفر بهتر از خودم." مردد است. چارهای ندارد. قبول میكند.

میگوید: "خدا را چه دیدی. شاید پسرها همین جا باشند."

"شاید."

پاهایش باد كرده و توی كفش نمیرود. كفشهایش را زیر بغل میگیرد و راه میافتد. مینالد. زانوهایش خشك شده است.

میگوید: "اگر به خاطر این بچهها نبود از جایم تكان نمیخوردم. یزد خودمان مثل بهشت است. حیف نیست. انقلاب مال شهریهاست. كاری به ما ندارد. پسر مشداكبر پاسدار شده. بچهی بدی نیست. رفته شهر. گفتم، ننه، شما هم میماندید، وقت پیری عصای دستم میشدید، گوش ندادند.

مهماندارها دم در هواپیما صف بستهاند. ننه اناری با مهماندار فرانسوی خوش و بش میكند. میخواهد صورت او را ببوسد. قدش كوتاه است و دهانش به گونههای او نمیرسد. مهماندار میخندد و دست او را فشار میدهد.

راهروی درازی در پیش است.

میپرسد: "سوئد تا اینجا خیلی فاصله دارد؟"

كیف دستیاش را میگیرم. عجیب سنگین است. پس میدهم به خودش.

میگویم: "ببین، تو باید از این سمت بروی و من از آن طرف. راهمان یكی نیست. بلیتت را به آن دو تا خانم نشان بده (خانمهای شركت هواپیمایی را نشانش میدهم) و از آنها كمك بخواه."

مبهوت نگاهم میكند. منتظر این جدایی ناگهانی نبوده است. گوشه ی كتم را میچسبد.

میگویم: "ننه خانم. سفرت بخیر. یك بشقاب از چلو خورشت بادمجان برای من كنار بگذار."

میگوید: "چه طوری حالیشان كنم؟ من كه زبانشان را بلد نیستم."

"بلیتت را نشانشان بده."

"چی بگویم؟"

"بگو سوئد."

با خودش تكرار میكند "سوئد" و به بلیتش خیره میشود.

صدا میزند: "خانم جان."

راه میافتم. پشت سرم را نگاه نمیكنم. سفر طولانی و خسته كنندهای بود. خوشحالم كه پایم روی زمین است و از آن تكانهای لعنتی در میان زمین و آسمان خبری نیست. مسافرهای ایرانی، باعجله، از هم جلو میزنند. میدوند. ته سرم، همچنان، متصل به ننه اناریست. رفت، نرفت؟

بیشتر مسافرها پیش از من رسیدهاند و صف طویلی جلو باجهی بازرسی پاسپورتهاست. دست چپ صف اتباع اروپاییست. سمت راست مال خارجیهاست. عرب، ایرانی، سیاه، زرد، افغانی و غیره. كسی روی شانهام میزند. مردی غریبه است.

میگوید: "ببخشید. خانم پیری كه كنار شما نشسته بود، قادر به حركت نیست. دنبال شما میگردد."

میگویم: "كسی نیست كمكش كند؟ من عجله دارم."

"دنبال شما میگردد. زبان سرش نمیشود. از غریبهها میترسد."

ای داد. برمیگردم و ته راهرو را دید میزنم. چشمم به ننه اناری میافتد كه تك و تنها، وسط راهرو، همان جا كه از هم جدا شدیم، روی زمین نشسته و كیف دستی اش را در بغل گرفته است. مسافرها باعجله از كنار او میگذرند. چشمش از دور به من میافتد و از خوشحالی جیغ میكشد. صورتش میشكفد. میخزد جلو و چهارچنگولی به استقبال من میآید.

میگوید: "خانم جان. میبخشی. الهی فدایت شوم. جفت پاهایم خشك شده. یك قدم نمیتوانم بردارم. به هر كه رد شد گفتم سوئد ـ سوئد ـ چند دفعه گفتم، محل سگ بهم نگذاشت."

زنی با صندلی چرخدار میگذرد. ننه اناری با حسرت به او نگاه میكند.

میگوید: "از این صندلیها خانم جان، از اینها پیدا كن."

میگویم: "خیلی خب. همین جا بشین. از جات تكان نخور تا من برگردم."

با مأموران ایرفرانس چانه میزنم. خواهش و التماس میكنم. بی فایده است. صندلیهای چرخدار را از پیش گرفتهاند. باید تقاضانامه پر كرد و چند روز منتظر شد.

توضیح میدهم: "این زن از دهات ایران میآید (توضیحی بیمورد) و پاهایش خشك شده است. قادر به راه رفتن نیست."

دلشان میسوزد، اما باید مقررات را رعایت كرد. هركاری قانون دارد. باید از پیش تقاضا كرده بودیم. شهر هرت كه نیست.

چه كار كنم؟ بگذارم بروم؟ نه. نمیتوانم. دلم نمیآید. چشمم به چرخی معمولی ـ مخصوص بار ـ میافتد. از آن نوع چرخهاییست كه جلو و اطرافش میله ندارد. میتوان تویش نشست. عالیست. عجله میكنم. ننه اناری، كفشهایش به دست و پاهایش گشوده از هم، وسط راهرو، روی زمین نشسته است. آدمها بیتفاوت از كنارش میگذرند. كیف دستیاش را توی چرخ میگذارم و میمانم ول معطل كه خودش را چه كار كنم؟ جلو و اطراف چرخ باز است.

میگویم: "انار خانم، بلند شو. بشین جلو این چرخ."

میگوید: "وای، خانم جان"، و مبهوت نگاهم میكند. باورش نمیشود. میخندد.

"وای خانم جان ندارد. یاالله. پاشو."

"یا ابوالفضل."

"زود باش."

ناچار میپذیرد. خجالت میكشد. به آدمها نگاه میكند.

میپرسد: "توی این چرخ؟" میگویم: "بله. پاشو. كار دارم. دیرم شده."

سرخ و دستپاچه میشود. گریه اش گرفته است.

میگوید: "خانم جان، آبروریزیست. بهم میخندند."

میگویم: "ننه خانم، كسی ترا نمیشناسد. در فرنگ هیچ كاری عیب نیست. بجنب خانم."

پایش درد میكند. كمكش میكنم. مینالد. تقلا میكند، میافتد، نیم خیز میشود و دست به زانو و دولا، پشت به چرخ میایستد.

میگویم: "بشین" و به شانه اش فشار میآورم.

وای خانم جانی خفیف زیر لب میگوید و ولو میشود. سنگین است. چرخ راه میافتد و كج كج به سمتی دیگر میرود و محكم به دیوار میخورد. مسافرها نگاه میكنند. میخندند. انار بانو روسریاش را روی صورتش میكشد.

كشاندن چرخ، با آن همه وزن، آسان نیست. دور خود میچرخیم و به راست و چپ میرویم. ننه اناری كمك میكند و با پاشنه ی پایش به زمین فشار میدهد و چرخ را به جلو میراند. عابری به دادم میرسد. هر دو با هم دستهی چرخ را میگیریم و ننه اناری را به پیش میرانیم.

میگوید: "آخ، پسرها كجایید كه مادرتان را تماشا كنید؟"

بلیتش را میگیرم. نگاه میكنم. گوتنبرگ. اطلاعات جغرافیایی من محدود است. گوتنبرگ، از قرار معلوم، شهری در سوئد است. كجای سوئد، نمیدانم. پسرها در آنجا منتظر مادرشان هستند. از مأمورین هواپیمایی میپرسم. باید به ترمینال "ب" برود. یعنی به سمت دیگر فرودگاه. ده دقیقه راه است. آن هم با اتوبوس.

انار خانم سرش را بالا میگیرد و گوش میدهد. چشمش خیره به صورت من است. تا ایستگاه اتوبوس راه طویلی در پیش است.

بلیت ننه اناری توی دستم است. با دقت نگاهش میكنم. یك ساعت به پرواز پاریس ـ گوتنبرگ مانده است. وقت زیادی نداریم. با هر جان كندنی شده، ننه خانم را، كه مثل چادر رختخوابی قلنبه، سوار بر چرخ نشسته، تا ته راهرو میبرم. سر پیچ چشمم به پلكان برقی میافتد و میایستم مبهوت كه چه كار كنم.

ننه اناری با دیدن پلههای متحرك از جا میپرد و چشمهایش گرد میشود.

میگوید: "وای خانم جان، این پلهها راه میروند. من از جایم تكان نمیخورم. از یك راه دیگر برویم. از آن سمت. آن طرف پلههایش درست و حسابیست. مثل پلههای خودمان است. من نمیآیم. میافتم. میمیرم."

میگویم: "شلوغ نكن. ساكت شو وگرنه ولت میكنم میروم." خستهام و حوصلهام سر رفته است.

میگویم: "ننه خانم، ترا چه به سوئد؟ پا شدی راه افتادی كه چه شود؟ بیچاره میشوی. دق میكنی." عصبانی هستم و نمیدانم یقهی كی را بچسبم.

میگویم: "من كیفت را میبرم پایین. از چرخ پیاده شو. یالله."

زیر بغلش را میگیرم. بلندش میكنم. مینالد. زانوهایش راست نمیشود. از چرخ پایین میآید و به دیوار تكیه میدهد. كیفش را میگیرم و از پلهها پایین میروم. ننه اناری از آن بالا نگاه میكند. دستش را به دیوار گرفته و با وحشت به من و پلههای متحرك زل زده است. یكی دو بار خیز برمیدارد و دو قدم جلو میآید. یك پایش را بلند میكند و بعد، سرش را تكان میدهد و با وحشت خودش را عقب میكشد. مطمئنم كه از بالای اولین پله معلق خواهد شد.

میگویم: "انار خانم، بشین روی پله ی اول و نشسته بیا پایین."

میگوید: "وای خانم جان. ای خدا. چه خاكی به سر كنم. نمیتوانم. پسرها گفتند سوئد پشت دروازه است. از رفتن به مشهد آسانتر است. گفتند سوار میشوی و میرسی."

در فكر چارهام كه میبینم دو آقای بلند بالای سوئدی قصد پایین آمدن از پلهها را دارند و ننه اناری راهشان را بسته است. چیزی به او میگویند كه نمیفهمد و چیزی به زبان سوئدی به من میگویند كه نمیفهمم. ننه اناری را، با ملایمت، كنار میزنند اما راهشان، همچنان، بسته است. با هم حرف میزنند. به من اشاره میكنند و پیش از آن كه فرصت توضیح داشته باشم، میبینم كه دو نفری زیر بغل ننه اناری را گرفتند و بلندش كردند. ننه اناری جیغ میكشد. قلقلكش میآید. میخندد. وای وای میكند. به خودش میپیچد و كفشهای سیاهش با آن دو تا فكل كوچك آهنی، از زیر بغلش میافتد. پاهای چاق و كوتاهش را در هوا تكان میدهد و چهارچنگولی به دست و یقهی آقایان فرنگی آویزان میشود. سنگین است و نگهداشتنش آسان نیست. با خودم میگویم الان هر سه با سر معلق خواهند شد و چشمهایم را میبندم. اما به سلامت میرسند و ننه خانم نیمه جان را، خنده كنان، روی زمین قرار میدهند. مدتی طول میكشد تا نفسش جا بیاید. عرق از سر و رویش جاریست. روسریاش یك ور شده و یك دسته از موی نیمه سفید و نیمه حناییاش بیرون افتاده است.

میگوید: "كدخدا گفت ننه خانم، باید از هفت تا كوه و دریا بگذری. اما نمیدانست كه باید توی چرخ بنشینم و سوار كول مردای غریبه بشوم."

چرخ بالای پلهها مانده است. لنگان لنگان تا در خروجی میرویم. باربری بیكار به ما نگاه میكند. صدایش میزنم. قرار میشود پولی بگیرد و ننه اناری را تا پای اتوبوس ببرد. توضیح میدهم: ترمینال "ب".

بلد است.

میگویم: "انار خانم. باید از هم جدا شویم. این آقا ترا تا اتوبوس میرساند و به راننده میگوید كجا پیادهات كند. نترس. اینها مردم خوبی هستند."

میگوید: "شما چی؟"

"من میروم به راه خودم."

"خانم جان..."

"برو. به سلامت."

اشكهایش سرازیر میشود. دستم را میگیرد و صورتم را محكم سه چهار بار میبوسد. در كیف دستیاش را باز میكند. اناری در میآورد و بهم میدهد.

انار محبت.

میگوید: "كاش شما هم میآمدید سوئد دور هم بودیم. دستپخت من را میخوردید. پسرهای من مثل گلاند. آنقدر خوب و مهرباناند كه خدا میداند. به این قبله قسم تعارف نمیكنم"، و نمیداند قبله كدام طرف است.

میگویم: "قبول. یك دفعه دیگر."

میگوید: "دفعهی دیگری تو كار نیست. روز مبادای من همین امروز فرداست."

باربر منتظر اوست. سیاه پوست خوش خندهایست. ننه اناری خیره خیره نگاهش میكند. كیف دستیاش را به او میدهد. دستش را دور بازوی او حلقه میكند و آهسته، با قدمهایی شمرده، مورچه وار، دور میشود. برمیگردد و با مهربانترین چشمهای دنیا به من نگاه میكند.

انارش توی دستم است.

باید چمدانهایم را پیدا كنم. یك ساعت گذشته است. همسفرهای من همه رفتهاند. چمدانهایم را گذاشتهاند توی انبار و در انبار قفل است. خواب، خستگی، گرسنگی كلافهام كرده است.

مأمور ایرفرانس به كسی زنگ میزند. میگوید كه باید چند لحظه صبر كنم. چند لحظه میشود نیم ساعت. میشود یك ساعت. میشود یك ابدیت. مینشینم منتظر.

به انار بانو فكر میكنم. با خودم میگویم كه رسیده و سرگرم پخت و پز است. پسرها برایش رخت نو خواهند خرید و به جای آن چارقد بزرگ شق و رق، حریری نازك سرش خواهند كرد. میبرندش به گردش، به تماشای میدان بزرگ شهر، به سینما، به لب دریا و باغ وحش. امشب بعد از ده سال دوری، سرش را روی پاهای بوگندوی پسر بزرگه میگذارد و میخوابد و چه خواب خوشی میكند. خوش تر از همیشه.

**

چهارشنبه بعدازظهر.‎‎‎‎ سه روز از برگشتنم میگذرد. چمدانم را خالی میكنم. روپوش اسلامیرا كنار میگذارم تا به لباسشویی بدهم. توی جیبهایش را خالی میكنم. دو تا اسكناس صد تومانی، یك بسته آدامس، یك تكه كاغذ چهارلا، قبض لباسشویی مال پارسال، رسید بانك و یك عدد بلیت هواپیما.

بلیت هواپیما؟

میخوانم: تهران ـ پاریس ـ گوتنبرگ. یكشنبه، بیست و نه سپتامبر.

یكشنبه بیست و نه سپتامبر.

پاریس ـ گوتنبرگ.

انار بانو چناری.

گوتنبرگ.

یكشنبه، بیست و نه سپتامبر.

ماتم میبرد و فكرهایم درهم میشود. غیرممكن است. انار بانو رفت. سوار هواپیما شد. خودم دیدم. بلیت را میگذارم روی میز. پشت رو. نمیخواهم ببینم. نمیخواهم فكر كنم. مزه ای تلخ توی دهانم است. اضطرابی دردناك توی رودههایم میچرخد. نگاهم خیره به آن بلیت لعنتیست.

گفتم: "خانم سربه هوا، نگاه كن ببین چیزی جا نگذاشته باشی؟"

نگاه كرد. كیف دستیاش را محكم به سینهاش چسبانده بود. پاسپورتش دستش بود.

اما بلیتش؟ بلیتش دست من بود. گذاشتم توی جیب روپوشم و یادم رفت. من احمق. من گیج. باید پیدایش كنم. كجا؟ چه طوری؟ فكرهایم درهم شده و كلهام كار نمیكند.

كاش كمكش نكرده بودم. كاش سر راهش سبز نشده بودم. كاش به كسی دیگر برخورده بود. چه میدانم. تقصیر من بود. تقصیر پسرهایش بود. تقصیر آن پستچی لعنتی بود كه نامه ی پسرش را آورد. میروم به سوئد. میروم به گوتنبرگ. میروم یزد. پیدایش میكنم.

گفت: "میخواهم این پسرها را ببینم. بگیرمشان توی بغلم. صد تا ماچشان كنم و بعد، با دل خوش، سرم را بگذارم زمین و بمیرم."

تلفن میزنم به شركت ایرفرانس. مشغول است. دوباره میگیرم. سه باره. ده باره. مشغول است. بوق بوق بوق بوق بوق بوق. الو. الو. الو. وصل شده اما كسی جواب نمیدهد. آهنگ میزند. نواری میگوید: صبر كنید. هماكنون به شما جواب خواهند داد. هم اكنون یعنی یك عمر. یك ابدیت. دلم دارد از حلقم درمیآید. گوشی را میگذارم. فرودگاه را میگیرم. این بار جواب میدهند. لیست مسافرهای پاریس ـ گوتنبرگ را میخواهم. یك بعدازظهر، بیست و نه سپتامبر. سكوت. طولانی ترین سكوت دنیا. ده دقیقه. شاید قطع شده؟ الو. داد میكشم. الووووووو. جواب میدهند. لیست را ندارند. اگر هم دارند نمیدهند. خر تو خر است. خواهش و التماس میكنم. میگویم كه خانمیپیر، ایرانی، به اسم انار بانو چناری گم شده. بلیتش دست من است میرفته سوئد. گوتنبرگ. از تهران میآمده. الو؟ صدا قطع و وصل میشود. كسی دیگر حرف میزند. از سر شروع میكنم. توضیح میدهم. كسی به این نام در لیست مسافرها نیست. تلفن میزنم به سفارت جمهوری اسلامی در پاریس. قول همكاری میدهند. پیگیری خواهند كرد. منتها، سفارت سه روز تعطیل است. تلفن میزنم به سفارت جمهوری اسلامیدر سوئد. میگویند كه خانمی با این اسم به آنها مراجعه نكرده است. تلفن میزنم به دوستی در استكهلم. خواهش و التماس كه پیگیری كند، ببیند آیا پسرهایی به نام چناری، اناری، در گوتنبرگ وجود دارند؟ پسرهایی یزدی، یكی با موی بلند رنگ كرده، خواننده و دیگری چشم و ابرو سیاه، بداخلاق، عصبانی.

میمانم منتظر. شاید به عقل انار خانم برسد و شمارهی تلفنم را از اطلاعات پاریس سؤال كند. با كدام زبان؟

جمعه. شنبه. یك شنبه. دوشنبه. سه شنبه.

هفتهی بعد.

ماه بعد.

و بعد.

انارش را روی میز پای تختم گذاشتهام، انار محبت را میگویم. هزار بار از خودم پرسیدهام كجاست و چه كار میكند؟ میشود هزار جور فكر كرد. فكرهای خوب یا فكرهای بد. امروز از آن روزهای سبك بار روشن است، از آن روزهای نایابی كه پرندههای نامرئی پشت پنجره شلوغ میكنند و همسایه ی بدعنق اخمو، برخلاف همیشه، سوت زنان میگذرد و خانم سرایدار، از دندهی راست پا شده و با پستچی پیر خوش و بش میكند. قیل و قال خوشبخت پرندهها و روشنی ناگهانی پشت پنجره را به فال نیك میگیرم و با خودم میگویم كه انار بانو هم الان تنگ دل پسرهایش نشسته، خورشت فسنجانش را پخته و خستگی سفر از تنش درآمده است.

با خودم میگویم كه یك روز برمیگردم ـ یك روز خوب خوشبخت ـ خانهای، باغكی، یا باغچهای، رو به كوه و آفتاب میخرم. انار ننه خانم را میكارم و میوههایش را برای مردم اطراف میفرستم. آنها كه از انار محبت چشیدهاند میدانند كه با هم خواهر و برادرند و هر بار كه نگاهشان به هم میافتد، حسی خوب در دلشان میدود و روح آشفتهشان برای آنی آرام میگیرد و همهی اینها به یمن انار بانوی صد سالهایست كه زیر درخت انارش خوابیده و خوابش آن چنان شیرین است كه هیچ كس دل بیدار كردن او را ندارد. پسر كوچیكه آهنگی دلنشین برای مادرش ساخته كه اناریهای عاشق آن را زمزمه میكنند. پسر بزرگه صاحب دو دختر چشم سیاه تپل مپل، شبیه به ننه اناری شده و فكر انتقام از یادش رفته است. عروس فرنگی خوشبخت است. شبها پیش از خواب كلمهی آش را، مثل دعای معجزه، توی دلش تكرار میكند و راحت میخوابد.

و من میدانم، مطمئنم كه انار بانو، هر جا كه هست، خواب یا بیدار، به سفر دور و درازش فكر میكند، به چمدانی كه جا گذاشته بود، به بستن آن كمربند كذایی و قلقلكها، به نشستن توی چرخ و سوار شدن روی كول مردهای غریبه، به گم شدن بلیتش و به من.

گاهی وقتها خوابش را میبینم و صدایش ته گوشم زنگ میزند:

"خانم جان، از پسرها نامه داشتم. در آمریكا هم بی كس و كار و غریباند. باز هم راه افتادهاند بروند یك جای دیگر. این دفعه كجا؟"

میگویم: "انار بانو، غصه نخور. خیلیها این طوریاند. همیشه و همه جا غریبهاند. آرام و قرار ندارند. یك روز میبینی كه پسرهایت برگشتهاند. خوشحالند. دراز میكشند زیر سایهی درختهای انار و چرت میزنند. بعد، دوباره فیلشان یاد هندوستان میكند. از نو به كوه و كمر میزنند. خب، رفت و بازگشت هم یك جور زندگیست."

میگوید: "یزد خودمان چه عیبی دارد؟"

میگویم: "انار بانو، بخواب، بگذار من هم بخوابم."

ساكت میشود. با خودش حرف میزند، با پسرهایش. صدایش به گوشم نمیرسد و تصویر محو و غبار گرفتهاش، مثل نقشی قدیمی، پشت دالانهای پیچ در پیچ خواب، آرام و آهسته، دور میشود.



در پاسخ به: 50 داستان كوتاه برگزيده كشور - tireys_77 - ۱۳۸۹/۹/۳ ۰۱:۳۸ عصر

آینه
محمود دولت آبادی


مردی که در کوچه می رفت هنوز به صرافت نیفتاده بود به یاد بیاورد که سیزده سالی می گذرد که او به چهرهی خودش درآینه نگاه نکرده است. همچنین دلیلی نمیدید به یاد بیاورد که زمانی در همین حدود میگذرد که او خندیدن خود را حس نکرده است. قطعا" به یاد گم شدن شناسنامهاش هم نمیافتاد اگر رادیو اعلام نکرده بود که افراد میباید شناسنامهی خود را نو، تجدید کنند. وقتی اعلام شد که شهروندان عزیز مواظفاند شناسنامهی قبلیشان را ازطریق پست به محل صدور ارسال دارند تا بعد از چهار هفته بتوانند شناسنامهی جدید خود را دریافت کنند، مرد به صرافت افتاد دست به کار جستن شناسنامهاش بشود، و خیلی زود ملتفت شد که شناسنامهاش را گم کرده است. اما این که چراتصور میشود سیزده سال از گم شدن شناسنامهی او میگذرد، علت این که مرد ناچار بود به یاد بیاورد چه زمانی با شناسنامه اش سر و کار داشته است، و آن برمی گشت به حدود سیزده سال پیش یا - شاید هم ? سی و سه سال پیش، چون او در زمانی بسیار پیش از این، در یک روز تاریخی شناسنامه را گذاشته بود جیب بغل بارانیاش تا برای تمام عمرش، یک بار برود پای صندوق رای و شناسنامه را نشان بدهد تا روی یکی از صفحات آن مهر زده بشود. بعد ازآن تاریخ دیگر باشناسنامهاش کاری نداشت تا لازم باشد بداند آن را در کجا گذاشته یا درکجا گماش کرده است. حالا یک واقعهی تاریخی دیگر پیش آمده بود که احتیاج به شناسنامه داشت و شناسنامه گم شده بود. اول فکر کرد شاید شناسنامه درجیب بارانی مانده باشد، امانبود. بعد به نظرش رسید ممکن است آن را در مجری گذاشته باشد، اما نه... انجا هم نبود. کوچه راطی کرد، سوار اتوبوس خط واحد شد و یکراست رفت به ادارهی سجل احوال. در ادارهی سجل احوال جواب صریح نگرفت و برگشت، اما به خانه اش که رسید، به یاد آورد که ? انگار ? به او گفته شده برود یک استشهاد محلی درست کند و بیاورد اداره. بله، همین طور بود. به او این جور گفته شده بود. اما... این استشهاد را چه جور باید نوشت؟ نشست روی صندلی و مداد و کاغذ را گذاشت دم دستش، روی میز. خوب ... باید نوشته شود ما امضاء کنندگان ذیل گواهی میکنیم که شناسنامهی آقای ... مفقودالاثر شده است. آنچه را که نوشته بود با قلم فرانسه پاکنویس کرد و از خانه بیرون آمد و یکراست رفت به دکان بقالی که هفتهای یک بار از آنجا خرید میکرد. اما دکاندار که از دردسر خوشش نمیآمد، گفت او را نمیشناسد. نه این که نشناسدش، بلکه اسم او را نمیداند، چون تا امروز به صرافت نیفتاده اسم ایشان را بخواهد بداند. "به خصوص که خودتان هم جای اسم راخالی گذاشتهاید!"

بله، درست است.

باید اول میرفته به لباسشویی، چون هرسال شب عید کت و شلوار و پیراهنش را یک بارمیداده لباسشویی و قبض میگرفته. اما لباسشویی، با وجودی که حافظهی خوبی داشت و مشتریهایش را - اگر نه به نام اما به چهره ? میشناخت، نتوانست او را به جا بیاورد؛ و گفت كه متاسف است، چون آقا را خیلی کم زیارت کرده است. لطفا" ممکن است اسم مبارکتان را بفرمایید؟"

خواهش می شود؛ واقعا" که.

"دست کم قبض، یکی از قبضهای ما را که لابد خدمتتان است بیاورید، مشکل حل خواهد شد."

بله، قبض.

آنجا، روی ورقهی قبض اسم و تاریخ سپردن لباس و حتا اینکه چند تکه لباس تحویل شد را با قید رنگ آن، مینویسند. اما قبض لباس... قبض لباس را چرا باید مشتری نزد خود نگه دارد، وقتی می رود و لباس را تحویل می گیرد؟ نه، این عملی نیست. دیگر به کجا و چه کسی میتوان رجوع کرد؟ نانوایی؛ دکان نانوایی در همان راسته بود و او هرهفته، نان هفت روز خود را از آنجا میخرید. اما چه موقع از روز بود که شاگرد شاطر کنار دیوار دراز کشیده بود و گفت پخت نمیکنیم آقا، و مرد خود به خود برگشت و از کنار دیوار راه افتاد طرف خانه اش، با ورقهای که از یک دفترچهی چهل برگ کنده بود.

پشت شیشهی پنجرهی اتاق که ایستاد، خِیلکی خیره ماند به جلبک های سطح آب حوض، اما چیزی به یادش نیامد. شاید دم غروب یا سر شب بود که به نظرش رسید با دست پر راه بیفتد برود اداره مرکزی ثبت احوال، مقداری پول رشوه بدهد به مامور بایگانی و از او بخواهد ساعتی وقت اضافی بگذارد و رد و اثری از شناسنامهی او پیدا کند. این که ممکن بود؛ ممکن نبود ؟ چرا...

"چرا... چرا ممکن نیست؟"

با پیرمردی که سیگار ارزان میکشید و نی مشتک نسبتا" بلندی گوشهی لب داشت به توافق رسید که به اتفاق بروند زیرزمین اداره و بایگانی را جستجو کنند؛ و رفتند. شاید ساعتی بعد از چای پشت ناهار بود که آن دو مرد رفتند زیرزمین بایگانی و بنا کردند به جستجو. مردی که شناسنامهاش گم شده بود، هوشمندی به خرج داده و یک بسته سیگار با یک قوطی کبریت در راه خریده بود و باخود آورده بود. پس مشکلی نبود اگر تا ساعتی بعد از وقت اداری هم توی بایگانی معطل میشدند؛ و با آن جدیتی که پیرمرد بایگان آستین به آستین به دست کرده بود تا بالای آرنج و از پشت عینک ذره بینیاش به خطوط پروندهها دقیق می شد، این اطمینان حاصل بود که مرد ناامید ازبایگانی بیرون نخواهد آمد. به خصوص که خود او هم کم کم دست به کمک برده بود و به تدریج داشت آشنای کار میشد.

حرف الف تمام شده بودکه پیرمرد گردن راست کرد، یک سیگار دیگر طلبید و رفت طرف قفسهی مقابل که با حرف ب شروع میشد، و پرسید "فرمودید اسم فامیلتان چه بود؟" که مرد جواب داد "من چیزی عرض نکرده بودم." بایگان پرسید "چرا؛ به نظرم اسم و اسم فامیلتان را فرمودید؛ درآبــدارخانه!" و مـرد گفت "خیر، خیر... من چیزی عرض نکردم." بایگان گفت "چطور ممکن است نفرموده باشید؟" مردگفت "خیر... خیر."

بایگان عینک ازچشم برداشت و گفت "خوب، هنوز هم دیر نشده. چون حروف زیادی باقی است. حالا بفرمایید؟" مردگفت "خیلی عجیب است؛ عجیب نیست؟! من وقــت شمارا بیهوده گرفتم. معذرت میخواهم. اصل مطلب را فراموش کردم به شما بگویم. من... من هرچه فکر میکنم اسم خود را به یاد نمیآورم؛ مدت مدیدی است که آن را نشنیدهام. فکر کردم ممکن است، فکر کردم شاید بشود شناسنامهای دست و پاکرد؟"

بایگان عینکش را به چشم گذاشت و گفت "البته... البته باید راهی باشد. اما چه اصراری دارید که حتما"..." و مرد گفت "هیچ... هیچ... همین جور بیخودی... اصلا" میشود صرف نظر کرد. راستی چه اهمیتی دارد؟" بایگان گفت "هرجور میلتان است. اما من فراموشی و نسیان را میفهمم. گاهی دچارش شدهام. با وجود این، اگر اصرار دارید که شناسنامهای داشته باشید راههایی هست." بی درنگ، مرد پرسید چه راههایی؟ و بایگان گفت "قدری خرج بر میدارد. اگر مشکلی نباشد راه حلی هست. یعنی کسی را میشناسم که دستش در این کار باز است. می توانم شما را ببرم پیش او. باز هم نظر شما شرط است. اما باید زودتر تصمیم بگیرید. چون تا هوا تاریک نشده باید برسیم ."

اداره هم داشت تعطیل میشد که آن دو از پیاده رو پیچیدند توی کوچهای که به خیابان اصلی میرسید و آنجا میشد سوار اتوبوس شد و رفت طرف محلی که بایگان پیچ واپیچهایش را میشناخت. آنجا یک دکان دراز بودکه اندکی خم درگرده داشت، چیزی مثل غلاف یک خنجر قدیمی. پیرمردی که توی عبایش دم در حجره نشسته بود، بایگان را میشناخت. پس جواب سلام او را داد و گذاشت با مشتری برود ته دکان. بایگان وارد دکان شد و از میان هزار هزار قلم جنس کهنه و قدیمی گذشت و مرد را یکراست برد طرف دربندی که جلوش یک پردهی چرکین آویزان بود. پرده را پس زد و در یک صندوق قدیمی را باز کرد و انبوه شناسنامهها را که دسته دسته آنجا قرار داده شده بود، نشان داد و گفت "بستگی دارد، بستگی دارد که شما چه جور شناسنامهای بخواهید. این روزها خیلی اتفاق میافتد که آدمهایی اسم یا شناسنامه، یا هردو را گم میکنند. حالا دوست دارید چه کسی باشید؟ شاه یا گدا؟ اینجا همه جورش را داریم، فقط نرخهایش فرق میکند که از آن لحاظ هم مراعات حال شما را میکنیم. بعضیها چشمشان رامیبندند و شانسی انتخاب میکنند، مثل برداشتن یک بلیت لاتاری. تا شما چه جور سلیقهای داشته باشید؟ مایلید متولد کجا باشید؟ اهل کجا؟ و شغلتان چی باشد؟ چه جور چهرهای، سیمایی میخواهید داشته باشید؟ همه جورش میسر و ممکن است. خودتان انتخاب میکنید یا من برایتان یک فال بردارم؟ این جور شانسی ممکن است شناسنامهی یک امیر، یک تاجر آهن، صاحب یک نمایشگاه اتومبیل... یا یک... یک دارندهی مستغلات... یا یک بدست آورندهی موافقت اصولی به نام شما دربیاید. اصلا" نگران نباشید. این یک امر عادی است. مثلا" این دسته ازشناسنامهها که با علامت ضربدر مشخص شده، مخصوص خدمات ویژه است که... گمان نمیکنم مناسب سن و سال شما باشد؛ و این یکی دسته به امور تبلیغات مربوط می شود؛ مثلا" صاحب امتیاز یک هفته نامه یا به فرض مسؤول پخش یک برنامهی تلویزیونی. همه جورش هست. و اسم؟ اسمتان دوست دارید چه باشد؟ حسن، حسین، بوذرجمهر و ... یا از سنخ اسامی شاهنامهای؟ تا شما چه جورش را بپسندید؛ چه جور اسمی را میپسندید؟"

مردی که شناسنامهاش راگم کرده بود، لحظاتی خاموش و اندیشناک ماند، وز آن پس گفت "اسباب زحمت شدم؛ باوجود این، اگر زحمتی نیست بگرد و شناسنامهای برایم پیداکن که صاحبش مرده باشد. این ممکن است؟" بایگان گفت "هیچ چیز غیرممکن نیست. نرخش هم ارزانتر است."

ممنون؛ ممنون!

بیرون که آمدند پیرمرد دکاندار سرفهاش گرفته بود و در همان حال برخاسته بود و انگار دنبال چنگک می گشت تا کرکره رابکشد پایین، و لابه لای سرفههایش به یکی دو مشتری که دم تخته کارش ایستاده بودند میگفت فردا بیایند چون "ته دکان برق نیست" و ... مردی که در کوچه میرفت به صرافت افتاد به یاد بیاورد که زمانی در حدود سیزده سال میگذرد که نخندیده است و حالا... چون دهان به خنده گشود با یک حس ناگهانی متوجه شد که دندانهایش یک به یک شروع کردند به ورآمدن، فرو ریختن و افتادن جلو پاها و روی پوزهی کفشهایش، همچنین حس کرد به تدریج تکهای از استخوان گونه، یکی از پلک ها، ناخنها و... دارند فرو میریزند؛ و به نظرش آمد، شاید زمانش فرا رسیده باشد که وقتی، اگر رسید به خانه و پا گذاشت به اتاقش، برود نزدیک پیش بخاری و یک نظر ? برای آخرین بار ? در آینه به خودش نگاه کند!


در پاسخ به: 50 داستان كوتاه برگزيده كشور - tireys_77 - ۱۳۸۹/۹/۳ ۰۱:۳۹ عصر

از میان شیشه، از میان مه
علی خدایی


فنیا هر بار كه از شیشههای اتوبوس بیرون را نگاه میكرد با دستكشهایش به شیشه میمالید تا بخارها پاك شوند، باران را میدید كه میبارید. وقتی اتوبوس در ایستگاه انزلی ایستاد با خود گفت: "باز هم انزلی، باز هم باران و باز هم این آراكس كوفتی." دكمههای پالتوی خاكستریاش را بست؛ شال گردن قرمزش را روی شانهها و گردن مرتب كرد؛ دور و برش را نگاه كرد و بلند شد. چیزی از یادش نرفته بود. نفس عمیقی كشید، گره روسریاش را محكم كرد. از پلههای اتوبوس كه پایین میآمد، سرش را به طرف صندلی كه در آن نشسته بود برگرداند. جای دستكشهایش هنوز روی پنجرههای شیشهای كنار صندلی بود. باران به صورتش خورد. خواست صورتش را توی پالتو فرو كند كه پایش در گودال كوچكی از آب فرو رفت.

"كفشم، كفش چرمی تازهام. توی این راه نكبتی هم پاهایم باد كرده."

كفش را از ترس از پا بیرون نیاورد. ایستاد تا چمدانش را از شاگرد راننده گرفت. از ایستگاه بیرون آمد. مسافرها یكییكی در باران گم شدند. فنیا ماند و میدان انزلی.

"باز هم انزلی!"

خانهی آراكس آن طرف میدان، درست رو به روی پل سفید بود. چراغهای مغازهی آراكس روشن بود. "تا به خانهی آراكس برسم، این كفشها درست و حسابی از ریخت میافتند. چرمش، چقدر این چمدان لعنتی سنگین است."

از میدان گذشت. رو به روی مغازه ایستاد. زنگ در را زد. منتظر شد و نگاه كرد مغازهای را كه كرم سودا میفروخت و آراكس را كه پیشبند آبی با تور سفید میبست. دستهایش را توی جیبهای پالتو فرو برد. دستكشهام خیس شده. من كه تازه سوراخهایش را دوخته بودم. اینجا همیشهی خدا باران میبارد. همیشهی خدا توی این باران كوفتی موهایم را باز میكردم و جلو همین مغازهی كوفتی آراكس كه كرم سودا را مد كرد، میایستادم. آراكس میگفت بیا تو دختر. موهام خیس خیس میشد و لباسهام به تنم میچسبید. آراكس دستم را میگرفت و به داخل مغازه میكشاند. حوله را میانداخت روی سرم. خودت را خشك كن، دختر. دستش را توی موهام میكرد و میپرسید: "حالا امشب چكار میكنی؟"

فنیا دوباره زنگ زد و منتظر شد. آراكس باز هم خوابش برده.

وقتی رسیدیم هم خواب بود. بیدارش كردم. جلو آینه نشست. گفتم: "حالا دیگر وقت این كارها نیست." پرسید: "چشمهایم كه پف نكرده؟" آمدیم روی عرشه. كشتی ایستاده بود. باید از پلهها پایین میرفتیم. آراكس دامنش را كمی بالا گرفت تا از پلهها پایین بیاید. گفت: "اینجا ایرانه فنولی؟" و بعد گفت: "فنولی پیانوی من كجاست؟" گفتم: "برو پایین. برو پایین پهلوی این شپشوهای كوفتی." دور میدان انزلی دور زدیم. تا به همینجا كه حالا ایستادهام رسیدیم.

فنیا دور خودش چرخی زد و میدان را نگاه كرد. چراغهای میدان روشن بود و پل سفید در ته میدان پیدا بود. باران هنوز میبارید. آراكس گفت: "اینجا را باید بخرم. همین مغازه را. خیلی خوبه. رو به روی میدان اصلی شهر هم كه هست. از روی پل سفید تمام كامیونهای روسی را كه میآیند میبینیم. خیلیها به هوای كرم سودا و لیموناد توی تور میافتند."

این آراكس كوفتی چرا در را باز نمیكند. سكته نكرده باشد. میداند كه میآیم.

همه به ما نگاه میكردند. به ما دو تا زن تنها كه كنار مغازه ایستاده بودیم میخندیدند. ما دو تا زیر چتر آژاكس جمع بودیم. شانههای من و آراكس از دایرهی چتر بیرون زده بود. خیس شده بودیم.

آراكس با حولهای در دست در را باز كرد؛ فنیا را كه دید گفت: "باز هم آمدی و باران را آوردی. موهایت خیس شده."

چمدان را از فنیا گرفت. گفت: "سنگینه، بیا تو، بیا تو. خیلی وقت است این موقع شب زنگ اینجا را نزدهای."

فنیا داخل مغازه شد. كفشهایش را بیرون آورد. گفت: "پاهایم باد كرده، توی این اتوبوس پدرم درآمد."

به قوزك پایش دست كشید: "درد میكنه."

آراكس گفت: "آب گرم بیاورم؛ پاهایت را توی آب بگذاری؟" و رفت كه لگنی آب گرم بیاورد.

فنیا روسریاش را باز كرد؛ روی میز انداخت و روی صندلی لهستانی كنار میز نشست. از پنجرهی كنار میز بیرون را نگاه كرد؛ با دستهایش بخار روی پنجره را پاك كرد. ماشینی گذشت. كفشهایش را از كف چوبی مغازه برداشت و نگاه كرد: "قوزك پایم روی چرم كفش جا انداخته. این پاها دیگر پا بشو نیستند."

آراكس آب گرم آورد. فنیا پاهایش را توی آب گرم و صابون گذاشت. گرما به تنش كه رسید، دكمههای پالتو را باز كرد. آراكس حوله را روی موهای فنیا گذاشت.

فنیا گفت: "خیلی وقته كه اینجا نبودهام."

آراكس گفت: "حالا چای میچسبد. بروم چای دم كنم."

صبح روز بعد وقتی فنیا از پلههای اتاق طبقهی بالای مغازه پایین آمد، آراكس را دید كه پیشبند آبی با تور سفید بسته و شیرقهوه برای مشتریها میبرد. فنیا روی یكی از صندلیها نشست. به آراكس گفت: "هنوز این خانه مستراح نداره؟ "گارشوگ" كجاست؟"

آراكس گفت: "برو توی حیاط پشت مغازه، هنوز برای چند سال جا دارد."

فنیا بلند شد. چتر آراكس را از كنار پیشخوان برداشت. توی حیاط چتر را باز كرد. كنار درخت نارنج رفت و نشست.

سالها پیش، توی همین حیاط دو تا صندلی راحتی پارچهای میگذاشتیم. هوا هم آفتابی بود، نه مثل حالای كوفتی. موهایمان را باز میكردیم، روی صندلیها ولو میشدیم. زیر درخت گردو میز گرد كوچكی میگذاشتیم و رویش تنگی پر از لیموناد. گرم میشدیم. آراكس از "ایوان" میگفت كه راننده بود و همیشه توی جیبش چاقو میگذاشت. من حرص واریس پاهایم را میخوردم. موهای من بلندتر از آراكس بود. آراكس موهای من را شانه میكرد و میگفت اینجا رطوبت داره، موهایت فرفری میشود. عرق میكردیم. پاهایمان را توی شنهای حیاط فرو میكردیم. خنك بود. آراكس میگفت: "امشب ایوان دعوتمان كرده. پیانو بزنیم؟" میرفت و پیانوی قرمز كوچك "تامارفش" را میآورد. ناخنهایم بلند بود. ناخنهای آراكس كوتاه بود. هر موقع كه لیوانها را میشست یكی از ناخنهایش میشكست و میگفت آخ. توی آفتاب دراز میكشیدیم و آراكس بیخیال، با چهار انگشت روی دكمههای پیانو میزد و آوازی برای ایوان میخواند، برای ایوان بیخیال و مردنی كه با آراكس توی قایق روی دریا بود.

فنیا بلند شد. با پاهایش چند تكه شن گلی را كنار درخت نارنج، جایی كه نشسته بود، ریخت و با صدای بلند گفت: "عجب كودی!" و خندید.

آراكس گفت: "صبحانه چه میخوری؟"

فنیا گفت: "هر چه باشد."

هر كه وارد مغازه میشود آراكس میگفت: "بروید یك ساعت دیگر بیایید. مهمان دارم."

فنیا گفت: "حالا چكار میكنی؟" آراكس گفت: "متولی كلیسا شدهام." مچ دستش را به فنیا نشان داد كه روی آن صلیب خالكوبی شده بود.

فنیا خندید و گفت: "مچ دست مرا ببین." و مچ دستش را نشان داد.

آراكس گفت: "چیزی كه نمیبینم."

به فنیا نگاه كرد و گفت: "هنوز هم بعد از سی سال؟ بیست سال است كه اینجا نیامدهای و حالا كه آمدی، امروز آمدی؟"

فنیا گفت: "برویم توی خیابان، برویم بگردیم."

آراكس مغازه را بست. چتر را باز كرد. دوتایی توی خیابان راه افتادند و فنیا به یاد آورد روزهایی را كه دو زن تنها بودند و توی همین خیابان حتا یك كلمه از آنچه مردم میگفتند نمیفهمیدند. جلو هر مغازهای میایستادند، و با انگشتهایشان ادای سیگار كشیدن را در میآوردند تا سیگاری بخرند، یا كسی به آنها سیگاری بدهد.

آراكس گفت: "بیا برویم، برویم سر خاك ایوان."

فنیا چیزی نگفت. میدانست هر بار، هر سال، همین موقع وقتی او به انزلی میآمد، آراكس همین حرف را میزند.

روز اول پسر جوانی كامیونش را كنار مغازه پارك كرد. توی مغازه آمد. ما را برانداز كرد و گفت: "فقط شیرقهوه دارید؟" آراكس گفت: "بله." پسر جوان باز گفت: "گفتم فقط شیرقهوه دارید؟" لیوانی را كه پاك میكردم روی پیشخوان گذاشتم و به پسر جوان گفتم: "اگر شیرقهوه میخواهی هست و اگر چیز دیگری میخواهی اینجا نیست." عصر آن روز من مغازه را گرداندم و آنها اتاق طبقهی بالای مغازه بودند. وقتی ایوان رفت به آراكس گفتم: "به فامیلهایت خوب میرسی!"

آراكس گفت: "ببین، اینجا پر از گل و سبزی است. ببین." گل خودرویی را چید. "ببین چه بوی خوبی دارد. با ایوان اینجا هم آمدیم. حالا قبرستانه، باشه."

فنیا گفت: "لابد روی این قبرها هم؟"

آراكس گفت: "معلومه، فنیا جان. تو همیشه از ایوان بدت میآمد. چند سال شب مردنش اینجا میآمدی و به من متلك میگفتی و دعوا میكردی و میرفتی."

روز بعد دوباره ایوان توی مغازه پیدایش شد. صبح خیلی زود. با كلاه كپی چرمی كه بر سر داشت، با خندهای كه به آراكس میكرد. دستهگل خودرویی به او داد: "برای تو آوردهام آراكس." آراكس از پشت ایوان دوید تا گلها را بگیرد. ایوان صورت آراكس را بوسید. چشمهای آراكس بسته بود.

فنیا دستهای گل خودرو روی قبر ایوان ریخت. به آراكس گفت: "برویم. از این خرابشدهی كوفتی برویم."

آراكس گفت: "پاهایت باد كرده؟"

از قبرستان تا مغازه راه زیادی نبود. باید از كنار پارك ملی و اسكله میگذشتند تا به میدان انزلی برسند.

عصر وقتی آراكس پیانوی كوچكش را روی پیشخوان گذاشت و با چهار انگشت روی دكمههای پیانو میزد و برای خودش ترانهی ایوان دلیر من را میساخت، ایوان وارد مغازه شد. آراكس به من نگاهی كرد. چراغهای نفتی را روشن میكردم. آراكس میگفت: "ایوان، بگو برای من حاضری چكار كنی؟" ایوان میگفت: "همه كار، گنجشك من." چاقویش را از جیب بیرون آورد. باز كرد. چوبهای كف كنار پیشخوان را نشانه گرفت چاقو را انداخت: "همه كار، گنجشك من."

تا آخر شب به مشتریها شیرقهوه و كرم سودا و چای فروختم؛ تا آراكس به خانه برگشت و برایم تعریف كرد كه با "لوتكا" زیر آن باران، تا وسط وسطهای دریا رفته بودند.

آراكس گفت: "از پارك ملی برویم."

وقتی بار اول آراكس با ایوان از پلهها پایین میآمدند، آراكس دامنش را صاف میكرد و گوشوارهی كوچك دانهیاقوتیاش را به لالهی گوشش میچسباند.

فنیا گفت: "چرا نیمكتهای پارك ملی را رنگ سبز میزنند. اینجا كه همیشه سبز است." و رفت روی یكی از نیمكتها نشست. خیس بود.

آراكس گفت: "سرما میخوری فنیا جان."

فنیا گفت: "باران كه نمیبارد. چترت را ببند. بنشین. استخوانهایت درد نمیكند؟"

آراكس چتر را بست. فنیا ادامه داد: "چرا ندادی علفهای روی قبر ایوان را بكنند. حتا اسمش پیدا نیست. فقط یك صلیب كوفتی مانده. از كجا بفهمم این قبر ایوان است. این پاهای لعنتی من باد كرده است."

آراكس گفت: "فنیا جان، هر چقدر علفها را بكنیم، چیزی كه اینجا فراوان هست، علف خودروست. در میآید."

فنیا پالتویش را جمع و جور كرد. پشت یكی از درختها پنهان شده بودم. پهلوی هم ایستاده بودند. لبهای آراكس تكان میخورد. ایوان میخندید. به اسكله رسیدند. از پلهها پایین رفتند. ایوان و آراكس آرام آرام گم شدند و بعد قایقی آن دو را به میان دریا برد.

آراكس گفت: "موهایت را رنگ نمیكنی؟"

فنیا گفت: "توی لا- رزیدانس وقتی ظرف میشویی، موها رنگكردن لازم ندارد."

آراكس گفت: "وقتی به انزلی میایی، برای ایوان، هم ناخنها لاك میخواهد، هم موها رنگ، حنایی مثلا". حالا دخترها موهایشان را حنایی میكنند، نه؟"

فنیا گفت: "بیشتر طلایی، اسمشان را میگذارند طوطی و لباس سبز میپوشند، رنگ همین نیمكت، و لبهایشان را مثل همان موقع كه من و تو و ایوان رو به روی هم مینشستیم و شیر قهوه میخوردیم. یادت هست؟ به تو شكلات داده بود. وقتی آمد توی مغازه باران میبارید. چترش را پرت كرد كنار پیشخوان. داد زد آراكس، فنیا. آب باران روی چوبهای كف مغازه میچكید جای پاهایش روی كف چوبی مغازه میماند و تو میخواستی پایت را توی جا پاها بگذاری. شیر قهوه آوردی. پردههای چیندار كنار شیشههای ویترین را كنار زدی و بخارها را با كف دستت پاك كردی. نشستیم دور میز. تو خندیدی و گفتی شیر قهوهها گرم بود، دستهایم میسوخت. حالا خنك شدم. شكلاتها را باز كردی و خوردیم. لبهایمان را كه به فنجان میچسباندیم، جای لبهایمان روی لبهی فنجان میماند. شكلاتی و قرمز."

آراكس گفت: "بلند شو فنیا، برویم لبهایمان را قرمز كنیم. موهایمان را رنگ كنیم. هنوز من و تو از این طوطیها خیلی بهتریم. به ما میگفتند گنجشكهای شب. بلند شو، امشب باید حسابی خوش بگذرانیم."

فنیا گفت: "هر شب كه لیوانها را میشویم، از روی لیوانها میفهمم نوشنده مرد بوده یا زن. زنها چند سالهاند و لبهای كی قشنگ است. قرمز، صورتی، شكلاتی."

آراكس دست فنیا را گرفت. بلند شدند و به راه افتادند.

آراكس گفت: "یادت میآید موقعی كه انگشتر مادرم را فروختم تا این مغازه را بخرم؟ چه یادت بیاید چه نیاید مثل همان وقت خوشگلم." خندید و به فنیا دندان طلایش را نشان داد.

فنیا گفت: "صدای سوت كشتی آراكس. صدای سوت، بلند شو اینقدر نخواب. باید برویم پایین. پهلوی این شپشوهای كوفتی. خانهمان را خراب كردند. ماما وبا گرفت. من و تو را فرستادند پهلوی این زباننفهمها. ماما كجاست. آراكس؟"

آراكس گفت: "كجایی، فنیا؟"

دست فنیا را گرفت و گفت: "به من تكیه بده، فنیا جان."

فنیا گفت: "استخوانهایم درد میكند. پاهایم باد كرده."

وقتی به مغازه رسیدند، آراكس تابلوی كوچك (تعطیل است) را روی دستگیرهی در بیرون مغازه گذاشت.

فنیا روی صندلی لهستانی كنار پنجره نشست. به بیرون زل زده بود. به آراكس گفت: "اینها به چه زبانی حرف میزنند؟"

آراكس گفت: "به زبان من و تو. بیا دختر. این آدمها توی این مغازه نمیآیند. بیا لباسهای قدیمیمان را بپوشیم. موها را رنگ میكنیم دو تا خانم درست و حسابی میشویم. مینشینیم پشت پنجره. پردهها را كنار میزنیم. پنجره را اندازهی دو تا قاب صورت از بخار پاك میكنیم. بیرون را تماشا میكنیم. غذا میخوریم. مینوشیم. خوش میگذرانیم."

فنیا به میدان انزلی نگاه میكرد. به آراكس گفت: "پل سفید كجا بود؟"

آراكس با كف دست پنجره را پاك كرد. با انگشتش ته میدان را نشان داد. دوباره باران میبارید. گفت: "آنجا ته میدان."

فنیا گفت: "هوا سرده."

تمام بعد از ظهر آراكس پاهای فنیا را در آب گرم و صابون گذاشت. پاهایش را با آب و صابون شست و با قیچی گوشتهای اضافهی دور ناخنهای پایش را چید.

فنیا گفت: "دور ناخنهای پایم را؟"

آراكس گفت: "گوشت اضافه آورده دختر. دستهایت را بده جلو. دور ناخنهای دستت هم مثل انگشتهای پایت شده."

فنیا گفت: "زمخت شده؟"

آراكس گفت: "قرمز تیره قشنگتر است؟"

فنیا گفت: "ناخنهایم میشكند."

موهای فنیا را رنگ كرد. "موهای ما طلایی بود، نه؟"

آراكس گفت: "چشمهایت را ببند."

توی صندلی راحتی، آراكس ناخنهایم را لاك میزد. ناخنهام بلند بود. انگشتهایم را باز میكرد و بالا میبردم تا زودتر لاكها خشك بشود.

وقتی فنیا به آینه نگاه كرد گفت: "حالا شدم یك خانم حسابی."

آراكس گفت: "برو بالا لباس بپوش. اینجا را كه مرتب كردم، من هم میآیم."

فنیا به اتاق بالای مغازه رفت. چمدانش را باز كرد. لباس مخمل قرمزش را كه دامنی چیندار داشت بیرون آورد. آن را جلو آینه به تنش چسباند. سوار قایق شدیم. سه نفر بودیم. من و ایوان و آراكس. قایق تكان میخورد. ایوان دست ما را گرفته بود و میگفت: "نیفتید، دخترها." آراكس میگفت: "الان میافتم ایوان. دستم را محكمتر بگیر." و میخندید. سرش را روی سینهی ایوان میگذاشت. دستم را از دست ایوان بیرون كشیدم. نشستم روی پوزهی قایق. آنها آن طرفتر. ایوان پاروها را گرفت. پارو زد. قایق روی آب آرام جلو میرفت. باران میبارید و من از حرصم چتر را روی سرم گرفتم. گفتم: "شما دو تا خیس بشوید." از ساحل دور شدیم.

"هنوز این لباس تنگ نشده."

لباس را پوشید و گلسینهای كه گلهای مروارید سفید پارچهای داشت به سینه زد و دوباره به آینه نگاه كرد: "از ساحل دور شدیم."

از پلهها پایین آمد. آراكس گفت: "به! چی شدی فنیا !"

فنیا گفت: "تنگ نشده."

آراكس جلو آمد گفت: "گل سینهات كج شده." آن را صاف كرد. موهای فنیا را جمع كرد و سنجاق سرش را میان موها فرو كرد. بالا رفت تا لباسش را عوض كند.

فنیا كنار پنجره نشست. پنجره را پاك كرد. بیرون را نگاه كرد. روی میز، آراكس تنگ و لیوان گذاشته بود. با صدای بلند گفت: "از ساحل دور شدیم، رفتیم تا وسط دریا. شما دو تا خیس شده بودید."

برای خودش ریخت و گفت: "به سلامتی تو!"

خیس خیس شده بودید. آراكس لباس سفید پوشیده بود و ایوان بین پاهایش شیشه بود.

صدای مشتریها میآمد كه دستگیرهی در را فشار میدادند و میگفتند: "امشب هم كه تعطیله."

ایوان كلاه چرمیاش را روی موهای خیس آراكس گذاشت.

آراكس دستش را روی شانهی فنیا گذاشت. فنیا به آراكس نگاه كرد. همان لباس سفید را پوشیده بود با گلسینهای از رز قرمز. گفت: "این گلسینه یادت میآید، آن شب خیس خالی شده بودیم." رو به روی فنیا نشست. فنیا گفت: "پنجره را پاك كن." آراكس گفت: "تو، تو همیشه به من، تو همیشه به من و ایوان." فنیا گفت: "تو بلند شدی و توی قایق رقصیدی. دستهایت را باز میكردی و میبستی."

آراكس گفت: "من بلند شدم. دستهایم را باز میكردم و میبستم. رقصیدم از این طرف قایق تا آن طرف. حسابی خورده بودیم. ایوان را بغل كردم."

فنیا گفت: "میخواستم ایوان را بغل كنم."

آراكس فنیا را بغل كرد.

فنیا گفت: "میخواستم با ایوان شنا كنم."

فنیا سرش را بالا برد. چشمهایش را بست. نفسی تازه كرد و گفت: "روی صورتم باران مینشست."

آراكس گفت: "خیس شده بودم و ایوان پارو میزد. تو بلند شدی."

فنیا گفت: "بلند شدم، میخواستم..."

آراكس گفت: "زودتر از تو سرم را روی پای ایوان گذاشتم. ایوان میخندید و از شیشه میخورد."

فنیا گفت: "نشستم. چتر از دستم افتاد. صورتم را برگرداندم."

آراكس سرش را روی پاهای فنیا گذاشت.

فنیا گفت: "ایوان پاروها را توی قایق گذاشت. قایق وسط دریا ایستاد. تو را از روی پاهایش بلند كرد. ایوان برای تو آواز میخواند و تو به ایوان گفتی حاضری برای من چكار كنی؟ ایوان هم گفت همه كار، عشق من."

فنیا بلند شد. آراكس را بلند كرد و گفت: "باز كن."

آراكس موهای فنیا را باز كرد و فنیا موهایش را در دست آراكس گذاشت. آراكس گفت: "ببر، ایوان."

فنیا گفت: "موهایم خیس بود. ایوان میخندید. تو هم میخندیدی. وسط قایق ایستاده بودی. ایوان جلو آمد. رو به روی من. گفت: حاضر فنیا؟ سرم را پایین انداخته بودم. موهای مرا توی مشتش گرفت. چاقویش را بیرون آورد."

آراكس گفت: "بخور، فنیا."

دردم میگفرت. موهایم بریده نمیشدند. روی آب، توی تاریك و روشن، روی صورتم، روی پیرهنم، موهایم را میدیدم كه دستهدسته میریختند. تو میخندیدی و میگفتی، بخور. دستهایش گرم بود و خیس بود و موهایم به دستش میچسبید."

آراكس گفت: "آخر شب وقتی بر میگشتیم تو كلاه ایوان را روی سرت گذاشته بودی."

فنیا گفت: "كلاه را با خودم بردم. تنها یادگاری من از ایوان."

آراكس گفت: "تنها یادگاری تو و من از ایوان. بعد از آن تو نه دیگر به من نگاه كردی و نه به ایوان و رفتی. گاهی یك نامه نوشتی تا برای تو نوشتم ایوان مرد. آمدی اینجا كلاه كپی را پرت كردی روی صلیب قبر."

فنیا گفت: "آمدم پرت كردم روی صلیب ایوان. روی دو تا چشم پوسیدهاش توی خاك كه همه جا به دنبالم بود. وقتی از اینجا رفتم، همه جا بود. توی خیابان ویلا كه خانه گرفتم، كلاهش روی جارختی بود. هر وقت كسی به خانهام میآمد میخندید و میگفت كی كلاهش را جا گذاشته، خانم؟"

آراكس گفت: "كلاهش را برداشتم، آوردم اینجا. روی جارختی انداختم. نگاه كن."

فنیا از جارختی كلاه را برداشت. روی سرش گذاشت. گفت: "اینطور بود. نه؟ كمی كج، لبهاش به طرف پایین."

آراكس پشت پیشخوان مغازه رفت پیانوی قرمز كوچك تامارفش را بیرون آورد. با چهار انگشت روی دكمهها زد و خواند: "روزی از روزها من و فنیا و ایوان در قایقی..."

و فنیا میرقصید. دستهایش را این سو و آن سو میبرد، به صندلی لهستانی تعظیم كرد و آن را برداشت. دستهایش را دور لبهی صندلی گذاشت. دستها را روی شانهی ایوان گذاشت.

"و باران میبارید."

فنیا در را باز كرد. زیر باران با صندلی میرقصید. به ایوان گفت: "آن موقع توی انزلی وقتی كه میبارید پاها توی گل فرو میرفت. به حالا نگاه نكن كه پابرهنه میرقصم."

صدای پیانو توی بارانی كه میبارید گم شد.

فنیا گفت: "رفتم تهران، كه باران نمیبارید. همه جا خشك بود. تا موهایم بلند شد. همه جا پر از گرد و خاك بود."

آراكس از مغازه بیرون آمد، صندلی را از دست فنیا گرفت، و دوتایی همدیگر را بغل كردند.

هیچكس توی میدان نبود. چراغهای میدان انزلی روشن بود و باران میبارید.

فنیا گفت: "پاهایم درد میكند، آراكس."

به فنیا پنجرههای ویترین رانشان داد كه دو قاب پاكشده از بخار داشت. آراكس گفت: "خیس شدیم."

آراكس گفت: "تمام دندانهایم را باید بكشم. خیس شدیم."

توی مغازه آمدند. در را بستند و بالا رفتند.

آراكس دكمههای لباس فنیا را یكییكی باز كرد. فنیا روی تخت دراز كشید.

آراكس گفت: "خیلی خوردیم."

فنیا كلاه را از سرش برداشت. روی كف چوبی اتاق انداخت. آراكس كنار او دراز كشید. فنیا گفت: "استخوانهایم درد میكند. علفها را بده بكنند. قبر معلوم نبود. صورت ایوان پیدا نبود."

صبح زود وقتی فنیا چشمهایش را باز كرد، آراكس هنوز خواب بود. بلند شد لباس قرمزش را توی چمدان گذاشت. هنوز خیس بود. پالتوی خاكستریاش را پوشید. دكمههایش را بست. روسریاش را سر كرد و گره محكمی زیر گردنش زد. شال گردنش را روی گردن انداخت. كفشهای چرمی تازهاش را به پا كرد. كلاه ایوان را برداشت. پایین آمد، كلاه را روی جارختی گذاشت. به دور و برش نگاه كرد. بخار پنجره را به اندازهی صورت پاك كرد. بیرون را نگاه كرد. در مغازه را باز كرد. صندلی توی خیابان افتاده بود. آن را توی مغازه آورد. روی میز، پیانوی كوچك قرمز "تامارف" آراكس بود. با چهار انگشت روی دكمهها زد. بیرون آمد. تابلوی تعطیل است را از دستگیرهی در مغازه برداشت. روی میز، كنار پیانو انداخت. بیرون آمد. در را بست.

مه بود و چراغهای میدان انزلی هنوز روشن بودند. به طرف ایستگاه كه میرفت برگشت تا به مغازهی آراكس نگاهی كند. همه چیز در مه گم شده بود.

فنیا گفت: "استخوانهایم درد میكند، آراكس."



در پاسخ به: 50 داستان كوتاه برگزيده كشور - tireys_77 - ۱۳۸۹/۹/۳ ۰۱:۴۰ عصر

بَفرینه
علی اشرف درویشیان



لب ایوان، زیر برق آفتاب نشسته بودند. بفرینه (1) به سینه‎ی مادر تكیه داده بود. زن او را محكم در میان زانوان خود گرفته بود. موهای طلایی بفرینه، در زیر دندانه‎های شانه، نرم و صاف بر پوست مهتابی گردن و دوشش پاشیده میشد. با هر شانه موها، پیاله پیاله روی هم چین می خوردند:

"آی گوشم! گوشم را كندی"

"چه شد؟ لابد گوش تو از كاغذ است. اگر گوش آدم با شانه كردن كنده میشد، الان توی دنیا هیچ كس گوش نداشت."

بفرینه، تند به گوش خود دست كشید. نوك انگشتان خود را با دقت نگاه كرد تا مطمئن بشود كه گوشش خون آمده یا نه.

مادر به شوخی گفت:

"هَی هَی، هَی هَی. گوشات افتاده و تو خبر نداری. باید امروز بروم سراغ مامو مقدور و یك گوش بزغاله برات بخرم."

پسركی در روی زمین خاكی ایوان، زیر خود را خیس كرده بود و داشت انگشت انگشت از گِل زیر خود می خورد. زن به پسرك رو كرد:

"آهای یوسفه (2) ... اخه ... اخه ... ای تف به كار و كردارت! ببین چه ملچ و ملچی راه انداخته. مثل این كه باقلوای تنوری میخورد بدبخت."

حبابی روی یكی از سوراخهای بینی پسرك، هی بزرگ و هی كوچك میشد. یوسف با كونه خیزه، خود را به مادر رساند. بفرینه خود را از قید دو زانوی مادر بیرون كشید. زن با گوشهی پیرهن، دماغ بچه را گرفت. انگشت در دهن بچه گردانید و تكهای گِل بیرون آورد. حباب، روی گل بوتهی سرخ پیرهنش سرید و آرام آرام كوچك شد تا به هیچ رسید. زن به اتاق رفت. از گوشهای تاریك، چادر كهنهای برداشت آن را روی زمین پهن كرد. یوسف را در چادر پیچید. بفرینه به مادر نزدیك شد و پشت به او ایستاد. زن بچه را به پشت او بست:

"اگر خیلی بیطاقتی كرد بازش كن. حواست باشد به زمینَش نزنی! مواظب مرغ و جوجهها باش. به سوراخ سُنبهی مار و مور انگشت نكنی! چیز ناجوری برنداری بخوری. برای ناهارت از زلاتهی (3) دیشب كمی مانده، ظهر با نان بخور. نان خشك و قند در طاقچه گذاشتهام. هر وقت یوسفه گرسنهاش شد، بكوب، خمیر كن و به او بده. نگذار پخشه (4) روی دماغ و دهنش بنشیند."

هم چنان كه سفارش میكرد، نان پیچه را برداشت. به سوی دیوار كاهگلی رفت و با خود گفت:

"این دووانه (5) و این هم تَه ورداس (6). "

آنها را از بیخ دیوار گرفت و به كمر بست. كلاف طنابی را كه كنار پله افتاده بود، برداشت و به دوش انداخت. هنوز پایش را روی پله نگذاشته بود كه بَفرینه با یك تكان، یوسف را روی گُردهی خود جا گیر كرد. دست روی دامن مالید و از جیبش نامهی مچاله شدهای بیرون آورد. چند خط از نامه را كه در اثر مالیدن انگشت محو شده بود، به مادرش نشان داد. گردن كج كرد. خجولانه و با التماس گفت:

"ننه باز هم برایم می خوانی؟"

زن برگشت. لبهایش به لبخند كم رنگی باز شد. نامه را از دختر گرفت. به چهرهی پریده رنگ او خیره شد:

"دارد دیر می شود. دو روز است كه این نامه آمده و من هزار بار آن را برای تو خواندهام. به خدا خسته شدم."

ناگهان دلش سوخت. دستی به موهای بفرینه كشید:

"امروز دختر خوبی باش هر چه به تو گفتم انجام بده تا دم غروب كه از بیشه آمدم باز هم آن را برات بخوانم."

بفرینه سرش را به شكم مادر تكیه داد و آرام پیرهنش را بوسید. نامه را قاپید و در جیب گذاشت. دو دست را از پشت، زیر نشیمنگاه بچه قفل كرد. بچه كه حس میكرد مادرش میخواهد دور بشود، لب ورچید و به سوی مادر چرخید، اما بفرینه چند بار به هوا پرید. بچه به خنده افتاد. بفرینه به پایین حیاط دوید و در كنار لانهی مرغ و جوجهها نشست.

مادر، توی كوچه، قهقههی خندهی بچه را شنید و دلش آرام گرفت.

***

زن به دامنهی تپه رسید. نخ كیسهی دوغ، مچش را آزار میداد. آن را باز كرد و به دست دیگر داد. طناب را روی پشت جا به جا كرد. به راه پیچ در پیچی كه از نوك تپه به پایین میآمد و پهن میشد، چشم دوخت. مردی در تقلای پایین سراندن تودهای هیزم در راه مارپیچی بود. گاه تودهی هیزم مرد را به دنبال خود میكشید و او را از خط مارپیچی خارج میكرد. غبار غلیظی در پی او به هوا میرفت و مرد را برای چند لحظه در خود میپوشاند.

مامو مقدور چوپان، چند گام دورتر از گله، با بیلكانش، ریشهای خوردنی را از دل خاك بیرون میكشید و آواز غریبانهای میخواند:

"با گاو آهن غم، زمین غم را شخم زدم.
و در آن دانه ی غم پاشیدم.
حاصلم غم بود. آن را با داس غم درو كردم.
دانههای غم را به ‎آسیاب غم بردم.
آرد غم را با آب غم خمیر كردم.
و در تنور غم پختم.
نان غم را بر سفره ی غم گذاشتم.
همسفرهام غم بود.
در كنارش نشستم و با غم خوردم."(7)

"سلام و علیكم مامو مقدور!"

پیرمرد كمر راست كرد و گردن چرخاند:

"سلام و علیكم و علیكم سلام، سلیمه خانم. چه خبر از حه مه (8)؟ "

"نامهاش دو سه روز پیش آمده، نوشته تا چند روز دیگر مرخصی میگیرد و میآید كه سری به ما بزند."

"پناهش به خدا. به خیر و سلامت بیاید ایشالا."

"سلامت باشی مامو. خدا تو را هَی پیر و هَی جوان بكند."

سلیمه به درخت بلوط پای تپه رسید. كلاغی بر درخت نشست و سه بار قار زد. سلیمه به كلاغ گفت:

"خیر خهوهر (9) ... خیر خهوهر ... خیر خهوهر."

انگشت اشارهاش را قلاب كرد و عرق ابروها را گرفت. پشت خم كرد و پا بر راه مارپیچی گذاشت. در نیمهی راه به مردی كه بار هیزمش را پایین میآورد، رسید. همسایه را شناخت:

"مانده نباشی خالو مولود."

"ساق و سلامت باشی خواهرم. چه ناوقت آمده ای!"

سلیمه نفس تازه كرد:

"زن بچهدار نصفش مال خودش نیست خالو. تا بچهها را رو به راه كردم، نیمه روز شد."

مرد گفت: "خب، خوبیاش این جاست كه در روز بهاره هركس به آرزویش میرسد. هر چه بخواهی روزگار دراز است."

به بالای تپه به نقطهای دور اشاره كرد:

"مواظب بیشه باش. جانورها از غرش میگ و میراژ ... به وحشت افتادهاند و ناغافل حمله می كنند."

"مواظبم خالو. آدم لُخت و پَتی، پهلوانِ خداست. خودم كم تر از آن ها نیستم."

***

بهار، همه جا نشسته بود. باد بوی تلخ شكوفهی بادام كوهی میآورد. سلیمه خسته بود. داس را چپ و راست به شاخهها فرود میآورد و عرق می ریخت. صورتش گُل انداخته بود و به زیبایی و ظرافت نانی نازك، شده بود. از ظهر خیلی گذشته بود. تكیه بر كُندهای داد. خواست بند كیسهی دوغ را باز كند كه غُرشی بیشه را لرزاند. چند شكوفه از درخت بادام كوهی پر پر زد و روی زمین ریخت. سلیمه هراسان از جا پرید. سه هواپیما اوج میگرفتند. در پس تپهای غبار انفجاری در هوا پهن میشد. باد ملایمی آرام آرام، غبار را بی‎رنگ میكرد و به جانب روستا كه حالا در زیر پای زن، خاموش و دراز به دراز افتاده بود، میآورد.

سلیمه آرام زمزمه كرد: "شكر خدا، از ما خیلی دور است."

با غرش چند انفجار دیگر، آگِرملوچها (10)، با قشقرق عجیبی دور شدند. همه جا ساكت و خلوت شد. شاخهای بر تنهی درختی كشیده میشد و صدایی چون خاراندن تن با ناخن به گوش می رسید. بوی بد و ناآشنایی، جای بوی تلخ شكوفههای بادام را می گرفت.

سلیمه خارشی در گلوی خود احساس كرد. سرفه زد. بلند شد و دل نگران، بار هیزم را در راه مارپیچی انداخت.

***

بال و پر آفتاب از دشت و تپههای دوردست بر چیده میشد. رنگ ده، در سایهی تپه، به كبودی می زد. سلیمه دنبالهی طناب را محكم دور دست پیچیده بود و آهسته آهسته، عرق ریزان، از خم هر پیچ، بار را میسراند و طناب را شل و سفت میكرد تا بار هیزم مهار بشود و او را با خود به ته دره نغلتاند. به آخرین پیچ تپه كه رسید، نفسش تنگی كرد. بوی مرموز هنوز در هوا بود. گاه تندتر به مشام میرسید و گاه با وزش باد، ملایم میشد. سلیمه به زمین نشست و بار هیزم را با تقلا بر دوش گرفت. كف دستهایش میسوخت و كزكز میكرد. به پای درخت بلوط رسید. كلاغی به پشت افتاده و پاهایش به هوا بود. مامو مقدور بی سر و صدا و آرام به درختی تكیه داده بود. زن درست متوجه نشد كه مامور مقدور مثل همیشه گفته باشد:

"مانده نباشی. به خیر بیایی!"

اما زن با خستگی نفس بلندی كشید و جواب همیشگی را داد:

"به سلامت باشی مامو!"

و با تردید به سوی مامو مقدور نگاه كرد. مامو سر روی زانوها گذاشته بود. بیلكانش را در بغل داشت و دست هایش رو به جلو آویزان بود. ریشهی گیاه نیم جویدهای در جلو پایش تف شده بود. زن تصور كرد كه مامو در حال بستن بندهای خامینهاش (11) میباشد. پس سرفه ای زد و با صدای بلند گفت:

"مامو! تو كه همیشه در خوابی، دارد غروب می شود، كی میخواهی گله را برگردانی، خانه آباد!"

مامو تكان نخورد. زن به گوسفندها خیره شد. سر بر پشت یكدیگر نهاده و آرام بودند. سرفه نمی كردند. كاویج (12) نمیكردند. سگ گله، گردن بر خنكای خاك چسبانده بود.

باد، آرام میوزید. بو كمتر و كمتر میشد؛ اما گلوی زن هم چنان میخارید. با دلشورهای مبهم طناب را ول كرد. بار به زمین افتاد. به سوی مامو رفت. پرندهای از دور دست، جیغ كشید:

"وی وی .... وی وی .... وی وی..."

ترس و دلهره در دل سلیمه دوید؛ اما پیش رفت. با تردید دست بر دوش مامو گذاشت:

"مامو چرا..."

مامو روی زمین غلتید و چشمان وغ زدهاش به طاق آسمان مات ماند. سلیمه جیغ كشید و از مامو دور شد. پایش به تنهی گوسفندی گیر كرد و با صورت روی گوسفند دیگری افتاد. جیغ كشان به هوا پرید. سگ گله در جایش خشك شده بود.

سلیمه مشت به سینه كوبید. سربند از سرش افتاد. چنگ در شلال گیسوان خود برد. به صورت، ناخن كشید و با زانوان بیحس به سوی خانه دوید. در حاشیهی ده به اولین خانه رسید. خانهی خالو مولود. بار هیزمش هنوز در كنار دیوار حیاط بود. خالو مولود كمی به پهلو خمیده بود. به دیوار خانهاش تكیه داده بود. گیوهی نیم چیدهای در دست داشت. كلاف نخش به سرازیری افتاده بود. سر نخ در زیر دندانها، از گوشهی لب آویزان شده بود.

سلیمه چنگ به صورت كشید. از جای ناخنهایش خون بیرون زد. فریاد كشید:

"خالو... خالو چه بلایی به سرمان آمده؟"

خالو مولود با چشمان از كاسه بیرون زده به هرهی دیوار زل زده بود. آن بوی مرموز با وزش باد كم و زیاد می شد. زن سرفه زنان در چوبی حیاط خودشان را كه دیوار به دیوار خانهی خالو مولود بود با یك ضربه ی تنه، باز كرد:

"بفرینه ... آهای بفرینه! عزیز دلم كجایی؟"

خود را با چند گام بلند به لانهی مرغ رساند:

"بفرینه خانمم، یوسفه ی نازكم، خوابیدهاند. الاهی بمیرم عزیزاكم. ظهر چیزی خوردهاید یا نه"

بفرینه مثل مادری مهربان یوسف را روی بازوی نی قلیانی خود خوابانده بود. جوجهها در كنار مرغ ولو شده بودند، بینفس. مرغ سر در زیر بال بی حركت مانده بود.

زن دست كوچولو و چرك دخترك را تكان داد تا بیدارش كند. نامه، بین یوسف و بفرینه، آرام تكان می خورد. چند خط دستمالی شدهی نامه محوتر شده بود:

"دختر نازنینم بفرینه را از دور می بوسم و چانه ی قشنگ و فندقیاش را گاز میگیرم. تا چند روز دیگر از صاحب كارم مرخصی می گیرم و ...."

مورچه ی مردهای بر روی چانه ی كبود بفرینه به خرده نانی چسبیده بود.

_______________________________________________

(1) بَفرینه یا برفینه، نامی برای دختران كرد كه برابر است با سفیدبرفی.
(2) یوسف
(3) چیزی شبیه سالاد كه از سركه، پیاز و سبزی كوهی درست میكنند.
(4) مگس
(5) كیسهی دوغ
(6) داس شاخه بری
(7) اصل شعر به زبان كردی است
(8) محمد
(9) خبر
(10) نوعی گنجشك
(11) نوعی كفش روستایی بدون رویه
(12) كاوش، نشخوار


در پاسخ به: 50 داستان كوتاه برگزيده كشور - tireys_77 - ۱۳۸۹/۹/۳ ۰۱:۴۱ عصر

چتر و گربه و دیوار باریك
رضا قاسمی



هرگز نخواسته بودم نویسنده باشم. همه چیز با یك ساعت مچی"وست اند واچ" شروع شد. تقصیر هم تقصیر گاو بود.

كلاس چهارم بودم یا پنجم دبستان. از مدرسه كه آمده بودم كز كرده بودم گوشهی اتاق و یكی دو ساعتی میشد دفترم را باز كرده بودم و، به جای نوشتن، ته مدادم را میجویدم. پدر كه با جدیت و علاقهی زیادی وضع درسی مرا زیر نظر داشت، گمانم حالت غیرعادی مرا دیده بود كه گفت: "چرا مثل خر توی گل گیر كردهای؟"

من نمیدانستم خر چطور توی گل گیر میكند. اما خودم یكی دو بار توی گل گیر كرده بودم. احساس كردم پدر چه خوب وضع مرا درك كرده. با خوشحالی دفتر را برداشتم و رفتم كنار او.

آن روز درس تازهای داشتیم كه تا آن هنگام حتا نامش هم به گوشم نخورده بود. مشق را میفهمیدم چیست، چیزی را باید عینا رونویس میكردیم. نه یك بار، نه دو بار، گاهی بیست سی بار. حساب را هم میفهمیدم چیست، چیزی را باید در چیزی ضرب میكردیم یا از چیزی كم میكردیم یا به چیزی اضافه میكردیم. و مگر در زندگی روزمره كار دیگری غیر از این میكردیم؟ اما نوشتن "انشاء" چیز تازهای بود.

پدر گفت: "این كه چیزی نیست."

راست میگفت. برای پدر هیچ چیزی چیزی نبود. كارگر شركت نفت بود و شش كلاس بیشتر نخوانده بود اما هم او بود كه برای اولین بار در ده زادگاهش زورخانه دایر كرده بود؛ پایگاهی برای تبلیغ عقایدش (پدر بفهمی نفهمی تودهای بود). هم او بود كه با مكاتبات پیگیرش به این مقام یا آن، سرانجام، پای پست را به ده زادگاهش باز كرده بود؛ و بعدها پای برق را و حمام بهداشتی و كلانتری و تلفن را. این را همه میدانستند. اما پدر كار دیگری هم كرده بود كه هیچكس نمیدانست، جز من. پدر نمیدانست كه من روزی آن كشوی سحرآمیز را كه قلمرو ممنوعهی او بود، باز كردهام و، میان اشیاء مرموزی كه آنجا بود، دست بردهام به كتابی كه در صفحهی اولش وصیت كرده بود: "هیچ یك از فرزندانم حق ندارد تا زمانی كه در قید حیات هستم این كتاب را بخواند."

برای پدر نوشتن انشاء چیزی نبود. برای من اما نوشتن معنای اطاعت را داشت. چیزی را باید میگذاشتند جلووم و به من تكلیف میكردند از روی آن بنویسم. و این كاری بود كه، در واقع، در همهی موارد زندگی میكردیم. گفتم: "آخر چطور؟ باید چیزی باشد كه از روی آن بنویسم!"

گفت: "از روی فكر خودت بنویس".

با حیرت به او نگاه كردم. اول بار بود كه به فكر من اهمیت داده میشد.

گفت: "موضوع انشاء چیست؟"

گفتم: "فایدهی گاو".

گفت: "خب، گاو حیوان مفیدی است. هر فایدهای كه دارد، یكی یكی بنویس."

بیآنكه حیوان مفیدی باشم، مثل گاو، خیره شدم به پدر، چه چیزی را باید مینوشتم؟ آخر من به عمرم گاو ندیده بودم. همهاش لولههای نفت بود و ماشین و كشتی و اسباب و آلات صنعتی.

وقتی گفت "گاو به ما شیر میدهد" حیرت من بیشتر شد. آخر من پسر بزرگ خانواده بودم و دیده بودم همهی هشت بچهای را كه بعد از من به دنیا آمده بودند مادرم شیرشان را از داخل قوطی حلبییی فراهم میكرد كه رویش به انگلیسی نوشته شده بود: Milk Klim ، و شكل این قوطی هیچ شباهتی نه به ***** مادر داشت و نه به ***** هیچ حیوانی.

اول بار بود از من خواسته شده بود فكر بكنم؛ آن هم دربارهی موضوعی كه هیچ نمیشناختم. و تازه چقدر؟ یك صفحهی تمام. و حالا همهی آن چیزی كه من دربارهی گاو میدانستم به یك خط هم نمیرسید. نمیدانم پدر در چشمهام درماندگی كدامیك از حیوانات روستایشان را دیده بود كه دلش سوخت، دفتر را برداشت، صفحهای از وسط آن جدا كرد و قلم را بر كاغذ گذاشت.

در سكوت به گره ابروانش خیره شدم؛ و به دستهاش كه از راست به چپ روی كاغذ میلغزید و هر بار كه به آخر سطر میرسید با قاطعیت و اطمینان كمی پایین میسرید. صدای خشخش قلم بر كاغذ، در آن سكوت اتاق، صدای جادویی ِ اتفاقی بود كه جنس آن را نمیشناختم. در چهرهی پدر حالت خدایی را میدیدم كه از هیچ، چیزی را خلق میكرد. یك ربع بعد، كاغذ را انداخت جلووم و گفت: "حالا همینها را با خط خودت بنویس توی دفترت، و وقتی معلم صدایت كرد بخوان."

كلاس در سكوت و حیرت فرو رفته بود. انشایی كه من خوانده بودم هیچ ربطی نداشت به پرت و پلاهایی كه دیگران نوشته بودند. معلم آرام جلو آمد. تا امروز، هرگز كسی در نگاهش آنهمه تحسین نثار من نكرده است كه آن روز معلم كرد. كمكم داشت باورم میشد كه آن انشاء را واقعا خود من نوشتهام. معلم به آرامی دست كرد و از جیبش ساعت "وست اند واچ" ی را بیرون آورد و گفت: "این هم جایزهی انشای بسیار زیبایی كه نوشتهای." بعد رو كرد به كلاس: "تشویقش كنید!"

بیهوش نشدم، اما عكسالعمل آدمی مثل من در موقعیتی مثل آن، بیهوشی است. آخر قیمت یك ساعت وست اند واچ دهها برابر قیمت یك چتر بود كه همهی دوران كودكی در آرزویش بودم و هرگز كسی برایم نخرید؛ چون نخستین چتر زندگیام را، هنوز باز نكرده، توفانی مهیب از دستم ربود، كوبید به تیر چراغ برق، و لاشهی درهم شكستهاش را هم چنان با خود برد كه گویی هنوز در جایی از این جهان دارد میبردش.

آن روز این معلم انشاء تا حد خدایی در ذهنم بالا رفت. خدایی كه برای سالها متانت و شخصیتش الگوی رفتار و زندگیم بود. تا آن روز شوم كه تصویرش در ذهنم شكست و با شكسته شدنش چیزی هم برای همیشه در من ویران شد.

آه ای ساعت "وست اند واچ"! تو مسیر زندگی مرا عوض كردی. واداشتیام هنوز زنگ انشاء تمام نشده فكر انشای هفتهی بعد باشم. واداشتیام از مشق و حساب و هندسه بزنم و تمام وقت روی موضوع هفتهی بعد كار كنم شاید این بار معلم، نه از جیبش، كه از گوشهای چتری بیرون یباورد و جایزه بدهد.

دیگر از جایزه خبری نشد. اما هر بار كه باران میآمد و من خیس آب به مدرسه میرسیدم یا خانه، به نوشتن چیزی میاندیشیدم تا چتری باشد برای لكنت حضورم.

یك روز، وسط درس علم الاشیاء، فراش مدرسه در اتاق را باز كرد؛ به پچیچ چیزی با معلم گفت و كاغذی را به دستش داد. هیچگاه از پچپچه بوی خوشی نمیآید. چیزی را در هوا منتشر میكند كه ذاتِ ناامنی است.

معلم صدایم كرد. حفرهای در درونم دهان گشود. فراش مدرسه دستم را گرفت و راه افتادیم. از راهرو كه پیچیدیم، چهارچوبِ درِ اتاقِ مدیر مدرسه پیدا شد؛ و در قاب اریب در، چهرهی چند نفر دیگر كه آنجا به صف بودند؛ از كلاسهای بالاتر؛ همگی رنگپریده و لرزان. چیزی مرا گره میزد به این صف ترسخورده و پریشان. برای یك آن، حضورشان مرا بیرون كشید از تنهایی در برابر مصیبتی كه نمیشناختم اما در ذرات فضا معلق بود.

به دفتر مدیر وارد شدم. سكوتی سنگین همانجا دم در میخكوبم كرد. مدیر بی هیچ كلامی نگاهم كرد. هیچ چتر حمایتی در این نگاه نبود. آرام برگشت به سمت دیگر اتاق؛ آنجا كه عینكی دودی روی عضلات یخزدهی صورتی سنگی سكوت كرده بود. آنچه رمز و راز میدهد به سكوت كسی كه ترا احضار كرده است سرنوشت شومی است كه برایت رقم زده است. این سكوت آنقدر زمان منجمد شده را در خود جا داد تا چند آشنای دیگر، باز هم از كلاسهای بالاتر، به صف لرزان ما پیوست و عاقبت، آن صورت سنگی از پشت عینك دودی به سخن درآمد: "راه بیفتید!"

به كجا میرفتیم؟

میرفتیم؟ چه سؤال ابلهانهای! هر كسی میرود لابد میداند به كجا. ترسِ از "مكان" هنگامی لگام میگسلد كه ترا ببرند.

به كجا میبردندمان؟

خیابانی اصلی شهر را دو قسمت میكرد: یك سو خانههای كارگران بود و سوی دیگر، با فاصلهای به پهنای یك میدان، خانههای كارمندان. ماشین لندروری كه ما را میبرد پیچید به سوی منطقهی سرسبز كارمندان. چنگ میزدم، مثل چنگ زدن نابینایی در نور، به هر چه از ذهنم میگذشت مگر اندكی روشنا بتابانم به سرنوشتی كه پنهان بود. چهرهی پدر را میدیدم كه هفتهای بود عبوس بود و درهم بود. لكهی كوچكی از روشنا افتاد روی روزنامهای كه پیش پای پدر بود. پدر نشسته بود روی قالی؛ زانو را ستون دستها كرده بود و دستها را ستون پیشانی. كسی جرئت نمیكرد از پدر بپرسد. دزدیده از گوشهی چشم نگاه كردم. تیتر درشت روزنامهی كیهان زیر نگاه خیرهی پدر له میشد: "عاملان قتل منصور دستگیر شدند." یادم آمد به شبی كه پدر، با آن همه هیبت و نفوذ، مثل بچهای، تا صبح میگریست و بیوقفه به هقهق دم میگرفت: "استغفرالله ربی و اتوب الیه."

چه اتفاقی افتاده بود؟ از چه چیزی توبه میكرد؟ هیچگاه نفهمیدم. اما این را میدانم كه از فردای آن روز عكسی روی دیوار اتاقمان ظاهر شد كه زیرش نوشته شده بود: "مرجع تقلید شیعیان جهان حضرت آیتالله العظمی روح الله الموسوی الخمینی". با ظهور این عكس، آن پدری كه ما بچهها را به هوا میانداخت، میخندید و تصنیف "گل پری جون" را میخواند، برای همیشه از خانهمان رفت و بجای او مرد عبوسی آمد كه به ما امر و نهی میكرد؛ تهریشی داشت، تسبیح میانداخت و به هر خانهای كه پا مینهاد، پیش از هر چیز، دستور میداد رادیویشان را خاموش كنند.

ماشین پیچید به سمت خیابانی كه میشناختم و در انتهاش خانهای بود كه از آن فقط به پچپچه سخن میرفت. بیاختیار برگشتم به سمت بغل دستی كه از من سه سالی بزرگتر بود. با آرنج آرام به پهلویم زد.

ترس را، چمن به چمن، از محوطهی سرسبز جلو عمارت ساواك با خود بردیم تا گره بزنیم به وهم نیمهتاریك راهروی ورودی عمارت.

هیچ شادی آنقدر بزرگ نبود كه شادی دیدن معلم انشاء وقتی كه هدایتمان كردند به اتاقی كه دفتر كار سرهنگ بود. از سرهنگ خبری نبود اما معلم انشاء آرام و باوقار نشسته بود روی صندلی سیاه رنگی كنار میز. پس این معلم مهربان، این خدای زندگیام آمده بود تا چتر حمایتش را بگستراند روی سر "انشاء نویس نابغهای" كه كوچكترین فرد این صف رنگپریدگان لرزان بود.

از سر صف شروع شد. ایستاده بودیم به ترتیب قد و من در ته صف. جرقهها بود كه از پوستهای ملتهب صورت برمیخاست وقتی دست سنگین و ورزیدهی سرهنگ فرود میآمد: "چلقوزای احمق گه، كی گفته بود پاتونو بذارین تو مسجد؟"

وقتی پوست صورت من گر گرفت، هیچ چتر حمایتی سایهگستر خفت و تنهاییام نشد. نگاهش كردم. همچنان آرام نشسته بود روی همان صندلی سیاهرنگ كنار میز. نگاهم كرد. چشمهاش مثل دو چشم شیشهای تهی بود از هر شفاعتی. یك دم لبهاش از هم گشوده شد. برق مشمئزكنندهی دندانی از طلا چیزی را در درون من ویران كرد. چرا آن همه سال ندیده بودمش؟ آن همه سال در كلاس حرف زده بود خندیده بود اما برق طلایی نبود. یا بود و فقط باید در همین لحظه میدیدمش؛ مثل نقطهای مشتعل بر پایان هستی یك خدا.

روضهخوانان نوجوانی كه در شبهای ضربت خوردن حضرت علی، به شیوهای نمایشی، چراغهای مسجد را خاموش میكردند و انشاهایشان را در تاریكی زیر گنبدها سر میدادند، با همان یك سیلی آزاد شدند و تعهد كردند دیگر از این غلطها نكنند. اما سیلی بزرگتر هنوز مانده بود تا فرود آید.

تابستانها، گرما و شرجی بیداد میكرد. زنها در حیاط میخوابیدند و مردان تختخواب تاشوی بروجردیشان را در بیرون خانهها علم میكردند و به واقع در كوچه میخوابیدند. میان ردیف خانهها بیابان بود؛ فضای باز بیآب و علفی كه اگر گرما به نهایت میرسید تختها را میكشاند به وسط این بیابان. صبح، اگر مه بود، همین طور كه قالب یخ بر دوش میرفتی، از این جماعت خفتگان در بیابان، فقط تكهای دست میدیدی، سری، یا تكهای از پا كه بیرون زده بود از سپیدی مه و ملافهها. به كابوس میمانست. باید چند سالی میگذشت، آتش جنگی در میگرفت، تا باز همان سرها و پاها و دستها را ببینی، تكهتكه، غرقه در خون، میان سپیدی كفنها. اما هنوز خیلی مانده بود تا برسیم به سالهای كفن.

در یك نیمهشب تابستان كه گرما و شرجی همه چیز حتا نور مهتاب را خیس عرق كرده بود، این معلم انشاء از كوچهمان میگذشت. چند سالی بود ندیده بودمش. درستتر بگویم، احتراز میكردم. خوش بود و سرش گرم باده. مرا كه دید جلو آمد. هر دو در وضعی بلاتكلیف بودیم. نشست بر لبهی تخت. حالا من هفده ساله بودم، محصل دبیرستان؛ و او ناظم دبستان. آنروزها نخستین كار من در مجلهی خوشه چاپ شده بود و این در شهرستان كوچكی مثل بندر ماهشهر صدا میكرد. وقتی گفت نمایشنامهی مرا خوانده، گفتم: "این نتیجهی ساعت وست اند واچ شماست."

سكوت مرموزی كرد. ذرات ملتهب آشفتگی، مثل شرجی و نور مهتاب، خیمه زده بود در اطراف. چیزی روی قلبم سنگینی میكرد. حال كسی را داشتم جفا دیده. نتوانستم در دل نگه دارم، گفتم: "حالا انشایمان را بجای آنكه در مسجد بخوانیم در مجله مینویسیم. امیدواریم دیگر برای این یكی سیلیمان نزنید."

گفت: "منظورت را نمیفهمم."

گفتم: "دوران مدرسه برای بچهها دوران عجیبی است. آدم از بعضی معلمها میترسد، از بعضی نفرت پیدا میكند، و به بعضی عشق میورزد. من به شما ارادت عجیبی داشتم. انتظار نداشتم شما را در ساواك ببینم."

گفت: "به جدهام زهرا من ساواكی نیستم."

"به جدهام ..."! چه فلاكت غریبی در این كلمات بود. دیگر هیچ چیزی از این خدای كاغذی سر پا نمانده بود. گفتم: "پس آنجا چه میكردید؟"

گفت: "سرهنگ همشهری ماست. رفته بودم سری بزنم."

فایدهای نداشت. چرا باید بیش از این ویرانش میكردم؟ كه از او اعتراف میگرفتم؟ و مگر این همان كاری نبودكه ساواك با دیگران میكرد؟ سعی كردم سر و ته قضیه را هم بیاورم. گفتم: "به هر حال بابت آن ساعت مچی ممنون."

در پرتو نور مهتاب، یك آن، همان برقی را در چشمانش دیدم كه آن روز پس از خواندن انشاء دیده بودم. اما چیز شومی در فضا بود كه میرفت همهی ذرات مهتاب را از جنس خود كند.

برخاست و همینطور كه با من دست میداد گفت: "آن ساعت را پدرت خریده بود. خواسته بود وقتی انشاء تمام شد به عنوان جایزه به تو بدهم!"

معلم انشاء از خم كوچه پیچید و گم شد در غبار شرجی و شب. و من، ویران از ضربهای كه فرود آمده بود، روی تخت دراز كشیدم. یعنی میدانست كه آن انشاء را هم پدر نوشته بود؟

خیره شدم به آسمان. آنجا هم، در فضای تاریك میان ستارگان، چیزی ویران شده بود. برخاستم. خیره شدم به انتهای كوچه. آنجا كه معلم انشاء در غبار شرجی و شب گم شده بود. چه فرقی میكرد؟ آن معلم انشاء هم كه روزگاری مظهر عطوفت بود، مثل آن پدر خندان، سالها پیش گم شده بود. نگاه كردم به بیابان؛ به پرهیب ترسآور تختخوابهایی كه شرجی و دم هوا رانده بودشان تا دوردست تاریكی؛ نگاه كردم به سپیدی ملافهها؛ به انبوه خفتگانی كه به بقایای قتلعامی مهیب شباهت داشت.

دوباره دراز كشیدم روی تخت و خیره شدم به آسمان. یادم آمد به شبی كه از یك غیبت چند روزهی پدر استفاده كردم و رفتم سراغ آن كشوی سحرآمیز. همین كه بازش میكردی عطری گیجكننده به مشام میرسید. هر چیز كه آنجا بود رمز و رازی داشت كه برای كشفش باید سالها میگذشت. مثل همان كتاب كه سرگذشت روزگار جوانیاش بود و من حق نداشتم تا زنده است بخوانم. برش داشتم. تا صبح میخواندم و میگریستم. همهاش شرح رویاهایی كه خاكستر شده بود. مثل همین رویای نویسنده شدنش. برای تحقق این رویا تا آنجا پیش رفته بود كه خاطراتش را داده بود تایپ كرده بودند بعد هم برده بود، لابد به اصفهان، داده بود صحافیاش كرده بودند و عنوانش را هم با حروف چاپی كنده بودند روی جلد گالینگور.

چهل و پنج سال پیش، در شهرستانی دور افتاده كه نه چاپخانهای داشت، نه كتابخانهای، نه كتابفروش و نه كتابخوانی، پدر در كشو میزش كتابی چاپ شده داشت، كتابی در تیراژ یك نسخه.

نویسنده شدن من حاصل یك تبانی بود؛ حاصل توطئهی پدری كه برای نویسنده شدن محتاج توطئهی كسی نبود. اما این مردی كه همهی زندگیاش در طنینی آخرالزمانی گذشت، بزرگترین شكست زندگیاش نه ناكامی خودش در نویسندگی، كه نویسنده شدن من بود. توطئه را به وقت جوانی كرده بود؛ به وقت لامذهبی. و رویایش وقتی متحقق شده بود كه بزرگترین آرزویش دیگر نه نویسنده شدن من، كه دیدن من در "لباس روحانیت" بود. وقتی دید حریف نمیشود،گفت: " پس، اقلا دكتر شو!"

یك سال تمام بازیاش دادم. گمان میكرد پزشكی ثبتنام كردهام. شبی كه فهمید تئاتر میخوانم، تا صبح میگریست. میگفت: "پسرم مطرب شده است!" بیچاره نمیدانست كه دو سال بعد آن پسر "مطرب" اولین مشقهای موسیقیاش را آغاز خواهد كرد!

حالا من مینویسم بدون هیچ رویایی. مینویسم تا فراموش كنم كه نوشتنم را توطئهی پدر رقم زده است. بر علیه این سرنوشت به اشكال مختلف شورش كردهام. در بیست سالگی نوشتن را رها كردم. سه سال تمام نه كتابی میخواندم، نه كلمهای مینوشتم. سه سال تمام تلویزیون را تا برفكهایش، و روزنامهی كیهان را تا آگهیهای ترحیمش نگاه میكردم. تا آن شب شوم زمستانی كه دستی نامریی گریبانم را گرفت و از رختخواب بیرون كشید.

نیمههای شب بود. دراز كشیده بودم كنار زنم اما ساعتها بود ضجههای شهوانی دو گربه خوابم را ضایع كرده بود. در آن هنگام گمان میكردم این ضجهها شهوانی است. سالها باید میگذشت تا بدانم كه دو گربه وقتی روی دیواری باریك به هم برسند باید یكی برگردد تا راه باز شود برای دیگری. و چون هیچیك كوتاه نمیآید این كشاكش آنقدر ادامه پیدا میكند تا سرانجام زور یكی بچربد به دیگری.

آن دست نامریی دست كدامیك از گربههای درونم بود؟

قلم را برداشتم. اغراق نمیكنم اگر بگویم حال كسی را داشتم كه با پسگردنی نشانده باشندش پشت میز. نمایشنامهی "نامههای بدون تاریخ ..." حاصل این پسگردنی بود. اما آن دو گربه تا سالها بعد باز هم روی دیواری باریك مقابل هم در آمدند. از آن پس، بر علیه این سرنوشت تحمیلی، به شكلهای دیگری تمرد كردم. خودم را شقهشقه كردم: كارگردانی تئاتر، نوازندگی، آهنگسازی ... تا حد زیادی هم موثر بود. كمتر از هر نویسندهی همنسلم نوشتهام. اما حالا چند سالی است كه تسلیم سرنوشتم شدهام.

اگر ترس زائیدهی ناآگاهی به چیزهایی است كه در اطرافمان میگذرد، باید بگویم "نوشتن" تنها چتری است كه زیر آن احساس ایمنی میكنم؛ چتری كه زیر آن واقعیتها خودشان را برهنه میكنند. سی و چهار سال تمام، آن ساعت "وست اند واچ" و آن كتاب خاطرات برای من دو واقعیت مجزا بودند؛ بیهیچ ارتباطی با هم. (ساعت نشانهی ذوق و ابتكار پدری بود مراقب وضع درسی فرزند، و كتاب خاطرات نشانهی استعدادی كه اگر محیط مناسبی می داشت نویسندهای میشد شاید بزرگ.) تنها در لحظهی نوشتن همین سطرهاست كه میان آن دو چیز مجزا، یعنی كتاب و ساعت، ارتباطی را كشف میكنم كه راه میبرد مرا به درك واقعیتی دیگر؛ واقعیتی دلهرهآور؛ اینكه هستی من چیزی نبوده است مگر عرصهی نبرد رویاهای متناقض پدر. نبردی كه در آن برنده و بازنده هر دو یك نفرند؛ همان پدر. تسلایی اگر هست این است كه میان آن همه چیز كه گم شدند برای ابد، آن چتر گم شده شاید همین چتری باشد كه حالا زیر سابهاش احساس ایمنی میكنم. برای من، نوشتن یعنی همین.پاریس ـ1996



در پاسخ به: 50 داستان كوتاه برگزيده كشور - tireys_77 - ۱۳۸۹/۹/۳ ۰۱:۴۲ عصر

چرا دریا توفانی شده بود
صادق چوبك

شوفر سومی كه تا آن وقت همهاش چرت زده بود و چیزی نگفته بود كاكا سیاه براق گندهای بود كه گل و لجن باتلاق رو پیشانی و لپهایش نشسته بود. سر و رویش از گل و شل سفید شده بود. این سه تن با كهزاد كه پای پیاده رفته بود بوشهر از پریشب سحر توی باتلاق گیر كرده بودند و هر چه كرده بودند نتوانسته بودند از توی باتلاق رد بشوند.

سیاه مانند عروسك مومی كه واكسش زده باشند با چهرهی فرسودهی رنجبرده اش كنار منقل وافور و بتر عرق چرت میزد. چشمانش هم بود. لبهایش مانند دو تا قلوه روهم چسبیده بود. رختش چرب و لجن مال بود. موهای سرش مانند دانههای فلفل هندی به پوستش چسبیده بود. رو موهایش گل و لجن نشسته بود. هر سه چرك و لجن گرفته بودند.

صدای ریزش باران كه شلاق كش روی چادر كلفت آب پس ندهی كامیون میخورد مانند دهل توی گوششان میخورد. هر سه تو لك رفته بودند، كلافه بودند. آن دوتای دیگر هم كه با هم حرف میزدند حالا دیگر خاموش شده بودند و سوت وكور دور هم نشسته بودند. گویی حرفهایشان تمام شده بود و دیگر چیزی نداشتند به هم بگویند.

اما هنوز آهسته لبهای عباس به هم میخورد. گویی داشت با خودش حرف میزد. اما صدایش گم بود. صدا كه از گلویش درمیآمد تو غار دهانش میغلتید و جذب دیوارههایش میشد. بعد سرش را مانند آدمهای زنده از توی گریبانش بلند كرد. وافور را از پای منقل برداشت و گذاشت كنار آتش. بعد صدا از توی گلویش بیرون آمد و گفت:

"این یدونه بسم میریم تا ببینیم این روزگار لاكردار از جونمون چی میخواد. جونمون نمیسونه راحت شیم."

یك خال آبی گوشهی مردمك بی نور چشمش خوابیده بود؛ روی چشم چپش. آبله صورت لاغر استخوان درآمدهاش را خورده بود. بینیش را گویی با شل ساخته بودند و هر دم میخواست بیفتد جلوش تو آتش. چشمهاش كلاپیسهای بود. به آتش منقل خیره بود. مانند اینكه به صدای دور اتومبیلی كه با ریزش باران قاتی شده بود گوش میداد. حواسش آنجا تو كامیون نبود.

چهار تا كامیون خاموش توی باتلاق خوابیده بودند. لجن تا زیر شاسیهایشان بالا آمده بود. مثل این كه سالها همانجا سوت و كور زیر شرشر باران خشكشان زده بود. تاریكی پرپشتی آنها را قاتی سیاهی شب و پف نمهای ریز باران كرده بود. دانههای باران مانند ساچمههای چهارپاره توی باتلاق فرو میرفت و گم میشد. روی باتلاق تاریكی و لجن گرفته بود. مانند دیگی بود كه چرم كهنه و آشخال توش میجوشید.

هر چهار تا كامیون بارشان پنبه بود. شوفرها نیمی از عدل های یك كامیون را ریخته بودند پایین توی لجنها و برای خودشان تو كامیون عقبی جا درست كرده بودند. اما كف كامیون را با چند عدل پوشیده بودند تا زیر پایشان نرم باشد.

عباس تو منقل به وافورش نگاه میكرد. تخم چشمهایش درد میكرد. سر كوچك مكیده شدهاش روی گردنش سنگینی میكرد، انگار زوركی نگاهش داشته بود. آهسته مانند آنكه تو خواب حرف بزند گفت:

"تو این آب و هوای نموك اگه آدم اینم نكشه چكار كنه؟ رطوبت مغز استخون آدم رو میخیسونه. ببین سیگار چجوری از هم وا میره. یذره خاكستر نداره. تنباكوش مثه چوب میسوزه. نمیدونم این چه حسابیه كه از كازرون كه سرازیر میشی مزش عوض میشه. گمونم مال رطوبته. تو بندرعباس نمیدونی چه نعشهای داره. اكبرآقا بندرعباس كه رفتی؟ ای خدا خراب كنه این بندر عباس كه منو شش ماه روزگار كترمم كرد. ششماه زمین گیر شدم. اگه این تریاك نبود تا حالا هف كفن پوسونده بودم. یه دختریه بندرعباسی دوازده سیزده سالهی ملوسی تو "شقو" صیغه كرده بودم. این دختر زبون بسه مثه عروسك آبنوس بود. مثه پروونه دورم میگشت. اونم پیوك گرفت. منم پیوك درآوردم. اول من درآوردم، دیگه خوب شده بودم كه او افتاد. دیگه پا نشد. رشته تو پاش پاره شد، پاش باد كرد. چرك كرد. یه بویی میداد كه آدم نمیتونس پهلوش بمونه. بابا ننش میگفتن فایده نداره خوب نمیشه. آخرش مرد. من هنوزم جاش تو پامه. هیچی واسیه پادرد از این بهتر نیس. لامسب دوای همه دردیه مگه دوای خودش."

سیاه و شوفرهای دیگر خاموش نشسته بودند. سیاه به فانوس بادی كه لولهاش از دود قهوهای شده بود نگاه میكرد. دود تیزكی از گوشهی فتیلهاش بالا میزد و تو لوله پخش میشد. اكبر ته ریش خارخاری داشت. سر و رویش لجن گرفته بود. هیكلش گنده و خرسكی بود. از سیاه گندهتر بود. كلهاش بزرگ بود. دهنش گشاد و تر بود. همیشه گوشهی دهن و لبهایش تر بود. لبهایش از هم جدا بود و خفت روی دندانهایش خوابیده بود، مثل لیفهی تنبان. گوشههای چشمش چروك خورده بود. لپهای چرمیش از تو صورتش بیرون زده بود. همیشه در حال دهن كجی بود.

حرفهای عباس كه تمام شد اكبر باز گوشش پیش عباس بود. دلش میخواست باز هم او برایش حرف بزند. صدای ریزش باران منگش كرده بود. آهسته یك ور شد و دستش كرد توی جیب كتش و یك قوطی حلبی كوچك بیرون آورد. كمی بلاتكلیف به آن نگاه كرد، سپس با تنبلی و بی شتاب آنرا چندبار زد كف دستش و بعد درش را وا كرد. آن وقت با دو انگشتش مثل اینكه بخواهد جایی را نیشگان بگیرد، یك نیشگان تنباكو خوراكی از توی آن بیرون آورد و گذاشت زیر لب پایینش. قوطی را گذاشت جلوش رو زمین. بعد با كیف لب و لوچهاش را جمع كرد و تف لزج زردی با فشار از گوشهی لبش پراند رو عدلهای پنبه. بعد دست كرد تو جیبش و یك مشت شاه بلوط درآورد و ریخت جلوش. آنوقت انبر را برداشت و آتش ها را بهم زد. عباس از صدای بهم خوردن آتش چرتش درید. چشمانش را باز كرد. از دیدن بلوطها اخمش رفت تو هم و با صدای خفهی بی حالتی گفت:

"اینا دیگه چیه میخوری؟ یبسی خودمون كم نیس كه بلوطم بخوریم. قربون دسات آتیشا رو ویلیون نكن كه بسكه فوت كردم كور شدم."

اكبر تنباكوی توی دهنش را یواش یواش مك میزد و آبش را قورت میداد. بوی ترشاك پهن مانند آن تو سر و كلهاش دویده بود. مزهی دبش و برندهاش را تو دهنش مزه مزه میكرد.

عباس وافور را از كنار منقل برداشت. همانطور كه سرگرم چسباندن بست بود گفت:

" آدم از كار این آدم سر در نمیاره. نمیدونم چش بود كه دایم میخواست بره بوشهر. بگو آخر پسر واجب بود كه ماشین مردمو تو بیابون زیر برف و بارون بزاری پای پیاده بزنی بمشیله بری بوشهر؟ تو كه دو روز صب كرده بودی فردا هم صب میكردی آفتاب میشد زنجیر میبسیم رد میشدیم. این بیچیز نبود. یه چیزیش بود. حواس درسی نداشت. مثه دل و دیوونه ها شده بود. دیدی چهجور چمدونش ورداشت با خودش برد؟ گمونم هر چی بود تو همین چمدونش بود. تو چی گمون می كنی؟"

اكبر با دلچركی و اخم، لبهای بهم كشیده، گفت:

"هیچكه مثل من این كهزاد رو نمیشناسه. من دیگه كهنش كردم. خدا سر شاهده اگه هف پركنه هند بگردی آدم از این ناتوتر و ناروزنتر پیدا نمیكنی. تو او رو خوب نمیشناسیش. این همون آدمی بود كه سه سال یاغی دولت بود. تفنگ امنیه رو ورداشت و زد به كوه و كمر. هر چی كردن نتونسن بگیرنش. بعد كه بقول خودش دلش از تو كوه و كمر سر رفت اومد تو آبادی دلهدزی. رییس قشون برازگون گرفتش بستش به نخل و تو آفتابه خاك ریخت بست به تخمش. میخواس بكشتش. اما نمیدونم كهزاد چجوری زیر سبیلش چرب كرد و ول شد. اینجوری نبینش. حالا به حساب پشماش ریخته. این آدم دزیها كرده، آدمها كشته. برای شوفرا دیگه آبرو نگذوشته. گمون میكنی تو چمدونش چه بود. من كه ازش نمیترسم. تریاك بود. قاچاق تریاك میكنه. حالا فهمیدی؟"

سیاه خیره و اخمو به فتیلهی چراغ بادی نگاه میكرد. به دود فتیله كه گاهی صاف وراست و گاهی لرزان و پخش هوا میرفت نگاه میكرد. از حرفهای آن دوتا خوشش نمیآمد. دلش میخواست صبح بشود باز همهشان بروند زیر ماشین گلروبی كنند و تمامش از ماشین حرف بزنند. از كهزاد بد نگویند. از اكبر بیشتر دلخور بود.

عباس لبهایش را به *****ك وافور چسبانده بود و آنرا مك میزد. اما دود بیرون نمیداد. هولكی و پراشتها مك میزد. تمام نیرویش را برای مكیدن بكار میبرد. گویی بیرون زندگی ایستاده بود و زندگیش را چكه چكه از توی نی میمكید. از حرفهای اكبر تعجب نكرد. سخنان او میرفت تو گوشش و در آنجا پخش میشد و همانجا گم میشد. فكرش پیش كار خودش بود. در زندگیش تنها یك چیز برایش جدی بود ومعنی داشت: تریاك بكشد و گیج بشود. همین. گونههایش مثل بادكنك پر و خالی میشد. با حوصله تمام مانند اینكه بست اولش باشد گل آتش را چند بار روی حقه مالید و سرش را بالا كرد. آنوقت لوله تنك دود از میان لبهایش بیرون داد. دود را با گرفتهگیری و گداگیری مثل اینكه به زور بخواهد چیز پربهایی را از خودش جدا كند، به هوا فرستاد. بعد نگاهی به شوفری كه تنباكو تو دهنش بود كرد. گویی او را تازه دیده بود. بعد به او گفت:

" نگو كه با خودش تریاك داشت و بروز نمیداد!"

اكبر باز هم روی عدلهای پنبه تف كرد و گفت:

"حالا یه وخت نمیخواد تو روش بیاری. مردكیه خیلی زبون نفهمیه. من نمیخوام دهن بدهنش بدم. دیدی از شیراز تا اینجا من همش ده كلمه حرف باهاش نزدم. این همیشه با خودش از شیراز و آباده تریاك میاره بوشهر. تو بوشهر عربای كویتی وبحرینی ازش میخرن. یا بهش لیره میدن یا رنگ. همونجور كه رنگ پیش ما قیمت داره تریاكم پیش اونا قیمت داره. تو عربسون برای یه نخودش جون میدن. اما ما نمیتونیم. او ازش میاد. همیه گمرگچیا و قاچاقچیا رو میشناسه و پاش بیفته براشون هفتتیرم میكشه. اما یه وخت خیال نكنی من حسودیش میكنم. من دلم واسش میسوزه. او آدم نیس. به همین سوز سلمون اگه من آدم حسابش كنم. دیدی از شیراز تا اینجا هم كلومش نشدم."

اكبر برزخ شده بود. دیگر حرف نزد. عباس چشمش به شعلههای آبی رنگی بود كه لای گلهای آتش زبانه میكشید. از آن زبانهها خوشش میآمد و برای زنده ماندنش از آنها سوخت میگرفت. پیش خودش فكر میكرد:

"من ازهمه بی دس و پاترم. هر وخت یه سیر تریاك باهام بود گیر مفتش افتادم. اما حالا خودمونیم، تو اون كون و پیزی داری كه شش فرسخ تو گل و شل راه بیفتی چمدون تریاك كول بكشی از جلو چشم امنیه رد كنی؟ هر كی خربزه میخوره، قربون، باید پای لرزشم بشینه." سپس با صدای سنگین خوابآلودش مثل اینكه ریگ زیر زبانش باشد گفت:

"نه جانم عقلم خوب چیزیه. اگه كهزاد تریاك داشت با ماشین بهتر میتونس ردش كنه. اگه برج مقوم بگیرنش بیچارش میكنن."

سیاه ذوق زده خودش را جمع كرد و خنده خنده گفت:

"قربونت برم، كهزاد اون از هفت خطای آتیش پاریه كه انگشت كون قلاغ میكنه كه جارچی خداش میگن. خیال كردی اونقده هالوه كه از جلو برج رد بشه. لاكردار مثه گوركن میمونه. هزار راه و بیراهه بلده. از اون گذشته مگه كهزاد از امینه میترسه؟ میگن دز كه بدز میرسه تیر از چلیه كمون ورمیداره."

اكبر با نیش و زخم زبان نگذاشت سیاه حرف بزند، تو حرفش دوید و گفت:

"لابد خبر نداری همین كهزادخانی كه انگشت كون قلاغ میكنه حالا كارش به جاكشی كشیده."

بعد تف بزرگی روی عدلها انداخت و گفت:

"بله. مرجون كلایه قرمساقی سرش گذوشته رفته. دیگه نمیخواد اسمش تو آدما بیاری. آبرو هرچی شوفره برده. هیشكی رو دیدی با این آبروریزی مترس بشونه. این زیور فسایی چه گهیه كه آدم واسش اینكارا بكنه. اینجور اسیرش بشه و اینجور خودشو خرابش بكنه. حتم چی خورش كردن. مغز خر بخوردش دادن. والا آدم عاقل اینكارا نمیكنه. مردكه هوش تو سرش نیس."

سیاه اخمو جلوش نگاه میكرد. به صورت اكبر نگاه نمیكرد. چشمانش مثل شاهی سفید توی صورتش برق میزد. به او مربوط نبود. كهزاد آدم شری بود. اما لوطی بود.

بعد سرش را انداخت زیر و جویده جویده، گویی با دیگری بود و نه با اكبر، گفت:

"هر دلی یه نگاری میپسنده. همه مترس میگیرن. هركی رو كه نگاه كنی یه نمكردهای داره. اینكه عیب نشد. من بدی ازش ندیدم. لوطیه."

اكبر تحقیرآمیز صدایش را بلندتر كرده گفت:

"حالا تو هم لنگه كفش كهنهی او شدی و ازش بالا داری میكنی؟ نمیگم مترس نگیره. میگم زیور قابل این دسك و دمبكها نیس. حالا آب ریختی رو سرش نشوندیش سرت بخوره. درست بگیر، افسار بزن سرش كه مرجون هر ساعت نبردش ددر. نه اینكه بدش دس مرجون خودت برو كه تا پات از بوشهر گذوشتی بیرون مرجون هر چی جاشو و ماهیگیره بیاره بكشه روش. اونوخت تازه مثه ریگم پول خرجش كن."

بعد خندهی نیشداری كرد و گفت:

"اینكه دیگه واسیه مامانش مترس نمیشه."

سیاه خلقش تنگ بود. خف بود. دلش میخواست پا شود برود جلو ماشینش رو صندلی شوفر بخوابد. نمیخواست دهن بدهن اكبر بگذارد. چه فایده داشت. اكبر وقتی با آدم پیله میكرد دست بردار نبود. داشت خودش را جمع میكرد كه پا شود برود. اكبر دوباره با زهرخند گفت:

"سیاه خان میدونی كهزاد به سید ممدلی دریسی چه گفته؟ گفته بچیه تو دل زیور مال منه، یعنی مال كهزاده. حالا بیا كلامون قاضی كنیم اگه مغز خر به خوردش نداده بودند میومد همچین حرفی بزنه. كه بگه بچیه تو دل زیور مال منه و بخواد براش سجل بگیره؟ این آدم غیرت داره؟"

سپس پیروزمندانه بلند خندید و گفت:

"حالا كه تو اگه گفتی بچیه تو دل زیور مال كیه؟"

آنگاه انگشت كرد زیر لبش و تنباكوهای خیس خوردهی مكیده شده را با بیاعتنایی بیرون آورد ریخت بغل دستش و گفت:

"نمیدونی مال كیه؟ من میدونم مال كیه. ننه یكی بابا هزار تا. تمام جاشوا و ماهیگیرا و شوفرا و مزوریهای "جبری" و "ظلم آباد" جمع شدن این بچه رو تو دل زیور انداختن. با تمام عربای جزیره. هر بند انگشتش یكی ساخته. هر دونهی موی سرش یكی ساخته. منم توش شریكم."

بعد چشمانش را انداخت تو صورت سیاه و با صدای تحریك آمیزی گفت:

"سیاه خان تو چطور؟ تو توش دس نداری. مرگ ما بیا راسش بگو. خب حالا اگه سیاه در بیاد چی جواب كهزاد میدی؟ نه! نه! شوخی میكنم تو تقصیر نداری. بتو چه. هزار تا سیاه پیش زیور رفتن. جزیرهایها همشون سیاهن. تو چه گناهی داری. میخوام این رو بدونم، بازم زن صفت براش سجل میگیره؟ اگه سیاه دربیاد بازم واسش سجل میگیره؟"

عباس تو ششدانگ چرت بود. از خندههای بلند اكبر و سر و صدایی كه راه انداخته بود تكان نخورده بود. لب پایینش آویزان بود و رشته دندانهای ساختگیش از زیر آن پیدا بود. پشت چشمهاش نازك وقلنبه بود. گویی دو تا بالشتك مار تو صورتش زیر ابروهاش چسبیده بود و خونش را میمكید. بینی تیر كشیدهی باریكش رو لبهاش افتاده بود و پرههایش تكان تكان میخورد. مثل فانوس چین خورده بود.

سیاه خونش خونش را میخورد. دلش میخواست گلوی اكبر را بجود. دلش میخواست برود جلو ماشینش رو صندلی شوفر بخوابد. اما باز همانجا نشسته بود. یك چیزی بود كه او را آنجا گرفته بود. جلو ماشینش سرد بود. شیشهی بغل دستش شكسته بود و باران میخورد. اینجا گرم بود. رو پنبهها نرم بود. جادارتر بود. میخواست همانجا بخوابد. ماشین مال عباس بود. نه مال اكبر. دودلیش از میان رفت خودش را با تمام سنگینی روی پنبهها فشار میداد. میخواست بخوابد. كنار منقل لم داد. بعد طاقباز خوابید و پالتو لجنیش را رویش كشید. سر و سینه و ساق پاهایش از زیر پالتو بیرون بود.

دیگر كسی چیزی نمیگفت. مثل اینكه كامیون زیر باران ریگ دفن شده بود. گرمب گرمب رو چادرش صدا میكرد. سیاه رفت تو خیال زیور. خیلی تو دلش خالی شده بود. اگر بچهی تو دل زیور سیاه از آب دربیاید تكلیف او چیست؟ او هم پیش زیور رفته بود. فكر میكرد كه كی بوده. آنوقت كهزاد همه را ول میكرد بیخ گلوی او را میگرفت و خفهاش میكرد. كهزاد شر بود. یادش بود كه آخرین دفعهای كه رفته بود پیش زیور شكم زیور صاف و كوچك بود. اما حالا شكمش پیش بود. چند ماه بود كه پیش زیور نرفته بود. نه ماه، خیلی خوب نه ماه و چند روز. اما هیچ یادش نمیآمد. اما نه ماه كمتر بود. اما چرا زیور چیزی نگفته بود. به او مربوط نبود كه زن چند وقته میزاید. اما حالا اگر بچهی زیور سیاه میشد به او مربوط بود. بچهای كه پوست تنش مثل مركب پرطاوسی براق باشد وموهای سرش مثل موهای برهی تودلی رو سرش چسبیده باشد مال بابای سیاه است. این را دیگر همه كس میداند. اما اكبر گفته بود هر بند انگشتش را یكی ساخته. هر تاری از موهای سرش را یكی ساخته. آنوقت بچهی تو دل زیور مال اوست یا مال جزیرهایها. آتشی شده بود. گلویش خشك شده بود ودرد میكرد. گویی یكی بیخ گلویش را گرفته بود زور میداد. بهزور كوشش كرد كه كمی تف قورت بدهد اما دهنش خشك بود. ترس و بیزاری و زبونی از تو سرش بیرون میپرید. خیره به چادر كامیون نگاه میكرد. توی چادر خیس شده بود و چكههای درشت آب ردیف هم، مثل تیرهی پشت آدم، توی سقف آن لیز میخورد و تو نور چراغ بازی میكرد. بعد پیش خودش فكر كرد: " شاید بچه سفید دربیاد. یا خدایا به حق گلوی تیرخوردهی علی اصغر حسین كه بچه تو دل زیور سفید بشه."

اما اكبر ول كن نبود. تازه شكار خودش را پیدا كرده بود. میخواست بیچارهاش كند. دوباره تنباكو زیر لبش گذاشت و با صدای آزاردهندهای گفت:

"اما خوشم میاد كه مرجون تا میتونه میدوشدش. هرچی كهزاد كلاه كلاه میكنه میبره میریزه تو دس مرجون كه به خیال خودش خرج زیور بكنه. هر چی قاچاق میكنه و از هر جا كه حلال حروم میكنه میده واسیه زلف یار."

سپس لبهایش را با كیف بهم فشار داد و كمی تف با فشار زور داد تو تنباكوی زیر لبش. بعد آنرا دوباره پس مكید و بویش را تو سروكلهاش ول داد. كمی از تفش را خورد و باقی را بشكل آب لزجی كه زرد بود روی عدلهای پنبه افشاند. آنوقت دنبال حرفش را گرفت.

"سیاه خان تو چن ساله زیور میشناسیش؟ از وختیكه تو خونیه با سیدونی نشسن دیگه؟ فایده نداره. تو باید زیور رو اونوختیكه من دیدمش میدیدیش. اونوخت زیور زیور بود. حالا پوست و استخوان شده. چار پنجسال پیش یه وكیل باشی امنیهای بود اسمش میرآقا بود. این زیور را كه میبینیش از فسا ورداشتش اوردش دشتسون كه بفروشدش به عربهای مسقطی. اما خود میرآقا پیش پیش كارش رو خراب كرد و سوراخش كرد. واسیه همین بود كه عربها نخریدنش. اونا كارشون خریدن دختره. بیوه نمیخرن. چه دردسرت بدم، زیور تو دست میرآقا انگشتر پا شد و واسیه خودش میپلكید. بعد دس به دس گشت. اول رئیس امنیه دشتی خدمتش رسید. بعد همه. این مرجون با میرآقا رفیق جونجونی بود. برای اینكه میرآقا هرچی قاچاق میآورد بوشهر بدست همین مرجون تو بازار آبشون میكرد. تو مرجون رو خوب نمیشناسیش. از او زنهایه كه سوار و پیاده میكنه. خلاصه میرآقایی ماموریت بندر لنگه پیدا میكنه. وختیكه میخواس با مرجون حساب وكتابش صاف كنه این زیور رو كشید رو حسابش و فروختش به مرجون پنجاه تومن و خودش ورداشتش بردش ساخلو اجیر نومه ازش گرفت به اسم مرجون كه آب نخوره بی اجازهی مرجون. مرجونم یواشكی چند ماهی تو خونیه خودش تو محله بهبهونیها روش كار كرد. اما اونوخت مخصوص بچه تاجرا و گمركیا بود. تا زد و زیور عاشق میرمهنا شد و تریاك خورد و گندش كه بالا اومد مرجون فرستادش آبادان تو "دوب" و به صفیه عرب دو ساله اجارش داد. من دفه اول تو "دوب" آبادان دیدمش."

سیاه اكنون دیگر صدای اكبر را از خیلی دور میشنید. مثل اینكه صداها بال درآورده بودند و مثل خفاش تو سر و صورتش میخوردند و فرار میكردند. سبك شده بود. گویی داشت تو هوا میپرید. دهنش باز بود و تندتند نفس میكشید. چشمانش هم بود. آهسته خورخور میكرد.

***

وقتیكه كهزاد رسید بوشهر نصف شب گذشته بود. باران مانند تسمه تو گردهاش پایین میآمد. لندلند كشدار و دندان غرچههای رعد از تو هوا بیرون نمیرفت. هوا دودهای بود. رعد چنان تو دل خالی كن بود كه گویی زیر گوش آدم میتركید. رشتههای كلفت و پیوستهی باران مانند سیمهای پولادین اریف از آسمان به زمین كشیده شده بود. توفان دل و رودهی دریا را زیر و رو كرده بود. موجهای گنده پركف مانند كوه از دریا برمیخاست و به دیوار بلند ساحل میخورد و توی خیابان ولو میشد.

كهزاد از پیچ آب انبار قوام پیچید و نزدیك كنسولگری انگلیس رسید. یك چمدان كوچك خیس گلآلود تو دستش بود. سرش را انداخته بود پایین جلو پایش نگاه میكرد. سر و رویش خیس و لجنمال شده بود. رختهایش گلی بود. خیس خیس بود. هر دو پایش برهنه بود. توی لالههای گوشش و گردنش لجن نشسته بود. شل و لجن باران تو سرش خیس خورده بود. مثل این كه لجن از سرش گذشته بود.

برابر كنسولگری كه رسید دلش تند و تند زد. آهسته تو تاریكی به خودش گفت "رسیدم". بعد خندید. آنوقت سرش را بالا كرد و به بیرق "كوتی" نگاه كرد. دگل بیرق خیلی بلند بود. باران خورد تو صورتش و آب رفت تو چشمهاش. زود سرش را انداخت پایین. اما در همان نگاه كوتاه و بریده فانوسهای سرخ دریایی را توی كمر كش بیرق دید. دو تا فانوس مسی یغور بالای فرمن دگل بیرق جا داشت. نور فانوسها سرخ بود. رنگ خون تازه بود. كهزاد از دیدن فانوسها دلش خوش شد. از این چراغها تا خانهی زیور راهی نبود. پیش خودش خیال میكرد:

"ببین اینا وختیكه بالای دگل هسن چقده كوچكن. وختیكه میارنشون پایین نفتشون كنن هر یكیشون قدیه بچهی هف هش سالن. حالا مثه آتش سیگار میمونن. نه از اینجا مثه آتش سیگار نمیمونن. از تو دریا، از تو "غاوی" مثه آتش سیگار میمونن. مگه یادت رفته وختیكه از بصره میومدی شب بود اینا مثه آتش سیگار میموندن. وختیكه میارنشون پایین قد یه بچهی هف هش سالن. حالا دیگه حتم زاییده. شنبه و یكشنبه باد میخورد. دو روز تو مشیله خوابیدم. شد چن روز؟ نمیدونم. حالا حتم زایید. میریم شیراز. با بچم میریم شیراز. بچهی خود من كه مثه یه دونه گردو انداختم تو دل زیور. مرجونم میبریمش شیراز. بی او مزه نداره. باید بیاد شیراز با من تا اونجا سر به نیسش كنم. یكجوری سرش بكنم زیر آب و گم و گورش كنم كه خودش بگه آفرین. حالا دیگه وختشه. دیگه زیور جاكش نمیخواد. خیلی آسونه. میشه سگ كشش كرد، مثه آب خوردن. من با این زن صاف نمیشم."

باز هم یواش و از خود راضی خندید.

برق كج و كولهای تو آسمان بالای دریا پرید. همه جا روشن شد. موجهای دریا مثل قیر آب شده در كش و قوس بود. حبابهای باران روی كف زمین جوش میخورد. رو دریا كشتی نبود. بلمهای خالی كه كنار دریا بسته بودند مثل پوست گردو رو آب بالا و پایین میرفتند. بوی خزههای ترشیده دریایی تو هوا پر بود. میان دریا فانوسهای شناور دریایی با موجها زیر و رو میشدند و تا نور سرخشان سوسو میزدند.

باز كهزاد فكر كرد:

"بچیه خود منه. زیور خودش گفته یه ساله كسی پیشش نرفته. یه ساله با منه. من بچه رو خودم مثه گردو انداختم تو دلش. زیور بمن دوروغ نمیگه. قربونش برم، هر وخت دس میزارم رو دلش زیر دسم تكون میخوره."

رگبار تندتر شده بود. رگههایش مثل تركه میسوزاند. تند و باشتاب راه میرفت. زیر چهارطاقی "امیریه" ایستاد. چمدانش را گذاشت رو سكو. چشمش به دریا بود. از صدای رعد چهارطاقی میلرزید. بعد برگشت نزدیك ناودانی كه مثل دم اسب آب ازش میریخت و دستش را گرفت زیر آن و آب زد صورتش. مزهی شور لجن باتلاق رفت تو دهنش. ته ریش سنبادهایش زیر دستش مثل خارشتر بود. با خودش گفت:

"اگه اینجوری ببیندم زهره ترك میشه. كاشكی مرجون زهره ترك بشه. نوبت او هم میرسه."

ته دلش خوش بود. خستگی آنهمه راه رفتن از یادش رفته بود. رسیده بود. نزدیك بود. میرفت زیور را میگرفت تو بغلش و رو چشماش ماچ میكرد ودماغش میگذاشت تو گودی گردن او و آنجا را بو میكشید و نرمهی گوشش را لیس میزد و یواش زیر گوشش میگفت "بوای بوام" و تو گوشش آواز میخواند و او هم جوابش میداد و بغلش میخوابید و مثل عروسك بلندش میكرد میگذاشتش رو خودش و دراز میخوابانیدش روی خودش و با دست روی گودی پشتش میمالید ومیاورد روی قلنبههای سرینش و با آنجاش بازی میكرد و بعد او زودتر میشد و خودش دیرتر میشد. رو پاهاش بند نبود. رو زمین میجهید. دنیایش زیور بود و چشمش به در كوچه سیاه چركین خانهی او دوخته بود و آنجا بهشتش بود.

***

مرجان با صورت خفهی خوابآلودش در را روی او باز كرد و فانوس بادی را گرفت تو صورتش. از دیدن او یكه خورد. از كهزاد ترسید. هیكل گنده و زمخت و خرسكی كهزاد مثل یابو آمد تو. نگاهی به مرجان انداخت و تندی رویش را برگرداند.

باد سوزندهی سردی توی پهلو و پشت مرجان خلید و گوشت تن او را لرزاند. صورتش سبز و پفآلود بود، چشمان ریزی داشت. صورتش رنگ سفال بود. مثل اینكه رو كوزهی آبخوری با زغال چشم و ابرو كشیده بودند. تا كهزاد را دید خود به خود گفت:

"كجا بیدی كه ایجوری ترتلیس شدی؟ خدا مرگم بده. چت شده؟ سی چه ایقده دیر اومدی؟ زبون بسیه دختركو بسكی نوم تو برد سر زبونش مین درآورد. وختی ری خشت بید عوضی كه نوم دوازده ایموم بگه همش نوم تو تو دهنش بید."

بعد یك خندهی قباسوختگی تو صورتش ول شد و با چاپلوسی گفت:

"برو بالا تو بالاخونه توبغل زیور گرم بشو." باز پوزخند زد. نگاش به چمدان تو دست كهزاد بود.

كهزاد هیچ محلش نگذاشت. با شتاب از پلكان بالا رفت. پیش خودش میگفت:

"پیره كفتار حالا ایجور حرف بزن. همچی ببرمت شیراز سرت زیر آب كنم كه تو جهنم سر در بیاری. خودم از بالای "بوكوهی" هلت میدم میندازمت تو دره تا سگ بخورت. زیور دیگه جاكش نمیخواد. دیگه تموم شد."

آهسته در اتاق را هل داد و رفت تو. تو اتاق یك چراغ پایه بلور نمره هفت، نیم كش میسوخت. اتاق تنها همین یك در داشت ودوتا پنجره به كوچه رو به دریا. دیوارها و طاقچهها لخت عور بود. نور سرخ چرك چراغ اتاق را برنگ شكر سرخ در آورده بود. بوی تند دود پهن تو هوای اتاق ول بود. بالای اتاق رختخوابی پهن بود و برآمدگی هیكل باریك لاغری از زیر لحاف بیرنگی نمایان بود. لحاف رو سرش نبود. روی پیشانیش دستمال سفیدی بسته بود.

كهزاد دم در ایستاد. چمدان را گذاشت زمین پالتوش را كند. شلوارش را هم كند و گذاشت دم در. سردش بود. تمام پوست تنش خیس بود. زیر شلوارش خیس بود. بعد چمدان را برداشت و با تك پا به رختخواب نزدیك شده آهسته و با احتیاط سركشید و تو صورت زیور نگاه كرد. ازو خوشش آمد. صورتش جمع و جورتر شده بود. نمك صورتش زیاد شده بود و شور شده بود. تنش لرزید. تو مهره پشتش پیچ نشست. خواست فورا برود زیر لحافش. بعد رفت نزدیك طاقچه و چراغ را بالا كشید. نور نارنجی گرد گرفتهای روی اطاق نشست. پشتش به چراغ بود و سایهی گندهاش رو رختخواب افتاده بود.

برگشت باز به صورت زیور نگاه كرد. سر زن میان بالش اردهای رنگی فرو رفته بود. روش به سقف اتاق بود. رنگ صورتش عوض شده بود. تاسیده شده بود. رنگ گندم برشته بود. چشمانش هم بود. لبانش قلنبه و بهم چسبیده بود. مثل اینكه چیز ترشی چشیده بود و داشت اخمش را مزهمزه میكرد. موهایش سیاه سیاه بود، رنگ پر كلاغ زاغی.

كهزاد ناگهان متوجه شكمش شد. شكم او كوچك شده بود. مثل اولهاش بود. نه مثل چند روز پیش كه تو دست و پاش افتاده بود. اما بچه كجا بود. پهلویش كه نبود.

بچه پهلوی رختخواب هم نبود. تنها یك سیخ كباب زنگ زده و یك كاسه كاچی رو زمین بود. یك صلیب با نیل رو دیوار كشیده شده بود.

دلش ریخت پایین. بچه آنجا نبود. گلویش خشك شد و درد گرفت. دماغش سوخت. بیخ زبانش تلخ شد. انگار یك حب تریاك تو دهنش افتاده بود. سرش داغ شده بود و بیخ موهایش میسوخت. میخواست گریه كند.

هراسان خم شد و با خشونت و بیملاحظه لحاف را از روی سینهی زیور پس زد. خیالش بچه آنجاست. بچه آنجا هم نبود. دو قلم بازوی لاغر و باریك این طرف و آن طرف بالشی از گوشت افتاده بود. این زیور بود.

از تكان خوردن لحاف سر وكلهی او جان گرفت و یك جفت چشم درشت ماشی ترسخورده به صورت كهزاد دوخته شد. لبانش بسته بود. لبانش درشت و برآمده و سیاه بود، مثل گیلاس خراسان. چشمانش دریده بود. و سفیدش تو نور مردهی اتاق میدرخشید.

اما همانوقت این صورتك بیآنكه داغمهی لبهایش از هم باز بشود دگرگون شد وگونههایش و پرههای بینیش و پیشانیش و چشمانش و چالهای گوشه لبش و چاه چانهاش از هم باز شد و یك مشت خنده تو صورتش پاشیده شد؛ مثل نیمه سیب ترشی كه گردی نمك رویش پاشیده باشند. بعد لبهایش به زور از هم باز شد و صدای خلط گرفتهای از تو گلوش بیرون آمد:

"تو كی اومدی؟"

كهزاد با همان خشم ودستپاچگی رو زیور خم شد و با چشمان دریدهاش پرسید:

"بچه كو؟"

زیور ازش ترسید. كهزاد هنوز خیس بود. موهای بهم چسبیدهی تر و روغنیش تو پیشانیش ریخته بود. صورتش حالت نقاشی خشن و زمختی را داشت كه نقاش از روی سر دلسیری و پسی طرحش را ریخته بود و هنوز خودش نمیدانست چه از آب در خواهد آمد.

زیور تكانی خورد كه پا شود. كوفته و خرد بود. درد داشت، كمر و پایین تنهاش درد میكرد. تویش زقزق میكرد. گویی وزنهای سنگین به كمرش بسته بودند. از آن وقتیكه آبستن بود سنگینتر بود. آنوقت درد نداشت. از تكان خوردن خودش بدش آمد. دوباره خودش را ول كرد رو تشك و نیرویی را كه برای بلند كردن خودش بكار انداخته بود از خودش راند و بیحال افتاد. بعد با ناله پرسید:

"تو كه بند دلم پاره كردی. مگه مرجون بهت نگفت؟ اینجا صدای دریا میومد. ننه گفت بچه تو اتاق پایین باشه بی سر و صدا تره. بردش اونجا. تنم از تب انگار كوره میسوزد. كاش خدا جونم میگرفت آسودم میكرد. ببین چجوری میاد بالای سرم. مثه حرمله."

كهزاد دلش سوخت. اما راحت شد. گل بگلش شكفت. هر چه نگرانی داشت ازش گریخت. اما باز با همان خشنی گفت:

"مرجون گه خورده به بچیه من دس زده. همین حالا میرم میارمش بالا."

زیور با ضعف و زبونی گفت:

"تو را بخدا بزار به درد خودم بمیرم. چرا سر بسرم میذاری؟ خیال نكن. من از تو بیشتر تو فكرم. خودمم اینجا با این سروصدای تیفون و دریا نمیتونم بمونم. اما نمیتونم از جام پاشم. یخورده حالم جا بیاد میریم پایین. این عوض چش روشنیته كه مثه حارث اومدی رو سرم."

كهزاد نشست پهلوی رختخواب و خم شد رو چشم زیور را ماچ كرد. بعد زود سرش را بلند كرد و پرسید:

"چیه؟"

زیور از بالای چشم به او نگاه میكرد. خسته و كوفته بود. اما با ناز و ذوق و لبخند گفت:

"یه پسر كاكل زری شكل شكل خودت. هموجور با چششای فنجونی و ابرو پیوس." تو صورت كهزاد خیره شده بود و از بالا به او نگاه میكرد ومیخندید. قوس باریكی از بالای مردمكهای چشمش زیر پلكهای بالاییش پنهان بود.

كهزاد دیگر آرزویی به جهان نداشت. هیچ چیز نمیخواست. چشمها و بینیش میسوخت. زیر بناگوشش سوزن سوزنی میشد. میخواست بخندد، می خواست بگرید. از هم باز شده بود. سبك شده بود. سرانجام نیشش وا شد و خندهی شل و ول لوسی تو صورتش دوید. گویی فورا به یادش آمد كه چه باید بكند.

چمدان را چسبید و درش را باز كرد و از توش یك بقچه قلمكار درآورد. لای بقچه را پس زد. روی همه چیزهای توی چمدان یك غلیزبند چیت گل گلی بود. كهزاد آنرا گرفت تو دستهای گندهاش و تاش را باز كرد. آنوقت با هر دو دست گرفتش جلو صورت خودش وتكان تكانش داد. از بالای غلیزبند چشمانش مانند مهرههای شیشهای تو صورتش برق میزد، باز همان خندهی شل و ول لوس توش گیر كرده بود.

زیور سرش را رو بالش یله كرد و به غلیزبند نگاه كرد. چهرهی بیم خوردهای داشت. تلخ و دردناك بود. پوست صورتش مانند پوست دمبك كش آمده بود. زیر چشمانش میپرید. درد آشكاری زیر پوست صورتش دویده بود. اما باز هم چشمبراه درد تازهای بود. چهرهی بچهای را داشت كه میخواستند بهش آمپول بزنند و سوزنش را جلوش میجوشاندند و قیافهاش پیشواز درد رفته بود. اما از دیدن غلیزبند خندید. خیلی دوق كرد. از زیر غلیبند چانه و دهن او را اریف و شكسته میدید. اما همین قیافهی اریف و شكسته برای او خود كهزاد بود.

كهزاد غلیزبند را گذاشت كنار و باز از تو بقچه یك پیراهن بچهی اطلس لیمویی رنگ پریدهای در آورد و با دو دست آستینهایش را گرفت و به زیور نشانش داد. تو هوا تكانش میداد. بعد یك كلاه مخمل بنفش زمخت از لای بقچه درآورد و به اونشان داد. دوره كلاه گلابتوندوزی شده بود.

زیور ابروهایش را بالا برد و خودش را لوس كرد و گفت:

" تو هیچ تو فكر من نیسی. ایقده دیر اومدی كه چه؟ شیراز پیش زنای شیرازی بودی؟ حقا كه كفتر چاهی آخرش جاش تو چاهه."

كهزاد باز خم شد و لبش را گذاشت گوشهی لب زیور و مثل شیشه بادكش هوای آنجا را مكید. بعد سرش را آورد پایینتر توی گردنش و همانجا شل شد. همانجا درازكش كرد و سرش را گذاشت رو بالش پهلو سر زیور خوابید بیرون لحاف. تنش رو نمد كف اتاق بود.

فتیلهی چراغ پایین رفته بود و مثل آدمی كه چانه میانداخت چند تا جرقه زپرتوی مردنی ازش بیرون زد و پك پك كرد و مرد.

كهزاد زیر گوشش میگفت:

"جون دل، دلت میاد به من این حرفا بزنی؟ زن شیرازی سگ كیه؟ یه مو گندیدیه ناز تو رو نمیدم صد تا زن شیرازی بسونم. تموم دنیا را به یه لنگه كفش كهنهی تو نمیدم."

ته دلش شور میزد. داغی زیور میسوزاندش. دوباره دنبالهی حرفش را گرفت:

"بوای بوام چه تب تندی داری. الهی كه تبت بیاد تو جون من. من غیر تو كی دارم. اگه برای خاطر تو نبود من این موقع شب شش فرسخ راه میومیدم كه تو لجنای مشیله گیر كنم؟ میخواسم زودتر بیام رختكهات بیارم. من لامسب اگه برای خاطر تو نبود چرا میدوم تو این جادهی خراب شده جونم بگذارم كف دسم؟ میرفتم جاده صالحآباد. جاده مثه كف دس، پول مثه ریگ بیابون. یه ده تنی قسطی میخریدم منت ارباب جاكش نمیكشیدم. حالا عوضی كه بهم بگی كه زوئیدی بام دعوا میكنی. جون من بگو كی زوئیدی؟"

زیور آهسته و با ناز گفت: " ظهری."

كهزاد دستش را گذاشت رو دل زیور رو لحاف. بنظرش آمد شكم او نرمتر شده بود. مثل خمیر زیر دستش فروكش میكرد. زیر دستش دل زیور تاپ تاپ میزد. از تپیدن دل او خوشش میآمد. با خنده و آهسته تو گوشش گفت:

"میدونی جون دل؟ دل آدمم مثه دلكوی ماشین كار میكنه." آنوقت دستش را برد بالاتر و گذاشت رو *****هاش. از همیشه سفتتر بودند. رگ كرده بودند. خیال كرد كوچكتر شدهاند. پرسید:

"حالا شیر دارن؟"

زیور آهسته پچپچ كرد: "درد میكنه. هنوز بچه ازش نخورده. زورش نكن."

كهزاد دستش را تندی كشید بیرون. تو كیف بود و با لذت كش داری هرم تبدار تن او را بالا میكشید. بو عرق و دود مانده سرگین و پیه كه از زیر لحاف بالا میزد هورت میكشید. باز دستش را برد زیر لحاف و دوباره گذاشت رو *****ش. تنش لرزید. داغ شد. تكمهی درشت *****ش را میان انگشتانش گرفت و آن را خارش داد. بعد دستش را آورد پایین و روی شكمش سر داد و آورد گذاشت روی رم او. دلش خواست آنجا را نیشكان بگیرد. همیشه آنجا را نیشكان میگرفت. اما آنجا كهنه پیچ شده بود. زیر دستش یك قلنبه كهنه بالا زده بود. آهسته خندید. دلش تو غنج بود. كیفش كشید لحاف را پس بزند خودش هم برود آن زیر. پشش داغ شده بود و میلرزید. خودش را از رو لحاف سفت به زیور زور داد. دلش میخواست آب بشود بریزد تو قالب زیور. آهسته به زیور گفت:

"امروز ظهر؟"

زیور گفت: "ها"
كهزاد با دهن خشك و صدای لرزان پرسید:

"میشه؟"

زیور دست او را از روی رمش برداشت و گذاشتش بالاتر رو نافش. آنوقت با پچپچ كرد.

"مگه دیوونه شدی. من زخمم. چقده هولكی هسی. حالا وخت این كاراس؟"

برق كشدار سمجی اتاق را مهتابی كرد. نورش مثل دندانی كه تیر بكشد زقزق میكرد. زیور رك به سقف اطاق نگاه میكرد. كهزاد چشمش توی انبوه موهای وزكردهی او پنهان بود. برق چشم هر دو را زد. غرغر دریا و آسمان هوا را مانند جیوه سنگین كرده بود.

كهزاد انگشتش را مانند پاندول روی تكمهی ***** او قل میداد و تمام تنش با آن نوسان تكان میخورد. دلش هوای عرق كرده بود. با بیحوصلگی دستش را باز آورد و گذاشت رو رم زیور و آهسته و سمج تو گوشش گفت:

"میخوام."

زیور سرش را به طرف او رو بالش كج كرد و با مسخر گفت:

"مگه دیوونه شدی. مثه دریا ازم خون میره."

آنوقت كهزاد خاموش شد. دستش را از آنجاش برداشت و گذاشت رو ناف او و تو فكر رفت. به بچهاش فكر میكرد. پیش خودش خیال كرد:

"چرا مثه دریا ازش خون میره؟"

آنوقت از زیر لحاف بوی ترشال خون خورد به دماغش. چشمانش هم بود. میخواست بزند زیر گریه. انگار زیور را به زور از او گرفته بودند. همین وقت بیتاب با صدای كوك دررفتهای یواش زیر گوش زیور خواند.

" خوت گلی، نومت گلن، گل كر زلفت،"
" ای كلیل نرقیه بنداز ری قلفت."

زیور به سقف نگاه میكرد. هیچ نمیگفت.

كهزاد كمی خاموش شد و بعد یك خرده تكمهی ***** او را كه تو انگشتانش بود زور داد و لوس لوسكی پرسید:

"چرا جواب نمیدی؟ خوابی؟"

زیور سرش را برگرداند به سوی او و تو تاریكی خندید. بینیش به بینی كهزاد خورد. نفسهای گرمشان تو صورت هم پخش شد. بوی گوشت هم را شنیدند. زیور با نفس به او گفت:

"گمونم اگه هزار بارم بشنفی بازم سیر نشی؟"

كهزاد دهنش را به لالهی گوش او چسباند و با شور و خواهش گفت:

"نه سیر نمیشم. بگو. برام بخون. دلم خون نكن. مرگ من بخون."

زیور خواند:

"ار كلیت نرقیه قلفم طلایه،"
" ار ایخوای سودا كنی، یی لا دو لایه."

كهزاد دستش را روی شكم او لیز داد. دوباره آورد گذاشت زیر دل او، همانجا كه كهنه پیچ شده بود. آنجا را كمی نوازش كرد. كهنه تحریكش كرده بود. خواند:

"وو دوتر وو ره ایری نومت ندونم،"
"بوسته قیمت بكن تازت بسونم."

زیور این بار با كرشمهی تبآلودی جواب داد:

"بوسمه قیمت كنم چه فویده داره؟"
"انارو تا نشكنی مزه نداره."

كهزاد با تك زبانش نرمهی گوش زیور را لیس زد و بعد بناگوشش را ماچ كرد و شوخهشوخی گفت:

"ای پتیاره. خیلی لوندی." دلش غنج میزد. دوباره خودش خواند:

"اشكنادم انارت مزش چشیدم،"
"سر شو تا سحر سیری زیش ندیدم."
"وو دوتر وو ره ایری خال پس پاته،"
"ارنخوای بوسم بدی دینم بپاته."

زیور با شیطنت و با دست پس زدن و با پا پیش كشیدن گفت:

"ار ایخوای بوست بدم بو دس راسم،"
"دس بنه سر مملم، خوم تخت ایوایسم."

كهزاد با دلخوری لوسی باد انداخت تو دماغش و گفت:

"دیدی بازم اذیت كردی؟ این نمیخوام. همو كه میدونی خوشم میاد بخون."

زیور با لجبازی سربسرش گذاشت و گفت:

"چه فویده داره. منكه زخمم نمیشه."

كهزاد با التماس گفت:

"بهت كاری ندارم. خوشم میاد همون بخونی. اگه دست بهت زدم هر چه میخوی بگو. مرگ من بخون."

زیور گفت: "سرم نمیشه." اما فورا خواند:

"ار ایخوای بوست بدم دلمو رضا كن،"
"دس بنه سر مملم لنگم هوا كن."

كهزاد آتشی شد. خودش را سفت به زیور چسبانید و با دماغ و دهن زیر بناگوشش را قرص ماچ كرد. دستش را برد زیر بغل زیور كه خیس عرق بود و او را بطرف خودش زور داد، و بریده بریده تو دماغی گفت:

"برات میمیرم. الهی كه قربون چشمات برم. تو بوای منی. كاشكی تب و دردت بجون من میومد. من تو این دنیا غیر از تو هیچكه ندارم. اگه تو ولم كنی میمیرم. بچه رو ور میداریم میریم شیراز. هوا مثه بهشت. تا میتونی زردآلو كتونی بخور حظ كن. هرچی بخوی واست فراهم میكنم. من كار میكنم و زحمت میكشم تو راحت كن."

زیور سرش را كج كرده بود و باو میخندید.

صدای تودل خالی كن رعد سنگینی اتاق را لرزاند. صدای رمیدن موجها با غرش تندر یكی شده بود. هنوز یك غرش فرو ننشسته بود و غرغر آن تو هوا میلرزید كه تندر تازهای از شكم آسمان مثل قارچ جوانه میزد. مثل اینكه از آسمان حلب نفتی خالی بزمین میبارید.

شاه موجی سنگین از دریا به خیابان پرید و رگبار تند آن در و شیشههای پنجره را قایم تكان داد؛ مثل اینكه كسی داشت آنها را از جا میكند كه بیاید تو اتاق. موجها روهم هوار میشدند.

كهزاد وحشت زده از جایش پرید و راست نشست. خیال كرد طاق دارد میآید پایین. بعد خیال كرد ماشینش تو "رودك" پرت شده. دستپاچه تو تاریكی به جایی كه سر زیور بود نگاه كرد و خجالت كشید. آنوقت برای تبرئهی خودش گفت:

"عجب هوایه ناتویه. بند دل آدم میبره. هر كی ندونه میگه دریا دیونه شده. خدا بداد اونای برسه كه حالا رو دریا هسن. چه موجای خونه خراب كنی. مثه اینكه میخواد خونهرو از ریشه بكنه. تو را بخدا بوشهرم شد جا؟ هر چی میگم بریم شیراز، بریم شیراز، همش امروز فردا میكنی. تو از این دریا و آسمون غرمبهها نمیترسی؟"

زیور خیره تو انبوه تاریكی سقف اتاق نگاه میكرد. به صدای رعد و كهزاد گوش میداد. كهزاد كه خاموش شد او با بیاعتنایی گفت:

"نه چه ترسی داره؟ از چه بترسم؟ باد و تیفون كه ترسی نداره. همیشه هم دریا ایجوری دیوونه نیس. گاهی وختی كه قران یا بچیه حرومزده توش میندازن دیوونه میشه."

هر دو خاموش شدند.

موجهای سنگین قیرآلود به بدنهی ساحل میخورد و برمیگشت تو دریا و پف نمهای آن تو ساحل میپاشید. و صدای خراب شدن موجها منگ كننده بود. و آسمان و دریا مست كرده بودند. و دل هوا بهم میخورد. و دل دریا آشوب میكرد. و آسمان داشت بالا میآورد. و صدای رعد مثل چك تو گوش آدم میخورد و از چشم آدم ستاره میپرید. و موجها رو سر هم هوار میشدند.


در پاسخ به: 50 داستان كوتاه برگزيده كشور - tireys_77 - ۱۳۸۹/۹/۳ ۰۱:۴۳ عصر

گدا
غلامحسین ساعدی



1

یه ماه نشده سه دفعه رفتم قم و برگشتم، دفعهی آخر انگار به دلم برات شده بود كه كارها خراب میشود اما بازم نصفههای شب با یه ماشین قراضه راه افتادم و صبح آفتاب نزده، دم در خونهی سید اسدالله بودم. در كه زدم عزیز خانوم اومد، منو كه دید، جا خورد و قیافه گرفت. از جلو در كه كنار میرفت هاج و واج نگاه كرد و گفت: "خانوم بزرگ مگه نرفته بودی؟"

روی خودم نیاوردم، سلام علیك كردم و رفتم تو، از هشتی گذشتم، توی حیاط، بچه ها كه تازه از خواب بیدار شده بودند و داشتند لب حوض دست و رو میشستند، پاشدند و نگام كردند. من نشستم كنار دیوار و بقچهمو پهلوی خودم گذاشتم و همونجا موندم . عزیز خانوم دوباره پرسید: "راس راسی خانوم بزرگ، مگه نرفته بودی؟"

گفتم: "چرا ننه جون، رفته بودم، اما دوباره برگشتم."

عزیز خانوم گفت: "حالا كه می خواستی بری و برگردی، چرا اصلاً رفتی؟ میموندی این جا و خیال مارم راحت می كردی."

خندیدم و گفتم: "حالا برگشتم كه خیالتون راحت بشه، اما ننه، این دفعه بیخودی نیومدم، واسه كار واجبی اومدم."

بچهها اومدند و دورهام كردند و عزیز خانوم كه رفته رفته سگرمههاش توهم می رفت، كنار باغچه نشست و پرسید: "كار دیگهات چیه؟"

گفتم: "اومدم واسه خودم یه وجب خاك بخرم، خوابشو دیدم كه رفتنیام."

عزیز خانوم جابجا شد و گفت: "تو كه آه در بساط نداشتی، حالا چه جوری میخوای جا بخری؟"

گفتم: "یه جوری ترتیبشو دادهم." و به بقچهام اشاره كردم.

عزیز خانوم عصبانی شد و گفت: "حالا كه پول داری پس چرا هی میای ابنجا و سید بیچاره رو تیغ می زنی؟ بدبخت از صبح تا شام دوندگی می كنه، جون میكنه و وسعش نمیرسه كه شكم بچههاشو سیر بكنه، تو هم كه ولكنش نیستی، هی میری و هی میای و هر دفعه یه چیزی ازش میگیری."

بربر زل زد تو چشام كه جوابشو بدم و منم كه بهم برخورده بود، جوابشو ندادم. عزیزه غرولندكنان از پلهها رفت بالا و بچههام با عجله پشت سرش، انگار میترسیدند كه من بلایی سرشون بیارم. اما من همونجا كنار دیوار بودم كه نفهمیدم چطور شد خواب رفتم. تو خواب دیدم كه سید از دكان برگشته و با عزیزه زیر درخت ایستاده حرف منو می زنه، عزیزه غرغرش دراومده و هی خط و نشان می كشه كه اگر سید جوابم نكنه خودش میدونه چه بلایی سرم بیاره. از خواب پریدم و دیدم راسی راسی سید اومده و تو هشتی، بلند بلند با زنش حرف میزنه. سید میگفت: "آخه چه كارش كنم، در مسجده، نه كندنیه، نه سوزوندنی، تو یه راه نشونم بده، ببینم چه كارش میتونم بكنم."

عزیز خانوم گفت: "من نمیدونم كه چه كارش بكنی، با بوق و كرنا به همهی عالم و آدم گفته كه یه پاپاسی تو بساطش نیس، حالا اومده واسه خودش جا بخره، لابد وادیالسلام و اینا رو پسند نمیكنه، می خواد تو خاك فرج باشه. حالا كه اینهمه پول داره، چرا ولكن تو نیس؟ چرا نمیره پیش اونای دیگه؟ این همه پسر و دختر داره، چون تو از همه پخمهتر و بیچارهتری اومده وبال گردنت شده؟ سید عبدالله، سید مرتضی، جواد آقا، سید علی، اون یكیا، صفیه، حوریه، امینه آغا و اون همه داماد پولدار، چرا فقط ریش تو را چسبیده؟"

سید كمی صبر كرد و گفت: "من كه عاجز شدم، خودت هر كاری دلت می خواد بكن، اما یه كاری نكن كه خدا رو خوش نیاد، هر چی باشه مادرمه."

از هشتی اومدند بیرون و من چشمامو بستم و خودمو به خواب زدم. سید از پله ها رفت بالا و بعد همانطور بی سر و صدا اومد پایین و از خانه رفت بیرون. من یه تیكه نون از بقچهم درآوردم و خوردم و همونجا دراز كشیدم و خوابیدم. شبش تو ماشین آنقدر تكون خورده بودم كه نمی تونستم سرپا وایسم. چشممو كه باز كردم، هوا تاریك شده بود و تو اتاق چراغ روشن بود. چند دفعه سرفه كردم و بعد رفتم كنار حوض، آبو بهم زدم، هیشكی بیرون نیومد، پلهها رو رفتم بالا و دیدم عزیز خانوم و بچه ها دور سفره نشستهاند و شام می خورند، سید هنوز نیومده بود، توی دهلیز منتظر شدم، شام كه تمام شد، سرمو بردم تو وگفتم: "عزیز خانوم، عزیز خانوم جون."

ماهرخ دختر بزرگ اسدالله از جا پرید و جیغ كشید، همه بلند شدند، عزیز خانوم فتیلهی چراغو كشید بالا و گفت: "چه كار میكنی عفریته؟ میخوای بچه هام زهره ترك بشن؟"

پس پس رفتم و گفتم: "میخواستم ببینم سید نیومده؟"

عزیز خانوم گفت: "مگه كوری، چشم نداری و نمیبینی كه نیومده؟ امشب اصلاً خونه نمیاد."

گفتم: "كجا رفته؟"

دست و پاشو تكان داد و گفت: "من چه می دونم كدوم جهنمی رفته."

گفتم: "پس من كجا بخوابم؟"

گفت: "روسر من، من چه میدونم كجا بخوابی، بچههامو هوایی نكن و هر جا كه می خوای بگیر بخواب."

همونجا تو دهلیز دراز كشیدم و خواب رفتم. صبح پا شدم، میدونستم كه عزیزه چشم دیدن منو نداره این بود كه تا نماز خوندم پا شدم از خونه اومدم بیرون و رفتم حرم. اول حضرت معصومه را زیارت كردم و بعد بیرون در بزرگ حرم، چارزانو نشستم و صورتمو پوشوندم و دستمو دراز كردم طرف اونایی كه برای زیارت خانوم میاومدند. آفتاب پهن شده بود كه پاشدم و پولامو جمع كردم و گوشهی بقچه گره زدم و راه افتادم. نزدیكیای ظهر، دوباره اومدم خونهی سید اسدالله. واسه بچه ها خروس قندی و سوهان گرفته بودم، در كه زدم ماهرخ اومد، درو نیمه باز كرد و تا منو دید فوری درو بست و رفت. من باز در زدم، زن غریبه ای اومد و گفت: "سید اسدالله سه ماه آزگاره كه از این خونه رفته."

گفتم: "كجا رفته؟ دیشب كه این جا بود."

زن گفت: "نمی دونم كجا رفته، من چه میدونم كجا رفته."

درو بهم زد و رفت، می دونستم دروغ میگه، تا عصر كنار در نشستم كه بلكه سید اسدالله پیدایش بشه، وقتی دیدم خبری نشد، پا شدم راه افتادم، یه هو به كلهم زد كه برم دكان سیدو پیدا بكنم. اما هر جا رفتم كسی سید اسدالله آیینه بندو نمی شناخت، كنار سنگتراشیها آیینهبندی بود كه اسمش سید اسدالله بود، یه مرد با عمامه و عبا اونجا نشسته بود. میدونستم سید هیچ وقت عمامه نداره. برگشتم و همینطور ول گشتم و وقت نماز كه شد رفتم حرم و صدقه جمع كردم و اومدم تو بازار. تا نزدیكیای غروب این در و اون در دنبال سید اسدالله گشتم، مثل اون وقتا كه بچه بود و گم میشد و دنبالش میگشتم. پیش خود گفتم بهتره باز برم دم در خونهش، اما ترس ورم داشته بود، از عزیزه میترسیدم، از بچههاش می ترسیدم، از همه میترسیدم، زبانم لال، حتا از حرم خانوم معصومهم میترسیدم، یه دفعه همچو خیالات ورم داشت كه فكر كردم بهتره همون روز برگردم، رفتم پای ماشینها كه سید اسدالله را دیدم با دستهای پر از اونور پیادهرو رد می شد، صداش كردم ایستاد، دویدم و دستشو گرفتم و قربون صدقهاش رفتم و براش دعا كردم، جا خورده بود و نمیتونست حرف بزنه، زبونش بند اومده بود و هاج و واج نگام می كرد. گفتم: "ننه جون، نترس، نمیام خونهت، میدونم عزیز خانوم چشم دیدن منو نداره، من فقط دلم برات یه ذره شده بود، میخواستم ببینمت و برگردم."

سید گفت: "آخه مادر، تو دیگه یه ذره آبرو برا من نذاشتی، عصری دیدمت تو حرم گدایی میكردی فوری رد شدم و نتونستم باهات حرف بزنم، آخر عمری این چه كاریه میكنی؟"

من هیچ چی نگفتم. سید پرسید: "واسه خودت جا خریدی؟"

گفتم: "غصهی منو نخورین، تا حال هیچ لاشهای رو دست كسی نمونده، یه جوری خاكش میكنن."

بغضم تركید و گریه كردم، سید اسداللهم گریهش گرفت، اما به روی خودش نیاورد و از من پرسید: "واسه چی گریه میكنی؟"

گفتم: "به غریبی امام هشتم گریه میكنم."

سید جیبهاشو گشت و یك تك تومنی پیدا كرد و داد به من و گفت: "مادر جون، اینجا موندن واسه تو فایده نداره، بهتره برگردی پیش سید عبدالله، آخه من كه نمیتونم زندگی تو رو روبرا كنم، گداییم كه نمیشه، بالاخره میبینن و میشناسنت و وقتی بفهمن كه عیال حاج سید رضی داره گدایی میكنه، استخونای پدرم تو قبر می لرزه و آبروی تمام فك و فامیل از بین میره، برگرد پیش عبدالله، اون زنش مثل عزیزه سلیطه نیس، رحم و انصاف سرش میشه."

پای ماشینها كه رسیدیم به یكی از شوفرا گفت: "پدر، این پیرزنو سوار كن و شوش پیادهش بكن، ثواب داره."

برگشت و رفت، خداحافظیم نكرد ، دیگه صداش نزدم، نمی خواست بفهمند كه من مادرشم.


2

تو خونهی سید عبدالله دلشون برام تنگ شده بود. سید با زنش رفته بود و
بچه ها خونه رو رو سر گرفته بودند. خواهر گنده و باباغوری رخشنده هم همیشهی خدا وسط ایوان نشسته بود و بافتنی میبافت، صدای منو كه شنید و فهمید اومدم، گل از گلش واشد، بچههام خوشحال شدند، رخشنده و سید عبدالله قرار نبود به این زودیها برگردند، نون و غذا تا بخوای فراوان بود، بچه ها از سر و كول هم بالا میرفتند و تو حیاط دنبال هم میكردند،
میریختند و میپاشیدند و سر به سر من میذاشتند و میخواستند بفهمند چی تو بقچهم هس. اونام مثل بزرگتراشون میخواستند از بقچهی من سر در بیارن، خواهر رخشنده تو ایوان مینشست و قاه قاه میخندید و موهای وزكردهشو پشت گوش میگذاشت با بچهها همصدا میشد و میگفت: "خانوم بزرگ، تو بقچه چی داری؟ اگه خوردنیه بده بخوریم."

و من میگفتم: "به خدا خوردنی نیس، خوردنی تو بقچهی من چه كار می كنه."

بیرون كه میرفتم بچههام میخواستن با من بیان، اما من هرجوری بود سرشونو شیره میمالیدم و میرفتم خیابون. چارراهی بود شبیه میدونچه، گود و تاریك كه همیشه اونجا مینشستم، كمتر كسی از اون طرفا در میشد و گداییش زیاد بركت نداشت و من واسه ثوابش این كارو می كردم. خونه كه بر میگشتم خواهر رخشنده میگفت: "خانوم بزرگ كجا رفته بودی؟ رفته بودی پیش شوهرت؟"

بعد بچه ها دورهام می كردند و هر كدوم چیزی از من میپرسیدند و من خندهم میگرفت و نمیتونستم جواب بدم و میافتادم به خنده، یعنی همه میافتادند و اونوقت خونه رو با خنده می لرزوندیم. خواهر رخشنده منو دوست داشت، خیلیم دوست داشت، دلش میخواست یه جوری منو خوشحال بكنه، كاری واسه من بكنه، بهش گفتم یه توبره واسه من دوخت. توبره رو كه تموم كرد گفت: "توبره دوختن شگون داره. خبر خوش می رسه."

این جوریم شد ، فرداش آفتاب نزده سرو كلهی عبدالله و رخشنده پیدا شد كه از ده برگشته بودند، رخشنده تا منو دید جا خورد و اخم كرد، سید عبدالله چاق شده بود، سرخ و سفید شده بود، ریش در آورده بود، بیحوصله نگام كرد و محلم نذاشت. پیش خود گفتم حالا كه هیشكی محلم نمی ذاره، بزنم برم، موندن فایده نداره، هركی منو می بینه اوقاتش تلخ میشه، دیگه نمیشد با بچهها گفت و خندید، خواهر رخشنده هم ساكت شده بود. سید عبدالله رفت تو فكر و منو نگاه كرد و گفت: "چرا این پا اون پا میكنی مادر؟"

گفتم: "میخوام بزنم برم."

خوشحال شد و گفت: "حالا كه میخوای بری همین الان بیا با این ماشین كه ما رو آورده برو ده."

بچه ها برام نون و پنیر آوردند، من بقچه و توبرهای كه خواهر رخشنده برام دوخته بود ورداشتم و چوبی رو كه سید عوض عصا بخشیده بود دست گرفتم و گفتم: "حرفی ندارم، میرم."

بچه ها رو بوسیدم و بچه ها منو بوسیدند و رفتم بیرون، ماشین دم در بود، سوار شدم. بچهها اومدند بیرون و ماشینو دوره كردند، رخشنده و خواهرش نیومدند، سید دو تومن پول فرستاده گفته بود كه یه وقت به سرم نزنه برگردم. صدای گریهی خواهر رخشنده رو از تو خونه شنیدم. دختر بزرگ رخشنده گفت: "اون میترسه، میترسه شب یه اتفاقی بیفته." نزدیكیای ظهر رسیدم ده، پیاده كه شدم منو بردند تو یه دخمه كه در كوچك و چارگوشی داشت. پاهام، دستام همه درد می كرد، شب برام نون و آبگوشت آوردند، شام خوردم و بلند شدم كه نماز بخونم در دخمه رو باز كردم، پیش پایم درهی بزرگی بود و ماه روی آن آویزان بود و همه جا مثل شیر روشن بود و صدای گرگ
میاومد، صدای گرگ، از خیلی دور میاومد، و یه صدا از پشت خونه میگفت: "الان میاد تو رو میخوره گرگا پیرزنا رو دوس دارن."

همچی به نظرم اومد كه دارم دندوناشو میبینم، یه چیز مثل مرغ پشت بام خونه قدقد كرد و نوك زد. پیش خود گفتم خدا كنه كه هوایی نشم، این جوری میشه كه یكی خیالاتی میشه. از بیرون ترسیدم و رفتم تو. از فردا دیگه حوصلهی دره و ماه و بیرونو نداشتم، همهش تو دخمه بودم، دلم گرفته بود، فكر میكردم كه چه جوری شد كه این جوری شد. گریه میكردم،گریه میكردم به غریبی امام غریب، به جوانی سقای كربلا. یاد صفیه افتاده بودم و دلم براش تنگ شده بود، اما از شوهرش میترسیدم، با این كه میدونستم نمیدونه من كجام، باز ازش میترسیدم، وهم و خیال برم می داشت.

ده همه چیزش خوب بود، اما من نمیتونستم برم صدقه جمع كنم. عصرها میرفتم طرفای میدونچه و تاشب مینشستم اونجا. كاری به كار كسی نداشتم، هیشكیم كاری با من نداشت، كفشامو تو راه گم كرده بودم و فكر می كردم كاش یكی پیدا می شد و محض رضای خدا یه جف كفش بهم میبخشید، میترسیدم از یكی بخوام، میترسیدم به گوش سید برسه و اوقاتش تلخ بشه، حالم خوش نبود، شبها خودمو كثیف میكردم، بی خودی كثیف می شدم نمیدونستم چرا این جوری شدهم، هیشكیم نبود كه بهم برسه.

یه روز درویش پیری اومد توی ده. شمایل بزرگی داشت كه فروخت به من، اون شب و شب بعد، همهش نشستم پای شمایل و روضه خوندم. خوشحال بودم و میدونستم كه گدایی با شمایل ثوابش خیلی بیشتره.

یه شب كه دلم گرفته بود، نشسته بودم و خیالات میبافتم كه یه دفه دیدم صدام میزنن، صدا از خیلی دور بود، درو وا كردم و گوش دادم، از یه جای دور، انگار از پشت كوهها صدام میزدند. صدا آشنا بود، اما نفهمیدم صدای كی بود، همهی ترسم ریخت پا شدم شمایل و بند و بساطو ورداشتم و راه افتادم، جاده ها باریك و دراز بود، و بیابون روشن بود و راه كه
میرفتم همه چیز نرم بود، جاده پایین میرفت و بالا میآمد، خستهام نمیكرد همه اینا از بركت دل روشنم بود، از بركت توجه آقاها بود، از آبادی بیرون اومدم و كنار زمین یكی نشستم خستگی در كنم كه یه مرد با سه شتر پیداش شد، همونجا شروع كردم به روضه خوندن، مرد اول ترس برش داشت و بعد دلش به حالم سوخت و منو سوار كرد و خودشم سوار یكی شد. شتر سوم پشت سرما دوتا، آرام آرام می اومد. دلم گرفته بود و یاد شام غریبان كربلا افتادم و آهسته گریه كردم.


3

به جواد آقا گفتم میرم كار میكنم و نون میخورم، سیر كردن یه شكم كه كاری نداره، كار میكنم و اگه حالا گدایی میكنم واسه پولش نیس، واسه ثوابشه، من از بوی نون گدایی خوشم میاد، از ثوابش خوشم میاد، به شما هم نباس بر بخوره، هر كس حساب خودشو خودش پس میده و جواد آقا گقت كه تو خونه رام نمیده، برم هر غلطی دلم می خواد بكنم، و درو بست. می دونستم كه صفیه اومده پشت در و فهمیده كه جواد آقا نذاشته من برم تو و رفته خودشو زده، غصه خورده، گریه كرده، و جواد آقا كه رفته توی اتاق، ننوی بچه را تكون داده و خودشو به نفهمی زده. میدونستم كه یه ساعت دیگه جواد آقا میره بازار. رفتم تو كوچهی روبرو و یه ساعت صبر كردم و دوباره برگشتم و در زدم كه یه دفعه جواد آقا درو باز كرد و گفت: "خب؟"

و من گفتم: "هیچ."

و راهمو كشیدم رفتم. و جواد آقا اون قدر منو نگاه كرد كه از كوچه رفتم بیرون. و شمایلو از تو بقچه در آوردم و شروع كردم به مداحی مولای متقیان. زن لاغری پیدا شد كه اومد نگام كرد و صدقه داد و گفت: "پیرزن از كجا میای، به كجا میری؟"

گفتم: "از بیابونا میام و دنبال كار می گردم."

گفت: "تو با این سن و سال مگه میتونی كاری بكنی؟"

گفتم: "به قدرت خدا و كمك شاه مردان، كوه روی كوه میذارم."

گفت: "لباس میتونی بشوری؟"

گفتم: "امام غریبان كمكم میكنه."

گفت: "حالا كه این طوره پشت سر من بیا."

پشت سرش راه افتادم، رفتیم و رفتیم تو كوچهی خلوتی به خونهی بزرگی رسیدیم كه هشتی درندشتی داشت. رفتیم تو، حیاط بزرگ بود و حوض بزرگیم داشت كه یه دریا آب میگرفت وسط حیاط بود و روی سكوی كنار حوض، چند زن بزك كرده نشسته بودند عین پنجهی ماه، دهنشون میجنبید و انگار چیزی میخوردند كه تمومی نداشت. منو كه دیدند خندهشون گرفت و خندیدند و هی با هم حرف میزدند و پچ پچ میكردند و بعد گفتند كه من نمیتونم لباس بشورم، بهتره بشینم پشت در. با شمایل و بقچه نشستم پشت در، و اون زن لاغر بهم گفت هر كی در زد ربابه رو خواست راش بدم و بذارم بیاد تو. تا چند ساعت هیشكی در نزد. من نشسته بودم و دعا میخوندم، با خدای خودم راز و نیاز می كردم، گوشهی دنجی بود، و از تاریكی اصلاً باكیم نبود. از حیاط سرو صدا بلند بود و نمی دونم كیا شلوغ می كردند، اون زن بهم گفته بود كه سرت تو لاك خودت باشه، و منم سرم تو لاك خودم بود كه در زدند، گفتم: "كیه؟"

گفت: "ربابه رو می خوام."

درو وا كردم، مرد ریغونهای تلوتلوخوران آمد تو و یكراست رفت داخل حیاط. از توی حیاط صدای خنده بلند شد و بعد همه چیز مثل اول ساكت شد، آروم آروم خوابم گرفت، و تو خواب دیدم بازم رفتهم خونهی صفیه و در می زنم كه جواد آقا درو باز كرد و گفت خب؟ و من گفتم هیچ، و یك دفعه پرید بیرون و من فرار كردم و او با شلاق دنبالم كرد، تو این دلهره بودم كه در زدند از خواب پریدم، ترس برم داشت، غیر جواد آقا كی می تونست باشه؟ گفتم: "كیه؟"

جواد آقا: "واكن."

گفتم: "كی رو میخوای؟"

گفت: "ربابه رو."

گفتم: "نیستش."

گفت: "میگم واكن سلیطه."

و شروع كرد به در زدن و محكمتر زدن. همون زن لاغر اومد و گفت: "چه خبره؟"

گفتم: "الهی من فدات شم، الهی من تصدقت، درو وا نكن."

گفت: "چرا؟"

گفتم: "اگه واكنی منو بیچاره میكنه، فكر می كنه اومدم این جا گدایی."

گفت: "این كیه كه میخواد تو رو بیچاره كنه؟"

گفتم: "جواد آقا، دامادم."

گفت: "پاشو تو تاریكی قایم شو."

پا شدم و رفتم تو تاریكی قایم شدم، زنیكه درو وا كرد، صدای قدمهاشو شنیدم اومد تو و غرولند كرد و رفت تو حیاط، از تو حیاط صدای غیه و خوشحالی بلند شد، بعد همه چی مثل اول آرام شد. من برگشتم و درو وا كردم، بیرون خوب و روشن و پر بود، بقچه و شمایلو برداشتم و گفتم: "یا قمر بنی هاشم، تو شاهد باش كه از دست اینا چی می كشم." و از در زدم بیرون.


4

اون شب صدقه جمع نكردم، نون بخور نمیری داشتم، عصا بدست، شمایل و بقچه زیر چادر، منتظر شدم، ماشین سیاهی اومد و منو سوار كرد، از شهر رفتیم بیرون سركوچهی تنگ و تاریكی پیادهم كرد. آخر كوچه روشنایی كم سویی بود. از شر همه چی راحت بودم، وقتش بود كه دیگه به خودم برسم، به آخر كوچه كه رسیدم در باز بود و رفتم تو. باغ بزرگی بود و درختهای پیر و كهنه، شاخه به شاخهی هم داشتند و صدای آب از همه طرف شنیده میشد، قندیل كهنه و روشنی از شاخهی بیدی آویزون بود. زیر قندیل نشستم و منتظر شدم، قمر و فاطمه و ماهپاره اومدند، هر چار تا اول گریه كردیم و بعد نشستیم به درد دل، قمرخپله و چاق مانده بود، اما شكمش، طبلهی شكمش وا رفته بود، فاطمه آب شده بود و چیزی ازش نمونده بود، اما هنوزم میخندید و آخرش گریه میكرد. ماهپاره گشنهش بود، همانطور كه چینهای صورتش تكان تكان میخورد انگشتاشو میجوید، نمیدونست چشه، اما من میدونستم كه گشنشه، بقچهمو باز كردم و نونا رو ریختم جلوش، فاطمه هنوز بقچهشو داشت و هنوزم مواظبش بود. ماهپاره شروع كرد به خوردن نونا، همچی به نظرم اومد كه خوردن یادش رفته، یه جوری عجیبی میجوید و میبلعید، بعد نشستیم به صحبت، و هر سه نفرشون گله كردند كه چرا به دیدنشون نمیرم، من هی قسم و آیه كه نبودم، اما باورشون نمیشد، بعد، از گدایی حرف زدیم و من، فاطمه رو هر كارش كردم از بقچهش چیزی نگفت، بعد رفتیم لب حوض، من همه چی رو براشون گفتم، گفتم كه دنیا خیلی خوب شده، منم بد نیستم، صدقه جمع می كنم، شمایل می گردونم، فاطمه گفت: "حالا كه شمایل میگردونی یه روضه قاسم برامون بخون، دلمون گرفته."

هر چارتامون زیر درختا نشسته بودیم، من روضه خوندم، فاطمه اول خندهاش گرفت و بعد شروع به گریه كرد، و ما هر چار نفرمون گریه كردیم، از توی باغ هم های های گریه اومد.


5

دعای علقمه كه تموم شد، به فكر خونه و زندگیم افتادم، همه را جمع كرده گذاشته بودم منزل امینه آغا. عصر بود كه رفتم و در زدم، خودش اومد درو باز كرد. انگار كه من از قبرستون برگشتهم بهتش زد، من هیچی نگفتم، نوههاش اومدند، دخترش نبود، و من دیگه نپرسیدم كجاس، می دونستم كه مثل همیشه رفته حموم.

امینه گفت: "كجا هستی سید خانوم ؟"

گفتم: "زیر سایهتون."

امینه گفت :" چه عجب از این طرفا؟"

گفتم: "اومدم ببینم زندگیم در چه حاله."

امینه زیرزمین را نشان داد و گفت: "چند دفه سید مرتضی و جواد آقا و حوریه اومدهن سراغ اینا، و من نذاشتم دست بزنن، به همهشون گفتم هنوز خودش حی و حاضره، هر وقت كه سرشو گذاشت زمین، من حرفی ندارم بیایین و ارث خودتونو ببرین."

از زیرزمین بوی ترشی و سدر و كپك می اومد، قالیها و جاجیمها را گوشهی مرطوب زیرزمین جمع كرده بودند، لولههای بخاری و سماورهای بزرگ و حلبی ها رو چیده بودند روهم، یه چیز زردی مثل گل كلم روی همهشون نشسته بود، بوی عجیبی همه جا بود و نفس كه میكشیدی دماغت آب می افتاد، سه تا كرسی كنار هم چیده بودند، وسطشون سه تا بزغالهی كوچك عین سه تا گربه، نشسته بودند و یونجه می خوردند. جونور عجیبیم اون وسط بود كه دم دراز و كلهی سه گوشی داشت و تندتند زمین را لیس میزد و خاك میخورد.

امینه ازم پرسید: "پولا را چه كردی سید خانوم؟"

من گفتم: "كدوم پولا؟"

امینه گفت: "عزیزه نوشته كه رفته بودی قم واسه خودت مقبره بخری؟"

گفتم: "تو هم باورت شد؟"

امینه گفت: "من یكی كه باورم نشد، اما از دست این مردم، چه حرفا كه در نمیارن."

گفتم: "گوشت بدهكار نباشه."

امینه پرسید: "كجاها میری، چه كارا می كنی؟"

گفتم: "همه جا میرم، تو قبرستونا شمایل میگردونم، روضه میخونم، مداح شدهام."

بچه های امینه نیششان باز شد، خوشم اومد، شمایلو نشانشون دادم، ترسیدند و در رفتند.

امینه گفت: "حالا دلت قرص شد؟ دیدی كه تمام دار و ندارت سر جاشه و طوری نشده؟"

گفتم: "خدا بچههاتو بهت ببخشه، یه دونه از این بقچههام بهم بده، می خوام واسه شمایلم پرده درست كنم."

امینه گفت: "نمیشه، بچههات راضی نیستن، میان و باهام دعوا می كنن."

گفتم: "باشه، حالا كه راضی نیستن، منم نمیخوام."

و اومدم بیرون. یادم اومد كه شمایل حضرت بهتره كه پرده نداشته باشه، تازه گرد و غبار قبرستونها كافیه كه چشم ناپاك به جمال مباركش نیفته، سر دوراهی رسیدم و نشستم و شروع كردم به روضه خوندن. مردها به تماشا ایستادند. من مصیبت میگفتم و گریه میكردم، و مردم بیخودی میخندیدند.


6

دیگه كاری نداشتم، همهش تو خیابونا و كوچهها ولو بودم و بچه ها دنبالم میكردند، من روضه میخوندم و تو یه طاس كوچك آب تربت میفروختم، صدام گرفته بود، پاهام زخمی شده بود و ناخن پاهام كنده شده بود و میسوخت، چیزی تو گلوم بود و نمیذاشت صدام دربیاید، تو قبرستون میخوابیدم، گرد و خاك همچو شمایلو پوشانده بود كه دیگه صورت حضرت پیدا نبود، دیگه گشنهم نمیشد، آب، فقط آب میخوردم، گاهی هم هوس میكردم كه خاك بخورم، مثل اون حیوون كوچولو كه وسط برهها نشسته بود و زمین را لیس میزد. زخم گندهای به اندازهی كف دست تو دهنم پیدا شده بود كه مرتب خون پس میداد، دیگه صدقه نمیگرفتم، توی جماعت گاه گداری بچههامو میدیدم كه هروقت چشمشون به چشم من میافتاد خودشونو قایم می كردند. شب جمعه تو قبرستون بودم، و پشت مرده شور خونه نماز میخوندم كه پسر بزرگ سید مرتضی و آقا مجتبی اومدند سراغ من كه بریم خونه. من نمیخواستم برم. اونا منو به زور بردند و سوار ماشین كردند و رفتیم و من یه دفعه خودمو تو باغ بزرگی دیدم. منو زیر درختی گذاشتند و خودشون رفتند تو یه اتاق بزرگی كه روشن بود و بعد با مرد چاقی اومدند بیرون و ایستادند به تماشای من. پسر سید مرتضی و آقا مجتبی رفتند پشت درختا و دیگه پیداشون نشد، دو نفر اومدند و منو بردند تو یه راهروی تاریك. و انداختنم تو یه اتاق تاریك و من گرفتم خوابیدم. فردا صبح اتاق پر گدا بود و وقتی منو دیدند، ازم نون خواستند و من روضهی ابوالفضل براشون خوندم. توی یه گاری برامون آبگوشت آوردند و ما همه رفتیم توی باغ كه آبگوشت بخوریم، اما زخم بزرگ شده دهنمو پر كرده بود و من نمیتونستم چیزی قورت بدم، بین اونهمه آدم هیشكی به شمایل من عقیده نداشت، یه شب خواب صفیه و حوریه رو دیدم، و یه شب دیگه بچههای سید عبدالله رو و شبای دیگه خواب حضرتو، مثل آدمای هوایی ناراحت بودم، از همه طرف بهم فحش میدادند، بد و بیراه میگفتند، می خواستم برم بیرون. اما پیرمرد كوتوله ای جلو در نشسته بود كه هر وقت نزدیكش می شدم چوبشو یلند می كرد و داد می زد: "كیش كیش." یه روز كمال پسر بزرگ صفیه با یه پسر دیگه اومدند سراغ من. صفیه برام كته و نون و پیاز فرستاده بود. كمال بهم گفت همه می دونن كه من تو گداخونهام، چشماش پر شد و زد زیر گریه. بعد بهم گفت كه من می تونم از راه آب در برم، بعد خواست كفشاشو بهم ببخشه و ترسید باهاش دعوا بكنند، من ‎از جواد آقا میترسیدم، از سید مرتضی میترسیدم، از بیرون میترسیدم، از اون تو میترسیدم. به كمال گفتم: "اگر خدا بخواد میام بیرون."

اونا رفتند و پیرمرد جلو در نصف كته و پیازمو ور داشت و بقیه شو بهم داد.

شب شد و من وسط درختا قایم شدم و سفیدی كه زد، من راه آبو پیدا كردم و بقچه و شمایلو بغل كردم و مثل مار خزیدم توی راه آب، چار دست و پا از وسط لجنها رد شدم، بیرون كه رسیدم آفتاب زد و خونه ها به رنگ آتش در اومد.


7

از اونوقت به بعد، دیگه حال خوشی نداشتم، زخم داخل دهنم بزرگ شده تو شكمم آویزون بود، دست به دیوار میگرفتم و راه میرفتم، یه چیز عجیبی مثل قوطی حلبی، تو كلهام صدا می كرد، یه چیز مثل حلقهی چاه از تو زمین باهام ‎حرف می زد، شمایل حضرت باهام حرف می زد، امام غریبان، خانم معصومه، ماهپاره، باهام حرف می زدند، یه روز بچه های سید عبدالله رو دیدم كه خبر دادند خالهشون مرده، من می دونستم، از همه چیز خبر داشتم.

یه روز بیخبر رفتم خونه امینه، در باز بود و رفتم تو، همه اونجا، تو حیاط دور هم جمع‎بودند، سید اسدالله و عزیزه از قم اومده بودند و داشتند خونه زندگیمو تقسیم میكردند، هیشكی منو ندید، باهم كلنجار میرفتند، به همدیگه فحش میدادند، به سر و كلهی هم میپریدند، جواد آقا و سید عبدالله با هم سر قالیها دعوا داشتند، و امینه زار زار گریه میكرد كه همه زحمتا رو اون كشیده و چیزی بهش نرسیده، صدای فاطمه رو از زیرزمین شنیدم كه صدام می كرد، یه دفعه كمال منو دید و داد كشید، همه برگشتند و نگاه كردند، و بعد آرام آرام جمع شدند دور من، جواد آقا كه چشمانش دودو میزد داد كشید: "میبینی چه كارا میكنی؟"

من دهنمو باز كردم ولی نتونستم چیزی بگم و شمایلو به دیوار تكیه دادم، اونا اول من و بعد شمایل حضرتو نگاه كردند.

جواد آقا گفت: "بقچهتو وا كن، میخوام بدونم اون تو چی هس."

امینه گفت: "سید خانوم بقچهتو وا كن و خیالشونو راحت كن."

جواد آقا گفت: "یه عمره سر همهمون كلاه گذاشته، د یاالله زود باش."

بقچه مو باز كردم و اول نون خشكهها رو ریختم جلو شمایل، بعد خلعتمو در آوردم و نشانشون دادم، نگاه كردند و روشونو كردند طرف دیگه، كمال پسر صفیه با صدای بلند به گریه افتاد.



در پاسخ به: 50 داستان كوتاه برگزيده كشور - tireys_77 - ۱۳۸۹/۹/۳ ۰۱:۴۴ عصر

هفت خاج رستم
یار علی پورمقدم



كنون زین سپس هفتخوان آورم
سخنهای نغز و جوان آورم
(فردوسی)

... نرد با خامدست میبازی یا ایمون اضافه داری كه باز مثل دیشب همین مجال، هی ادبوس ادبوس میكنی؟ آخه گردندوك تو كجا قمهقمه كشی دیدهای كه حالا آهوی دشت میبخشی كه اگه یه چقوكش به هفت اقلیمه، اشكبوسه و بس، علا گنگه پدر سگ؟ تا به عزت خودتی پاسورهاتو در بیار ورقی بزنیم، كم گز و گوز بكن. میگم ترا به همین ماه دو هفته، بچهای یا بالا خونهات را دادهای اجاره كه همین كلپترهها را میگی؟ اگه عمارت دنیا از خشت پخته بود و فلك كژ به پرگار نمینهاد كه پدرداری مثل مو نباید ناطور این چاه شماره یك ویلیام دارسی باشه و از سرشب تا چاك روز بگرده و شیت و شات كنه. اون زمان كه چرخ عمرم سه دهسال گشته بود و كباب از مازهی شیر میخوردم و نقش نعلم به سنگ چخماق مینشست و گرز كه میجنبوندم، خون تا خود زانو قلقل میكرد، اشكبوس تو كجا بودی كه به چرم خاقان چین بدوزمش تا یه وقت دم چك و نهیبم، دست به جیب و چقو نبره؟

چنان بود یك چند و اكنون چنین

عرض دارم: یه غروب كه بهشت پیش چشمم خوار بود و خورده بودم تا اینجا، لول از لعل و پیاله از كافه سوكیاس چارمحالی زدم بیرون و افتاده بودم به دراز ره شط و "فلك ناز" میخوندم كه دیدم طیب اهواز چی گرازی كه ندونه تله پیش پاشه، گردن به تكبر گرفته و داره میآد. گفتم: بار حق سبحان الله اگه همین شتر فحل بشینه سر سینه یكی، تا یه طاس از خونش نخوره، نگمونم بواز مرگش برداره كه دیدم مثل گلمیخی برابرمه و خون چی قطرهچكون ز شاخ سبیلش چكه میكنه. از لفظ سرد و چین ابروش فهمیدم كه دنبال بلوا میگرده.

گفتم: نه تو شیر جنگی نه من گوردشت
بدینگونه بر ما نشاید گذشت

گفت: اگر با تو یك پشه كین آورد
زتختت به روی زمین آورد

گفتم: مرا تخت زین باشد و تاج، ترگ
قبا جوشن و دل نهاده به مرگ

گفت: راست میگی نه دروغ، دكمه های شلوارت چرا بازه، آدم بدمست؟

یه رگ غیرتی دارم كه همینجا پشت گوشمه كه اگه شروع كرد به تك و پوك، دیگه نه جناغ پلنگ میشناسم و نه كام نهنگ و اشكبوس كه هیچ، شغاد آهنین قبا هم كه باشه و مو اسیر چاه، تا به درخت ندوزمش ولش نمیكنم.

گفتم گفتی چه؟ گفت گفتم چمچاره و دست یازید به قمه. رگ پشت گوش افتاد به بیقراری و نفهمیدم كی دستم رفت به ضامندارم كه سه تیغه داشت و دكمهشو كه میزدی، سه خنجر هندی ازش میجست بیرون و زدم پی و بیخ و پیوند طیب اهواز را بریدم و چی گوشت قربونی بهرش كردم پیش دال و كفتار و برگشتم منزل و سی توشه ره، دار و ندارمو كه دو تخته قالی جوشقونی و یه دست آفتابه لگن كار بروجرد و دو تا آینهی سی و دو گرهی دور ورشو و یه شعله چراغ پایه مرمر انبار بلور بود، نهادم به كول و بردم بازار شوشتریها فروختم به بیست یا ای خدا، بیست و پنج دینار كویتی و زین بستم به آهو طرف خرمشهر و جهاز برباد بی جهت راندم (از حالا دغلبازی در نیار علاگنگه، قشنگ برشون بزن!) خروسخون به خاك كویت رسیدیم جایی كه روبرومون نخلستون بود. ناخدا كه یه بغدادی لوچ بود، حكم كرد همینجا بزن به آب. یه "خدایا به امید تویی" گفتم و از خوف كوسهها به كردار قزلآلا شنا كردم تا نخلزار. یه روز و یه چارك، بی ساز و برگ به برهوتی كه دیار بش وادیدار نبود، پا كوفتم و سی سد رمق، جای فطیر و ترهی جویبار، نخاله با گل میسرشتم كه دیدم یه جیب ارتشی داره از غبار میآد. دور تا دورم چی كف دست، نه اشكفتی بود و نه خندقی. قلبم چی دهل گرومبا گرومب میكرد و گفتم همین الانه كه ‏ OFF میكنه. از لابدی دمر افتادم به خاك و چشمامو بستم تا بلكه خدا خودش یه عاقبت خیری بنه پیش پام. شرطهها رسیدند و شاد از بیداد، چی بیژنی كه بیفته به چاه منیژه، بردنم به زندان شهر احمدی. زندان؟ بگو لونهی سگ. یه هفته گذشت. شد دو هفته. خدایا این هفتهی سومه كه اسیرم به این دیار عرب، یه شب كه چی سنگ خوابیده بودم، خواب دیدم: آبدارباشی ام به Guest House و مدیرش یه امركایی نحسه كه حرام كلام خوشگوار به لحنش نمیگرده و از بس شكارچی ناحقیه كه گمونم دین و گناه پازنهایی كه كشته بود و مو نبودم كه بزنم سر دستش، بعدها، سر یكی ز پسراشو به همین جنگ ویتنام داده بود به باد.

یه روز اومد گفت: مستر مهرعلی، هیشكی میگن چی شما GOOD این ولایت را چی كف دست نمیشناسه.

گفتم: خاب بفرما فرمایشت چنه؟

گفت: من میخوام GO شكار پازن.

نشستم پشت رل و راندم سمت ایذه و از پیچ یه پیچ كه دادم دست شاگرد، یه پازن برنا دیدم كه چی سیمرغی به ستیغه. دنده هوایی زدم و جیب چی پركاه كه ور باد بیفته، از جاده مالرو كشید بالا تا رسیدیم به صخرهی نامسكون. تیررس، چشم نهادیم به مگسك و پیش كه بزنیم پس سر گلنگدن، مو كه جلودار بودم، دیدم نخجیر خندید ـ ای امان غش غش بزكوهی دیدن داره ـ بالفور تفنگمو انداختم به خاك و برگشتم طرف كلارك و زدم سر دستش كه تفنگش افتاد و گفتم: هی خارجی پدرسگ، كی دیده و شنیده كه شكارچی تیر بندازه به پازنی كه میخنده؟

با غیظ گفت: NO GOOD كار شما مهرعلی، NO GOOD.

گفتم: میذاشتم بكشیش و تا هفت نسل پشت و بر پشتت آواره میشد، GOOD بود، مردكه؟

او یكی گفت و مو یكی كه دیدم پازن سر به سرازیری نهاد و روبرو كلارك كه رسید چی رخش سر دو پا شد و زد زیر شیهه. خارجی زترس، دست برد كه تفنگ را از زمین برداره كه پا نهادم سر قنداق و سینه دادم پیش كه: به خرما چه یازی چو ترسی زخار بزوهمون كوه و كمر كه دیدند این مرام، امین به خائن نمیفروشه، به امر بار حق سبحان الله بز مامور شد بیاد پاهامو ببوسه و پیش كه برگرده دشتگل، پدر مرحوم ته گوشم بنگ كنه: این خواب خیر را آوردم به خوابت و تعبیرش یعنی: مهرعلی رونت بریده یا زندان شهر احمدی از فلك الافلاك سركشیدهتره كه دست نهادهای رو دست؟ از خواب كه پریدم دیدم ظلمت غلیظه و یه بهر و نیم هم از شبگار گذشته و نگهبانها دارند درها را با قفلهای سه منی آكبند میكنند. باز خودمو زدم به خواب و گذاشتم تا خوب مست خروپف شدند. بعد یواش دست بردم به ریش كوسهم و تارمویی كندم و انداختمش به قفل و اوراقش كردم و اخیر كه اومدم تا از در حیاط زندان بزنم صحرا عربستون، به صدای قیژوقاژ لولا، یه هنگ شرطه عین لشكر اسكندر نهادند دنبالم و بوی باروت تا صد فرسخ بال گرفت. به تاریكی چی گربه از نخلی رفتم بالا و تا قشون شرطه ناامید برنگشتند زندان، همونجا موندم به كمین (سور یكی، علاگنگه پدرسگ!) ماه به خط الراس بود كه اومدم پائین و افتادم به كوره راهی و صبح صالحین رسیدم بیشه ای كه پرتاپرش یوز و باز بود. چی روزه دار كه به طلعت هلال و تشنه به آب زلال، غزالی دیدم كه وسمه و عناب و بزك كرده، داشت از سرچشمه برمیگشت و تا دیدم رنگ به نگارش نموند و پشتا پشت رفت.

گفتم: سی چه لپ انار، رنگ لیمو شد، رودم؟

گفت: جلوتر نیای كه خودمو میكشم، همینجا.

گفتم: میترسی بخورمت یا بكمشت، مادینه؟

اومد پاپستر بذاره كه افتاد و نشست و زد زیر طره: چطور دلت میآد سرمو ز پشت ببری به همین گرگ و میش خوش، كافر؟

گفتم: تو اول بذار خوب پوز بذارم به سبوت تا زتشنگی در نگشتهام، باقیش با خودم.

گفت: بی اسب و ساز و بنه از كجا میآی، تشنه لب؟

گفتم: از اشرق تا مشرق دل به رهنت نهادم، بیبی.

گفت: چه نامت باشه؟

گفتم: نعل پوزارت، مهرعلی عیار.

چی ملكهی ممالك تیسفون، قری به شلیته داد و با ناز و نشاط دست آورد سی كوزهی پتی.

گفتم: دستكم بذار برات پرش كنم، ظالم.

نقش از چادر شرم گرفت و "صاحب اختیاری" گفت كه هوش و توشم رفت و تا بیام به انجام سر بخارونم كوزه لب به لب شد و وق وق یه گروهان سگ تازی از دور اومد. گره بربند زره سفت كردم و گوش خوابوندم به زمین و فهمیدم كه شرطه ها به رسم شبیخون، رخ به ره بریده گذاشتهاند و دیگه نه این تنگنا محل درنگه و نه شهر سمنگان رباط سی رستم. یه بازوبند جد اندر جدی داشتم كه بی دروغ، سه سیر اشرفی بش جرنگ جرنگ میكرد.

گفتم: اگه تخم رنجم نر بود، اینو ببند به بازوش و اسمشو بذار مهراب.

چشمای زن عرب شد جیحون و بازوبندمو بوسید و نهادش به لیفه و بانگ شیون را گذاشت به همون صحرا صحرا.

گفتم: ای زنی كه نمیدونم چه نامته، چرا نقش به اشك و خاك، شوخگن میكنی؟

گفت: بی شیرینی خورون، میخوای بذاری بری، خداشناس؟

گفتم: ز رفتن كه باید برم ولی یه روز برمیگردم، اگه خدا زندگی داد.

گفت: پس به پسرعموم شو نكنم؟

گفتم: زمهره پدرم نیستم اگه بعد از تو، فراش به كوشك بیارم، تهمینه.

تا سرپا دستی نقش هم ببوسیم، قشون رسیده بود... بگیر تا دم همین MAIN OFFICE. چی باد سر و ته كردم سمت شط و از ترس اینكه فشنگی نخوره به ملاجم، زیر آبی اومدم و اومدم و اومدم كه دیگه نفسم داشت خلاص میشد. سراوردم بالا تا دم چاق كنم كه دیدم هیهات، زیر پل اهوازم و صدو ده پونزده شونزده تا پاسبون بالاسرم منتظرند كه به جرم قتل طیب اهواز بگیرند ببرند تحویل دادگاه آستانداری پاسگاه حمیدیه بدهند. اما چه كردم؟ دادم سه تا وكیل نمره یك از پایتخت كرایه كردند آوردند برام. روز محكمه ـ ای به قربون مرام هر چی تهرانیه ـ وكیلام چی پروانه دورم چهچه میزدند. یكی رفت یه دست كباب مخصوص با ریحون و دوتا فانتا سرد، از پول خودش خرید نهاد واپیشم. یكی سیگار كون پنبه ای تش كرد نهاد گوش لبم. یكی بادم میزد. رئیس دادگاه كه خط یه چقو چپ صورتش بود با چكش كوفت روی میز و گفت: ای حضرات، نظر به اینكه در تاریخ فلان، مهرعلی تف كرده به گرز ده منی و زده طیب اهواز را به هونگ كوبیده فلذا، دادگاه براش حكم به اعدام میده و لاغیر. تا گفت "اعدام"، وكیلام دست بردند به جیب كه یه خط هم طرف راستش بندازند و پاسبونها هم ریختند وسط كه جلو تهرانیها را بگیرند.

گفتم: بشینین بی حرف بشینین.

وكیلالوكلا وكیلام گفت: این اندوه میگه اعدام، انوقت تو میگی بشینیم بی حرف، سركار سرهنگ مهرعلی؟

گفتم: بشین خودم میخوام حرف بزنم.

از رئیس تا مرئوس بگیر تا پاسبونهایی كه دور تا دور محكمه ایستاده بودند، لام تا كام نشستند بی حرف.

رئیس دادگاه گفت: پس چته چپ چپ نگام میكنی، مهرعلی؟

گفتم: جوری محكومت بكنم كه پاگون سبزهات هم بگن: نازشستت مهرعلی.

بعد رو كردم به یكایك پاسبونها و پرسیدم هی آقای سركار؟ گفتند: بله. گفتم كیتون دیده مو بزنم طیب اهواز را بكشم؟ این گفت نه. اون گفت ایضاً. سومیخیر. چارمی NOTING. پنجمی، ششمی تا آخری گفتند: نه والله ما هم ندیدیم. برگشتم طرف رئیس دادگاه رودررو.

گفتم: تو كه رای به تأدیب میدی، خودت با چشما خودت دیدی مهرعلی طیب اهواز را بكشه؟

گفت: مگه حكماً مو باید ببینم؟

گفتم: تو نباید ببینی؟

گفت: نه.

گفتم: تو كه نه خودت دیدهای نه تفنگچیات، خوشه سر بیگناه بره بالا دار؟

گفت: نه.

گفتم: آدمیزادی كه اخیر بالینش مزاره و میراثش چلوار، خوبه حكم نامربوطه بده؟

گفت: البته نه.

گفتم: نه و هرگز نه؟

گفت: نه.

گفتم: یه چیزی بگم، نمیگی نه و هرگز نه؟

گفت: نه.

گفتم: پس خودت كشتیش و خودت كشتیش و خودت كشتیش.

پاسبونها كه گفتند "ناز شستت مهرعلی" رئیس دادگاه دو پا داشت و دو تا هم قرض كرد و زد به چاك محبت. سه راه جندیشابور رسیدند بش و با كلاه بوقی كشوندنش به میدون تیر. بین راه، زن و بچه اش افتادند به خاكپام كه "هی مهرعلی، واگذارمون كن به دو دست بریدهی ابوالفضل رضایت بده، هی مهرعلی دخیل دخیل مهرعلی" دل صاف و نازكم زیر بار نرفت كه رخ به آتشی نشوره. امربر فرستادم دنبال ملا حفیظ كاتب و دادم دستعهدی بنویسه كه شخص رئیس دادگاه ملزم باشد راس هر چل و پنج تابستان به چل و پنج تابستونی، سه راس قوچ كدخداپسند و سه میش پا به ماه، جای خونبها، ببره بده دم منزل مادر طیب اهواز و امروز و فردا، فردا بازار قیامت، چنانچه عذر آورد، این دستخط در حكم كاغذ جلبش ... خدا خوب كر و لالت كرده، دولو خوشكله با هشت میورداری، قرمدنگ؟ بذارش جا كه بختت به مشتمه و هفت خاج هم خودمم، علاگنگه پدرسگ:

پیاده مرا زان فرستاد طوس
كه تا اسب بستانم از اشكبوس


در پاسخ به: 50 داستان كوتاه برگزيده كشور - tireys_77 - ۱۳۸۹/۹/۳ ۰۱:۴۵ عصر

حاج باركالله
میهن بهرامی


این داستان را با صدای نویسنده بشنوید


آوای شیپور طنینی سرد و شكافنده داشت مثل ضربهی شمشیر، كه فضا و فاصله و دیوار را می‎شكافت و مثل دَمی سرد، دلواپسی می‎آورد. نوای شیپورزن حزین بود و انگار مرده‎ای را صدا می‎زد كه تنها در جایی دور، به انتظاری بیهوده خوابیده است.

همیشه آنها صبح زود به میدان می‎آمدند، چون روز تابستان بلند و گرم بود. اما شیپورچی ساعتی پیش از پیشخوانها شیپور می‎زد تا جمعیت جمع شود.

نوحه خوانها پیشخوانی می‎كردند. جوان بودند، چپیه بر سر و عبا بر دوش داشتند و عقال سیاهشان كهنه و زده بود. میان آواز با هم گفت و شنودی داشتند و چشم‎های فضولی كه، از زیر چپیه، میان جمعیت دور میدان دودو می‎زد. موقع خواندن با دست به این طرف و آن طرف اشاره می‎كردند و شعر آوازشان قدیمی و دلتنگ كننده بود. مادرم می‎گفت: ـ شعرها رو سینه به سینه می‎خونن.

گاه میانشان بچه‎ای هم بود و آواز كودكانه‎اش مخالف و زیر می‎آمد، قبای سبز كهنه و عمامهی نقلی سیاه به او می‎پوشاندند و كرباسی لكه‎دار پیش سینه‎اش می‎آویختند كه، پیش از تعزیه، زنها را به گریه می‎انداخت.

مادرم می‎گفت: تعزیه گردونا چن زنه‎ن، بچه ‎ها رو از پر قنداق یاد میدن.

اما زن عمو می‎گفت: ـ بعضیا رو از جای دیگه میارن.

و چشم‎ها را به طاق می‎انداخت، استغفار می‎فرستاد و لای دو انگشت شست و نشانش تف می‎كرد و می‎گفت:

ـ گردن خودشون. می‎دزدن! ... خدایا توبه! دخترارم می‎برن واسه صیغه! همه كاری ازشون میاد كه نكبت گریبون گیرشون می‎شه.

و راست می‎گفت، كه نكبت از كهنگی لباسها پیدا بود و بدشگونی شهادت، كه بعضی وقت‎ها كه تماشا مایه نداشت، مثل عروسك بازی صورت می‎گرفت، جوهر خون و رنگ سرخ و سبز پركلاهخودها و برق سربی زره درهم میچرخید و بچهها بر بدن‎های توفالپوش بی‎سر زاری می‎كردند و زنها كاه بر سر می‎ریختند و جایی، تعزیه گردانها دور می‎زدند و مردم تا جام برنجی پیش رویشان برسد، به خانه رسیده بودند.

نزدیك اذان ظهر، شیپور آخرین دم را، برمیكشید و خیمههای وصلهخورده را از میدان برمی‎چید و شهادت مثل غباری در هوا محو می‎شد، مادرم سر تكان می‎داد و می‎گفت:

ـ اینا به اعتقاده! مردم دیگه بی اعتقاد شده‎ان.

آهی می‎كشید و چشممان به هم می‎افتاد.

برق نگاهش از غبار حسرت تیره بود.

آن وقت، هر دو از دلتنگی، خانه را میگذاشتیم و به تعزیههای "باغ توتی" و "باغچه علی جان" میرفتیم، این زمان هر دو جوان بودیم.

تعزیه آنجا، از تیغ آفتاب تا دو ساعت به غروب طول میكشید و خلایق از زمین و درخت و بام میجوشید.

تعزیه‎ها مفصل و پرخرج بود و وقتی برای بزرگان خوانده می‎شد از وقفیات حرم، جواهر و لباس می‎آوردند و از اموال خاصه، اسب عربی و زین و برگ مرصع. شاه در ایوان حرم مینشست و خوانین افتخار كفشداری داشتند و بانوان پشت پرده زنبوری می نشستند، نقل بادام و نان سپهسالاری می خوردند و برای سوگلیها سینه می كوبیدند.

برای مجلس مختار، آشپز مردانه پخت میكرد و یك بار كه قرار بود "حاج بارك الله" باشد، تخت عاج ظل السلطان را آورده بودند.

اما آن روز تعزیه به هم خورده بود و چیزی نمانده بود كه تخت عاج زیر دست و پا برود. معركه به خاطر "حاج بارك الله" بود و قوم علمدار كه وقفیات حرم دستشان بود.

آن طور كه مادرم می گفت:

ـ حاج بارك الله بلندبالا و چهارشانه و خوش صداست. لباس مخمل مشكی، با كلاهخود فولاد و پر سیاه و كمربند نقرهكوب میپوشد و بر اسب برنجی علم سیاه برمیدارد و به خونخواهی "سید الشهدا" می‎آید در "مجلس مختار".

حر شهید ریاحی است كه كفن سفید بر قبای سرخ می اندازد و قرآن به یك دست و شمشیر به دست دیگر ركاب شاه شهیدان را میبوسد و یك تنه به سپاه كفار میزند.

و در جامهی سبز عباس مشك آب به شانه میاندازد و با دست قلم شده رو به سوی فرات میكند، زنها چنان قشقرقی راه میاندازند، كه انگار زلزله آمده، برایش چكمه شهر فرنگی و بازوبند عقیق و دستمالبستههای جورواجور می فرستند، خیلی از زنهای سفید بخت سر "حاج بارك الله" سیاه روز و در به در شدهاند.

زن عمو میگفت:

ـ زنگ صداش هوش از سر می بره، وقتی صدارو می كشه كه:
"بساط عُمَر نیارزد به زحمت چیدن"
ولوله در زن و مرد میافته و اونا كه خاطرخواهشن از هوش میرن. آنها میگفتند و صورتشان مثل گلی كه آب داده باشند، باز میشد، چادرهای گل گشنیزی و گیسوان بافته با سنبله و دوزاری زرد و چارقدهای آهارزده خاصه مرمر در جام آینههای روسی میشكفت و زنانگی چون گیاهی ریشه در جوانی میكرد و تنها در طپشی گس و شیرین به عاطفه‎های خوابزده یاری می داد.

دو به دو، چهار به چهار، گرد هم مینشستیم و شال و شبكلاه و پیچه میبافتیم و با دلتنگیهامان گلدوزی میكردیم.

در آن روزگار، مردی از تاریك گوشه‎ها و سختی دیوارهای بلند و گمان‎های گنگ خانه‎ها میگذشت و باوری شیرین از وجود یگانه با خود داشت و در گفتگوهای زنانه با جرقه‎هایی رنگین از ابریشم و فولاد می درخشید و هر جا كه زنان گرد هم نشسته بودند، صحبت از او بود: در "قیام مختار" و "سقائی عباس".

اما مردان با این حكایت طور دیگری تا میكردند، بوی سرخوشی خیال زنان به مشامشان خوش نمی‎آمد، آن موقع گویا حاج عمو بو برده بود یا از كسی شنیده بود كه زنهای اندرون از تعزیه حالی دارند و پیشپیش محكم كاری می‎كرد.

حاج لطف الله دولابی، خان عموی مادرم بود كه آن روز بالای اطاق پشت به مخده روی تشكچه نشسته بود و هیچ صدایی نمیآمد جز چه چه زیر و یكنواخت قناری كه عمو دوست داشت قفسش را بالای معجر در آویزان كند، خاتون با همین قناری سفیدبختی خودش را نشان داد، وقتی او آمد، عمو قناری را به كسی بخشید، زن عمو می‎گفت:

ـ خاتون چش نداشت قناری رو ببینه. یه جوری كله پاش كرد.

عمو همان طور كه با انبر سرباریك، ذغالهای ریز دور منقل را به گل آتش نزدیك می‎كرد و سبیلهای بورش را میجوید یك مرتبه میان حرف مش كرم غرشی كرد و لا الله الا الهی گفت كه مش كرم پس نشست، زنها پشت در كنجی گوش ایستاده بودند و صدای عمو بم و تهدید آمیز بود:

ـ كرم خط زنا رو كور كن، دیگه نشنفم اونا حرف تعزیه رو تو این خونه بزنن ها...

كرم روی دو زانو حركتی كرد و سرش را جلو برد و گفت:

ـ خان، بنده بی‎تقصیرم و معذور، اما شما خودتون بانیش بودین.

عمو غرش كرد:

ـ ما هر چی كردیم واسه آخرت بود، اونجام اگه حسابی تو كار باشه، روشن می‎شه.

و آهسته‎تر افزود:

ـ یه كار صورت نگیره كه تو این وانفسا، كلای جاكشی سر ما بذارن آ.

مش كرم ریش سفید را جنباند، قوز كرد و گفت:

ـ خان به سر خودتون قسم این چیزا تو این خونه اتفاق نمی‎افته، تا جون تو تن من هس چهارچشمی مواظبم، علاوه بر اون حالا كسی نیس كه اینو ندونه، میگن از حالا همه جاها رو خریده‎ان دو عباسی! دونه یه شی‎ام پشت حمالا و باریكه معجر درا !

عمو غرید:

ـ دیوثا، ببین وقتی میگم، رو اسم امام معامله می‎كنن، تف به غیرتشون.

تفی نقلی توی منقل افتاد. عمو حقه را برداشت، سوزن را صاف كرد و در سوراخ حقه گرداند. انگشتانش عادت كرده و چالاك بود و نگاهش دنبال جعبه، دست زیر تشكچه برد، می‎گفت: حقه را از هیجده سالگی رفقا بر لبش گذاشته‎اند!

كرم نالید:

ـ خان از من گردن شیكسه چی برمیاد. آدم فرستاده‎ان در عمارت به زینل پیغوم داده بود كه حرمت خان همیشه واسه اون چادر گردن ماس، خانومام دیگه دس بردار نشده‎ان ...

عمو یورش برد و مش كرم عقب نشست.

ـ سگ پدر! ... چه جور كك به تنبون مردوم میندازن، چادر نذر كردم واسه عزاداری، نخواسم كه زیرش ناموس به حریف بدم اینكه عزاداری نیس، رقاص بازیه! استغرالله ربی و اتوب علیه! برو نذار دهنم آلوده بشه، بشون بگو تعزیه تموم شد.

آخر صحبت فوتی در سوراخ حقه كرد و روی سینی تكانش داد و نعلبكی حبها را برداشت. لوله‎ها را نمدار چیده بودند. حب‎ها استوانه‎ای و خردلی روشن بود، عمو نعلبكی را بو كشید و آهی خوش بیرون داد، انگار همهی آنها كه به این صحنه نگاه می‎كردند، راحت شدند.

صدای آه زن عمو آمد و خندهی بهجت ملوك كه چیزی بو برده بود و از اول چشم دیدار خاتون را نداشت. پای خاتون كه به رختخواب خان رسیده بود، طومار بخت سفید بهجت را برچیده بود.

اما زن عمو، تودار و آرام بود. گذر سالها و زنها را زیاد دیده بود كه هرازگاهی تكانی به خانه می‎دادند و زن عمو به سرخ و سبزشان چشم تنگ نمی‎كرد، بعد از هر صیغه و عقدی، زیارتی می‎رفت و زلفی كوتاه می‎كرد وحنا می‎بست و ستبر و استوار بستر قدیمی را صاف میكرد و به انتظار نشئهی خان، صبر پیشه داشت.

بهجت ملوك جوانتر بود، عمو او را برای اولاد گرفته بود و بعد كه استخوانی تركانده و رنگ و آبی پیدا كرده بود، صیغه را نود و نه ساله خوانده بودند و بهجت شده بود چشم چپ و راست عمو. سر و زبان‎دار و پر و پیمان و خوش آب و رنگ بود و به قول اندرونی‎ها كاسهی چینی روی لمبرش می‎نشست. اهل حال بود و گاهی كه دنبك و دایرهای پیدا می‎شد، رقص تمیزی هم می‎كرد. اما وقتی با یك دختر هفده هجده سالهی ورامینی، كه چین زلف را تا كمر شانه می‎زد و انار *****هایش به زحمت زیر نیمتنه جا میشد، بساط عیش را برچیده دیده بود، یار غار زن عمو شده بود، جادو می‎كرد و سینه می‎كوبید، اما سوز دلش یله نمی‎شد. زن عمو اهل جادو و نفرین نبود، توی دل حكایتی داشت اما انگار دوتایی با یك درد، كنار آمده بودند.

آن موقع زنها در اندرون می‎نشستند، شال و شبكلاه می‎بافتند و صحبتی داشتند كه پایانی نداشت. خانعمو غدغن كرده بود كه زنها پا به بیرونی بگذارند.

اوس فرج الله چله دار، چادر سفارشی تكیه را می‎دوخت و خانه در تدارك پذیرایی از استاد و شاگردانش، كه در ایوان بیرونی بساط پهن كرده بودند، برافروخته بود.

زنها وقتی از غیبت و بافندگی خسته می‎شدند، پشت شبكه‎های در بیرونی می‎رفتند و اوس فرج الله را كه شش انگشتی بود و شبكلاه قلابدوزی به سر و مهر آبله به صورت داشت، تماشا می‎كردند. زنها می‎دانستند كه اوس فرج الله را حد تكلیف ختنه كرده‎اند. می‎گفتند: در خمره گذاشتند! و ریز و سرشاد، ریسه می‎رفتند.

اوس فرج الله، كرباس را قد می‎زد و خط می‎كشید، قوز می‎كرد و دولا راست می‎شد و كونه پایش ترك داشت. شلوار دبیت سیاه گشاد خشتكی با بند تنبان بلندی كه جلوش تاب می‎خورد و زنها، انگار از تاب خوردن بند تنبان بود كه ریسه می‎رفتند. وقتی برش تمام شد، طاقه‎ها را جفت كردند و شاگردها دور تا دور تالار نشستند. اوس فرج الله باز وضو گرفت، گلاب پاچیدند و صلوات فرستادند و اوستا با جوالدوز و ابریشم تابیده، بخیه زد. شاگردها باز صلوات فرستادند. روزها، اوسا بخیه می‎زد و مدح می‎خواند و شاگردها دم می‎گرفتند و روی دولایی‎ها، آجیده می‎رفتند و زنها پشت مشبكه‎های كاشی می‎خندیدند.

اوس فرج الله دستی چابك داشت، وقتی بخیه می‎زد، انگار اهرمی بالا و پایین می‎رفت و خودش آن شیرها را از چرم سینهی گوساله به رنگ اخرایی در چهارگوشهی چادر بالای حلقه‎های هواگیر كه گل مسدسی بود می‎دوخت. شیرها لبخندی زل و چشمانی چپ داشتند و به یك دست شمشیر كجی كه رو به جلو گرفته بودند، در صورتشان حالت ابلهانهی انسانی بود و نمی‎دانم چرا نقشهی آنها را از سفارت انگلیس برای عمو آورده بودند.

خاتون در برو بیای چادر تكیه، تازه عروس بود، همچون پریچه‎ای در گذر حكایتها كه چادر اطلس فاق بر سر و نیم تنهی مخمل ملیله دوزی بر شلیتهی تافته پوشیده و میان سینه‎اش یاقوت حبه انگوری می‎لرزید.

بهجت ملوك، ادا درمی‎آورد كه خاتون، شب عروسی، خلخال به پا داشته با زنگوله‎های طلا كه موقع راه رفتن پا بر سر بچه اجنه نگذارد و كونهی پاهایش را تق و تق به زمین می‎زد و خنده‎ای آلوده و خشمناك سرمی‎داد:

ـ سوزمونی بی‎حیا، زیر نیم تنه هیچی، هیچی تنش نیس، میون مهره‎های زیر گلوشم، مهره مار و آل آویزان كرده كه خان اون جور شل و پلشه!

آن وقت روی زانویش می‎كوبید كه:

ـ كورشم اگه دروغ بگم، پتیاره زیر چفتهی زانوشم عطر می‎زنه!

می‎گفت و حرص می‎خورد و اهل خانه گوشه و كنار سرك می‎كشیدند كه خاتون بگذرد و عطر ناشناسی كه با لب گزه می‎گفتند: فرنگیه! از چادر اطلسش بریزد.

وقتی چادر تمام شد، ولیمه دادند و تالار باغ بالا از مهمانان شهری و كدخداهای دهات اطراف، جای سوزنانداز نداشت.

دسته دسته از اول غروب به خانهی خان می‎آمدند، چادر را می‎بوسیدند و نذر و نیاز می‎كردند.

صبح چادر را به تكیه دولت بردند و به وقفیات سپردند. آشیخ فضل الله گفته بود: همین یه كار آخرت خان رو می‎خره.

اذان ظهر بیست و هشتم ذی حجه را می‎گفتند و زن عمو دعا می‎كرد كه سال دیگر، در چنین وقتی مشرف باشد و دعایش انگار حجم داشت. حلقه‎های نور سبز و آبی از پشت بخاری رقیق به زمین می‎ریخت و روی سنگهای خیس جاری می‎شد.

سوران، برزنگی پیر لنگ قرمز بسته، طاسچهی حنا بر یك دست و مشربهی كتیرای خیسانده بر دست دیگر به شاه نشین آمد. زن عمو بالای شاه نشین روی سینی لب خیاره نشسته بود. دستهای كوچك نگین نگین‎اش را در آب حنا شست و بر ناخن‎هایش حنای تازه گذاشت و سرش را كه رنگ و حنا بسته بود، به دیوار خزینه تكیه داد و چشم‎ها را بست. كنار او بهجت ملوك نشسته و هنوز داشت گیسوان ریز بافته‎اش را باز می‎كرد و سر گیسی‎های دوزاری زرد را در طاسچه كنار دستش می‎ریخت و مواظب اطراف بود. اما ته حواس او و چشم نیم بستهی زن عمو به خاتون بود كه تازه وارد حمام شده و روی پلهی خزینه ایستاده و آبگیر سرش آب می‎ریخت.

خاتون میانه بالا بود با پوستی به رنگ عاج. چین‎های زلفش كه تا كمر تاب می‎خورد برقی ابریشمین داشت.

آن روز دور كمرش زنجیری از طلا بسته بود كه زیر ناف به قفل كوچكی وصل می‎شد، زن عمو و بهجت به دیدن قفل نگاهی بهم كردند و جمبی خوردند، آن خویشتنداری آزاردهنده، اینك تمام می‎شد و اگر خاتون آبستن شده بود، كار زار بود.

در این موقع خاتون پیش رفت و مشربه آبی بر شانهی زن عمو ریخت و بی‎فاصله مشربهی دیگری كه آبگیر آورده بود، گرفت و بر سر بهجت ملوك كه هنوز خود را خیس نكرده بود، ریخت، آن دو جمبی خوردند و دست شما درد نكنهی زهرناكی گفتند و خاتون شرمنده، لنگ را كه پایین آمده بود، بالا كشید و روی سینی پای پلهی شاه نشین نشست.
سكوتی به میان آمد. حمام قرق بود و فقط صدای ریزش آب در خزینه می‎آمد.

زن اوستا با سینی شربت آمد و شربت خوری را پیش روی زن عمو گرفت و خنده‎كنان گفت:

ـ ایشالله ولیمه زیارت خانوم دهن تازه كنین.

مكثی كرد و گفت:

ـ ما كه قابل نیستیم، اما یه عرض داشتم.

و دیگر حرفی نزد، زن عمو نگاه پرهیبتی به رویش انداخت و شربتخوری را برداشت. خاتون چرخی خورد و كنجكاو به بالا نگاه كرد، بر صورتش قطره‎های عرق می‎لرزید.

زن عمو سؤال كرد و زن اوستا با خاكساری گفت:

ـ راستش، روم نمی‎شد، اما دلم می‎خواس خاك كف پاتون بشم و بیام تكیه، دلم خیلی گرفته.

بهجت ملكوك نگاهی به زن عمو كرد. زن اوستا سر به زیر انداخت. زن عمو جرعه‎ای نوشید و چیزی نگفت. زن اوستا گفت:

ـ دیشب اوسا تعریف می‎كرد، به خدا دلمون آب شد. می‎گفت كار دس یمین الوكاته...

و آهی از حسرت كشید:

ـ چه خبری بشه، خدا می‎دونه...

زن عمو لیوان را در سینی گذاشت و با لحن گرفتهای گفت:

ـ اگر معین الوكاه قبول كنه! حالا كه آقا آدم فرساده، واسه خاطر حضرت اجل كه قراره باشن.

و رو به بهجت كرد و انگار فقط با او حرف می‎زند گفت:

ـ میگن اون ایلچی فرنگیه رم میارن كه عزارداری ما مسلمونا رو ببینه...

بهجت ملوك گفت:

ـ شاید بختش یار باشه و برگرده به دین، مگه اون یكی نبود كه سر تعزیهی بازار شام رفت پیش آقا و تشهد گفت؟

زن اوستا سینی را زمین گذاشت و سر پیش برد و از زن عمو آهسته پرسید:

ـ خانوم خانوما، توره خدا بفرماین بعد از اون قضایام دیگه؟

زن عمو معطل نشد، چشم دراند و گفت:

ـ الغیبت واشد و من الزنا، نبایس گفت! وانگهی در دروازه رو می‎شه بست و دهن مردومو نمی شه!

بهجت ملوك گفت:

ـ معین الوكاه دیگه كفری شده. دفه آخری، جلو صحن مطهر وسط میدون اومد، ریششو تو دستش گرفت و اشك مثه ابر بهار از صورتش می‎ریخت، بیچاره پیرمرد، رو به جمعیت كرد و گفت:

ـ امروز اینجا، فردا در قیامت، پنجاه ساله تعزیه دار حسینیم، دامنشو می‎گیرم، هر كی اینو واسه ما ساخته، بایس پیش آقام جوابشو بده.

زن اوستا شرمنده سینی را برداشت و جلو خاتون گرفت اما خاتون سر تكان داد و زن اوستا در هم رفت.

مادرم می‎گفت معین البكاء پیرمرد كوتولهی قوزداریه كه عمامهی شیر شكری می‎بنده و عبای نایینی و لبادهی بلند شتری می‎پوشه. ریش توپی حنا بسته و ته صورتی آبله.

"ابول" بچه بوده كه معین البكاء آورده و بزرگش كرده. حالا ابول، هفده هجده ساله‎اس با ته رنگ زرد، صورت كشیده، دماغ قلمی، چشم ابروی مشكی، پشت لبش تازه سبز شده. لبادهی چوچونچه سفید می‎پوشه با پیرهن یقه آهاری. گتر می‎بنده و ساعت زنجیردار به جلیقه. صبح به صبح تیغ می‎ندازه و پشت گردنشم هفته به هفته خط. فینه ای یه وری رو زلفش می ذاره و چه زلفی، پرپشت و بی حیا. واسه همین ام براش حرف درآورده‎ان. بچه ها پشت معین البكاء راه افتادهان و یه صدا خوندهان كه:

شیخ حسن گفته به آواز لری
یه ابول دارمو و صد تا مشتری،
شیخ حسن گفته كه من لیواس می خوام
چیز خوب دارمو و اسكناس می خوام

شیخ حسنام تو مجلس، ریششو گرفته و سر به آسمون برداشته و نفرین كرده.

زن عمو گفت:

ـ دهن مردوم چاك و بس نداره، ندیده نشنیده یه چیزی درمیارن.

زن اوستا غصهدار گفت:

ـ اگه اونا نباشن كه تعزیه تعزیه نیس.

زن عمو با اهمیت گفت:

ـ خیلیا پا درمیونی كرده‎ان، حضرت اجل كه بیان، شیخ حسنام نه نمیگه، قراره شهادت علی اكبرو بخونن، ظل سلطان نذر كرده.

زن اوستا از خود بی خود پرسید:

ـ په حتماً حاج باریك الله ام هس؟

خاتون داشت سنگ پا می كرد و گوشش به آنها بود، از جا بلند شد و سمت خزینه رفت.

زن عمو گفت:

ـ بی اون كه نمیشه.

زن اوستا از حواس پرتی، همان طور با شلیته و شلوار روی پله نشست و دستش را روی زانویش زد و گفت:

ـ قیامت میشه، خدا بخیر بگذرونه، میگن طایفهی علمدار براش قداره بسن.

زن عمو گفت:

ـ والله اعلم، مام یه چیزایی شنیدیم اما خدا عالمه! گردن خودشون.

بهجت ملوك گفت:

- ما كه كنج خونه از همه چی بی‎خبریم.

زن عمو سر به دیوار تكیه داد و ظاهراً چشم بست اما بهجت ملوك سیاست زن عمو را نداشت و دلش بی در و طاقچه بود. خودش می‎گفت:

ـ وقتی نمی‎تونم از یه كاری سر در بیارم، كهیر می‎زنم.

و به رغم زن عمو پرسید:

ـ زن اوستا از گلین خانوم، عروسشون هیچی نشنفتی؟

زن اوستا گفت:

ـ والله از شما چه پنهون خانوم، گردن اونا كه میگن...

از در خزینه خاتون مثل نوری به پله تابید، لنگ اطلس صورتی به تنش چسبیده بود. پنجه های كوچكش كه از حنا گلی رنگ شده بود روی سنگ خیس عكس میانداخت. صداها دور شد و به نظرم آمد كه دختر فخیم التجار است كه گرداگردش را محفلیها گرفتهاند.

دختر فخیم التجار یكدانه است، چهارده ساله و گندم گون، صورتش مثل خاتون كشیده است و چشمانش به رنگ عسل. چتر زلفش را بالای دو لنگه ابروی هلال، از وسط جدا كرده و در شكاف فرق آ‎ویز زمرد فلامك نشان آویختهاند. لباس عروسیاش از اطلس شسته آبی است و چارقد بنارس زری با پولك طلا بر سر دارد. شلیتهی مخمل گل زری و جوراب فیل دو غوز پا كرده و از زیر چادر عقد، مواظب در است. خاتوئن شرمگین كنار پله نشست.

زن اوستا قسم می خورد و زن عمو با چشم خیره به دهان زن اوستا نگاه می‎كرد:

ـ همه زنا تو اطاق عقد شرطو می‎دونسن و هر كی شنیده بود هر كش زده بود.

زن اوستا باز قسم خورد:

ـ زن اولش مثه یه تیكه ماه، دختر علمدار، اصل من زاده، سه تام پشت سر هم زاییده، سر عقدم اینو همه میگفتن و از وفا بقای مرد!

بهجت سر تكان داد. خاتون یك بری نشسته بود و خیلی دلش می‎خواست چیزی بپرسد اما جرئت نمی‎كرد. زن عمو بی‎خیال به دیوار خزینه تكیه داده و چرت می‎زد.

اما بهجت ملوك از شوق و حسد به شور افتاده بود، برقی از یك میل خفته در چشمانش بیدار می‎شد، اینكه خواستگاران دختر فخیم التجار پاشنهی در را از پا برداشته‎اند...

اینكه به جای مهر و شیربها عروس خواسته كه داماد در چنان لباسی به حجله بیاید، طعم عشق، در ذهنش نشسته و چراغ دلش را برافروخته بود. زنها سر به هم آوردند و بخاری معطر گردشان گرفت، صحبت گل انداخت و عروس خانه به حمام آمد:

در خانهی فخیم التجار تالار آینه را مردانه كرده اند، فخیم التجار با قبای ترمه، كلاه پوست بره و ته ریش جو گندمی، راضی و ناراضی، بالای تالار، نشسته و دور تا دور تالار مردان معمم و بازاری نشستهاند. روی عسلیهای پایه دار شیرینی و نقل چیدهاند و گلدانهای شمعدانی كه گلهای سرخ شكفته دارد.

عكس مهمانان در آینه‎ها، مجلس را شلوغتر كرده، اما سر و صدایی نیست، عاقد با ریشی كه تا پر شال پایین آمده خطبه می‎خواند، نور شمعها در لاله های بلور می‎لرزد و بوی پیه و كندر و عود همه جا پیچیده، در زاویه دلشادی شوق آمیز زنها ولوله‎ای راه انداخته، دوبختهها و بیوهها پشت درها ماندهاند و زنهای سفید بخت در هفت سمت عروس، هفت ابریشم می‎دوزند. للة عروس شیر عسل می‎جوشاند و دعای مهر و محبت و حسن یوسف می‎خواند.

قرآن روی زانوی عروس باز است و دعای سفیدبختی در مشتش. گفتهاند هر چه دو آدمك دعا بیشتر به هم بچسبند، مهر او بیشتر به دل داماد میافتد، شرط عروسی، دهان به دهان می چرخد، از خانه بیرون میرود و همهی محله و شهر از آن خبردار می شوند...

خانوادهی علمدار هم شنیدهاند، لب به دندان گزیده‎اند، اما لام تا كام نگفتهاند، زنها از كنجكاوی و شوق می لرزند، به قول بهجت:

ـ الانی است كه كهیر بزنند.

در چشمان خاتون پرتوی حیوانی می درخشد، همه چشم به دهان زن اوستا دارند:

ـ دختر فخیم التجار حاج باریك الله رو تو تعزیهی حرم دیده و نه یك دل و صد دل خاطرخوای وقتی شده كه اون مشك به دندون گرفته و تیر به چشم داشته و سر نهر فرات می رفته كه برای سكینه آب بیاره ...
گفته به جای هر چی، می خوام كه داماد با لباس سبز، زره بیپشت، بازوبند زمردنشون و كلاه خود و سپر بیاد سر عقد! با همین لباسم بیاد حجله! پنا بر خدا كه خاطرخوایی چهها میكنه؟

زن عمو گفت:

ـ خدا عاقبتشو به خیر كنه، خروس دله، رو هر مرغی میپره، از یكی كه گذشت وای به احوال دیگری.

اما چشمان بهجت نمناك شده و صورتش مثل مخملی كه خواب برداشته باشد،گل انداخته بود، آن موقع پیدا بود كه بهجت در اندوه خانهی خان، با دردی پی گیر هم خانه است و این درد، مهلت شكفتگی او را دزدیده.

زنان گرد هم، سردرهم آورده و در گفتگوی بخارآلود و رخوت آورشان، شهوتی معصومانه و ناكام موج می زد. آنان مثل حیوان دست آموز، بیش از غذا نیازمند نوازش بودند و محبت، این اكسیر نایاب، مییابد كه لعابشان می زد، كسی چه می داند كه تخیلات زن فقط به یك نیاز سمج می رسد و این نیاز را آن روز در بی حالی نومیدوار زن عمو و پژمردگی بهجت و ابرام دردناك مادرم و شكفتگی گل نگاه خاتون دیدم و فهمیدم كه ما همه گرد یكدیگر رازی یگانه در میان گذاشتهایم كه خاطر خوابی دختر فخیم التجار صورت ساده و كودكانهی آن است.

اول محرم، زن عمو برای آنكه به قول خودش دستك دركرده باشد، زن اوستا را به تعزیهی سر تخت بربریها برد، تعزیه مسلم میخواندند. سوم و پنجم، تعزیهی بازار بود كه از صبح رفتند و ما را در خانه گذاشتند. دختركها در شور شب عاشورا میسوختند. برای آن روز هزار خیال بافته و تدارك دیده بودند، تازه مد شده بود كه جلو چادر برودری دوزی باشد، سوزن پشت سوزن، سر انگشتانشان زخم شده بود. مادرم برایم یك جفت كفش پاشنه دار جیر خریده بود كه بند و سگك داشت و هر وقت می شد، ‎آنها را از صندوقخانه میآوردم و توی اطاق میپوشیدم راه میرفتم، بنظرم میرسید كه قدم با این كفش ها، به لب رف میرسد، اما امتحان نمیكردم چون میترسیدم نرسد. كف كفش هنوز به خاك نرسیده بود.

شب عاشورا رسید و من كفش و چادر فاق را بالای سرم گذاشتم و تا سحر چشمم به شیشهی در بود كه سفیده كی بزند. سحر از جا بلند شدم و تا نماز صبح تمام شود، دلم دو نیمه شده بود.

مادرم گفت:

ـ می خوای اینارو بپوشی؟ نمی تونی كه با این پاشنه ها وایسی؟ وقتی سوارا بیان، همه بلن می شن، تو كه هنوز به پاشنه عادت نداری. گفتم:

ـ می تونم، عادت كردم.

گفت: اگه بخوای وایسی دیگه نمی تونی بشینی...

گفتم:

ـ مجبور نیسم وایسم، از اولش می نشینم.

گفت:

ـ اگه بخواهی حضرت اجلو ببینی، باید وایسی، نشسته نمی شه.

گفتم:

ـ وامیسم... وامیسم، اگه نشد پا برهنه می شم.

گفت: خود دانی اما جلو عموت تو كالسكه نشین، چشمش كه به سگك و پاشنه بیفته نمیذاره بیای...

و دیدم كه در چشمان مهربانش میلی بود به اینكه كفشها را بپوشم، چند گل یاس توی یقهام گذاشتم و مویم را دو لنگه بافتم اما نگذاشتم كه مادرم ببیند. وقتی می رفتیم، بوی گل زیر روبندهام پیچیده بود، فكر می‎كردم همه می‎فهمند. خاتون با كالسكهی دیگر آمد. سر كالسكه زینل نشسته بود. وقتی به تكیه رسیدیم، دو راه بود كه اطرافش قزاق گذاشته بودند.

آنها لباس ماهوت سرخ، چكمهی چرمی و كلاه ماهوتی نشاندار پوشیده بودند و سبیلهایشان ترسناك بود.

مردها از راه سمت راست به مردانه رفتند و زنها پشت پرده زنبوری نشستند.

از همان موقع صبح جای ایستادن هم نبود و هر چه فراش‎ها چماق می‎زدند و بچه ها را میتاراندند، نظم فراهم نمیشد. با آن كفش پاشنه بلند، مجبور شدم سر پا بایستم و جا آن قدر نبود كه دولا بشوم و كفشم را در بیاورم. آفتاب تازه بالا آمده بود كه رییس الوزراء و خوانین آمدند و یك ساعت بعد كالسكهی حضرت اجل آمد كه شیپور زدند و بزرگان از جا بلند شدند.

زنها و بچهها از سر و كول هم بالا میرفتند و برای دیدنش خودكشان میكردند. حضرت اجل با ملازمان، به جایگاه آمد و روی صندلی نشست و نگاهی به دور و بر انداخت، در تكیه به آن بزرگی انگار پرنده پر نمی زد. زنها برایش حرز می خواندند و قربان صدقهاش می رفتند، صورت حضرت اجل، مثل خورشید می درخشید. جمعیت به اشارهی تكیه دار سه بار صلوات فرستاد آن وقت حضرت اجل خلعتی را خواست و شیپورها به صدا درآمد و سواران وارد تكیه شدند.

آنها چهار چهار سوار بر اسبهای كهر آمدند. لباس ماهوت سرخ با سر دوشی گلابتون مطلا، فینه مقوایی منگلوله دار و شلوار تنگ سواری پوشیده بودند و شوشگه بر كمر داشتند. زیر نور جار و امیربهادریهایی كه از سقف آویزان بودنشان و گلابتون و ملیلهی لباسشان برق می زد و رعبی به دل می انداخت. اسبها اصیل و آموخته بودند، جلو صورتشان چشم بند و بر پیشانی شان آینه و بر فرق سرشان دسته پری رنگین بود و از پیش سینهشان طاقه شال مرحمتی آویزان و زین و برگشان از چرم و مخمل یراق دوزی بود.

حیوانها در هیاهوی تكیه و صدای بلبل و شیپور حالتی پرتشویش پیدا كرده بودند اما سوارها مهارشان كردند و گذر دور میدان با نظم تمام شد.

وقتی سواران از در بزرگ تكیه بیرون رفتند، جمعیت چند بار برای سلامتی حضرت اجل و بقای دورانش و كوری چشم دشمنان صلوات فرستاد و پس از آن سكوتی شد و شیخ حسن با نوحه خوانهایش به میدان آمد.

میدان صفحهی گردی پیش روی شاه نشین بود كه با قالی فرش كرده بودند و غرفههای بزرگان و خوانین مشرف بر آن بود. بقیهی غرفه ها در دایرهای با فاصلهی بیشتر گرد میدان قرار گرفته بود و محل نشستن زنها دورتر از همه جاها، مقابل شاه نشین بود كه جلو آن پرده زنبوری آویزان كرده بودند.

شیخ حسن كه نوشته ای به دست داشت تعظیم كرد و با صدای رسایی كه به جثه و سنش نمی آمد، خطاب به حضرت اجل اشعاری خواند كه ما نمیشنیدیم اما می گفتند كه در مدح شاه است و حضرت اجل دستور خلعت داد.

شیخ حسن دولا شد، خلعت را بوسید و خاك پیش پای شاه را و پس پس از میدان بیرون رفت و نوحه خوانها در چهار گوشه میدان ایستادند. سكوت انتظار آمیز سنگینی آمد كه صدای شیپور مثل شمشیری آن را شكافت.

مادرم گفت: شهادت اكبر و فرات رفتن ابوالفضلو می‎خونن!

"ابول" كوچك اندام و باریك بود. درست همان طور كه می گفتند، صورتش مثل مجنونی بود كه روی پرده قلمكار می كشیدند. وقتی به میدان آمد پچ پچی در زنها افتاد. هیكل ظریفش در لباس سفید و زرهی كه به تنش گشاد بود، لق می زد، بازوبند و حرز بسته بود و موقع وداع با مادر، حركاتی نرم و داخترانه داشت و وقت خواندن، انگار كه از شرم سرخ شده باشد، آن ته چهره زرد از بین می رفت و چشم و ابروی درشت و سیاهش جلوهای می كرد، بهجت ملوك می گفت:

ـ گردن خودش، اما این كار خداس كه رنگش مثه ان بنگیا شده، همین رسواش می كنه، تخته بیفته آن كه به این كار كشوندنش.

اما ابول با چهچهی ظریف و گوشنواز، دل مجلس را لرزاند و جنگیدن و بر خاك افتادنش شوری در مجلس انداخت و شور دیر نپایید.

نعش اكبر بر زمین بود كه جنبشی در حاضران آمد، زنها با چشم اشك آلود در هم افتادند و برای شبكههای پرده به پهلوی هم سقلمه زدند. بهجت به مادرم گفت: اگه بلن شی بهتر می‎بینی، حاج باریك الله اومد. از آنجا كه ایستاده بودم قد كشیدم و از پشت سر و كتف زنها، او را دیدم كه سوار بر اسب با لباس مخمل سبز، پر كلاهخود سبز، زره بی پشت و بازوبند و كمر زمرد نشان، به یك دست علم سبزی داشت كه بر آن عربی نوشته بود و به دست دیگر قرآنی كه شمشیری بر آن بود. بر تك اسبش مشكی از پوست بز آویخته بود و اسب كهرش پیش روی شاه نشین سم به زمین كوبید و كرنش كرد و با سوار خود كه سر خم كرده بود، هماهنگ شد. بعد چرخی زد و با اسب به میدان آمد، و زنان به دیدنش صیحهی مستانه زدند. مادرم گفت: این لقبو حضرت اجل بهش داده‎ان، اسمش چیز دیگه‎اس. وقتی چه چه می‎زده، چن بار فرموده‎ان، "بارك الله"، راسی كه حاجی، بارك الله! و این اسم از همون وخت روش مونده.

بهجت ملوك گفت: حاج بارك الله رو رودس می‎بردن، اگه بخواد دنیا رو بهش میده‎ان، گردن خودشون، اما اونا كه خاطرخواهش شدهان، پنج زاری زرد دور سرش گردوندنو به گدا دادهاند، انیس الملوك، اقدس الدوله، خیلی خیلی از زنا براش چله نشستن، خدا آخر عاقبتشو به خیر كنه!

حاج بارك الله، وسط میدان و جلو نعش اكبر از اسب پیاده شد بلند بالا و هیكلمند بود و كلاهخود با دو پر شترمرغ سبز، مث تاجی بر پیشانی عاج رنگش قرار داشت. چشمانش سبز و صورتش مثل مرمری بود كه نور از آن می‎گذشت، سبیل‎هایی تاب خورده و بور از دو گوشهی لب، تا نزدیك چانه‎اش پایین آمده و صلابتی شیرین به دهانش می‎بخشید، با سنجیدگی و وقار، گشتی به گرد نعش اكبر زد و بالای سرش ایستاد و لختی سكوت كرد.

صدای نفس به گوش نمی‎آمد. آن گاه سربلند كرد و صدا را چون نهیبی كشید و اولین كلمات، با تحریری پر موج به سوی سقف به پرواز آمد وقت چه چه زدن زیر گلویش لرزشی شهوت انگیز داشت.

تكیه یك باره، سكوت و نفس شده بود و صدا از ذی روحی بر نمی‎آمد. از حلقه‎های هواگیر سقف، رشته نورهای تار و پریده رنگ آفتاب بر میدان می‎تابید و به نظرم می‎آمد كه این نور از اوست كه به آسمان تتق كشیده. در آن پیكر كشیده و سبز، حالتی اثیری بود و من این گمان را در نگاه غمناك و حسرت زدهی زنهای دیگر هم می‎دیدم.

وقتی سیدالشهدا قرآن را بوسید و شمشیر به كمر برادرش بست و عباس دهانهی اسب را گرفت و با وداعی پر تفصیل به سوی میدان رفت، زلزله ای از ضجه و فریاد تكیه را لرزاند. در میان هیاهوی گریه و ندبهی جمعیت من بغض در گلو و بهت در چشم محو منظره بودم و می‎ترسیدم كه اتفاقی بیفتد، شاید ملكی، نوری، نظری، بر مجلس می‎آمد؟ شاید معجزه می‎شد، یك اعجاز، مثل آنچه كه شنیده بودم، شاید هم آخر زمان می‎شد.

به نظرم می‎رسید كه در این شور پرفریاد، رابطه ای میان زمین و آسمان برپاست و ملائكه با پاهای كوچك و چاق و موهای فرفری و شاخه‎های گل محمدی در طیف نوری كه از هواگیر به میدان جاری است در پروازند و او كه افسار اسب به دست گرد میدان می‎گشت و رجز می خواند، علت این رابطه است. در تكیه اینك ولولة غریبی بود، مردان بر پیشانی و زنان بر سینه می كوفتند و عباس كه باید برای رسیدن به نهر فرات سپاه دشمن را می شكافت،نیم دوری دور تكیه می زد تا به نهر برسد. از اطراف میدان تیرهایی بر او می بارید و او ضمن خواندن، سپر بر سر می گرفت و از خود دفاع می كرد و از هر جا كه می گذشت، شور عزا را به آشوب تماشا می كشاند، وقتی جلو پردة زنبوری رسید و زنها برای دیدنش یكدیگر را در هم كوبیدند و هنگامه‎ای بپا كردند، فراشها پیش آمدند و نهیب آنها برای حفظ نظم بر شور زنها افزود، ناگهان خاتون از میان زنان برخاست، پیش آمد و پا روی حمال كنار تیرك چادر گذاشت و از آن بالا رفت و با روی گشاده، مثل خوابزده‎ها بی پروا از همهی مردم، بسته ای به طرف حاج بارك الله انداخت و او همچنان كه می رفت و چهره اش از سرخی آواز برافروخته بود، انگار كه بخواهد از خود دفاع كند، بسته را گرفت و برای لحظه ای، نگاهش در میان جمعیت چرخید و در نگاه خاتون افتاد و من تغییری در چهرهاش دیدم، آنجا كه ما بودیم برای دمی در سكوت فرو رفت. یك آن، صدها چشم فضول نمناك، این صحنه را دید و موجی كه از شور و ضجه بلند بود، آن را شست. من بیش از آن چیزی ندیدم. اما تصویر آن نگاه همیشه با من ماند. چیزی گنگ، ترسناك و باشكوه، شاید میلی بی ترحم بود یا شهوتی كه تا آن موقع نمی شناختم و اولین دیدارش مثل گلهایی كه لای كتاب بگذارند، عطری تلخ و ماندگار در من گذاشت. به قول مادرم آن روز در آن چشمان نورانی، نگاه شیطان درخشید و پس از آن دیگر چیزی جز یك زمان كور و ساكت نماند. وقتی عمو به سفر رفت، كلید سرداب را به مش كرم سپرد. از عاشورا هفتهای بیشتر رفته بود و در این مدت، اندرونی حاج عمو زیر و رو شده بود.

مادرم تلاش می كرد كه كلید را از مش كرم بگیرد، اما او كلید را با بقیه كلیدها، پرشال زده بود و شبها هم هوشیار می خوابید. چند بار دیدم كه در مقابل اصرار مادرم گفت:

ـ خان سر منو به این كلید سپرده.

روزهای اول فریاد خشم و ناسزا و صدای كوفتن به در سرداب تا اطاقهای بیرون می آمد اما چهار پنج روزی كه رفت، فریادها به ضجه های نومیدانه رسید و دیگر صدای كوفتن در نیامد، اما بعد از هفته ای فریاد هم به گوش نیامد.

مادرم مثل گندم برشته می سوخت و دستش به جایی نمی رسید. مش كرم مثل میرغضب نگاهی تیز و سرد داشت.

محرم بود كه بهجت ملوك از شهر برگشت وبی صدا و یك راست به اندرون رفت، نه لب ایوان نشست ونه بقچه واكرد. در پژمردگی نگاه هراسانش خواب مرگ نشسته بود. مادرم پیش دوید، سلام نكردند، سر تكان دادند و بهجت سر روی شانهی مادرم گذاشت و مدتی گریه كرد. مادرم حوصله كرد و دلداریش داد ومی خواست برود كه خبر را شنید، ایستاد و به ما نگاه كرد ، گرد او زنان با چارقد و چادر سیاه ساكت ایستاده بودند.آهسته گفت:

ـ انا الله و انا الیه راجعون.

وبیش از آن حرفی نزد، مثل سنگ سخت شد و نگاهش براق وهراسان، خبر مرگ همیشه او را خیره میساخت، مرا پیش مش كرم فرستاد. مش كرم پیش روی سرداب حیاط خلوت روی نمد نشسته چپق میكشید و چشم های گود رفتهاش بالای برجستگی استخوان گونه مثل چشم جغد غمگین بود، وقتی گفتم، چپق را زمین گذاشت و سر به آسمان بلند كرد و گفت:

ـ لا اله الا الله ، اللهی بزرگی به خودت می برازد و بس.

دست پر شال برد و كلید را باز كرد كه به من بدهد ، مادرم از پشت سر كلید را گرفت و به مش كرم كه ترسیده بود گفت:

ـ وفا بقای دنیا رومی بینی؟

مش كرم جوابی نداد انگار گریه می كرد.

در سرداب را كه باز كردند، چشم چشم را نمی دید. جز شعاع باریكی كه از سقف پای پله ها را روشن میكرد هیچ روشنایی نبود و نور خاكستری غروب در فضای بیرون می ماند. پله های سست و كف زده، به طرف كف سرداب كه آجر فرش بود پیچ میخورد و جای دود چراغ نفتی روی دیوارها مانده بود، اما در سرداب چراغی نبود.

چشم كه به تاریكی عادت می كرد، خزه و كفك وباریكهی گیاهانی مثل دم مار می دید كه از دیوارها آویزان بود و لای رشته های تیره رنگ آنها ،كارتنك بسته بود.

مادرم بسم الله گویان پیش می رفت . جعبه های خاكه ذغال، خمره های سركه و تاپوهای سفالی كنار دیوار بود و قرابه های گل گرفته روی رف ها. اینجا و آنجا خرت و پرت های كهنه در پوسیدگی خفته بود. ته سرداب، بالای رفكی كه زیر آن گودرفتگی اجاق بود ، گرده چوبی كار گذاشته و از گرده چوب طنابی آویزان بود در گود رفتگی اجاق ، برق چشمان خاتون، مثل گرگی زخمی می درخشید. مادرم گفت:

ـ لا اله الا الله.

و دیگر چیزی نگفت وایستاد. خاتون جمبی خورده وآه در سینه اش شكست، ولی حرفی نزد، مادرم جلوتر رفت و گفت:

ـ می تونی سرپا بلن شی؟

جوابی نیامد. برق چشمان خاتون خاموش شد و نفس های تند و هراس زدهاش گمان بدی پیش آورد، مادرم سر تكان داد و گفت:

ـ آره ... می دونستم ، خدا به خیر بگذرونه ...

اما لحنش را مهربانتر كرد و دست پیش برد و گفت:

ـ عیب نداره . دستتو بده من، پاشو...، تا جوونی ، تو جوونی همه چی آسون می گذره...

آن وقت مكثی كرد و همان طور ماند و با تردید و وحشت گفت: ـ گیساتم بلن میشه... دستتو بده، پاشو.

صدای نفس خاتون مثل خور خور حیوانی به گوش میآمد و چشم ماكم كم او را می دید كه در تاریكی كنج اجاق مچاله شده ونیم تنه اطلس صدفی اش از خاك و دوده سیاه بود و سرش گوله به گوله طاس مینمود وموهای تنك كوتاهی كه از بند قیچی رسته بود، دور پیشانیش وز كرده بود. بیشتر كه رفتیم، جای زخم شلاق كنار لب و روی سینه و دستهایش به خون كشیده و به سیاهی نشسته بود و چشمان خیرهاش، با آن نگاه حیوانی به كاسهی آب شكسته و خرده نانهای خشكیدهای بود كه موش می برد. از سقف بالای سرش، عنكبوت و هزارپاهای رطوبت زده بی حال در تارها ورشته كفكهای آویخته تاب میخوردند.

مادرم انگار با كس دیگری حرف بزند گفت:

ـ تقصیر كسی نیس نازنین ! آدم نباید اختیارشو دس دلش بده اگرام زینل به حاجی نمی گفت یكی دیگه پیدا می شد كه بگه، همه مثل همان، تو خودت به خودت ظلم كردی، آخه كدوم زنی جرئت میكرد از خونه شوهرش، با نوكر وكالسكه بره دنبال یه تعزیه خون؟ لا اله الا الله. نمی خوام دهن واكنم. خودت كردی، خانمیتو حروم كردی، مگه نمی دونسی كه اون یه سر داره وهزار سودا؟ مگه نقل دختر فخیمالتجارونشنفته بودی؟

مكثی كرد ونگاهی به خاتون كه خیره و بیخود نشسته بود، ملامت كنان گفت:

ـ غیر از اون، فكر آبروی خان نبودی؟ خدایی شد كه روز عاشورا تو شلوغی تو رو ندید، اگنه همون جا سر از تنت جدا می كرد، دسمال بسه انداختی كه چی بشه؟

سكوتی شد و صدای نفس های خاتون كه در بغض گلو می شكست.

مادرم آهی كشید وگفت: ـ پاشو، به شیطون لعنت كن، من می برمت.

دست پیش برد كه خاتون را بگیرد و او خود را پس كشید، نفس هایش تندتر شد. مادرم گفت:

ـ پاشو، برو خدا را شكر كن كه قضیه همین جا تموم شد، آخه زن، زن شوهردار و خاطر خوابی؟ اونم اونقد بیتمهید و ملاحظه؟

خاتون انگار كنج اجاق فرو می رفت چون دیگر چیزی از او پیدا نبود. مادرم كنار اجاق چمباتمه زد میدانست كه نمی تواند خاتون را بیاورد اما دلش نمی آمد كه او را به آن حال بگذارد، مستأصل مانده بود كه نور فانوسی پیدا شد. نور، صورت زخمدار و تیره از دوده خاتون را روشن كرد، بهجت فانوس را كنار رفك گذاشت و جلو اتاق نشست و دست خاتون را گرفت، چند بار بر آن دست كشید و بعد آن را بوسید و گریه كرد، مادر هم با او گریه كرد، اما خاتون ساكت ماند و خیره به آنها نگاه می كرد. بهجت به مادرم گفت:

ـ پنداری تو خودش نیست.

مادرم مستأصل سر تكان داد و زیر لب چیزی گفت، عقلش به جایی نمی رسید. بهجت لحظه ای به خاتون نگاه كرد، باز برقی در چشمش درخشید و خاموش شد، به مادرم اشاره ای كرد، هر دو پیش رفتند و دست های خاتون را گرفتند. اما او مثل حیوانی خورخور كرد و خود را پس كشید، كشمكشی درگرفت، خاتون لگد می زد و مقاومت می كرد و زورش آن قدر زیاد شده بود كه آنها حریفش نشدند، عاقبت هر دو مستأصل و خسته ایستادند، مادرم به دیوار تكیه كرد و دست به قلبش گذاشت، آن موقع انگار پیر و شكسته شده بود.

بهجت خیره به خاتون كه با نگاهی براق و مظفر به او می نگریست و لب خونینش را به دندان می گزید و صدای خورخورش در فضای خاكسترآلود می پیچید نگاه كرد، لختی نگاه كرد، بعد دولا شد، سر به گوش خاتون گذاشت و ما وقع را گفت، صدایش با آنكه بسیار آهسته بود، در فضا می پیچید و نور فانوس از آن سرخ شده بود، چنین حكایتی را یك بار بیشتر نمیتوان گفت و یك بار بیشتر نمی توان شنید، اما برای همیشه مكرر می شد، همیشه مكرر می شد.

كنار نهری در ظهیرآباد بود، یا صفاییه، شبها بساط پهن می كردهان، خدا عالمه، شاید خانومم می آوردن. عرق بوده و بنگ و تریاك و ساز و ضرب هم داشتهان. ابول شلیته می پوشیده و به انگشتانش زنگ میبسته و می رقصیده. چها میكردهان. گردن خودشون. شب جمعه بوده یا جمعه شب، تو همین ماه عزیز، تو همین مجلسا كه چیز خورش كردهان، گویا زهرو ریختهان تو استكان دوا و كلكشو كندهان، حالا دختر فخیم التجار مونده با حجلهی چیده و واچیدهاش با تخمی كه تو شكمشه، زن بیچارهاشم باسه تا یتیم! مادرش وقتی شنیده آجر به سرش كوبیده و چشمش مثل دونه انگور تركیده... گفته بعد اون، نمی خواد دنیا رو ببیینه، شیخ حسن ... رفته پابوس حضرت اجل. بلكی خونخواهی بشه... دسه را افتاده... میگن رو سنگ مثه سهراب یل خوابیده بوده، صورت آروم... چشم ها بسته، انگار هزار ساله كه خوابه... آبو كه ریختهان روش، صدای واحسینا بلن شده...

بهجت نفسی بلند كشید و بی قید و غمگین گفت:

ـ ای بابا.... همه می دونسن هزار تا دشمن داشت... تعزیه دیگه تموم شد...

خاتون مثل ببری خیز برداشته بود و لب زیرین را طوری می گزید كه یك رشته باریك خون به چانه اش سرازیر بود، نفس ها حالا تند و مقطع می آمد و سینه مثل دمی بالا و پایین می رفت، بهجت انگار تازه او را می دید، دستش را رها كرد و بلند شد، دو قدم عقب رفت و بی اختیار بازوی مادرم را گرفت، لبهای مادرم به هم خورد اما چیزی نشنیدیم، صدا پیرامون ما مرده بود.

خاتون یك باره، مثل گنجشكی كه پرباز كند از گودی بیرون پرید دو دستش را گشود و به هم كوفت و نعره ای زد كه جرزها، قندیل و كفك و تار عنكبوتها لرزید و ما را كه جلویش بودیم به اطراف پرت كرد و به سوی پله دوید.

سر پله با نعره ای كرم را به گوشه ای انداخت و جستی به سمت در زد، زینل جلو دوید كه او را بگیرد، نعره دیگر زد و كف دهانش را بصورت او پاشید و با مشت او را به دیوار كوبید و در را باز كرد و سر پا برهنه، با همان نیم تنه و شلیته كوتاه، به كوچه زد.

نعره هایش، در كوچه، در دیوار بلند یخچال ها، می پیچید، آن وقت شب، مردم بیشتر در خانه بودند، درها باز شد و سایه هایی بیرون آمد، مردان با زینل كه فانوس گرفته بود، سر در پی اش گذاشته بودند اما جز دنبالهی نعره ها كه هر دم ضعیف تر می شد نشانی نداشتند. گفتند كه فریاد تا ساعتی در تاریكی كرت ها و هاشورهای صیفی به گوش می آمده و بعد در دامنهی تپه های "بی بی" گم شده بود.

سحر، زینل با فانوس خاموش به خانه برگشت.

بهمن 1356
REAL LOVE آنلاین نیست. گزارش پست خلاف پاسخ با نقل قول



در پاسخ به: 50 داستان كوتاه برگزيده كشور - tireys_77 - ۱۳۸۹/۹/۳ ۰۱:۴۵ عصر

جشن فرخنده
جلال آل احمد


ظهر كه از مدرسه برگشتم بابام داشت سرحوض وضو میگرفت، سلامم توی دهانم بود كه باز خورده فرمایشات شروع شد:

- بیا دستت را آب بكش، بدو سر پشتبون حولهی منو بیار.

عادتش این بود. چشمش كه به یك كداممان میافتاد شروع میكرد، به من یا مادرم یا خواهر كوچكم. دستم را زدم توی حوض كه ماهیها در رفتند و پدرم گفت:

- كره خر! یواشتر.

و دویدم به طرف پلكان بام. ماهیها را خیلی دوست داشت. ماهیهای سفید و قرمز حوض را. وضو كه میگرفت اصلا ماهیها از جاشان هم تكان نمیخوردند. اما نمیدانم چرا تا من میرفتم طرف حوض در میرفتند. سرشانرا میكردند پایین و دمهاشان را به سرعت میجنباندند و میرفتند ته حوض. این بود كه از ماهیها لجم میگرفت. توی پلكان دو سه تا فحش بهشان دادم و حالا روی پشت بام بودم. همه جا آفتاب بود اما سوزی میآمد كه نگو. و همسایهمان داشت كفترهایش را دان میداد. حوله را از روی بند برداشتم و ایستادم به تماشای كفترها. اینها دیگر ترسی از من نداشتند. سلامی به همسایهمان كردم كه تازگی دخترش را شوهر داده بود و خودش تك و تنها توی خانه زندگی میكرد. یكی از كفترها دور قوزك پاهایش هم پرداشت. چرخی و یك میزان. و آنقدر قشنگ راه میرفت و بقو بقو میكرد كه نگو. گفتم:

- اصغر آقا دور پای این كفتره چرا اینجوریه؟

گفت:

- به! صد تا یكی ندارندش. میدونی؟ دیروز ناخونك زدم.

- گفتم: ناخونك؟

- آره یكیشون بیمعرفتی كرده بود منم دو تا از قرقیهاش را قر زدم.

بابام حرف زدن با این همسایهی كفتر باز را قدغن كرده بود. اما مگر میشد همهی امر و نهیهای بابا را گوش كرد؟ دو سه دفعه سنگ از دست اصغرآقا تو حیاط ما افتاده بود و صدای بابام را درآورده بود. یك بار هم از بخت بد درست وقتی بابام سرحوض وضو میگرفت یك تكه كاهگل انداخته بود دنبال كفترها كه صاف افتاده بود تو حوض ما و ماهیهای بابام ترسیده بودند و بیا و ببین چه داد و فریادی! بابام با آن همه ریش و عنوان، آن روز فحشهایی به اصغرآقا داد كه مو به تن همهی ما راست شد. اما اصغرآقا لب از لب برنداشت. و من از همان روز به بعد از اصغرآقا خوشم آمد و با همهی امر و نهیهای بابام هر وقت فرصت میكردم سلامش میكردم و دو كلمهای دربارهی كفترهایش میپرسیدم. و داشتم میگفتم:

- پس اسمش قرقیه؟

كه فریاد بابام آمد بالا كه: كره خر كجا موندی؟

ای داد بیداد! مثلا آمده بودم دنبال حولهی بابام. بكوب بكوب از پلكان رفتم پایین. نزیك بود پرت بشوم. حوله را كه ترسان و لرزان به دستش دادم یك چكه آب از دستش روی دستم افتاد كه چندشم شد. درست مثل اینكه یك چك ازو خورده باشم. و آمدم راه بیفتم و بروم تو كه در كوچه صدا كرد.

- بدو ببین كیه. اگه مشد حسینه بگو آمدم.

هر وقت بابام دیر میكرد از مسجد میآمدند عقبش. در را باز كردم. مامور پست بود. كاغذ را داد دستم و رفت. نه حرفی نه هیچی. اصلا با ما بد بود. بابام هیچوقت انعام و عیدی بهش نمیداد. این بود كه با ما كج افتاده بود. و من تعجب میكردم كه پس چرا باز هم كاغذهای بابام را میآورد. برای اینكه نكند یك بار این فكرها به كلهاش بزند پیش خودم تصمیم گرفته بودم از پول توجیبی خودم یك تومان جمع كنم و به او بدهم و بگویم حاجیآقا داد. یعنی بابام. توی محل همه بهش حاجیآقا میگفتند.

- كره خر كی بود؟

صدای بابام از تو اطاقش میآمد. رفتم توی درگاه و پاكت را دراز كردم و گفتم: - پستچی بود.

- وازش كن بخون. ببینم توی این مدرسهها چیزی هم بهتون یاد میدن یا نه؟

بابام رو كرسی نشسته بود و داشت ریشش را شانه میكرد كه سر پاكت را باز كردم. چهار خط چاپی بود. حسابی خوشحال شدم. اگر قلمی بود و به خصوص اگر خط شكسته داشت اصلا از عهده من برنمیآمد و درمیماندم و باز سركوفتهای بابام شروع میشد. اما فقط اسم بابام را وسط خطهای چاپی با قلم نوشته بودند. زیرش هم امضای یكی از آخوندهای محضردار محلمان بود كه تازگی كلاهی شده بود. تا سال پیش رفت و آمدی هم با بابام داشت.

- ده بخون چرا معطلی بچه؟

و خواندم: "به مناسبت جشن فرخنده 17 دی و آزادی بانوان مجلس جشنی در بنده منزل...?

كه بابام كاغذ را از دستم كشید بیرون و در همان آن شنیدم كه:

- بده ببینم كره خر!

و من در رفتم. عصبانی كه میشد باید از جلوش در رفت. توی حیاط شنیدم كه یكریز میگفت: - پدرسگ زندیق! پدرسوخته ملحد!

به زندیقش عادت داشتم. اصغرآقای همسایه را هم زندیق میگفت. اما ملحد یعنی چه؟ این را دیگر نمیدانستم. اصلا توی كاغذ مگر چی نوشته بود. از همان یك نگاهی كه به همهاش انداختم فهمیدم كه روی هم رفته باید كاغذ دعوت باشد. یادم است كه اسم بابام كه آن وسط با قلم نوشته بودند خیلی خلاصه بود. از آیهالله و حجهالاسلام و این حرفها خبری نبود كه عادت داشتم روی همه كاغذهایش ببینم. فقط اسم و فامیلش بود. و دنبال اسم او هم نوشته بود "بانو? كه نفهمیدم یعنی چه. البته میدانستم بانو چه معنایی میدهد. هرچه باشد كلاس ششم بودم و امسال تصدیق میگرفتم. اما چرا دنبال اسم بابام؟ تا حالا همچه چیزی ندیده بودم.

از كنار حوض كه میگذشتم ادای ماهیها را درآوردم با آن دهانهای گردشان كه نصفش را از آب درمیآوردند و یواش ملچ مولوچ میكردند.

بعد دیدم دلم خنك نمیشود. یك مشت آب رویشان پاشیدم و دویدم سراغ مطبخ. مادرم داشت بادمجان سرخ میكرد. مطبخ پر بود از دود و چشمهای مادرم قرمز شده بود. مثل وقتی كه از روضه برمیگشت.

- سلام. ناهار چی داریم؟

- میبینی كه ننه. علیك سلام. بابات رفت؟

- نه هنوز.

بادمجانهای سرخ شده را نصفه نصفه توی بشقاب روی هم چیده بود و پیازداغها را كنارشان ریخته بود. چندتا از پیازداغها را گذاشتم توی دهنم و همانطور كه میمكیدم گفتم:

- من گشنمه.

- برو با خواهرت سفرهرو بندازین. الان میآم بالا.

دو سه تای دیگر از پیازداغها را گذاشتم دهنم كه تا از مطبخ دربیایم توی دهنم آب شده بودند. خواهرم زیر پایه كرسی جای مادرم نشسته بود و داشت با جوراب پارههای دست بخچهی مادرم عروسك درست میكرد خپله و كلفت و بدریخت. گفتم:

- گه سگ باز خودتو لوس كردی رفتی اون بالا؟

و یك لگد زدم به بساطش كه صدایش بلند شد:

- خدایا! باز این عباس ذلیل شده اومد. تخم سگ!

حوصله نداشتم كتكش بزنم. گرسنهام بود و بادمجانها چنان قرمز بود كه اگر مادرم نسقم میكرد خیلی دلم میسوخت. این بود كه محلش نگذاشتم و رفتم سراغ طاقچهی اسباب و اثاثیهام. كتابهایم را گذاشتم یك طرف و كتابچهی تمبرم را برداشتم ونگاهی به آن انداختم كه مبادا خواهرم باز رفته باشد سرش. دیگر از دست تمبرهای عراق و سوریه خسته شده بودم. اما چه كنم كه برای بابام فقط ازین دو جا كاغذ میآمد. توی همهی آنها یكی از تمبرهای عراق را دوست داشتم كه برجی بود مارپیچ و به نوكش كه میرسید باریك میشد. یك سوار هم جلوی آن ایستاده بود به اندازه یك مگس. آرزو میكردم جای آن سوار بودم. یا حتی جای اسبش...

- عباس!

باز فریاد بابام بود. خدایا دیگر چكارم دارد؟ از آن فریادها بود كه وقتی میخواست كتكم بزند از گلویش درمیآمد. دویدم.

- بیا كره خر. برو مسجد بگو آقا حال نداره. بعد هم بدو برو حجرهی عموت بگو اگه آب دستشه بگذاره زمین و یك توك پا بیاد اینجا.

- آخه بذار بچه یك لقمه نون زهرمار كنه...

مادرم بود. نفهمیدم كی از مطبخ درآمده بود. ولی میدانستم كه حالا دعوا باز در خواهد گرفت وناهار را زهرمارمان خواهد كرد.

- زنیكه لجاره! باز توكار من دخالت كردی؟ حالا دیگر باید دستتو بگیرم و سرو كون برهنه ببرمت جشن.

بابام چنان سرخ شده بود كه ترسیدم. عصبانیتهایش را زیاد دیده بودم. سرخودم یا مادرم یا مریدها یا كاسبكارهای محل. اما هیچوقت به این حال ندیده بودمش. حتا آن روزی كه هرچه از دهنش درآمد به اصغر آقای همسایه گفت. مادرم حاج و واج مانده بود و نمیدانست كجا به كجاست و من بدتر ازو. رگهای گردن بابام از طناب هم كلفتتر شده بود. جای ماندن نبود. تا كفشم را به پا بكشم مادرم با یك لقمهی بزرگ به دست آمد و گفت:

- بگیر و بدو تا نحس نشده خودت را برسون.

هنوز نصف لقمهام دستم بود كه از درخانه پریدم بیرون، سوزی میآمد كه نگو. از آفتاب هم خبری نبود. بقیه لقمهام را توی كوچه با دو تا گاز فرو دادم و در مسجد كه رسیدم دهانم را هم پاك كرده بودم.

فقط كفشهای پاره پوره دم در چیده شده بود. صفهای نماز جماعت كج و كولهتر از صف بچه مدرسهایها بود. و مریدهای بابام دوتا دوتا و سهتا سهتا با هم حرف میزدند و تسبیح میگرداندند. احتیاجی به حرف زدن نبود. مرا كه دیدند تك و توك بلند شدند و برای نماز قامت بستند. عادتشان بود چشمشان كه به من میافتاد میفهمیدند كه لابد باز آقا نمیآید.

بعد دویدم طرف بازار. از دم كبابی كه رد میشدم دلم مالش رفت. دود كباب همه جا را پر كرده بود. نگاهی به شعلهی آتش انداختم و به سیخهای كباب كه مشهدی علی زیر و روشان میكرد و به مجمعهی پر از تربچه و پیازچه كه روی پیشخوان بود. و گذشتم. چلویی هیچوقت اشتهای مرا تیز نمیكرد. با پشت دریهایش و درهای بستهاش. انگار توی آن به جای چلو خوردن كارهای بد میكنند. دكان آشی سوت و كور بود و دیگی به بار نداشت. حالا دیگر فصل حلیم بود و ناهار بازار دكان آشی صبحها بود. صبحهای سرد سوزدار. جلوی دكانش یك برهی درسته و پوست كنده وسط یك مجمعه قوز كرده بود و گردنش به كندهی درخت میماند. و روی سكوی آن طرف یك مجمعهی دیگر بود پر از گندم و یك گوشكوب بزرگ -خیلی بزرگ- روی آن نشانده بودند. فایده نداشت باید زودتر میرفتم و عمو را خبر میكردم و گرنه از ناهار خبری نبود.

آخر بازارچه سرپیچ یك آشپز دوره گرد دیگ آش رشتهاش را میان پاهاش گرفته بود و چمبك زده بود و مشتریها آش را هورت میكشیدند. بیشتر عملهها بودند وكلاه نمدیهاشان زیر بغلهاشان بود. ته بازار ارسیدوزها دلم از بوی چرم به هم خورد و تند كردم و پیچیدم توی تیمچه. اینجا دیگر هیچ سوز نداشت. گوشهایم داغ شده بود. و زیر پا فرش بود از پوشال نرم. و گوشه و كنار تا دلت بخواهد تخته ریخته بود و چه بوی خوبی میداد! آرزو میكردم كه سه تا از آن تختهها را میداشتم تا طاقچهام را تختهبندی میكردم. یكی را برای كتابها- یكی را برای خرده ریزها و آخری را هم بالاتر از همه میكوبیدم برای خرت و خورتهایی كه نمیخواستم دست خواهرم بهشان برسد. و اینهم حجرهی عمو. اما هیچكس نبود. دم در حجره یك خورده پا به پا كردم و دور خودم چرخیدم كه شاگردش نمیدانم از كجا درآمد. مرا میشناخت. گفت عمو توی پستو ناهار میخورد. یك كله رفتم سراغ پستو. منقل جلوی رویش بود و عبا به دوش روی پوست تختش نشسته بود وداشت خورش فسنجان با پلو میخورد. سلام كردم و قضیه را گفتم. و همان طور كه او ملچ ملچ میكرد داستان كاغذی را كه آمده بود و حرفی را كه بابام به مادرم گفته بود همه را برایش گفتم. دو سه بار "عجب! عجب!? گفت و مرا نشاند و روی یك تكه نان یك قاشق فسنجان خالی ریخت كه من بلعیدم و بلند شدیم. عمو عبایش را از دوش برداشت و تا كرد وگذاشت زیر بغلش و شبكلاهش را توی جیبش تپاند و از در حجره آمدیم بیرون. می دانستم چرا این كار را میكند. پارسال توی همین تیمچه جلوی روی مردم یك پاسبان یخه عمویم را گرفت كه چرا كلاه لبهدار سر نگذاشته. و تا عبایش را پاره نكرد دست ازو برنداشت. هیچ یادم نمیرود كه آنروز رنگ عمو مثل گچ سفید شده بود و هی از آبرو حرف میزد و خدا و پیغمبر را شفیع میآورد. اما یارو دستش را انداخت توی سوراخ جا آستین عبا و سرتاسر جرش داد ومچالهاش كرد و انداخت و رفت. آنروز هم درست مثل همین امروز نمیدانم چه اتفاقی افتاده بود كه بابام مرا فرستاده بود عقب عمو و داشتیم به طرف خانه میرفتیم كه آن اتفاق افتاد.

در راه عمو ازم پرسید بابام جواز سفرش را تجدید كرده یا نه. و من نمیدانستم. هر وقت بابام میخواست سفری به قم یا قزوین بكند این عزا را داشتیم. جوازش را میداد به من میبردم پهلوی عمو و او لابد میبرد كمیسری و درستش میكرد. این بود كه باز عمو پرسید امروز رئیس كمیسری به خانهمان نیامده! گفتم نه. رئیس كمیسری را میشناختم. یكی دو بار اول صبحها كه میرفتم مدرسه در خانهمان با او سینه به سینه شده بودم، مثل اینكه از مریدهای بابام بود. هر وقت هم میآمد دم در منتظر نمیشد در را باز میكرد و یااللهی میگفت و یك راست میرفت سراغ اطاق بابام.

به خانه كه رسیدیم عمو رفت پیش بابا ومن دیگر منتظر نشدم. یك كله رفتم پای سفره كه مادرم فقط یك گوشهاش را برای من باز گذاشته بود. از بادمجانهایی كه باقیمانده بود پیدا بود خودش چیزی نخورده. هر وقت با بابام حرفش میشد همین طوری بود. ناهارم را به عجله خوردم و راه افتادم. از پشت در اطاق بابام كه میگذشتم فریادش بلند بود و باز همان "زندیق? و "ملحد?ش را شنیدم. لابد به همان یارو فحش میداد كه كاغذ را فرستاده بود. خیلی دلم میخواست سری هم به پشت بام بزنم و یك خورده كفترهای اصغرآقا را تماشا كنم. اما هوا ابر بود و لابد كفترها رفته بودند جا و تازه مدرسه هم دیر شده بود. یعنی دیر نشده بود اما وضع من جوری بود كه باید زودتر میرفتم. بله دیگر سر همین قضیهی شلوار كوتاه! آخر من كه نمیتوانستم با شلوار كوتاه بروم مدرسه! پسر آقای محل! مردم چه میگفتند، و اگر بابام میدید؟ از همهی اینها گذشته خودم بدم میآمد. مثل این بچههای قرتی كه پیشاهنگ هم شده بودند و سوت هم به گردنشان آویزان میكردند و "شلوار كوتاه كلاه بره...? بله دیگر هیچكس از متلك خوشش نمیآید. و همین جوری شد كه آخر ناظم از مدرسه بیرونم كرد كه "یا شلوارت را كوتاه كن یا برو مكتب خونه?. درست اوایل سال بود. یعنی آخرهای مهرماه. و مادرم همان وقت این فكر به كلهاش زد. به پاچههای شلوارم از تو دكمه قابلمهای دوخت ومادگی آن را هم دوخت به بالای شلوارم. و باز هم از تو، و یادم داد كه چطور دم مدرسه كه رسیدم شلوارم را از تو بزنم بالا و دكمه كنم و بعد هم كه درآمدم بازش كنم و بكشم پایین. همینطور هم شد. درست است كه شلوارم كلفت میشد و نمیتوانستم بدوم، و آن روز هم كه سر شرطبندی با حسن خیكی توی حوض مدرسه پریدم آب لای پاچهام افتاد و پف كرد و بچهها دست گذاشتند به مسخرگی، اما هر چه بود دیگر ناظم دست از سرم برداشت. به همین علت بود كه سعی میكردم از همه زودتر بروم مدرسه. و از همه دیرتر دربیایم. زنگ آخر را كه میزدند آنقدر خودم را توی مستراح معطل میكردم تا همه میرفتند و كسی نمیدید كه با شلوارم چه حقهای سوار كردهام. با اینحال بچهها فهمیده بودند و گرچه كاری به این كار نداشتند از همان سر بند اسمم را گذاشته بودند "آشیخ?. كه اول خیلی اوقاتم تلخ شد. اما بعد فكرش را كه میكردم میدیدم زیاد هم بد نیست و هر چه باشد خودش عنوانی است و از "شلی? بهتر است كه لقب مبصرمان بود.

در مدرسه كه رسیدم خیس عرق بودم. از بس دویده بودم. مدرسه شلوغ بود و ناظم توی ایوان ایستاده بود و با شلاق به شلوارش میزد. نمیشد توی دالان مدرسه شلوارم را بالا بزنم. همان توی كوچه داشتم این كار را میكردم كه شنیدم یكی گفت:

- خدا لعنتتون كنه. بهبین بچههای مردمو به چه دردسری انداختن.

سرم را بالا كردم. زن گندهای بود و كلاه سیاه لبه پهنی به سر داشت و زیر كلاه چارقد بسته بود ودستههای چارقد را كرده بود توی یخهی روپوش گشاد و بلندش. فكر كردم "زنیكه چكار به كار مردم داره؟? و دویدم توی مدرسه.

عصر كه از مدرسه برگشتم خواهر بزرگم با بچهی شیرخورهاش آمده بود خانهی ما. خانهشان توی یكی از پسكوچههای نزدیك خودمان بود. و روز هم میتوانست بیاید و برود. سرو گوشی توی كوچه آب میداد و چشم آجانها را كه دور میدید بدو میآمد. سرش را با یك چارقد قرمز بسته بود. لابد باز آمده بود حمام. بچهاش وق میزد و حوصلهی آدم را سر میبرد. و مشهدی حسین مؤذن مسجد هی میآمد و میرفت و قلیان و چای میبرد. لابد بابام مهمان داشت. و مادرم چایی مرا كه میریخت داشت به خواهرم میگفت:

- میدونی ننه؟ چله سرش افتاده. حیف كه توپ مرواری رو سر به نیست كردهن. وگنه بچه رو دو دفعه كه از زیرش رد میكردی انگار آبی كه رو آتش بریزی.

و من یادم افتاد كه وقتی كلاس اول بودم چقدر از سروكول همین توپ بالا رفته بودم و با شیرهای روی دوشش بازی كرده بودم و لای چرخهایش قایم باشك كرده بودیم و روی حوض آن طرفترش كه وسط كاجهای بلند میدان ارك بود سنگ پله پله كرده بودیم. سنگ روی آب سبز حوض هفت پله هشت پله میرفت. حتی ده پله. و چه كیفی داشت! و چاییام را با یك تكه سنگك هورت كشیدم.

- حالا بیا یك كار دیگه بكن ننه. ورش دار ببر دم كمیسری از زیر قنداق تفنگ درش كن.

- مادر مگه این روزها میشه اصلا طرف كمیسری رفت؟ خدا بدور!

- خوب ننه چرا نمیدی شوهرت ببره؟ سه دفعه از زیر قنداق تفنگ درش كنه بعد هم یك گوله نبات بده به صاحب تفنگ.

و داشتند بحث می كردند كه صاحب تفنگ دولت است یا خود پاسبانها كه من چایی دومم را هرت كشیدم و رفتم سراغ دفترچهی تمبرم. هنوز به صفحهی برج مارپیچ نرسده بودم كه صدای مادرم درآمد.

- ننه قربون شكلت برو، دو سه تا بغل هیزم بیار پای حموم. بدو باریكلا.

فیشی كردم و دفتر را ورق زدم انگار نه انگار كه مادرم حرفی زده. این بار خواهرم به صدا درآمد كه:

- خجالت بكش پسر گنده. میخای خودش بره هیزم بیاره؟ چرك از سر و روی خودت هم بالا میره. تو كه حرف گوش كن بودی.

این حمام سرخانه هم عزایی شده بود. از وقتی توی كوچه چادر را از سر زنها میكشیدند بابام تصمیم گرفته بود حمام بسازد و هفتهای هفت روز دود و دمی داشتیم كه نگو. و بدیش این بود كه همهی زنهای خانواده میآمدند و بدتر اینكه هیزم آوردنش با من بود. از ته زیر زمین آن سر حیاط باید دست كم ده بغل هیزم میآوردم ومیریختم پای تون حمام كه ته مطبخ بود. دست كم دو روز یك بار. درست است كه از وقتی حمام راه افتاده بود من از شر حمام رفتن با بابام خلاص شده بودم كه هر دفعه میداد سر مرا مثل خودش از ته تیغ میانداختند و پوست سرم را میكندند. اما به این دردسرش نمیارزید. هر دفعه هم یكی دو جای دستم زخمی میشد. شاخههای هیزم كج و كوله بود و پر از تریشه و باید از تلمبار هیزمها بروم بالا و دستهدسته از رویش بردارم وگرنه داد بابام در میآمد كه باز چرا شاخهها را از زیر كشیدهای.

سراغ هیزمها كه رفتم مرغها جیغ و داد كنان در رفتند. هوا كیپ گرفته بود ومرغها خیال كرده بودند شب شده است و زودتر از هر روز رفته بودند جا. دستهی دوم را كه میچیدم یك موش از دم پایم در رفت و دوید لای هیزمها. آنقدر كوچولو بود كه نگو. حتما بچه بود. رفتم انبر را آوردم و مدتی ور رفتم شاید درش بیارم اما فایده نداشت. این بود كه ول كردم و دوباره رفتم سراغ هیزمها. دستهی چهارم را كه بردم، در كوچه صدا كرد. لابد مشهدی حسین بود و میرفت در را باز میكرد. محل نگذاشتم و هیزمها را بردم توی مطبخ. خواهرم داشت نبات داغ درست میكرد و مادرم چراغها را نفت میریخت. مرا كه دید گفت:

- ننه مگر نمیشنوی؟ بدو درو واكن. مشد حسین رفته مسجد.

فهمیدم كه لابد بابام باز نمیخواسته بره مسجد. هوا داشت تاریك میشد كه رفتم دم در. یك صاحب منصب بود و دنبالش یك زن سرواز. یعنی چارقد به سر. همسنهای خواهر بزرگم. چارقد كوتاه گل منگلی داشت. هیچ زنی با این ریخت توی خانهی ما نیامده بود. كیف به دست داشت و نوك پنجه راه میرفت. سلام كردم و رفتم كنار، هر دو آمدند تو. روی كول صاحب منصب دو تا قپه بود و من نمیشناختمش. یعنی چكار داشت؟ اول شب با این زن سرواز؟ صبح تا حالا توی خانهمان همهاش اتفاقات تازه میافتاد. یك دفعه نمیدانم چرا ترس برم داشت. اما دالان تاریك بود و ندیدند كه من ترسیدهام. نكند باز مشگلی برای جواز عمامهی بابام پیدا شده باشد؟ شاید به همین علت نه امروز ظهر مسجد رفت نه مغرب؟ در را همانطور باز گذاشتم و دویدم تو به مادرم خبر دادم . چادرش را كشید سرش و آمد دم دالان و سلام علیك و احوالپرسی و صاحب منصب چیزهایی به مادرم گفت كه فهمیدم غریبه نیست، خیالم راحت شد. بعد صاحب منصب گفت:

- دختر ما دست شما سپرده. من میرم خدمت حاجیآقا.

مادرم با دختر، رفتند تو و من جلو افتادم وصاحب منصب را بردم دم در اطاق بابا. بعد هم آمدم چای بردم. گرچه بابام دستور نداده بود. اما معلوم بود كه به مهمان آشنا باید چایی داد. چایی را كه بردم دیدم عمو آنجاست و رئیس كمیسری هم هست و یك نفر دیگر. بازاری مانند. همه دور كرسی نشسته بودند. عمو بغل دست بابام و آنهای دیگر هر كدام زیر یك پایه. چایی را كه میگذاشتم صاحب منصب داشت به لفظ قلم حرف میزد:

- بله حاج آقا. متعلقهی خودتان است ترتیبش را خودتان بدهید.

كه آمدم بیرون. دیگر متعلقه یعنی چه؟ یك امروز چند تا لغت تازه شنیده بودم! مادرم كه سوادش را نداشت. اگر بابام حالش سر جا بود یا سرش خلوت بود میرفتم ازش میپرسیدم. همیشه ازین جور سوالها خوشش میآمد. یا وقتی كه قلم نیی برای مشق درشت میدادم بتراشد. من هم فهمیده بودم، هروقت كاری باهاش داشتم یا پولی ازش میخواستم با یكی از این سوالها میرفتم پیشش یا با یك قلم نوك شكسته. بعد گفتم بروم ببینم دیگر این زنكه كیست.

مادرم پایین كرسی نشسته بود و او را فرستاده بود بالا. سر جای خودش. یك جفت كفش پاشنه بلند دم در بود. درست مثل آدم لنگ دراز كه وسط صف نشستهی نماز جماعت ایستاده باشد. یك بوی مخصوصی توی اطاق بود كه اول نفهمیدم. اما یك مرتبه یادم افتاد. شبیه بویی بود كه معلم ورزشمان میداد. به خصوص اول صبحها. بله بوی عطر بود. از آن عطرها. لبهایش قرمز بود وكنار كرسی نشسته بود و لبهی لحاف را روی پاهایش كشیده بود. من كه از در وارد شدم داشت میگفت:

- خانوم امروز مزاجش كار كرده؟

و خواهرم گفت: - نه خانومجون. همینه كه دلش درد میكنه. گفتم نبات داغش بدم شاید افاقه كنه. اما انگار نه انگار.

و مادرم پرسید: - شما خودتون چند تا بچه دارین؟

زنیكه سرش را انداخت زیر و گفت: - اختیار دارین من درس میخونم.

- جه درسی؟

- درس قابلگی.

سرش را تكان داد و خندید. مادرم رو كرد به خواهرم و گفت:

- پس ننه چرا معطلی؟ پاشو بچهكترو نشون خانم بده. پاشو ننه تا من برم واسهشون چایی بیارم.

و بلند شد رفت بیرون. من دفترچه تمبرم را از طاقچه برداشتم و همانجور كه بیخودی ورقش میزدم مواظب بودم كه خواهرم قنداق بچه را روی كرسی باز كرد و زنیكه دو سه جای شكم بچه را دست مالید كه مثل شكم ماهیهای بابام سفید بود و هنوز حرفی نزده بود كه فریاد بابام از اتاق خودش بلند شد. مرا صدا میكرد. دفترچه را روی طاقچه پراندم و ده بدو. مادرم داشت از پشت در اطاق بابام برمیگشت. گفتم:

- شما كه اومده بودین چایی ببرین واسه مهمون!

- غلط زیادی نكن، ذلیل شده!

و رفتم توی اطاق بابام. چایی میخواست و باید قلیان را ببرم تازه چاق كنم. تا استكانها را جمع كنم و قلیان را ببرم شنیدم كه داشت داستان جنگ عمروعاص را با لشكر روم میگفت. میدانستم. اگر یك اداری پهلویش بود قصهی سفر هند را میگفت. و اگر بازاری بود سفرهای كربلا ومكهاش را. و حالا دو تا نشون به كول توی اطاق بودند. آمدم بیرون چایی بردم و برگشتم قلیان را هم كه مادرم چاق كرده بود، بردم. بابام به آنجا رسیده بود كه عمروعاص تك و تنها اسیر رومیها شده بود و داشت در حضور قیصر روم نطق میكرد. حوصلهاش را نداشتم. حوصلهی این را هم نداشتم كه برم اطاق خودمان و لنگ و پاچهی شاشی بچه خواهرم را تماشا كنم. از بوی آن زنكه هم بدم آمده بود كه عین بوی معلم ورزشمان بود. این بود كه آمدم سر كوچه. اما از بچهها خبری نبود. لابد منتظر من نشده بودند و رفته بودند. غروب به غروب سر كوچه جمع میشدیم و یك كاری میكردیم. میرفتیم سر خیابان و به تقلید آجانها كلاه نمدی عملهها را از سرشان میقاپیدیم و دستشده بازی میكردیم. یا توی كوچه بغل خانهی خودمان جفتك چاركش راه میانداختیم. یا فیلمهامان را با هم رد و بدل میكردیم. یا یك كار دیگر. و من خیلی دلم میخواست گیرشان بیاورم و تارزانی را كه همان روز عصر توی مدرسه با یك قلم نیی خوش تراش عوض كرده بودم نشانشان بدهم. با خنجر كمرش و طنابی كه بغل دستش آویزان بود و یك دستش دم دهانش بود و داشت صدای شیر درمیآورد. اما هیچكدامشان نبودند. چه كنم چه نكنم؟ همانجا دم در گرفتم نشستم. به تماشای مردم. دیدنیترین چیزها بود. صدای "خودخدا? از ته كوچه میآمد كه لابد مثل هر شب یواش یواش قدم برمیداشت و عصایش روی زمین میسرید و سرش به آسمان بود و به جای هر دعا و استغاثهی دیگری مرتب میگفت "یا خود خدا? و همین جور پشت سر هم. و كشیده. لبویی هم آمد و رد شد. توی لاوكش چیزی پیدا نبود. اما او دادش را میزد. یك زن چادر نمازی سرش را از خانه روبرویی درآورد و نگاهی توی كوچه انداخت و خوب كه هر طرف را پایید دوید بیرون و بدو رفت سه تا خانه آنطرفتر- در را هل داد كه برود تو اما در بسته بود. همین جور كه تند تند در میزد سرش را اینور آنور میگرداند. عاقبت در باز شد و داشت میتپید تو كه یك مرتبه شنیدم:

- هوپ! گرفتمش.

ابوالفضل بود. سرم را برگرداندم. داشت توی دستش دنبال چیزی میگشت و میگفت:

- آب پدر سوخته! خوب گیرت آوردم. مرغ و مسما.

هوا تاریك تاریك بود و نور چراغ كوچه رمقی نداشت و من نمیدانم در آن تاریكی چطور چشمش مگسها را میدید. و آن هم درین سوز سرما. شاید خیالش را میكرد؟ همسایهی دو تا خانه آنطرفتر ما بود. مدتها بود عقلش كم شده بود. صبح تا شام دم در خانهشان مینشست و مگس میگرفت و میگفتند میخورد. اما من ندیده بودم. به نظرم فقط ادایش را درمیآورد و حرفش را میزد كه "باهات یك فسنجون حسابی درست میكنم.? یا "دیروز یه مگس گرفتم قد یه گنجشك.? یا "نمیدونی رونش چه خوشمزهاس.? اوایل امر وسیلهی خوبی بود برای خنده و یكی از بازیهای عصرمان سر به سر او گذاشتن بود.

اما حالا دیگر نمیشد بهش خندید. زنش خانهی ما رختشویی میكرد. ده روزی یك بار. و میگفت مرتب كتكش میزند و بیرونش میكند. اما میبیند خدا را خوش نمیآید و باز غذایش را درست میكند. گفتم بروم دو كلمه باهاش حرف بزنم. و رفتم. و گفتم:

- ابوالفضل چه مزهای میداد؟

گفت:- مزه گندم شادونه. نمیدونی! قد یه گنجشك بود.

گفتم: - نكنه خیالات ورت داشته؟ تو این سرما مگس كجا پیدا میشه؛

گفت:- به! تو كجاشو دیدی؟ من ورد میخونم خودشان میآن. صبركن.

و دست كرد توی جیب كت پارهاش و داشت دنبال قوطی كبریتی میگشت كه مگسهایش را توی آن قایم میكرد كه دیدم حوصلهاش را ندارم. دیگر چیزی هم نداشتم بهش بگویم. بلند شدم كه برگردم خانه. كه در خانهمان صدا كرد و از همان جا چشمم افتاد به صاحب منصب و دخترش كه داشتند درمیآمدند. لابد خیلی بد میشد اگر مرا با ابوالفضل دیوانه میدیدند. فوری تپیدم پشت ابوالفضل و قایم شده بودم كه به فكرم رسید "چرا همچی كردی؟ اونا ابوالفضل رو كجا میشناسن؟? اما دیگر دیر شده بود و اگر درمیآمدم و مرا میدیدند بدتر بود. وقتی از جلو ابوالفضل گذشتند دختره داشت میگفت:

- آخه صیغه یعنی چه آقاجون؟

و صاحب منصب گفت:- همهش واسه دو ساعته دخترجون. همینقدر كه باهاش بری مهمونی...

آهان گیرش آوردم. بیا ببین چه گندهس!

ابوالفضل نگذاشت باقی حرف صاحب منصب را بشنوم. یعنی از چه حرف میزدند؟ یعنی قرار بود دختره صیغهی بابام بشود؟ برای چه؟... آها ... آها ... فهمیدم.

نگاهی به قوطی كبریت انداختم كه خالی بود. اما دیگر حوصله نداشتم دستش بندازم. برگشتم خانه.

در باز بود و در تاریكی دالان شنیدم كه عمو، میگفت:

- عجب! خیلییهها! عجب! دختر نایب سرهنگ...

صدای پای من حرفش را برید. نزدیك كه شدم رئیس كمیسری را هم دیدم. بیخودی سلامی بهشان كردم و یكراست رفتم توی اطاق خودمان. خواهر بزرگم رفته بود. مادرم توی مطبخ میپلكید. و باز دود و دم حمام راه افتاده بود. خیلی خسته بودم. حتا حوصله نداشتم منتظر شام بمانم. دختم را كندم و تپیدم زیر كرسی. بوی دود ته دماغم را میخاراند و توی فكر ابوالفضل بودم و قوطی كبریت خالیاش و كشفی كه كرده بودم كه شنیدم عمو گفت:

- آهای جاری. بلا از بغل گوشت گذشتها! نزدیك بود سر پیری هو سرت بیاریم.

عمو مادرم را جاری صدا میكرد. عین زنعمو. و صدای مادرم را شنیدم كه گفت:

- این دختره رو میگی میز عمو؟ خدا بدور! نوك كفشش زمین بود پاشنهاش آسمون.

و عمو گفت: - جاری تختههای رو حوضی را نمیذارین؟ سردشدهها!

فردا صبح كه رفتم سر حوض وضو بگیرم دیدم در اطاق بابام قفل است. ماهیها هنوز ته حوض خوابیده بودند. اما پولكهای رنگی توی پاشوره ریخته بود. گله بگله و تك و توك. یك جای سنگ حوض هم خونی بود. فهمیدم كه لابد باز بابام رفته سفر. هر وقت میرفت قم یا قزوین در اطاقش را قفل میكرد. و هر شب كه خانه نبود گربهها تلافی مرا سر ماهیهایش درمیآوردند. وقتی برگشتم توی اطاق از مادرم پرسیدم:

- حاجی آقا كجا رفته؟

- نمیدونم ننه كله سحر رفت! عموت میگفت میخاد بره قم.

و چایی كه میخوردیم برای هر دو ما گفت كه دیشب كفترهای اصغرآقا را كروپی دزد برده. كه ای داد و بیداد! به دو رفتم سر پشت بام. حالا كه بابام رفته بود سفر و دیگر مانعی برای رفت و آمد با اصغرآقا نداشتم! همچه اوقاتم تلخ بود كه نگو. هوا ابر بود و همان سوز تند میآمد. لانهها همه خالی بود و هیچ صدایی از بام همسایه بلند نمیشد و فضلهی كفترها گله بگله سفیدی میزد.


در پاسخ به: 50 داستان كوتاه برگزيده كشور - tireys_77 - ۱۳۸۹/۹/۳ ۰۱:۴۶ عصر

قفس-صادق چوبک


لب جو، نزدیک قفس ، گودالی بود پر از خون دلمه شدهء یخ بسته که پر مرغ و شلغم گندیده و ته سیگار و کله و پاهای بریدهء مرغ و پهن اسب توش افتاده بود.
کف قفس خیس بود. از فضلهء مرغ فرش شده بود. خاک و کاه و پوست ارزن قاتی فضله ها بود. پای مرغ و خروسها و پرهایشان خیس بود. از فضله خیس بود. جایشان تنگ بود. همه تو هم تپیده بودند. مانند دانه های بلال بهم چسبیده بودند. جا نبود کز کنند. جا نبود بایستند. جا نبود بخوابند. پشت سرهم تو سرهم تک میزدند و کاکل هم را میکندند. جا نبود. همه توسری میخوردند. همه جایشان تنگ بود. همه سردشان بود. همه گرسنه شان بود. همه با هم بیگانه بودند. همه جا گند بود. همه چشم به راه بودند. همه مانند هم بودند وهیچکس روزگارش از دیگری بهتر نبود.
آنهائی که پس از توسری خوردن سرشان را پائین میآوردند و زیر پر وبال و لاپای هم قایم میشدند.، خواه ناخواه تکشان تو فضله های کف قفس میخورد. آنوقت از ناچاری از آن تو پوست ارزن رومی ورمیچیدند. آنهائی که حتی جا نبود تکشان به فضله های ته قفس بخورد، بناچار به سیم دیوراهء قفس تک میزدند و خیره به بیرون مینگریستند. اما سودی نداشت و راه فرار نبود. جای زیستن هم نبود. نه تک غضروفی و نه چنگال و نه قدقد خشم آلود و نه زور و فشار و نه تو سرهم زدن راه فرار نمینمود. اما سرگرمشان میکرد. دنیای بیرون به آنها بیگانه و سنگدل بود. نه خیره و دردناک نگریستن و نه زیبائی پر و بالشان به آنها کمک نمیکرد.
تو هم می لولیدند و تو فضلهء خودشان تک میزدند و از کاسه شکستهء کنار قفس آب مینوشیدند و سرهایشان را به نشان سپاس بالا میکردند و به سقف دروغ و شوخگن و مسخرهء قفس مینگریستند و حنجره های نرم و نازکشان را تکان میدادند.
در آندم که چرت میزدند، همه منتظر و چشم براه بودند. سرگشته و بی تکلیف بودند. رهائی نبود. جای زیست و گریز نبود. فرار از آن منجلاب نبود. آنها با یک محکومیت دستجمعی در سردی و بیگانگی و تنهائی و سرگشتگی و چشم براهی برای خودشان میپلکیدند.
بناگاه در قفس باز شد و در آنجا جنبشی پدید آمد. دستی سیاه سوخته و رگ درآمده و چرکین و شوم و پینه بسته تو قفس رانده شد و میان هم قفسان به کند وکو در آمد. دست باسنگدلی و خشم و بی اعتنائی در میان آن به درو افتاد و آشوبی پدیدار کرد. هم قفسان بوی مرگ آلود آشنائی شنیدند. چندششان شد وپرپر زدند و زیر پر و بال هم پنهان شدند. دست بالای سرشان میچرخید، و مانند آهن ربای نیرومندی آنها را چون برادهء آهن میلرزاند. دست همه جا گشت و از بیرون چشمی چون "رادار" آنرا راهنمائی میکرد تا سرانجام بیخ بال جوجهء ریقونه ای چسبید و آن را از آن میان بلند کرد.
اما هنوز دست و جوجه ای که در آن تقلا و جیک جیک میکرد و پر و بال میزد بالای سر مرغ و خروسهای دیگر میچرخید و از قفس بیرون نرفته بود که دوباره آنها سرگرم جویدن در آن منجلاب و توسری خوردن شدند. سردی و گرسنگی و سرگشتگی و بیگانگی و چشم براهی بجای خود بود. همه بیگانه و بی اعتنا و بی مهر، بربر بهم نگاه میکردند و با چنگال خودشان را میخاراندند.
پای قفس، در بیرون کاردی تیز و کهن بر گلوی جوجه مالیده شد و خونش را بیرون جهاند. مرغ و خروسها از تو قفس میدیدند. قدقد میکردند و دیوارهء قفس را تک میزدند. اما دیوار قفس سخت بود. بیرون را مینمود اما راه نمیداد. آنها کنجکاو و ترسان و چشم براه و ناتوان به جهش خون هم قفسشان که اکنون آزاد شده بود نگاه میکردند. اما چاره نبود. این بود که بود. همه خاموش بودند وگرد مرگ در قفس پاشیده شده بود.
هماندم خروس سرخ روی پر زرق و برقی تک خود را توی فضله ها شیار کرد و سپس آن را بلند کرد و بر کاکل شق و رق مرغ زیره ای پا کوتاهی کوفت. در دم مرغ خوابید وخروس به چابکی سوارش شد. مرغ توسری خورده و زبون تو فضله ها خوابید وپا شد. خودش را تکان داد وپر و بالش را پف و پره باد کرد و سپس برای خودش چرید. بعد تو لک رفت. کمی ایستاد، دوباره سرگرم چرا شد.
قدقد و شیون مرغی بلند شد. مدتی دور خودش گشت. سپس شتابزده میان قفس چندک زد و بیم خورده تخم دلمهء بی پوست خونینی تومنجلاب قفس ول داد. در دم دست سیاه سوختهء رگ درآمدهء چرکین شوم پینه بسته ای هوای درون قفس را درید وتخم را از توی گندزار ربود و هماندم در بیرون قفس دهانی چون گور باز شد و آن را بعلیعد. هم قفسان چشم براه، خیره جلو خود را مینگریستند.



در پاسخ به: 50 داستان كوتاه برگزيده كشور - tireys_77 - ۱۳۸۹/۹/۳ ۰۱:۴۷ عصر

جزیره
غزاله علیزاده



فصل اول
بهزاد پیش از خواب یاد جزیره افتاد. صبح پس از دیدن نسترن گفت: "بیا برویم آشوراده، ده سال پیش وقتی تو هم اینجا بودی، من با دستهی ? به قول خودت - "وحشیها" سری به جزیره زدم. چه دورانی! یادش بخیر؛ مادربزرگ زنده بود و من در شروع جوانی، تازه از فرنگ برگشته بودم، همه چیز برایم عجیب بود. حالا میخواهم بدانم آنجا چه تغییری كرده، مثل ما عوض شده یا هنوز تر و تازه است؟"

دختر دستها را در هم فرو برد، روی نوك پا ایستاد: "كی میرویم؟"

"خیلی زود."

حوالی ظهر راه افتادند. بعد از عبور از گرگان هوا تدریجا ابری شد. در بندر شاه، كجبار، روی بامهای سفالی، گندمزارهای درو شده، شیروانیها و ناودانها بارش آغاز كرد. خیابانها خلوت شد و گاه دستههایی از زنان، شال ارغوانی بر سر، گونهها برآمده، چهرهها به تردی نان گردهی تازه، از خم خیابانها و كوچهها دوان میگذشتند. نسترن پیشانی را تكیه داد به شیشهی سواری: "حتا چشمهای پیرزنها هم میدرخشد! كاش ساكن اینجا بودیم."

بهزاد، سر پیچ، چرخشی به فرمان داد: "در همان چند روز اول دچار ملال میشدی؛ مگر كار به دادت میرسید، كار سخت و دائمی. گاهی حسرت اینجور زندگی را دارم، (دست چپ را بالا گرفت و انگشتها را از هم گشود) یكی شدن با خاك و باران و آفتاب، اتكا به قدرت دستها، خیش زدن و بذر پاشیدن، زمانی دراز به انتظار رویش گیاه نشستن؛ شبها از زور خستگی به خوابی سنگین فرو رفتن، بی كابوس و بی رویا. حیف، نه همت و نه عادت داریم."

رسیدند كنار ساحل. بهزاد سواری را نگه داشت، چتر را برداشت و پیاده شدند. رو به زمین ماسهیی دویدند. ریلهای خط آهنی، بی مبدا و بی مقصد، بین علفها قطع میشد. قطاری اسقاط، دریچهها شكسته، در باد و باران و آفتاب رها شده بود.

بهزاد انگشتها را بالا آورد: "رسیده به آخر دنیا. آنقدر صبر كرده تا بین شكافهایش علف سبز شده، مثل كسی كه تمام عمرش را صرف رویایی ناتمام كرده."

دختر در پناه چتر تیره لبخند زد، دندانها و چشمها درخشید: "چرخهایش از كار افتاده، فرو رفته توی زمین، مثل اسكلت شده. باید آنقدر بماند تا گرد شود."

بهزاد ابرو در هم كشید: "بله، مثل من."


***

فصل دوم

مردی جوان، بلندبالا و ورزیده، دستها سیاه از روغن موتور، به طرف آنها آمد: "قایق میخواهید؟"

بهزاد به چشمهای آبی و كلاه كپی مرد نگاه كرد، با شوق جواب داد: "پیدا میشود؟ شما دارید؟"

مرد سر را به تایید تكان داد: "من تعمیركارم، قایق را رفیقم دارد. مخصوص بردن آب به جزیره است. آب شیرین در جزیره پیدا نمیشود. همراهش مسافر هم میبرد."

بهزاد رو به دریا برگشت. در اسكله، قایقی بیضی پهلو گرفته بود ? آهنپارهیی زنگخورده، حافظ دو حوضچهی پرآب. گروهی پیرمرد سرخگونه و ریش سفید، لب مخزنها چندك زده بودند و سیگار میكشیدند.

بهزاد پلكها را به هم زد: "قایق همین است؟"

جوان سر جنباند: "نترسید! همه سوارش میشوند."

مرد رو به نسترن كرد: "نظر تو چیست؟"

نسترن دستها را به هم زد: "خیلی جذاب است!"

بهزاد از جوان پرسید: "غرق نمیشویم؟"

جوان به قهقه خندید، دندانهای محكم او بین لبهای گوشتی كبود درخشید.

بهزاد چتر را بست: "چطور سوار میشوند؟"

مرد سوتزنان سراشیبی را پایین رفت، نسترن و بهزاد از پیاش. الواری ساحل را به قایق متصل میكرد. جوان داد كشید: "بروید پایین!"

چوب، خیس و خزهبسته بود و با تكان آب میلرزید. نسترن كفشها را درآورد، پا روی تخته گذاشت. با جنبش پل تق و لق، جیغی كشید و خندید. سر پیرمردها رو به او چرخید. نزدیكترین آنها فریاد كشید: "یواش یواش بیا! تا چشم به هم بزنی، رسیدهای به قایق."

دختر دستها را از دو سو گشود، خندان جواب داد: "خیلی چپ و راست میرود، نمیتوانم تعادلم را حفظ كنم."

مرد سالخورده مشت بسته را گشود: "قدم به قدم! هیچ طور نمیشود."

نسترن لب را گاز گرفت. آستینهای نازك او مثل بالهای پروانه بالا و پایین میرفت، سربند حریر دستخوش باد. چند قدم به آخر مانده، جستی زد و پایین سرید، نزدیك حوضچه لغزید، دیرك خیس و زنگخورده را محكم چسبید: "آخ خدا! موفق شدم. از بندبازی چیزی كم نداشت."

مردهای پیر خندیدند: "این كار هرروز ماست."

دختر نفس عمیقی كشید: "خیلی شجاعت دارید! اگر پایتان بلغزد، با سر توی آب می افتید."

یكی از بین آنها گفت: "الوار ضخیم و محكمیست. هیچكس را نمیاندازد، حتا زن حامله."

بهزاد چتر و كفشهای جیرش را پرت كرد درون قایق. تخته زیر قدمهای او نرمنرم میلرزید. لولاهای پر غژاغژ بالا و پایین میرفتند. جوان اندیشید: "اگر افتادم، شاید لاستیك بادكردهیی داشته باشند." رفت و پا بر سطح قایق گذاشت، سكندری خوران كنار حوضچه ایستاد. دختر بازوی او را گرفت. تصویر آنها بر سطح آب حوضچه میلرزید. لبخند محو بهزاد به قهقهه منتهی شد: "هر طرف نگاه میكنی، آب، بیرون و تو. شبیه رویاست. (دست زیر قطرههای باران گرفت) آسمان و دریا و حوضچه، افسوس كه آبشش نداریم. این پیرمردها دارند؟ صورتهای آرامشان اینطور نشان میدهد."

نسترن كفشها را پوشید، به ریشسفیدها نگاه كرد؛ سر رو به آسمان تیره گرفته بودند، از پلك، بناگوش و موهای تنك آنها آب میشرید، چشمهای كدر، خیره به ابرها. پرسید: "كجا بنشینم؟"

كسی جواب داد: "برای نشستن جا نیست. كنار دیرك بایستید."

بهزاد پیش آمد: "در تمام راه؟!"

"سه ربع ساعت بیشتر نیست، (پسِ سر را خاراند) یا روی زمین بنشینید."

بهزاد نگاه كرد به كف قایق: "چیزی از حوضچه كم ندارد!"

مخاطبانش خندیدند: "همه جا خیس است."

گروهی زن پرهیاهو، سبدهای مرغ زنده و تخممرغ در دست، به چابكی از تخته پایین پریدند، در انتهای قایق شانه به شانه نشستند. گردن مرغها خم شد و سر زیر بال بردند. زنها بیوقفه با لهجهیی ناآشنا حرف میزدند. ریشسفیدها گوش تیز میكردند؛ حضور بهزاد و نسترن از یاد رفته بود، در فاصلهی دو حوضچه به ستونی تكیه دادند.


***

فصل سوم

به نشان آغاز حركت، قایق پیش و پس رفت. در فرصت نهایی گروهی كودك درون قایق پریدند، كیفهای كهنه در دست، شلوار ورزشیهای رنگباخته چسبیده به پاهای لاغر. مردی چوان آنها را همراهی میكرد، عینكی دور سیمی به چشم و روزنامهیی خیس زیر بازو داشت، خطوط چهره سخت و بیتغییر؛ بر دیركی آهنی تكیه داد و روزنامه را باز كرد، در هوای گرگ و میش غرق خواندن شد. قطرههای ریز باران بر كاغذ فرو میچكید، میشكفت و گسترده میشد.

كودكان دور حوضچهها میدویدند و تا مرز سقوط در مخازن و دریای پرتلاطم جلو میرفتند؛ هماهنگ با جست و خیزهای پرخطر، نسترن گردن میكشید و دست بر دهان میفشرد. سرانجام جوان عینكی سر از روی روزنامه برداشت، آنها را با فریادی آرام كرد؛ بر صحن قایق نشستند، مشتی تخمه از جیبها بیرون آوردند، میشكستند و رو به دریا تف میكردند.

قایق آمادهی حركت شد، لنگرزنان چپ و راست میرفت، آب حوضچهها را موج داد، پشنگهایی بیرون لغزید. گذرگاه تختهیی را تو كشیدند و گوشهی قایق گذاشتند، چند مرد جوان به راستای آن نشستند. سطح قایق پر از جمعیت بود.

نسترن كنار گوش بهزاد نجوا كرد: "دارد فرو میرود، ترس برم داشته."

مرد چتر را گشود، فراز سر او گرفت: "نگاه كن بقیه چه خونسردند!"

دختر ابرو به هم كشید: "به من مربوط نیست، شاید خلاند! وگرنه (نگاهی به دور و بر كرد، زورق چپ و راست میشد و تا نیمه میرفت زیر آب) باید با این وضع بزنند به چاك!"

در مه و باران پیش رفتند، پس از مدتی پرهیب یك كشتی بیدر و پیكر آشكار شد؛ وسط موجها به گل نشسته بود، تنها و غربتزده، از گذشتهیی دوردست، همآغوش بادهای سرد.

بهزاد چشمها را تنگ كرد؛ دست سایبان چهره، چتر را به نسترن داد. نگاه او تیرگی گرفت.

دختر چتر را بست: "چیزی شده؟"

جوان كشتی را نشان داد: "باید تزاری باشد."

"به خانهی اشباح شبیه است."

بهزاد سر جنباند. معلم جوان روزنامهی مرطوب را تا زد و در جیب گذاشت، شیشههای عینك را پاك كرد، برگشت و چشم دوخت به كشتی؛ انگار جزیی از دریا بود. خطاب به نسترن گفت: "معلوم نیست از كی به گل نشسته. مردم میگویند هر شب كه دریا توفانیست، تا صبح صدای گریه از كشتی به گوش میرسد؛ زنی سفیدپوش روی عرشه میآید و آوازی سوزناك میخواند."

چشمهای بهزاد فراخ شد: "زنی سفیدپوش؟!"

معلم خندید: "من این حرفهای خرافی را باور نمیكنم. از ده سال پیش در جزیره ساكنم، به گوش خودم هیچ صدایی جز جوش و خروش توفان و موجها نشنیدهام."

چند قدم دورتر زنی میانسال اعتراض كرد: "همه شنیدهاند، تمام اهل جزیره. فقط شما قبول نمیكنید، چون كه وقت خواب پنبه در گوشتان میگذارید؛ میدانید چرا؟ میترسید!"

جوان تا بناگوش سرخ شد: "كی میترسد؟ من؟ همه میدانند در این دنیا چیزی نیست كه باعث ترس حیدری شود، حتا ماموران دولتی. اما شما شاید از ترس، برای این آهنپاره افسانه ساختهاید. كاری ندارد، یك روز سوار قایق بشوید، بروید از نزدیك بیینید، فقط پوستش باقی مانده، مشتی فلز و چوب پوسیده."

بهزاد به كشتی رو كرد؛ صدای غژاغژ لولاها در باد پراكنده میشد، روی خیزابها چپ و راست میرفت، قطرههای كجبار، آن را نزدیك و دور میكرد؛ پشت دریچههای شكسته، گاه چلچراغی، آیینهیی، دستهی برنجی دری، آونگ ساعتی برق میزد و بیدرنگ در سایهها محو میشد.

بهزاد پرهیب زنهای افسونگر كشیدهچشم و خرامان را، با كلاههای دورهدار، آویزههای تور و برق گوشوارهها در عرشه میدید؛ سودا و بیقراری آنها را در تنگنای جسم احساس میكرد. به یاد آسیه افتاد: چشمهای غربتزده، نگاه تیره، كه در باد و مه میشكست. سر را تكیه داد به دیرك زنگخورده، پلكهای خسته را بست. پرههای بینیاش با نفسهایی گسسته میلرزید و رگهای شقیقه میتپید. میله را چسبید.

نسترن به او خیره شد، التهاب و رنگباختگی مرد همیشه حاصل گشت و واگشت یاد دوردست آسیه بود. دختر این بازتابها را میشناخت؛ بیدرنگ پریشان میشد و پشت خود را خالی میدید. برگشت و زل زد به كشتی: هیولایی مه گرفته، دور از دست و تهدیدكننده، كه با نزدیكی دور میشد و با دوری نزدیك. برای بهزاد شاید جلوهگر آسیه بود كه در فضای خوابزده با جوهری غیرواقعی قد برمیافراشت. پشت به كشتی و بهزاد كرد؛ هردو دور و ترسناك بودند. نیاز به ارتباط با آدمی استوار و ساده داشت، رهایی از ورطهی پیچاپیچ وهم، صدای پنبهیی خواب.


***

فصل چهارم

نسترن از معلم جزیره پرسید: "جمعیت اینجا چقدر است؟"

مرد راست ایستاد و پاشنهی كفشهای كهنه را به هم زد: "حدود پانصد نفر، صد خانوار؛ بستگی به فصل دارد، در تابستانها گاهی دو برابر میشود. از تمام شهرها و روستاها میآیند، برای تفریح چند روز میمانند و باز میروند."

چشمان درخشان نسترن به او خیره بود، پوست شاداب گونهها از نم باران و سرما به رنگ گلابی پاییزی؛ كشیده قد و میانباریك، در باد سر برافراشته بود.

معلم جوان عینك را از چشم برداشت، با دستمالی پیچازی پاك كرد: "یك مدرسهی شش كلاسه، كارخانهی برق، باغ ملی و مهمانسرایی مجهز در جزیره داریم. اگر اجازه بفرمایید، خودم را معرفی میكنم: حیدری، معلم هنر. حیاط مدرسه را سال پیش آجرفرش كردیم، تور والیبال گذاشتیم، زنگهای تفریح بچهها بازی میكنند، من یادشان دادهام، (صدا را پایین آورد) به آنها علاقه دارم. رفتیم گرگان تا كتاب تماشا كنند، كتاب تازهیی كه به خواندنش بیارزد در نیامده، وگرنه برای كتابخانهی مدرسه میخریدم. اول تابستان یك دوره كتاب ابتیاع كردیم، آقای مدیر مخالف بود. میگفت برای اینجور خاصهخرجیهای تو بودجه نداریم. (بر سینهی استخوانی دستی كشید، گونههای او سرخ شد) من مشت روی میز كوبیدم، گفتم نسل آیندهی ما باید كتابخوان بار بیاید؛ كتاب بزرگترین معلم است. اعتقاد دارم هر مملكتی كه پیشرفت كرده، دلیلش كتاب بوده. شما موافق نیستید؟"

نسترن به بهزاد نگاه كرد: پیشانی رنگپریده را رو به افق تار گرفته بود، جدا از جهان دور و بر، پلك نمیزد. رو به معلم برگشت، حلقهیی از زلف بلوطی بر گونهی او فرو ریخت: "چرا! چرا! كتاب بهترین دوست انسان است."

بچهها چشمهای روشن خود را به او دوخته بودند؛ با توجه نسترن پشت شانههای هم پنهان میشدند، سر فرو میانداختند. حیدری توضیح داد: "از شما خجالت میكشند؛ چه بهتر، وگرنه شلوغ میكردند. از من چندان پروا ندارند، چون به رویشان دست دراز نمیكنم. از مخالفان تنبیه جسمی بچهها هستم، در كتابهای روانشناسی این روش رد شده، اما مدیر و ناظم، اغلب، آنها را با خطكش كتك میزنند."

دختر سر انگشتها را بر گونهی چپ فشرد: "وحشیانه است! طفلك بچهها!"

حیدری مشتی بر دیرك قایق كوبید: "احسنت بر شما كه این مطلب را درك میكنید! (با سپاس نسترن را نگاه كرد) اینها همه وحشیاند، لطافت احساسات را در نمییابند، عادت كردهاند ضعیف پامال قوی باشد. من كتاب زیاد خواندهام. لازم نمیدانم بگویم، یگانه سرگرمیام در این جهان مطالعهی افكار چهرههای نامی است؛ زندانی قطعه زمینی كه هر طرفش آب است و آب، چه رفیقی بهتر از كتاب؟ بیشتر، رمانهای روسی را میخوانم، از محتوای آنها دنیا را به خانه میآورم، عظمت و والایی روح انسان را درك میكنم. (نجوا كرد) تنها آرزویم زندگی در آن سوی مرز است. (با سر اشاره كرد به شمال، دایرهیی در فضا رسم كرد) بعضی شبها بیخواب میشوم، همصحبتی ندارم، لب دریا مینشینم، موجها میخورد به پایم، تا سپیدهدم بیدارم. شما به خانمهای روس شباهت دارید." پلكها را پایین آورد و لب فرو بست.

دختر بیاعتنا سراپای او را نگاه كرد: موهایش زبر و كمپشت بود، پیشانی، آفتاب سوخته، بینی، نوكتیز و تیغكشیده، سبیلی نازك سایه بر لبهای كبود میانداخت. بر گلوگاه لاغر او سیبكی نوكتیز بالا و پایین میرفت. پیراهن پیچازی آبی و كت و شلوار قهوهیی سوخته به تن داشت؛ سر شانه و آرنجها برق افتاده از سایش اطو. در این مجموعه تنها چشمهایش شاخص بود؛ پشت شیشههای عینك شعله میكشید، دور مردمكها خطهایی آبی شعاع میانداخت.

مرد، دانشآموزی را صدا زد. بچه پیش آمد، راست برابر معلم ایستاد، دستهای سرخ را به رانها چسباند؛ كفشی مردانه به پا داشت، سر بزرگ و ماشینشدهاش بر گردن لاغر لق میزد. حیدری دست بر شانهی استخوانی او گذاشت: "آقای دباغ! هر شعری كه دوست دارید، برای خانم بخوانید."

بچه پا به پا شد: "آقا، اجازه! شما بگویید چه شعری."

حیدری به فكر فرو رفت: ""اشك یتیم" چطور است؟ (رو كرد به نسترن) خیلی استعداد دارد، آیندهی او را درخشان میبینم."

پسر شروع كرد به خواندن شعر؛ همپای اوزان، روی پنجهها پیش و پس میرفت، گاه سرفهیی میكرد و خشی در صدایش میافتاد:

"آن شنیدستی كه روزی زیركی با ابلهی
گفت این والی شهر ما گدایی بیحیاست
گفت چون باشد گدا آن كز كلاهش دگمهیی
صد چو ما را روزها بل سالها برگ و نواست
گفت ای مسكین غلط آنك ازینجا كردهای..."

انگشت اشاره را گاز گرفت، نگاهی به دور و بر كرد، آب دهان را فرو برد.

حیدری به نجوا گفت: "دُر!"

نگاه پسر درخشید: "در و مروارید طوقش اشك اطفال من است. (نخودی برشته از قفا بر لالهی گوش او خورد. حیدری دستها را به هم كوبید، رو به بچهها خیز برداشت) لعل و یاقوت ستامش خون ایتام شماست.
در گدایی نیست جز خواهندگی
هركه خواهد گر سلیمان است و گر قارون گداست."

لب فرو بست و نوك كفشهای خود را نگاه كرد.

سه پیرمرد خوابزده سر را به تایید جنباندند، مرغ و خروسها قدقدی كردند. نسترن دست زبر و سرد پسربچه را گرفت و فشرد: "آفرین! خیلی خوب خواندی."

حیدری با احساس غبن گفت: "نه! خوب نخواند. از شما خجالت كشید."


***

فصل پنجم

به جزیره نزدیك شدند. زورق پیش رفت و در ساحل ماسهیی لنگر گرفت. پیرمردها و زنها برخاستند، جامههای خیس را تكاندند، از روی تختهی باریك تكتك رد شدند. لبخندی پرشور چهرهها را روشن میكرد، انگار بر ارض موعود گام میگذاشتند.

معلم جوان، چتر را از دست نسترن گرفت، تا كرد و بست، بند را دور سیمها حلقه كرد، دگمه را فشرد. بهزاد به حركتهای نرم و نوازشگر دستهای او نگاه میكرد، ابروها را بالا برد و لبخند مرموزی زد. حیدری به او نزدیك شد: "افتخار میدهید راهنمای شما در جزیره باشم؟"

بهزاد نگاه كرد به نسترن: "خیلی لطف دارید."

حیدری خم شد، استحكام تخته را سنجید. دختر بر پل باریك پر گل پا گذاشت. با احتیاط پیش رفت و به ساحل رسید؛ پاشنهی كفشها درون ماسه فرو رفت. بهزاد و آقای حیدری به او پیوستند.

بهزاد نفس عمیقی كشید، رشته موهای چسبیده بر پیشانی را با انگشت پس زد، چند قدم پیش رفت. بر زمین مستحكم زیر پای او، گلهای سوسن وحشی با نسیم چپ و راست میرفت. از تعلیق زورق آبناك رها شده بود. در احاطهی مه كهربایی دریا، دستخوش اضطراب بود؛ رویاهای او بین ابرها تجزیه میشد، با قطرههای باران بر سرش فرو میچكید.

جزیره بوی زندگی داشت: برابر خانهها رختهای گسترده بر شاخههای خشك موج میخورد، بر چمن خواب و بیدار بچهها میدویدند، زنهای چارشانهی خوش آب و رنگ كنار درها با هم گفتگو میكردند، از اجاقهای دور و نزدیك، دودی آبیرنگ میرفت رو به آسمان. كنار تختهسنگی، سگی لاغر و گوشبریده لمیده بود و با چشمهای میشی مغرور آنها را نگاه میكرد. بهزاد دستی بر شانهی معلم جوان زد: "چه جای قشنگی دارید، آقای ...؟"

مرد سر را خم كرد: "حیدری!"

بهزاد به شكرانهی آرامش بعد از تلاطم با حیدری دست داد: "خوشوقتم آقا! من هم "بهزاد مؤتمن" (به دختر اشارهیی كرد) و "نسترن كیانی""

معلم مبهوت جواب داد: "بنده هم خیلی خوشوقتم. پیشنهاد میكنم ابتدائن كارخانهی برق را ببینید."

بهزاد دستها را در جیب كت فرو برد: "باران بند آمد."

حیدری به كورهراهی بین گندمزار درو شده پا گذاشت؛ پیشاپیش میرفت، جای پاشنههای كفش او روی گل میماند.

لبهای نسترن را پوزخندی از هم گشود: "كارخانهی برق دیدن دارد؟"

بهزاد شانهیی بالا انداخت: "فرق نمیكند، از نظر من هیچ جای دنیا دیدن ندارد."


***

فصل ششم

صدای پتپت موتور از دور شنیده میشد، حیدری قدم تند كرد، پشت دیواری ناتمام ایستاد و لبخند زد. دست رو به دیوار برد و كلید چراغ را فشرد، مهتابی رنگمرده بر چهرهی او نور انداخت، دری آهنی را گشود.

بهزاد و نسترن پا به حیاطی كوچك گذاشتند. گرد محوری عمودی، پروانهیی لقزنان میگشت. بر پایهیی آهنی موتوری سیاه میجنبید، پیش و پس میرفت، سوت میزد و با نیرویی توفنده، انگار مهیای جهیدن میشد، برای پرواز روی آسمان جزیره تنها دو بال كم داشت، روغن غلیظ و سیاه تالاب برابر خود را میلرزاند و لبپر میداد.

حیدری نوازشگرانه بر موتور عاصی دست كشید، بلند گفت: "مال آلمان است. مثل ساعت كار میكند، به دورترین نقاط جزیره برق میدهد؛ اما محصولات شوروی چیز دیگریست. (فریادها در هیاهوی پروانه و غرش موتور محو میشد. نسترن گوشها را گرفت. بوی روغن سوخته معدهی او را منقبض كرد، رو به مزرعه دوید. مرد ناگهان ساكت شد، عرق جبین را خشك كرد) از من رنجیدهاند؛ حرف نادرستی زدهام؟"

بهزاد به دیوار تكیه داد: "نه! گمان نمیكنم. از موتور خوشم آمده!"

حیدری از حیاط بیرون رفت، مولد پر صدا را با انزجار نگاه كرد، موتور مستحكم آلمانی كه از سال پیش مایهی فخر او بود، ناگهان شكوه خود را از دست داد و بیقدر شد.

نسترن كنار علفزار بر سنگی نشست، سرفه كرد و روسری بر شانههایش لغزید. معلم كنار پای او چمباتمه زد: "حالتان بد است؟ خیلی معذرت میخواهم."

دختر سر را نزدیك بوتهها برد، با گردنی كشیده از ته گلو صداهای خشكی سر داد، لبخند بیرمقی زد، دست زیر چانه گذاشت و خیره شد به دریای سربی. بادی آمیخته با بوی زهم، طعم خزهی اعماق آب را بر چهرهی او دمید. نفس عمیقی كشید. چشمهای براق، درشت و ترسیده را به چهرهی نحیف آقای حیدری دوخت، برخاست: "چیزی نیست! گاهی سرگیجه پیدا میكنم."

حیدری كف دست را با نوك ناخن میخراشید و سر تكان میداد.

بهزاد دورتر ایستاده بود، نسترن را در نور نگاه میكرد: پیشانی بلند را رو به باد گرفته بود، اندام برافراشته به تندیس شهبانوان تمدنهای گمشده میماند. خود را با حیدری قیاس كرد و دریافت معلم جوان ممتازتر است. آفتاب و باران، غربت و شوریدگی موجها او را جلا داده بود. بیهیچ حایلی زیبایی را جذب میكرد و با ذرات خود میآمیخت، ظرفیتی كه بهزاد فاقد آن بود؛ اسیر در حصار تنهایی و یكسونگری، فرزانگی را از دست میداد. عینك معلم از دور برق میزد و سر او بین شانههای لاغر میجنبید. عشق داشت به بچهها و تكتك مردم جزیره، بیپروا زانو میزد و عواطفش را پنهان نمیكرد.

پسزمینهی اندام آنها، كشتی به گل نشسته بود ? هوایی از خودش و آسیه. ذرهذره این چشمانداز در روح بهزاد حلول میكرد، اندوهش به جذبه بدل میشد، با آسمان، انسان و دریا میآمیخت.

كنار معلم روستایی، نسترن آرام میشكفت و به كمال میرسید. بهزاد با شادی، لحظهیی میرا از زیبایی حیات انسان را میدید، خلوصی تكرار ناپذیر. حیدری به نگاه بهزاد توجه كرد و نزدیك آمد: "خسته شدهاید. از شما دعوت میكنم برویم به خانهی دوستم، پشت همین درختهاست."

"بله، فكر خوبیست."


***

فصل هفتم

دختر گره سربند را زیر گلو محكم كرد، پا به راه گذاشت، حلقههای مو چون گلبرگهای خیس زنبق بر پیشانیاش میلغزید. از كنار معجر گذشتند. مردی چشمتنگ و گردصورت، شلوار راهدار خانه و عرقگیر خیس به تن، پیش آمد و با حیدری روبوسی كرد. چند بچهی كوچك و بزرگ دور آنها را گرفتند، معلم، بهزاد و نسترن را نشان داد: "از دوستان نزدیك بنده!"

مرد لبخندزنان با بهزاد دست داد، بر گونههای توپرش دو چال عمیق افتاد: "آقای حیدری نورچشم بنده هستند، رفقایشان هم همینطور."

چند قدم دورتر گروهی زن چادر سفید، متبسم و زاغچشم و خوش رنگ و آب، كنار حصار ایستاده بودند. صاحبخانه رو كرد به آنها: "چرا تكان نمیخورید؟ از خانم پذیرایی كنید!"

زنی پیش آمد، چارشانه و بالابلند، دست نسترن را گرفت، لبخند زد و كنج چشمهایش چین افتاد: "بفرمایید تو، بد بگذرانید." در را گشود.

پا به حیاطی سنگفرش گذاشتند. زنهای جوانتر آنها را تعقیب میكردند، به جامهها و موهای نسترن خجولانه دست میكشیدند، با لهجهیی نامفهوم، گزارشهایی به او میدادند. با هم مشورت میكردند: "ماتیك به لبهایش زده؟ دامن پرچینش را ببین! چشمهای قشنگی دارد، مثل مادیان."

نسترن تبسم بر لب آنها را نگاه میكرد، پلك به هم میزد و مینمایاند گفتگوها را درنمییابد. از معبری باریك گذشتند. به سایهی دیوار كاهگلی، درختچهی انار شاخ و برگهای براق را بالا كشیده بود و آمیخته بود با خارهای خشك حصار.

به ساختمان آجری رسیدند. دیوارها شورهزده بود و درز آجرها یك در میان خالی. پردهی زرد زیرزمین پس رفته بود، در فضای سایه روشن، دختربچهیی زانوزده بر گلیم، با عروسكی رنگ و رو رفته بازی میكرد، رنجور و بیاشتیاق، دستهای بازیچه را بالا و پایین میبرد. سمت چپ او روی نیمكتی تركدار، زنی نشسته بود، دست تكیهگاه چانه، در پرتو چركتاب چراغ، رنگپریده و بیتكان.

روی گرامی جعبهیی، صفحهیی سیاه میچرخید. آهنگی عامیانه، همراه با خشخش سوزن از درز پنجرهها در حیاط پراكنده میشد:

"اونكه رفته دیگه برنمیگرده
شاید تو قلبش كسی لونه كرده
آسمون با چراغ ستاره
انتظار ماه تابونو داره ..."

نسترن لب دریچه نشست. درون اتاق را نگاه كرد؛ بچه نزدیك مادر رفت، سر را بین زانوهای او پنهان كرد. زن او را كنار زد، دگمههای پیراهن زرشكی را پی در پی میبست و میگشود، به نقش گلیم خیره میشد. نور نیمتاب دریچه روی موهای بلند و پرشكن او میتابید، حلقههای در هم تنیده با پرتویی ارغوانی میدرخشید.

آهنگ تمام شد، زن سراسیمه برخاست و سوزن را گذاشت بر لبهی صفحه. صدای خشدار تكرار شد:

"اونكه رفته دیگه برنمیگرده
شاید تو قلبش كسی لونه كرده ..."

زن پرهیب نسترن را دید و رو به دریچه برگشت؛ تپش قلب دختر تند شد، خون از چهرهاش گریخت و احساس خفگی كرد. با نگاه به صورت او انگار خودش را در آینه میدید: چشمهای درشت عقیقی، دهان شكوفان صورتی، گونههای برجسته و گردن باریك كشیده. زن به نسترن پشت كرد. با نگاهی بیتاثر باز روی نیمكت نشست، دست زیر چانه گذاشت، ترانه را همراه خواننده به زمزمه تكرار كرد.

نسترن ایستاد. نفسهایش میگسست و احساس میكرد در مردابی سربی فرو میرود؛ سر را به دیوار فشرد. از میزبان پرسید: "او از كجا آمده؟ چرا اینقدر غصهدار است؟"

زن میانسال بازوی او را كشید: "شوهرش به دریا رفته، شش ماه پیش، هنوز جسدش پیدا نشده، هر روز انتظار میكشد، از این دخمه بیرون نمیآید، اما چه فایده؟ ناراحت نباشید."

از پلكانی سنگی بالا رفتند و پا به اتاقی روشن گذاشتند؛ دریچهیی عریض مشرف بود به باغ نارنج، پشتدریهای تور سفید را پس زده بودند. بر رف گچی گلدانی از چینی زرد، گلهای پلاستیكی داوودی و زنبق را حفاظت میكرد. دو سوی گلدان، بشقابهایی با تصویر خانهی كعبه و مسجد نبی. روی دیوار سمت راست عكسی تمامقد از صاحبخانه، در جامهی عربی با چپیه و عگال، چند سال جوانتر، تسبیج به دست، موها و ابروها سیاه. بالای اتاق پتویی گسترده بودند. زن نسترن را روی پتو نشاند و بالشچهیی سفت، با روكش مخمل سرخابی را تكیهگاه بازوی او كرد.

سماوری زغالی كنج اتاق میجوشید. بخار چای تازهدم به فضا طراوت میداد. دختر بزرگتر چادرنماز را دور كمر گره زد، در استكانی چای ریخت و آن را با قندانی برنجی در سینی گذاشت، رو به نسترن سراند: "میدانی چرا بدحال شدی؟ از دریاست!"

دختر چای داغ را نوشید، خیره شد به باغ، با صدایی خوابگرد گفت: "آن زن مرا منقلب كرد."

دخترها چادرنماز را روی دهان كشیدند، چشمهای آنها از فشار خنده تنگ شد.

باران نرمنرم بند میآمد. بر شاخ و برگ درختها گنجشكهای خیس مینشستند و دستجمعی میپریدند. چند شعاع نور كنج درگاه را روشن میكرد.

نسترن سر را به سوی بانوی خانه چرخاند: "همیشه اینقدر غمگین است؟"

زن استكان خالی را به دختران نشان داد: "بله، همیشه. گاهی شبها از خانه میزند بیرون و كنار ساحل راه میرود، نگاه میكند به كشتی تزاری. (دخترها به چهرهی نسترن خیره بودند، چشمهای آنها از درخشش جوانی ناب، فروزان) جزیره محصول عمدهیی ندارد."

دختر بزرگ برای همه چای ریخت، سه دختر دور سینی نشستند، چای پررنگ را با قند زیاد مینوشیدند و جرعههای مستمر از گلوگاه نازك آنها میگذشت، گره میخورد به آوای قورت؛ مادر ابرو درهم كشید.

پسركی پابرهنه، گونهها برافروخته، پرده را پس زد. صدای پرهیجانش زیر سقف پیچید: "آقای حیدری گفتند بیایید!"

زنها بیدرنگ برخاستند. نسترن دستهی كیف را بر شانه انداخت. بانوی میزبان پرسید: "چند تا بچه داری؟"

دختر به سقف نگاه كرد: "یكی، بله یكی!"

"فقط یكی؟ چرا پیش دكتر نمیروی؟ چند دكتر خوب در گرگان هست. آقا عیب دارد یا شما؟"

نسترن تبسم محوی كرد، سر را به دیوار تكیه داد: "آقا مریض بود، بیماریش هنوز هم ادامه دارد."

زن مژههای بور را به هم زد: "چه مریضیی؟"

"جادوگری به اسم آسیه طلسمش كرده."

"خب دعا بگیر! صورتش نشان میدهد خیلی غم دارد؛ بچهآور نیست."

نسترن به سوی در رفت: "نه! به درد نمیخورد."

دخترها و زن با وحشت خود را كنار كشیدند. بانوی میزبان اخم كرد: "به درد نمیخورد؟! بختت همین است، باید بسازی!"

دختر كفشهایش را پوشید: "دارم میسازم، چارهیی نیست."

زن از پشت، نوك موهای دختر را كشید، زیر گوش او سراند: "دنبلان به خوردش بده!"

نسترن شانه بالا انداخت: "همه كار كردهام، بیفایده."

زن انحنای بین شست و سبابه را گاز گرفت، فوتی به چهار سو دمید. دختر در حال و هوایی سوگوار، احاطه شده با نجواهای همدردی، از حیاط گذشت.

بهزاد به طارمی تكیه داده بود، خیره به ابرها، پنجهی پا را روی علفها میكوبید. برگشت، نسترن را نگاه كرد. دختر بیاراده خندید، دست بر دهان فشرد. خانم میزبان هشدار داد: "او را مسخره نكن! ببین چه قیافهیی دارد، بیشتر از تو ناراحت است."

دختران خانواده یكبهیك بوسه بر گونههای نسترن زدند؛ بوی علف تازهرسته از بناگوش و پیكر آنها میتراوید، چشمها روشن و لبها زبر. بر شانهاش دست كشیدند، آرزو كردند چند پسر بیاورد.

گرما و لطافت زنها تا انتهای علفزار همراه نسترن بود. همچنانكه دور میشد، صف كشیده كنار پرچین، دست تكان میدادند. گاوی سیاه زیر درختی پر شاخ و برگ ماغ میكشید. یك دسته اردك بر گندمزار درو شدهی طلایی به دنبال هم میدویدند.

بهزاد تاری از سبیل را بین دو انگشت پیچاند: "خب! خوش گذشت؟"

نسترن دستها را به هم كوبید: "فوقالعاده بود."

حیدری به آنها پیوست، پارههای ابر را نگاه كرد: "باران بند آمد، هوا آفتابی میشود؛ از پاقدم شماست. مدرسه را باید ببینید!"


***

فصل هشتم

معلم به كورهراهی پا گذاشت، نسترن و بهزاد از پیاش. از صدای پای آنها گنجشكهای پنهان شده زیر ساقهی علفها برمیجستند و چند قدم دورتر مینشستند. دختر پا سست كرد. "این دور و بر مار ندارد؟"

حیدری برگشت و خندید: "مارهای این ناحیه بیخاصیتند."

بر تار و پود زرین سربند دختر آفتاب جرقه میزد. گرد چهرهی باطراوت، هالهیی تابناك میلرزید: "میدانم، ولی از ریختشان میترسم."

خندهی حیدری اوج گرفت: "نیش نمیزنند."

"زشت كه هستند."

"صدای پا كه بشنوند فرار میكنند. (راه افتاد و چند قلوه سنگ را با نوك كفشها عقب زد؛ دست بر كمر، با غرور یك حكمران قلمرو خود را نشان داد) این هم مدرسه!"

در را گشود، پا به حیاطی مفروش با آجرهای زرد نهادند. بر تارك بنایی نوساز، پرچمی بلند تاب میخورد، رو به آسمان پرپر میزد. سه كنج حیاط هنوز خرابه بود، پوشیده از گلها و علفهای خودرو. تور والیبالی شكم داده، جابهجا از هم گسسته، در مركز حیاط بود. روی آجرها، با گچ سفید خانههایی كشیده بودند. پاهای پرجست و خیز، آجرها را ساییده بود و خطوط سفید، یك در میان محو شده بود.

از پلكان آجری بالا رفتند. حیدری كلیدی از جیب درآورد و در را گشود؛ هوای ماندهی نمناك رو به آنها وزید. از راهرویی نیمه تاریك و سرسرایی لخت گذشتند. ته سرسرا سكویی بود، برابر آن پردهیی نیمگشوده از ماهوت زرشكی، بیدخورده و پرغبار. حیدری به دختر رو كرد: "صحنهی تئاتر ما! با نظر من ساخته شده. در روزهای جشن، بچهها نمایش میدهند. خودم متنها را انتخاب میكنم؛ باید محتوا داشته باشد، (خون به صورتش دوید) "ماهی سیاه كوچولو" را تمرین كردیم، وقت نمایش، آقای مدیر از اجرای آن ممانعت كرد؛ آدم ترسو و خشكیست، فكر و ذكر او رتبه است. از آمل آمده."

نسترن به پرده دست كشید، بر انگشتهایش غباری نشست. در نیم روشنا چشمهای او درخشید: "صحنهی تئاتر! چقدر دلم تنگ شده!" روی سكو جست، پرده را عقب زد، طرهی مو را پشت گوش برد. صورتش برافروخته شد، پوست گونهها از شور زندگی كش میآمد و نازك میشد، نبضهایش میسوخت. دستها را به هم قلاب كرد، سر را برافراشت، چشمها نیمخفته، پلكها بلوطی از سایهروشن عصر، بهزاد و حیدری را متناوبا نگاه كرد. هر دو را كوچك میدید. صدای رسا و صاف او در راهروی خالی پیچید: "بله! این خانه بوی مرده میدهد، بوی دستهگلهای فردای شب مهمانی. آه! قاضی عزیزم، نمیتوانید فكر كنید در اینجا چقدر ملول خواهم شد."

بهزاد، بهتزده به دهان نسترن چشم دوخت؛ جملهها را عالی میگفت. برای اولین بار چشمها، لبها و حركتهایش روح داشت؛ حسی را در او بیدار میكرد. این بهترین بازی دختر در طول زندگی بود، روی سكوی متروك دبستانی پرت. حیف این لحظه را بوریس ? كارگردان تئاتر ? نمیدید، وگرنه نسترن را هرگز رها نمیكرد. حیدری دست زد، بهزاد از او تقلید كرد.

دختر از سكو پایین جست. چشمهای خاكستری معلم جوان، از پشت عینك با جرقههایی نقرهگون درخشید: "چه افتخار بزرگی! (ته صدایش میلرزید) شما هنرپیشهاید! (به پیشانی مشتی كوبید) آخ، چرا از اول نگفتید؟ (لب زیرین را گاز گرفت) باید خودم میفهمیدم، چقدر احمقم. مرا عفو كنید!"

آفتاب عصر روی دهان متبسم نسترن موجی درخشان تاباند: "كی گفت هنرپیشهام؟"

حیدری سرخ شد: "شما مرا دست میاندازید؟ از بچگی به سینما و تئاتر علاقه داشتم، فیلمهای زیادی دیدهام، پس خوب میدانم هنرپیشه كیست. میخواستم كتابخانه را نشانتان بدهم، اما چه فایده؟ برای شما همه چیز اینجا حقیر است. (رو به راهرو رفت، در را گشود، سر خم كرد) كجا برویم؟ باغ ملی؟ در این فصل گلها بیداد میكنند."

دختر زیپ كیف دستیاش را باز كرد و بست: "ولی من دلم میخواهد كتابخانه را ببینم."


***

فصل نهم

حیدری بستهیی سیگار "زر" از جیب درآورد. یكی بین لبها گذاشت، كبریت كشید. دستهای او میلرزید، باروت مرطوب، اخگری زد و بیدرنگ افسرد. مرد دوباره كبریت كشید، محكمتر از پیش. غلاف باروت از چوب جدا شد، جزجزكنان افتاد كنج راهرو. نسترن فندكی شفاف و ارغوانی از كیف درآورد، داد به دست معلم، یكبار مصرف و سبكوزن. حیدری خم شد، آن را مثل شیئی مقدس در نور آفتاب زیر و رو كرد، در محفظهی نیمه خالی، گاز مایع بالا و پایین میرفت؛ بازتاب سرخ شیشه پرتو انداخت بر سبابه و شست مرد. شعله را افروخت، سیگار را به آن نزدیك كرد. دود توتون پیچ و تابخوران بالا رفت. فندك را پس داد. دستهی دری را چرخاند؛ اثر انگشت بچهها سطح آن را تا نیمه پوشانده بود. لولای خشك نالهیی كرد و پا در اتاق گذاشتند. میز تحریری سستپایه نزدیك پنجره بود، رویهی تركدار پرخراش زیر لایهیی از غبار. روی آن قلمدانی سیاه، لیوانی پر از مداد و خودكار، پوشهیی ارغوانی، كاسهیی از پلاستیك كه بر لبهاش ماستی غلیظ خشكیده بود.

سرمایی همراه با رطوبت از كف پاهای دختر بالا میآمد، دندانهای او نرم به هم میخورد، كنار بخاری خاموش رفت. حیدری پرسید: "روشنش كنم؟"

"نه، هوا خوب است."

مرد گنجهیی را گشود، بوی نا بیرون زد. در طبقهها سه ردیف كتاب چیده بودند؛ جلدهای منقوش، طبلهزده و شوره پسداده. معلم دست برد رو به آنها، چندتایی را بیرون كشید. اندیشناك و مغرور بود، انگار خود را در تدوین متنها سهیم میدانست. كتاب "بچههای راه آهن" را گشود، چوبخط نقرهگونی از جنس كاغذ سقز پایین سرید، آن را برداشت و مچاله كرد، در سبد كاغذهای باطله انداخت. سطرهای كتاب زیر نگاه خستهی دختر میلرزید. معلم آهی كشید: "كتاب فوقالعادهییست. شما از كدام قسمتش بیشتر خوشتان میآید؟" او را تدریجا در افكار و خواندههای خود سهیم میپنداشت.

نسترن لب گزید: "چند سال پیش آن را خواندهام."

حیدری كتاب دیگری را نشان داد،لبخند مرموزی زد: ""بچه اردك زشت". من هم در این جزیره یكجور بچه اردك زشتم. اهالی منطقه با اینكه دوستم دارند، احساس میكنند از جنس آنها نیستم. (دستها را گشود) در جزیرهیی غریب، بین آبهای فراموشی اسیر شدهام. میبینید چه وضعی دارم؟" دود سیگار را رو به دریچه فوت كرد.

نسترن با مهر به چشمهای مرد خیره شد. حیدری به دیوار تكیه داد، دست را حایل چهره كرد، زانوهای او میلرزید. بهزاد فوتی بر غبار راحتی دمید، درون آن نشست، سر را به پشتی تكیه داد، پلكها را بست، فكر كرد: "آسیه در آرزوی عمان بود؛ ماهی نهنگ شر! حوضچهی مرا نمیخواست."

نسترن آهسته گفت: "آقای حیدری!"

دست مرد آرام پایین افتاد. بر پیشانی آفتابسوخته و بین تارهای كمپشت مو قطرههای عرق میدرخشید، گونههای لاغر میگداخت، باصدایی خشدار گفت: "استدعا دارم مرا عفو كنید!"

بهزاد گوش تیز كرد، اندیشید: "مثل قهرمانهای كتاب حرف میزند."

نسترن سر را پایین آورد: "حالتان خوب نیست؟"

حیدری به میز تكیه داد: "با افتخار میگویم، در تمام زندگی، هرگز نبوده قلب من اینگونه گرم و سرخ! باید استوار به پیش تاخت. عقیدهی شما چیست؟"

دختر پرسید: "به كجا؟"

حیدری بر شیشهی پنجره ضربدری كشید، رو به نسترن برگشت، مشت را گره كرد، چانهاش لرزید، آب دهان را فرو داد، سیبك بالا و پایین رفت: "به سوی پیروزی و بهروزی خلق. (گونه را خاراند. از عمق چشمها جرقههایی تابیدن گرفت، به حیاط خالی خیره شد) باری بگذریم. (چند كتاب دیگر را به صف روی میز چید: آهو و پرندهها، سندباد بحری، كوههای سفید. بر جلد كتاب آخر دستی كشید، خردههای شوره در فضا پراكنده شد) سر كلاسهای انشاء از بچهها میخواهم چند صفحه از این كتاب را به صدای بلند بخوانند."

نسترن زانو را مالید: "برایشان مشكل نیست؟"

حیدری ابرو در هم كشید، با تحكمی كه خاطرهی كلاس درس را به یاد میآورد، بر میز ضربه زد: "ممكن است، ولی باید یاد بگیرند."

"در خانه كتاب میخوانند؟"

"نه، وقت ندارند؛ اغلب آنها بعد از درس در مزرعه كار میكنند."

دختر لبها را غنچه كرد، در نور نیمتاب، دهانش سرخ و روشن بود: "طفلكیهای بیگناه!"

در گلوی حیدری صدایی پرشور چهچهه زد: "چند برابر بچههای شهر زحمت میكشند، اما امكان پیشرفت ندارند؛ حیف از این همه استعداد!"

كشویی را پیش كشید و چند ورق كاغذ بیرون آورد، دستهای او میلرزید: "انشاهایشان را بخوانید، تعجبآور است، سرشار از احساس عالی انسانی. شما با این قلبی كه دارید زیر گریه خواهید زد. (چند ورقی را انتخاب كرد، رو به نسترن نگه داشت) این گوهرها را بگیرید، به یادگار ببرید!"

دختر سر به نفی تكان داد: "نه، شاید درست نباشد."

مرد ورقها را زیر بینی او گرفت: "دلم میخواهد چیزی از جزیرهی ما در صندوقتان بگذارید."

دختر با تردید آنها را گرفت، تا كرد و در كیف گذاشت. آقای حیدری پیروزمندانه لبخند زد، نسترن را از كنج چشم پایید: "پس كتابخانه خیلی هم بد نیست؟"

دختر به در نزدیك شد: "نه! همه چیز عالی بود، فكر نمیكردم در این مكان دورافتاده اینقدر كتاب ببینم."

نگاه مرد درخشید: "البته فقط شما میفهمید!"

نسترن در را باز كرد. بهزاد برخاست و به او پیوست. حیدری كتابها را درون گنجه گذاشت، در را محكم بست. وارد حیاط شدند. توپ رنگ و رو رفتهیی زیر پله بود، نسترن آن را با نوك پا به سمت بهزاد پرت كرد. جوان خندید و توپ را برگرداند. بازی تكرار شد. برای اولین بار چیزی آنها را به هم میپیوست؛ دختر به فال نیك گرفت.

حیدری صمیمانه گفت: "آفرین! ورزشكار هم هستید!"

نسترن اخم كرد، توپ را زمین انداخت و پایین دامن را تكاند. چهرهی معلم سرخ شد: "اگر افتخار داشته باشم، میل دارم مهمانسرا و باغ ملی را نشانتان بدهم."


***

فصل دهم

نسترن از مدرسه بیرون دوید. روی برگهای خشكیده و علفهای آفتابخورده پا میگذاشت و میرفت. بهزاد از آستان در گذشت. حیدری پرسید: "وسط علفها میروند، كفشهایشان خیس نمیشود؟"

جوان دستی بر پشت او زد: "چرا از خودش نمیپرسید؟"

مرد در را قفل كرد و به پرچم رنگباخته چشم دوخت: "امسال عوضش میكنیم. شما به ایشان بگویید از بیراهه میروند. پیش از غروب باید باغ ملی را ببینید."

بهزاد با صدایی خسته داد زد: "نسترن!"

نسترن برگشت، گوشههای دامن چیندار كبود را بالا گرفته بود، جستزنان میخندید. بهزاد دستها را در جیب كت فرو برد: "آقای حیدری عجله دارد!"

دختر دور و بر را نگاه كرد: "از كدام طرف باید برویم؟"

حیدری پا در كورهراهی پیچاپیچ گذاشت. نسترن از او جلو زد، مسیر را ادامه میداد، دم به دم برمیگشت و میپرسید: "كی میرسیم؟"

در انتهای كورهراه مرد ایستاد و باغی پردرخت را نشان داد. نسترن به نردههای كوتاه سبز نزدیك شد، جستی زد و بالا پرید، كنج دامنش گیر كرد به میلهیی نوكتیز و پاره شد. خم شد و كوشید پارچه را از میله جدا كند. حیدری پیش رفت، سر را به افسوس تكان داد: "حیف از لباستان، اینجا سه تا در دارد (به ورودی باغ اشاره كرد). وقتی برگشتید آن را بدهید به رفوگر."

نسترن پرسید: "رفوگر؟!"

از لطافت و عطر پارچهی نازك دامن، مه نازكی رو به حیدری وزیدن گرفت. دختر كنار حوض رفت، روی نیمكتی نشست، دستها را گشود. فوارهیی، چرخزنان، آب را گرد میكرد. شاخههای نسترن از بلندای آلاچیقی گنبدیشكل آویخته بود؛ گلخوشهها با درخششی آتشگون روی موج سبز برگها شعله میكشید، طاق نصرتهای گلآذین محوطه را دور میزد. چشمانداز باغ، دریایی از گل بود؛ سایهروشن رنگهای صورتی و پشتگلی، عنابی و شنگرفی، اخرایی و گلاناری، یاقوتی و مرجانی، زرشكی تند و زنبقی تا حصار باغ میدوید و از نرده بالا میجست. زیر و بم رنگهای سرخ بهزاد را احاطه كرده بود. عطر دور او میچرخید، قطرههای لرزان باران از نوك برگها بین موهایش فرو میچكید.

نسترن زیر آلاچیق رفت. آفتاب اریب میتابید. چشمهای عقیقی دختر شعله میكشید، سایههای ارغوانی، گونههایش را برمیافروخت. رو به خورشید لبخند میزد. این دریای سرزندگی، طراوت و عطر، گل و شبنم، نفس مرد را تنگ میكرد، اما برای رهایی از بخارهای مسمومی كه روح او را زمانی دراز احاطه كرده بود، به نیرویی افسارگسیخته، بیقرار و زنده نیاز داشت. باید شریانی گشوده میشد تا خون یخبستهی او از نو به گردش درآید؛ یا در این گرداب فرو میرفت یا سرانجام رهایی مییافت. زندگی او خوابگردی رنگباختهیی بود كه حتا خودش در آن حضور نداشت، از ضربهی بیدار شدن میترسید؛ در این نور اگر چشم میگشود، با تمایل فطری خود باز رو به سایه نمیرفت؟ تضمینی نبود. رابطهی آن دو حاصلی جز ابهام و آشفتگی نداشت؛ تا حد امكان دختر را آزرده بود، نمیتوانست بار دیگر او را بكشاند به جریانی پیچاپیچ و بیاعتبار. نسترن به زیبایی گل سرخ، از بطن طبیعت شكفته بود، مثل خاك، سخی بود و نمناك. اما آسیه زادهی آب بود؛ از دریاهای قطبی میپیوست به موجهای فیروزهیی و لبپرزنان برمیگشت؛ در جسم خودش نمیگنجید. بهزاد مشتی خاك برداشت، از سراپایش موجی گرم گذشت، شاخهی درختی را گرفت، جوانهها را نوازش كرد، چشم دوخت به نسترن، مِهِ نگاهش نازك شد. قلب نسترن با تپشی سخت، موجی از خون را رو به چهرهاش دواند. آرام پیش آمد، پرتوهای سرخ از پیاش. پشت بر شفق، روی سكویی نشست، جامه و موها در گردی زرین غوطه خورد، خیره شد به مرد، نجوا كرد: "حالت بهتر است؟"

بهزاد دستها را در جیب كت فرو برد و از او دور شد. طول باغ را رفت و برگشت، چشم به قرص سرخ خورشید دوخت، برابر دختر ایستاد، پلكها را بست و بازگشود. دختر نگاه كرد به چشمهای مبهوت او؛ مژههای برگشته و تكتك به هم چسبیده، سایه میانداخت بر گونههای رنگپریده. ریشی یكی دو روزه چانه و بناگوش او را پوشانده بود. با پنجهی كفش روی خاك ضربدری كشید: "من خیلی خوبم، تو چطوری؟"

گلوی دختر منقبض شد، باغ دور سرش چرخید و سكو را گرفت، نفس عمیقی كشید. دستهیی مرغ دریایی، گشودهبال و كشیدهگردن، آسمان آبی جزیره را دور میزدند؛ بهزاد جهت نگاه نسترن را دنبال كرد. نم اشك، چشمهای دختر را پوشاند، لبخند زد: "بله، مثل من. مرغ دریایی، نینا زارچنایا. (برخاست و دستها را گشود، دور خود چرخید، شانهها را بالا كشید) چرا میلرزم؟"

بهزاد كتش را از تن درآورد؛ بر شانههای دختر انداخت. نسترن كت را پوشید و دگمهها را بست؛ گرمای تن بهزاد و بوی اودكلن او ? عطر مبهم شیرهی كاج ? سر دختر را به دوار آورد. رفت و روی نیمكت نشست، چهره را درون یقهی كت فرو برد. در تاریكی پناهدهنده صدای قلب خود را میشنید. گامهایی به او نزدیك شد. با اشتیاق سر بلند كرد اما بیدرنگ ابروها را در هم كشید. حیدری دسته گل سرخی را پیچیده در كاغذی خط دار، رو به نسترن دراز كرد: "قابل شما نیست، بفرمایید!"

از چند جای انگشتهای او قطرههای خون میچكید، دختر نیمخیز شد: "دستهایتان را زخم كردید، این چه كاری بود؟ ناراحتم میكنید، با دیدن خون حالم به هم میخورد."

رنگ معلم پرید، رفت و دستها را در حوض شست: "شما دل نازكی دارید؛ خار همیشه با گل است، خراش آن هم درد ندارد."

دختر دسته گل را بو كشید. مرد نفس را در سینه حبس كرد. نسترن لبخند زد: "گلهای اینجا مگر محافظ ندارد؟"

معلم سر را برافراشت: "من میتوانم!"

"پس حقوقتان بیمرز است."

حیدری سر را به تایید جنباند: "بیشتر از شهردار به من احترام میگذارند، نمیدانستید؟"

دختر شانهیی بالا انداخت: "نه! از كجا بدانم؟"

حیدری پرسید: "برویم به مهمانسرا؟"

"مهمانسرا چی دارد؟"

"ماهی آزاد، خیلی تازه است. باید از آن بخورید!"

نسترن دسته گل را چرخاند، رو كرد به بهزاد: "تو چی میخوری؟"

مرد كف دستها را به هم مالید، نگاهی به دور و بر كرد: "عجب هوایی! بعد از ماهها انگار اشتهایم باز شده."


***

فصل یازدهم

حیدری به سمت بنای مهمانسرا راه افتاد؛ پشت كفشها را خوابانده بود، پارگی جورابها پاشنهی برهنه را در هر قدم مینمایاند. لخ كشان و سرگشته میرفت، موها دستخوش نسیم. سر پلهها سیگاری از جیب درآورد، كبریت كشید، روشن نشد، نسترن فندك را به او داد. سر خم كرد و شعلهی استوار را گرفت زیر سیگار، پك محكمی زد، فندك را دو دستی پس داد.

از دری شیشهای عبور كردند. پا به راهرویی گذاشتند مفروش با موزاییك. دیوارها به زردی میزد، پوشیدهی اثر انگشت، گردی توپ و بال مگسهای مرده. از دری فنردار مردی فربهاندام بیرون آمد، دست حیدری را فشرد. پیشبند سبز بسته بود. چشمها تنگ بود و مورب، گونهها درخشان و سرخ. بازوی معلم را گرفت و پیچاند، جناق سینهی استخوانی مرد صدایی كرد، پرسید: "پهلوان چطوری؟ چرا سر به ما نمیزنی؟"

حیدری سینه را پیش داد: "یاخچیم گارداش. گناخ واروم، بولار منیم شهری یولداشلارم دیلار."

مرد دست را روی چشم گذاشت: "اطاعت الیرم." در سمت چپ را گشود.

پا به تالاری خالی و روشن گذاشتند. از بین ستونهای گچبری گذشتند. دریچههای یكپارچه، چشمانداز دریا را داشت. صدا زیر سقف میپیچید. جا به جا میزهای چهارگوش، با روكش براق سرخ در قاببندی مطلا، زیر نور عصر برق میزدند، بر سطح آنها لیوانها و پارچهای واژگون. پشت شیشهها مگسه


در پاسخ به: 50 داستان كوتاه برگزيده كشور - tireys_77 - ۱۳۸۹/۹/۳ ۰۱:۴۷ عصر

کلاغ هندی
فرشته مولوی

به آواز كلاغی بر شاخهی بیدی، به رقص نور بر سایهی رویا، به بوی صبح گرمسیری؛ در دهلی از خواب بریدم. بیداری. بهار. بیداری بهار. سرخوشی سفر. پردهی كتانی را كنار میكشم. پنجره را باز میكنم. حیاط دنج هتل، آفتابتنی نرم بید و زبان گنجشك و اوكالیپتوس باغچهی كوچك آن، و همهمهی آشنای گنجشكها، دلهرهی غربت را پس میزند. بلند میشوم. به حمام میروم. دوش میگیرم. به آینه خیره نمیشوم.

نگاه خیرهی چشمهای سیاه و درشت جوان هتلدار سبكم میكند: "برگ در باد" ... لیوان شیر گرم در دستهایم میچرخد. بوی خوشش را فرو میدهم. سبز باز چمن آن سوی در شیشهای نرمای نمناكش را به چشمهایم میكشد. مرد جوان میگوید روز جشن هولی است؛ اگر بیرون بروم رنگی میشوم. به حرفش، به رویش، به نگاهش میخندم. از هتل بیرون میزنم. از كرنش انگلیسیپسند دربان سیهچردهی لبكلفت نیقلیان رو میگردانم.

خیابان خالی تعطیل. پیاده راه میافنم. گرمایی خوش، سر باز، مویی رها بر شانه، روز پرسه، شب دیدار. صدایم میزنند. میایستم، سر برمیگردانم. خانوادهی ایرانی: زن و شوهر و دو بچه. آمدهاند عید را اینجا بگذرانند. زن از تعطیلی پیشبینینشده پكر شده است؛ از یافتن من همزبان خوشحال. سرزباندار و خوشصحبت است، فقط اگر فضولی نكند! با یكی دو سؤال میفهمد كه چنتهام خالی است. قیمت كالاها و راه بدهبستانها را نمیدانم. كمی توی هم میرود؛ اما، همین كه خیابانها و بازار را خوب بلدم، خودش غنیمتی است. برای من هم شنیدن صدای خوش و لهجهی شیرینش غنیمتی است. حرفهایش از كنار گوشم رد میشوند؛ با باد هوا میروند: هنوز از راه نرسیده پشیمان است كه چرا به تایلند نرفتهاند؛ هم ارزان تمام میشد و هم جنسهای بهتری داشت. بعد از چند سال آدم بتواند با هزار مكافات سفر خارج برود و آن هم از زور پیسی سر از هند دربیاورد؛ شوهرش گمركچی است و راه و چاه را خوب بلد است؛ اما هرچه باشد مملكتِ غریب است. درست است كه زرنگ است و مو را از ماست بیرون میكشد؛ باز سرش كلاه میگذارند. با این چندرقاز ارز كه نمیشود هم گشت و هم سوقات برد. كمی ارز قاچاق، كیسهای پسته و بادام، بستههایی زعفران، و طلا، طلا، طلا. اینها را كجا میشود معامله كرد؟ معامله ... معامله ... معامله ... ولع معامله ... خورهی معامله ...

تنها صدا ... تنها صدا ... تنها صدا را میخواهم و آهنگ كلمهها را؛ و الفتهای گسستهی از كف رفته را. حرفها باد هواست. باد نرم و گرم در پیراهنم میافتد. نگاهی به موی پرپشت و بلوطی بلند و رهای زن میكنم و میخندم. نفسی میكشیم. زن پیراهن آستینبلند به تن كرده است، اما به فكر خرید چند بلوز تابستانی است. چه چیزها كه دلش میخواهد بخرد: ساری، سندل، روسری زری، پیراهن خواب كتانی، گوشواره و گردنبند و دستبند عاج، روتختی، شال كشمیر، حریر! چیزها و چیزها ... رنگها و رنگها ... وای اگر رنگی بشود!

دوچرخهسواری با لب خندان و دستهای تهدیدگر میگذرد. پشت سرش خطی از رنگهای درهمشده برجا میماند. اتوبوسی میگذرد. جوانهای ژندهپوش آفتابسوخته با دندانهای سفید و دستهای رنگی، سر از پنجره بیرون آورده، خندهزنان مشتمشت رنگ به سر و رویمان میپاشند. میخواهم صورتم را با دستهایم پاك كنم، بدتر میشود گویا. دو پسربچهی زن از دیدن من و مادرشان قاهقاه میخندند. به هر طرف نگاه میكنیم، از شیر آب خبری نیست. حاشیهی خیابانی پُر سایه جوی آبی است. به اكراه صورتم را با آب گلآلود آن میشویم. بچهها میگویند گوشهایم سرخ و پیشانیام سبز مانده است. دلم نمیخواهد حالا به هتل برگردم. جوكی پیری كنار آب چمباتمه زده است. نگاهش خالی است، مثل پیالهی كنار دستش. باز دستهای جوان با هیاهو و رنگ نزدیك میشوند. اینبار دیگر خود را كنار نمیكشم. مصون شدهام. میخندیم. با بچهها میخندیم. به سوی جوانها میرویم. پوست سوخته، نگاه خیرهی درخشان، لبهای خشك داغمهبسته، دندانهای سفید درشت، شندرههای رنگ و رو رفته، پاهای كبره بستهی برهنه، دستهای رنگی. رنگها: سبز، سرخ، زرد و بنفش و آبی؛ شادیهای ارزان. تپش دلهایشان را میشنوم. هوای گرم لرزان.

گرمای لرزان و موجموج، بوی عرق تن آدمها؛ آدمها كه میگذرند و میروند؛ آدمها كه میگذشتند و میرفتند. هفده ساله در هیاهوی تبآلود بازار گم میشد. بالا آسمانی نزدیك، یكدست، آبی و خالی. پایین همه همهمه، همه رنگ، همه چیز، همه آدم. تهماندهی شیرینی خرمای زاهدی در دهان، بوی ملایم موز در مشام. بوی عطرها، میوهها؛ بوی صابون لوكس، بوی چای؛ بوی كرم یاردلی، بوی ادویه. دكهها، بساطها، دكانها. دكاندارها، قاچاقفروشها، خریدارها. دهاتیها، شهریها، كردهای اسبسوار تفنگ بر دوش. خرها، اتومبیلها، دوچرخهها. همهمه، هیاهو، رنگ، بو. قصرشیرین و نخلهایش؛ قصرشیرین و خیابانهای باریك تفزدهاش؛ قصرشیرین و هرم تابستان سوزانش؛ قصرشیرین و خانههای كوچك و كوتاهش؛ قصرشیرین و رویاهای هفده سالگیاش؛ قصرشیرین و جستجوی بیامانش، شور بیپایانش، نگاه خیرهاش، گونههای گر گرفتهاش، و، تپش دلش!

تپش دل دختر هفده سالهی قصر شیرین را در گرمای هوای لرزان دهلی میشنود. میشنوم تپش دلش را، تپش دلهایشان را.

پرسهای در كوچه و بازار. توریستها با رانها و بازوهای لخت آفتابخورده، با دوربینهای آویخته از گردن و شانه، با سندلها و حلقهی گلهای كوچك زرد و نارنجی و سفید. گاوهای گلپوش خرامان. سیكهای عبوس عمامه به سر. زنها و ساریهای حریر و ابریشم و نخ، با گیسهای سیاه بافته، شكمهای قهوهای گوشتالو و عریان، پاهای بیجوراب، لبهای رنگی، چشمهای درشت سرمهكشیده، و بینداهای دلفریب. بچههای سبزهروی پا لكلكی و دهانباز. مردهای آهستهرو دلزده، مردهای تن رها كرده بر خاك و سبزه و سنگ پارك و كوچه و خیابان. مردهای شكمتغار لبقلوهای پوست چرب. مردهای پوست و استخوانی گرسنگی و حسرت. آسمانخراشهای سر به فلك كشیده در میانهی غلبهی ارتفاع كوتاه آجر و سنگ. خیابانهای پهن و خلوت پر درخت؛ با اتومبیلهای كوچك قدیمی، ریكشاهای موتوری قراضه، و دوچرخههای فكسنی. دهلی كهنه. آشفتهبازار هجوم بدوی حركت و صدا؛ آمیزش جنونآمیز نكبت فقر و جنبش زندگی. دهلی كهنه!

باغ نهرو. آرامش عصری خوش. صدای نفس گیاه را میشنوم. نگاهم میان میهمانان میگردد. نمییابمش. میدانم میآید. پیشخدمتهای سفیدپوش تیرهرو میان میهمانان سفید و سیاه و زرد میگردند و شیرینی و ساندویچ و نوشابه تعارف میكنند؛ بیوسواس پاكیزگی. هر گوشه چندتایی دور هم حلقه زدهاند. تا برنامهی رقص و نمایش بومی نیم ساعتی مانده است. میزبانی میانهسال با بشقاب كوچك رنگ پیش میآید و میخواهد خالی از رنگ بر پیشانیام بنشانم. بیحوصله برایش میگویم كه صبح رنگ شدهام. از نگاههای آشنا میگریزم. بیقرار اینسو و آنسو میپلكم. كنجی دنج صندلی خالیای مییابم. سایبانی از برگ بالای سرم. فرشی از سبزه زیر پایم. دست نسیم بر پوست تبزدهام. شعری از یاد رفته بر لبهای خاموشیام: "برگ در باد ..." حافظه از هجوم خاطره پریشان است؛ سنگین است. "برگ در باد، میروم با وزش رویاهایم." كدام شاعر، كدام لب این را سروده؟ كدام عاشق، كدام دل حسرتش را این چنین پوشانده؟

پرسید چند سال دارم؟ گفتم سی و هفت سال. گفت باور نمیكند. پوزخندم را دید. سرش را پایین انداخت. بازویم را گرفت و فشرد. نرم و كند تكرار كردم: سی و هفت سال. شانه بالا انداخت و گفت كه او هم دیگر جوان نیست. هفت هشت سالی از من بزرگترست، و این یعنی كه هر از گاهی زیر پایش را سست میبیند. پرسید دخترم چند ساله است. گفتم هفده ساله و ... گفت و چه. گفتم هفده ساله و تنها، زیر آسمان آبستن بمب تهران ... حرفم را برید و گفت كه نادختریاش همسن و سال دختر من است. گفت كه با زنش، در رم، دور از او زندگی میكند. گفت كه دلش برای دیدن آنها پر میزند. گفت و باز بازویم را فشرد.

آسمان رو به غروب. كنار خالی. دل بیتاب. ذهن آشفته. فشار سبز و خیس گیاه بر پوستهی خشك تنهایی من. باغ دهلی. باغچهی ونیز.

خیابان مولانا آزاد. خیابان آزاد. گاو نرم و بیاعتنا پیش میخرامد. حلقهی گل بر گردنش آرام تاب میخورد. چشمهایش روشن و نگاهش آسوده است. مرد پشت سرش آهسته گام برمیدارد. صبح فروردین. خیابان آزاد. خیابان پر درخت. درختهای پر شاخ و برگ، پر سن و سال، پر پیچ و تاب. نشسته بر سكوی كنار خیابان هرم ولرم و نمناك جنگلهای گرم بارانی را حس میكنم. بیشهها را روشن میبینم. آفتاب، آفتاب عالمتاب، آفتاب خوش بهار دهلی، آفتاب ایران، آفتاب من، آفتاب من بالای سرم. برگهای روشن. برگهای سبز روشن، برگهای زرد و سرخ و نارنجی روشن. باغبانی چمن شاداب بنایی دولتی را میچیند. سوزنهای سبز خیس، پاشپاش، از زیر تیغ بیرون میپرند. زمزمهی زلال حنجرهی فوارهها و آبپاشهای گردان به پای نسیم میپیچد و روی هوا سر میخورد. خشخش جاروی رفتگر بر پردهی نازك سكوت خط میاندازد. از تل برگهای خشك سوخته دود بلند میشود؛ در هوای صاف پیچ و تاب میخورد و ناپیدا میشود. وراجی گنجشكها، آواز پرندههای كوچك چندرنگی كه نامشان را نمیدانم، و ... قارقار كلاغها! گاه پیادهای یا دوچرخهسواری بیشتاب میگذرد. دور از هیاهو و هجوم فلز، صبح تازه و ترد را با حواسم مزهمزه میكنم. روشنی، گرما، تازگی زیر پوستم میدود. سی و هفت ساله از آرزوی طراوت جوان میشوم. گرمای تمنای خفته زیر برف، برف سنگین لحظههای گریخته، تجربههای تلنبار شده، و خستگیها و فرسودگیهای تهنشینشده، به یك آن جان میگیرد. درخت عاصی تن میتكاند. بلند میشوم تا به خانهاش بروم. تردید سوار شدن بر ریكشای دوچرخهای را پس میزنم. دوچرخهسوار جوان است و سیاهسوخته و استخوانی. ماهیچههای عضلانی ساقهای قهوهای برشتهاش، رگهای بیرونجستهی گردنش، رشتهی روان عرق پس گردنش، تكان پیوستهی تن نحیفش، و حركت لاكپشتوار دوچرخهاش، دوباره تردیدی آمیخته به شرم به جانم میاندازد. مأیوس میشوم. ریكشا، این پسماندهی قرون وسطا، این نان بیات كپكزده را، تنها میبلعم، بیآنكه دریابم چگونه باید هضمش كرد. لب میگزم. شرم و یأس من تاوان بهای لقمهای نان و بلیط سینما میشود.

میكوشم تا از هر آنچه چهرهی او را پنهان میكند، رو گردانم. چشم بر راه دراز، جادهی ناهموار، گرمای جنونآمیز نیمروز، و تردید رخوتآور نیمهی راه میبندم. به جستجوی عشق، یا شور، یا شادی، یا هر آنچه كه دیگر از كفم رفته است، به خانهاش راه میجویم.

با ناباوری نگاهم میكند. سنگینی نگاه غمزدهی مرد تنها مانده بر شور و شوقم سایه میاندازد. با این همه، از دیدن او، از آمدن به خانهاش، و از تصمیم به بودن با او خوشحالم. كند و آهسته میگوید كه مرا رفته، از كف رفته، میپنداشته است. میگویم كه امروز هم نمیروم، اما فردا ... دست بر دهانم میگذارد و به التماس میگوید حالا تا فردا. چشم میبندم و در دل میگویم من هم همین را میخواهم. همین نادیدن فردا را. اما، فردا لخت و سنگین، كنج دلم جا خوش كرده است. روی تنها صندلی راحتی اتاق میلمم و همچنان كه با خرسندی شور و وجد كودكانهی او را تماشا میكنم، با خود حرف میزنم. یكریز حرف میزند. حسابی هول شده است. سادهدلانه به شادی ناگهانی دل بسته است. به حسرت با خود میگویم چه زود خوشی را باور میكند! چه سادهگیر! و هنوز میتواند به راحتی یك پسربچه دلخوش شود. پس پیر نیست. اما من، من فقط آمدهام تا باور كنم كه عشق از كنارم گذشته است. كه دیگر، هیچوقت، هرگز، باز نمیگردد. كه اكنون، تنها، برگ در باد، میروم با وزش رویاهای رنگ باختهام. با این همه در این روز آخر، با این بیگانه، با این ونیزی ناشناس غربتزده شادم. شادی اندوهزدهی زنی تنها كه میداند عشق را برای همیشه گم كرده است.

تاریكی نرم و پردهپرده پایین میافتاد. میپرسد دیگر چه. میگویم دیگر هیچ. گفتن ندارد. ونیزی میخواهد كه حرف بزنم. حالا دیگر سرخوشی كودكانهی ظهر را ندارد. باز با همان سادهگیری رفتن مرا، از كف دادن مرا، باور كرده است. خشمش بیشتر از یأسش است، اما همچنان با یكریز حرف زدن آن را میپوشاند.

كنار او از نیمهشب دهلی هراسی ندارم. پرسه زدن شبانه آرامم میكند. میگوید كاش همین یك شب همه چیز را فراموش میكردم. هیچ نمیگویم. میداند كه نمیتوانم. بار اول كه دیدمش از جنگ پرسید، و بیاختیار مرا به یاد قصرشیرین انداخت. قصرشیرین بیست سال پیش، قصرشیرین آن دختر پرشور شیفتهی عشق را. حالا، اما، سایهی هولناك قصرشیرین ویرانشده، میان ما، میان من و او، با من، اما نه با او، شانه به شانه میآید. میگوید مگر همخوابگی جز همدردی است! شانه بالا میاندازم. من چون او حتا در پی تسلا هم نیستم.

تاریكی نرم و پردهپرده پایین میافتاد. باغچهی ونیز، باغچهی مسافرخانهی كوچك ونیز را در خود میپوشاند. دخترم، هفت ساله، در آغوش گرم تبدارم به خواب رفته بود. همهی روز پرسهزدن در كوچههای تنگ ونیز، تماشای آن همه دیدنیهای غریب و غریبههای دیدنی، تصور عجیب راه رفتن بر روی آب، و تحمل سنگینی دلپذیر تن نرم و كوچك دخترم؛ نتوانسته بود خیال سمج آرزوی عشق را از سرم به در كند.

بازوی ونیزی را میگیرم. میگویم كاش بیست و هفت ساله دیده بودمش. میخندد و میپرسد همان سالی كه به ونیز رفتم. سر تكان میدهم. میپرسد با خانوادهام. سر تكان میدهم. با خنده میپرسد همانجا بود كه فهمیدم دیگر شوهرم را دوست ندارم. هیچ نمیگویم. آسمان پرستاره بالای سرم، غریبهای در كنارم، و، بختك تنهایی هولبرانگیز بر سینهام.

به خیابانی روشن میرسیم. از كنار سینمایی رد میشویم. دستهی گدایان به سویمان یورش میآورند. بیشترشان بچهاند. میگوید این هم نان بیات و كپكزدهی دیگری كه باید به زور فرو داد. دست و دامنم را از هر طرف میكشند. یكی میرود، دیگری جایش سبز میشود. كیف پولم خالی میشود. میگوید گفتم كه اگر شروع كنی دیگر پایانش دست خودت نیست. پا تند میكنیم. از خونسردیش حرصم میگیرد. میگوید كه عادت ندارم. دختر جوان بچه به بغلی دست از سماجت برنمیدارد. چند متری در پی ما میآید. یك آن خیال میكنم دختر با ملاقهای از معجون جوشان فلفل سر در پیام گذاشته است. میخواهم بدوم. بازویم را میكشد و میگوید آرام باشم. در دل میگویم نمیتوانم. سر آخر دختر مأیوس میشود. با خشم و دشنامگویان قوطی خالی حلبیای را با پا به طرف ما پرت میكند. ونیزی قاهقاه میخندد. میپرسد مگر در تهران گدا نیست. جوابش را نمیدهم. از خودم بدم میآید. در دل میگویم تهران هم گدا دارد، هم آواره، هم آسمانِ ...

در انتهای شب دهلی كنار او همچنان پرسه میزنم، اما، سایهها هردم مرا تنگتر در خود میگیرند: قصرشیرین، ونیز، دهلی؛ هفده ساله، بیست و هفت ساله، سی و هفت ساله. از صبح فروردین خیابان آزاد، بریدهام. در انتهای شب دهلی هنوز قارقار غروب دلگیر را میشنوم. كلاغ هندی، پنهان در تاریكی، همچنان میخواند و رویاهایم را پاره پاره میكند!



در پاسخ به: 50 داستان كوتاه برگزيده كشور - tireys_77 - ۱۳۸۹/۹/۳ ۰۱:۴۸ عصر

كمربند صاعقه
پرویز دوایی


بیشتر آرتیستهای سریال یك كمربند پهنی داشتند كه وسطش علامتی بود. من در تمام آن سالها كه هیچكدام از وسایل آرتیستی را نداشتم، فكر كردم كه شاید آسانترین آنها فراهم كردن این كمربند باشد. شنل و نقاب و كلاه چرمیِ قالب سر و عینك پهن خلبانی را نداشتم. گیر نمیآمد. در هیچ جا نمیشد سراغ گرفت. كمربند خودمان یك كمربند نازك قهوهای بود. اما شاید میشد كمربند پهن و سیاه آرتیستی را یك جایی گشت و پیدا كرد و یا درست كرد. جاهایی را كه كمربند میفروختند سر كشیده بودم. هیچكدام كمربند آرتیستی نداشتند، یا كمربندهایی مثل كمربند خودم برای آدمهای حقیر گمنام، بچه مدرسهایهای محكوم به چوب و فلك، كارمندهای محكوم به دفتر و دستك و دامادهای محكوم به عروسی داشتند كه كمر سیاه میبستند. كمربند بزرگواری و دلاوری، كمربند آرتیستی در هیچجا نبود. نمیدانم به چه مستمسكی، با چه دروغ و بهانهای، یكی از خواهرها را كه همراهتر بود راضی كردم كه از پارچهی سیاهی كمربند پهنی برای من درست كند. كمربند براقِ چرمی نمیشد، ولی یك امیدواری بدبخت دوری، یك امید به معجزهای داشتم كه شاید این كمربند برق صندلیهای چوبی قهوهای سینمای سریال، بوی سینمای سریال و ذوق و التهاب تاریكی تالار سینما را با خودش بیاورد، چیزی از رنگهای خاكستری، سیاه و سفید براق فیلم را در خودش داشته باشد، چیزی از دشتها و درهها و جادههای آسفالت را، برق بالهای هواپیماها را، برق آسمان سریال را در عینك خلبانی قهرمانها، برق لبخند آرتیسته را در لحظهای كه دختره را پشتِ پناه میگرفت، چیزی از موج موج یال سفید اسب یكهسوار را، چیزی از آن همه دلاوری و سرزندگی را كه در میان رخوت و خفت خاكستری زندگی یك دم میدرخشید و باز برچیده میشد و باز آسمانِ سیاهِ سنگشده به جا میماند، چیزی از آن جادوی جاری در تالار سینمای فقیر سریال را باز بر سرهای ما نثار كند و سر ماها بلند شود، موهای ما بلند شود و دلمان آخر در تهاجم این همه خوف و حقارت و غم و فقر بیامان یك ذره، یك جرعه درمان شود. این خواب را در دلم و در سرم با هول، با اشتیاق میپروراندم، كه با دروغ و بهانه، خواهر مهربان را كه همدل من بود (و او هم شاید رویای خلبانهای جذاب بلندپرواز را داشت) راضی كردم كه از چیزی به رنگ سیاه، هرچه میخواهد باشد، كمربند پهنی برایم درست كند. بهش گفته بودم كمربند باید به جای قلاب كمر، چیزی، نقشی مثل یك دایرهی بزرگ داشته باشد، یك حلقه باشد و در وسط آن نقش صاعقه، فلش شكستهای، و این حلقه و صاعقه، در قبال سیاهی كمربند به رنگ سفید درخشان باید باشد، خیلی سفید، به رنگی كه من مدافع آن بودم. رنگ پر كبوترها.

كمربند پهن درست شد. پنهان از چشمهای دیگران هم درست شد. رازی بین من و خواهر مهربان بود، یك بازی شوخ كه خواهر را به بچگی برمیگرداند. كمربند را با پارچهی كلفت سیاهی، مخمل سیاهی شاید، درست كرد. قلابدوزی و اینها را دوست میداشت و بلد بود. كمربند پهنی، گفته بودم، كه پشت كمرم باید بسته شود، كه گره یا قلابش از جلو معلوم نباشد. این جلو، به جای گل كمر، حلقهی بزرگی از پارچهی پاكیزهی سفید درست كرد. پارچه را روی مقوای كلفتی دوخت و علامت صاعقه را، فلش شكسته را وسط حلقه نشاند كه سر و تهاش به پیرامون حلقه متصل میشد. كار دوخت و دوز را با شوق و انتظار دنبال كرده بودم. روزی كه كمر آماده شد اشاره كرد، پنهان از دیگران (روز تعطیلی بود؟) از او گرفتم. دستم را به سینه فشرده بودم، و دلم گرم بود. به صندوقخانه رفتم. تنها جایی كه در خانهی شلوغ و پر از آدم گاهی می شد تنها ماند، و در آنجا پیت حلبی بساط زندگی من بود، كتاب و كتابچهها بود و گاهی میگذاشتند كه آدم آنجا به حال خودش بماند و پشت پردهی دختر ترسا و شیخ صنعان با خودش خلوت كند.

صندوقخانه، نزدیك به سقف، زیر سقف، سوراخ گردی مثل یك پنجره به خانهی همسایه یا به هرجای دیگری كه پشت این خانه بود داشت؛ یك پنجرهی گرد كه شیشهای، چیزی نداشت و زمستانها آن را با چیزی مثل دمكنی میبستند كه سرما نیاید، و تابستانها باز میكردند كه دختر ترسا در برابر شیخ صنعان در پیچ و تاب رقصی دائمی باشد. شیخ، انگشت در دهان، پیش پای دختر نشسته بود و حیران نگاه میكرد. نور شیری رنگ ملایمی، مثل نور زیر سقف حمام، صندوقخانهی تاریك را كمی روشن میكرد. بساط چادرشب رختخواب، صندوق مخملپوش مادربزرگ و یخدان بنشن و خوراكیهای پنهان كه قفل بود، فضای نیمهتاریك صندوقخانه را محدودتر میكرد. عطر جوزقند و نعنای خشك بود. چادرشب یاد بام تابستان را میآورد. صندوقخانه امنترین و زیباترین مكان خانهی قدیمی بود.

در خلوت نیمهتاریك معبد صندوقخانه، كتِ خانهام را درآوردم. كمربند را كه زیر كت پنهان كرده بودم باز كردم. با تمام طول قامتِ سیاهِ نویِ قشنگش آویخته شد. در میان دو بازو، در طول دو بازوی از هم گشوده نگاهش كردم. پشت و پیشش را نگاه كردم. حلقهی سفتِ سفید و در وسط آن علامت پاكیزهی صاعقه، درست همان چیزی بود كه آرزو كرده بودم (و امید نداشتم) كه از كار دربیاید. كمربند را با آهستگی و ملایمتی كه در خور آداب عزیز است به دور كمر پیچیدم. دو انتهایش را با دو سگك سیاه كه به اندازهی كمرم نشان شده بود، محكم كردم. كمربند بر پیكرم، دور كمرم محكم ماند. من حالا نه فقط صاحب كمربند كه لایق كمربند بودم و تمامی بدنم از نژاد كمربند بود.

در صندوقخانه بودم و مكلف به دیوارهایی كه به خانه میرسید كه خویشانم آن را انباشته بودند. این را تا این سنِ عمرم، ده، یازده سال، با تمام وزنی كه خانهی قدیمی در محلهی قدیمی داشت، در خواب و بیداری سنجیده بودم. پردهی شیخ صنعان را در روزها و شبهای تب، در ساعتهای بیانتها، بسیار نگاه كرده بودم و صورت دختر ترسا را آشناتر از هر رهگذری میشناختم. اما كمربند را كه بستم بازوهایم به اقتضای عمر جدیدشان كمی از بدنم فاصله گرفتند. پاهایم بر زمین محكمتر شد. با شادی و ناباوری به رویش بازوهای ستبرم، به ساق پاهایم كه مثل كرم ابریشمی در پیلهاش، گرداگردش بلوز سیاه چسبان، شلوار و پوتینهای سیاه چسبان، بافته میشد نگاه كردم. سرم را انباشته از موهای تابدار، به سوی پنجرهی كوچك بلند كردم. به حسب دورههای عمرم، آن سوی پنجره بیابان دیوها، دشت، جنگل، مزرعهی گندم، باغ طلسم را آورده بودم. صندوق و چادرشب رختخواب، مثل پشت بخار حمام، رنگهایشان محو بود. قلبم در جریان نسیم و سپیدهدمی كه در تنم میوزید، با سلامت و شوق، تندتر میزد. خون در رگهایم آزادتر و آوازخوان میتپید. گرداگرد، محو، چهرههای خردسالانِ خوابگیر تالار نیمهتاریك سینما را میدیدم كه غرق تحسین پیكر من هستند. خودم هم در بین آنها محو بالای بلند این پیكر برومند بودم كه در وسط طول قامتش صاعقه میدرخشید و بارانی نقرهای و جانبخش بر پیكرش میبارید. درنیمه تاریك گرداگردم، نیمه تاریك تالار سینما را میدیدم. بوی بنشن به بوی بدنهای بچهها و بوی "نا"ی تالار پیوسته بود كه آنقدر و به آن شكل ناگفتنی از جنس آن ماشینهای تازان، طیارههای پشتكزنان، از جنس در و دیوار انبارهای متروكی بود كه در آن هر لحظه میرفت كه نقابپوش دلاور، در میان جمع دزدان ظهور كند و صدای ضربههای مشت زیر سقف تیرهی تالار سینما طنینانداز شود. برق تیرهی دستهی صندلیهای قهوهای سینما را زیر این نور شیریِ اندك صندوقخانه میدیدم. نور اندك انتهای صندوقخانه، نور آپارات بود. شیخ صنعان از پیش پای دختر برخاست. دختر حیران بود. باد جامههایش را برآشفت. گوسفندها از گرداگرد شیخ با صدای زنگولهها به پشت تپه گریختند. شیخ برگشت. صورتش، صورت شاد "علی بابا" بود، كه سربندی مرصع داشت و یك ریش كوتاه چهرهاش را تزیین میكرد. اسب سفیدی آمد. شیخ دست بر پشت زین بالا رفت. دختر گریان شد.

به صاعقهی سفید وسط كمربند دست كشیدم. بازارچه، از پشت دیوار، طراوات و اعجاز اولین قدمهای لرزان كودكیام را داشت كه هوا همیشه هوای دم عید، و فصل، فصل چاغاله بادام بود. به دو سوی خودم بازوها را باز كردم. دیوارها فرو ریخت. اسبی آمد سیاه. دست بر پشت زین سوار شدم. دختر برای آخرین بار چشمان گریانش را به سوی من برگرداند. وظیفه از عشق مهمتر بود. صدای زنگولهی گوسفندها پشت تپه محو میشد.

پرده آشفته شد و دیوارها از انتهای صندوقخانه پیش آمدند و اطرافم را گرفتند؛ از بیرون صدایم میكردند. صدا كه ابتدا محو بود مشخصتر میشد: "كجا هستی؟ به سنگ بكنن! ناهار یخ كرد ..."

كمربند را به سرعت باز كردم. جایی لای چادرشب رختخواب پنهان كردم. لبخند "علی بابا" را از چهرهام ستردم. نگاهی به اطراف انداختم. صحرا و موج علف پشت مه دور میشد. با دست از اسبم خداحافظی كردم. پرده را كنار زدم و به اتاقی قدم گذاشتم كه بوی آبگوشت در فضایش بود و صدای گوشتكوب كه در بادیه با ضربههای یكسان میكوفت.
REAL LOVE آنلاین نیست. گزارش پست خلاف پاسخ با نقل قول


در پاسخ به: 50 داستان كوتاه برگزيده كشور - tireys_77 - ۱۳۸۹/۹/۳ ۰۱:۴۸ عصر

ما فقط از آینده میترسیم
منیرو روانی پور


ما شاعر بودیم و خاطرهای نداشتیم. هر روز بعدازظهر، شاید از ساعت چهار توی آن خیابان، جلوی كتابفروشی میایستادیم حرف میزدیم، شعر میخواندیم و بحث میكردیم. هر روز همین بود كه بود. كلمات دیگر حقیقی نبودند، فقط انگار مثل دستهای مگس رد ما را میگرفتند و تا به كتابفروشی میرسیدیم وزوز، بالای سرمان پرواز میكردند. و بعد خسته اگر میشدیم قهوهخانهای بود كنار كتابفروشی كه مینشستیم، چای میخوردیم و باز صدای وزوز مگسها در قهوهخانه میپیچید تا آروارههایمان خسته میشد و ما بلند میشدیم.

روبروی كتابفروشی آن طرف خیابان یك ردیف مغازه بود و خانههایی كه بالای آن مغازهها بود و ما هرگز ندیده بودیم تا آن روز كه فهمیدیم و دیدیم.

شاید شنبه بود، اینكه میگویم شاید چون ناگهان همهی ما گیج شدیم و تا امروز هم نمیدانیم كه چه روزی بود و چه روزی نبود. اما این را همهی ما میدانیم كه قبلا نبود. نه در آن آپارتمان بالای مغازهی روبرو كه در كوچكش رو به خیابان باز میشد ? دری كه تازه میدیدیم ? و نه حتا در شهر. در شهری كوچك اگر زنی باشد آن هم آنطور كه او بود، ما حتما میدانستیم. ما به دنبال خاطره میگشتیم و شاعر بودیم و خاطرهی زنی كه لباس سراسر سیاه میپوشید و روسری سیاهش را گره نمیزد، طوری كه سفیدی گردنش گاهی و نه همیشه پیدا بود، توی ذهن هیچكداممان نبود. این را از نگاه همدیگر میفهمیدیم كه برق میزد، چشمان ما آن روز برق میزد، آن روزها ...

اولین بار ساعت چهار بود كه از خانهاش بیرون آمد. صورت بیضی شكلی داشت، لبانی به هم فشرده و باریك و موهای سیاهی كه حتما بلند بود و اگر آنها را رها میكرد تا انتهای كمرش میرسید. غبار غم روی چهرهاش بود و یا شاید چون سراسر سیاه میپوشید خیال كردیم كه غصهدار است و ما هم غصه خوردیم.

وقتی از آن طرف خیابان آمد با حركت شیرین سر و گردنش كه ماشینها را میپایید و رفت توی كتابفروشی تازه یادمان آمد كه باید نگاهی به كتابها بیندازیم شاید كتاب تازهای آمده باشد، هرچند مدتها بود كه دیگر كتاب نمیخواندیم و داخل كتابفروشی نمیرفتیم. آنجا بود كه خیال كردیم كارهای وانگوگ را میخواهد. با صدایش گیج شده بودیم و دیگر گوش نمیدادیم و معلوم نبود كه از اول هم گوش داده باشیم، فقط كلمات، كلمات شفاف و درخشان توی هوا بال میزد و به این نتیجه رسیدیم كه نقاش است و میخواهد سهپایه و رنگ و بوم بخرد.

وقتی رفت، كتابفروشی هم خالی شد. دیگر كاری نداشتیم كه بمانیم، بیرون آمدیم اما انگار همدیگر را نمیشناختیم و نمیدانستیم پیش از اینها چرا آنجا میایستادیم و چه میگفتیم.

همان روز بود انگار كه از دور دیدیم در كوچك دوباره باز شد و لحظهای بعد تازه پردهی خانه را دیدیم كه رنگ و رو رفته بود و فكر كردیم كه اتاق خیلی باید بزرگ باشد چرا كه اتاقهای بزرگ درهای شیشهای بزرگ دارند و حتما آنجا را كارگاه نقاشیاش میكرد، جایی رو به خیابان كه با برآمدن آفتاب پر از نور میشد. و برای نقاشی نور حتما لازم بود.

فردایش كه آمدیم دیدیم كه پردهی نویی آویزان است. پردهای پر از مرغان دریایی. مرغانی كه راهشان را گم كرده بودند و دور از دریا مانده بودند و حالا نمیدانستند به كدام جهت بروند. حركت سر و گردن مرغان دریایی جوری بود كه انگار جهت را از ما میپرسیدند و از ما میخواستند كه دریا را به آنها نشان دهیم. این بود كه ما راجع به مرغان دریایی حرف زدیم و بعد توی كتابفروشی چپیدیم تا ببینیم چه كتابی دربارهی دریا و مرغان دریایی هست. میخواستیم ببینیم كه مرغان دریایی چطور راهشان را پیدا میكنند، میخواستیم بدانیم و راحت شویم.

یك هفته طول كشید تا دیگر از دریا و مرغان دریایی حرف نزدیم و بعد كار ما به جاهای دیگر كشید. شاید اگر پرده كمی كوتاه نبود و ما نمیتوانستیم ساق پایش را ببینیم كه معلوم بود رو به خیابان نشسته است، ما همینجور راجع به مرغان دریایی حرف میزدیم. اما روز هشتم كه آمدیم دیدیم نشسته است و معلوم بود رو به خیابان، چون لبهی دامن سیاهش را كه تا ساقها میرسید میدیدیم و دستی را كه هرازگاهی چیزی را كه میافتاد از روی زمین برمیداشت و ما میدانستیم كه حتما قلممویش افتاده و یا تكهای رنگ و یا یكی از مدادهای طراحیاش...

آن روز هوا كه تاریك شد رفتیم و تا صبح ساقهای همهامان تیر كشید و روز بعد زودتر آمدیم و دیدیم نیست. نبود و درست ساعت یكربع به سه بود كه پاهایش را دیدیم. آمد و روی صندلی نشست، صندلی را كمی جا به جا كرد و مشغول شد، دو یا سه بار مداد و یا قلممویش افتاد ... دستش را هم دیدیم همانطور شیرین و سفید.

ده روز همانطور میایستادیم و نگاه میكردیم. هیچكس نمیدانست چه میكشد. اما همیشه نگاه میكردیم بلكه پرده تكانی بخورد و خورد. دیگر هر روز یكربع به سه میآمدیم، كنار كتابفروشی میایستادیم و حتا گاهی زودتر راهمان را كج میكردیم تا به قهوهخانه برسیم و چایی در قهوهخانه بخوریم. مزهی چای آنجا هم عوض شده بود. دیگر كسی در خانهاش چای نمیخورد. و درست شانزده دقیقه به سه از قهوهخانه بیرون میآمدیم و میایستادیم همانجایی كه باید ایستاده باشیم.

آن روز پرده را كنار زد. روز یازدهم. دیدیم كه تابلوش را از روی سهپایه برداشت. بوم دیگری روی آن گذاشت و بیآنكه پرده را بكشد روی صندلی نشست. ناباور به هم نگاه كردیم، چشمان همهی ما برق میزد انگار از عذابی گران راحت شده بودیم، بلند بلند نفس میكشیدیم و زیرچشمی به آنجا نگاه میكردیم، وانمود میكردیم كه هوش و حواسمان به او نیست و میدیدیم كه گاهی از بوم عقب میكشد و زمانی نزدیك میشود، و میدانستیم كه به بیرون نگاه میكند و حتم داشتیم كه دارد شكل و شمایل یكی از ماها را میكشد.

اینطور بود كه ما حركات و رفتارمان تكرار حركات و رفتار روزهای قبل شد. چون خیال میكردیم كه اگر دیروز تا اینجا كشیده باشد كه مثلا یكی از ماها دستمان را توی هوا تكان داده باشیم، دوباره باید همان حركت را تكرار كنیم تا او بتواند تابلوش را تمام كند.

و چون چیزی از نقاشی نمیدانستیم و اینكه چقدر طول میكشد تا طرحی كشیده شود و یا نقشی روی بوم جان بگیرد به كتابفروشی رفتیم و تمام كتابهای آموزش نقاشی و نقاشی و سرگذشت نقاشهای بزرگ را خریدیم و خواندیم و تقریبا راحت بودیم و فقط یك چیز عذابمان میداد كه موهایمان همینطور بلند میشد و ریشمان در میآمد و این دیگر دست خودمان نبود، ما سعی میكردیم به هر حال همه چیز را كنترل كنیم هرچند گاهی همین مسئله هوش و حواسمان را میگرفت چرا كه دائم به ریش و موهای همدیگر نگاه میكردیم و حرص میخوردیم و میترسیدیم كه ناگهان پرده را بكشد و تا ابد برود.

و یك روز بعد از دو ماه كه ما دیگر از ایستادن در یك گوشه و تكرار حركات و رفتارمان خسته شده بودیم، انگار فهمید كه ناگهان بلند شد، تابلو را از روی سهپایه برداشت و بوم دیگری به جایش گذاشت و ما این بار آن طرف مغازه ایستادیم و كاری كردیم كه در نمای دیگری ما را بكشد و باز با تكرار رفتار و كردارمان كمك كردیم كه كارش را بینقص و سریع تمام كند.

روزهای ما به این كار میگذشت و شبها، كتابفروشی كه بسته میشد، او كه بلند میشد و پرده را میكشید، همه با هم راه میافتادیم. نمیتوانستیم همدیگر را رها كنیم. انگار نمیتوانستیم تنها باشیم و یا میترسیدیم كه ناگهان اتفاقی بیفتد و یا افتاده باشد و یك كدام از ما ندانیم، این بود كه به نوبت - و این نوبت را معلوم نبود چطور گذاشته بودیم چون هیچكدام از ما حرفی نزده بود ? خانهی یكی مینشستیم و ته شیشهها را درمیآوردیم. اول نمنمك مینوشیدیم، هركدام از ما نمیخواستیم بیش از دیگری بنوشیم، هر كس میخواست هوش و حواسش باشد تا بتواند كلامی از دیگری بشنود و حرفی را اگر كسی برای گفتن داشت ناشنیده نگذارد. ... اما هیچكس حرفی نمیزد و فقط دربارهی رنگ و بوم و نقاشی و سزان و وانگوگ و ... آنچه به تازهگی فهمیده بودیم حرف میزدیم و روی گوش بریدهی وانگوگ درنگ میكردیم و مطمئن بودیم كه لالهی گوش سفید و شیرینی داشته و به خاطر همین بود كه گاهی گریه میكردیم.

دیروقت شب هركس گوشهای میافتاد و تا مدتها صدای آههای كشدار و بلند خودمان را میشنیدم و میدانستیم كه همهی ما در عالم مستی، خواب و بیداری حركات و رفتار امروزمان را مرور میكنیم تا فردا بتوانیم در همان وضعیت بایستیم و به كار او لطمه نزنیم.

بعد از مدتی فهمیدیم كه گاهی میان ساعت دو و یكربع به سه به كتابفروشی میآید، این بود كه اغلب از ساعت یك آنجا بودیم ... میآمد، سری تكان میداد، به كتابها نگاه میكرد، چیزی نمیخرید و ما میدیدیم كه انگار دارد نگاهمان میكند، انگار میخواست همه را وارسی كند و ببیند كه همه آمدهایم یا نه ... این بود كه دیگر بیآنكه حرفی بزنیم از ساعت یك همگی آنجا بودیم و بعد از یك هفته كه ساعت یك میآمدیم، لبخندش را دیدیم. انگار راضی بود. ما هم با خودمان خندیدیم، ایستادیم و نگاه كردیم، جوری میایستادیم كه همهی ما را ببیند و هركس دلش میخواست بیشتر دیده شود.

چندبار هم دیدیم كه از تاكسی پیاده میشود. تاكسی یا تاكسیبار، حالا درست یادمان نیست، چون معلوم بود كه بار دارد، سهپایه بود یا تخت و یا چیزی دیگر. از تاكسیبار كه پیاده شد، آن را به سختی با خودش میكشید، ما هم ایستاده بودیم و نگاه میكردیم و دیدیم كه راننده كمكش كرد و پیش از آنكه تكانی بخوریم و پا پیش بگذاریم، او در كوچك را باز كرد، راه داد كه راننده وسایل را بالا ببرد ما ناباور به هم نگاه كردیم، مثل مجسمهای بیحركت ایستادیم و دیدیم كه راننده كه جوانی بود سیهچرده با سبیلی پرپشت همانطور كه پولش را توی جیبش میگذاشت، از در بیرون آمد و در كوچك را پشت سرش بست و تا میخواستیم برویم با او حرف بزنیم سوار ماشینش شده بود و پا روی گاز گذاشته بود و رفته بود. آن روز بود كه فهمیدیم هیچكدام رانندگی نمیدانیم و بعدها هرچه به دنبال رانندهی سیهچرده در شهر گشتیم او را نیافتیم.

یك بار هم خودمان را كشیدیم روبروی دری كه باز كرده بود. پلههایی كوچك و سربی و یا خاكستری و تاریك. با خودمان گفتیم كه حتما لامپ راهپلههایش سوخته و هیچكدام از ما از كار برق سر در نمیآورد، آن روز ما به لامپهای توی خیابان نگاه میكردیم و به كسانی فكر میكردیم كه از تیرهای برق بالا میروند و سیمها را درست میكنند.

تاریخ رفتنش را به خوبی به یاد داریم. روزی كه همهی ما ناگهان پیر شدیم و خوب ... هیچكدام از ما ندیده بود كه برود، اما رفته بود و حتما در تاریكی شب. جمعه نرفته بود چرا كه ما جمعهها هم گاهی پیاده و زمانی با تاكسی از آن خیابان میگذشتیم ... هرچند هیچكس نبود و پرده بسته بود و هیچ ساق پایی حتا نمیدیدیم اما میآمدیم.

وقتی كه رفت نیاز مشترك، نیاز فراموش كردن و یا دوباره دیدن او، ما را به هم نزدیك كرد. با هم حرف زدیم و این بار دربارهی خودش و با صدای بلند. معلوم نبود چطور اما همه فهمیده بودیم كه او روزگاری كسی را دوست داشته و یا دو نفر با هم او را دوست داشتهاند و در زد و خوردی كه بر سر او درمیگیرد خود را به كشتن دادهاند و یا شاید یكی آن دیگری را میكشد و آن دیگری در دادگاهی به اعدام محكوم میشود و او كه خانهاش مشرف به میدان اعدام بوده و هر روز با طلوع صبح بیدار میشده تا برآمدن آفتاب را بكشد، سربازان خوابآلوده را دیده كه آن دیگری را برای اجرای مراسم میبردند و آن دیگری پیشاپیش سربازان كه میرفته نفسهای عمیق میكشیده ... شاید به هوای بوی او كه توی هوا بوده و یا آن دیگری میدانسته كه او هر روز صبح زود بلند میشود تا طلوع آفتاب را بكشد و چه بسا كه بارها پای پنجرهی او تا صبح بیدار مانده بوده.

اینجور بود كه ما ناگهان فهمیدیم كه او از آن به بعد سیاهپوش و عزادار خودش را وقف نقاشی كرده است و خیال دارد در شهرهای مختلف نمایشگاه بگذارد و این بود كه تمام خبرهای هنری را گوش میكردیم و میكنیم تا ببینیم در چه شهری زنی سیاهپوش نمایشگاه میگذارد.

ماههای اول هر روز دستهجمعی به گاراژ میرفتیم تا بپرسیم كه آیا زنی نقاش و سیاهپوش میان مسافران نبوده است. اما حالا خیال میكنیم كه باید هر روز به نوبت یكی از ما خودش را به گاراژ برساند تا وقتی مسافران پیاده میشوند نگاه كند و آمدن و نیامدن او را به گوش ما برساند ... كار سختی نیست، سختتر از آنچه ما میكشیم در خواب و در بیداری ... گاهی بیآنكه به روی هم بیاوریم دلمان میخواهد در خواب خوابمان ببرد كه فكر او را نكنیم اما در خواب همیشه بیداریم و در آن بیداری اگر بخوابیم خواب میبینیم كه بیداریم و اینجور است كه سخت میشود، هر روز سختتر و او اگر میرفت بالا در را میبست و آن پرده حتا اگر تمام شیشه را میپوشاند ما اینجور نمیشدیم، چون میدانیم اگر در ذهنمان پاك شود یك روز دوباره میآید و پردهی كوتاهش را آویزان میكند و ما دوباره آن دو تا ساق پا را میبینیم و دستی كه زیر میز خم میشود تا مدادی، قلممویی ... را كه افتاده است بردارد و آنوقت ساقهای ما دوباره تیر میكشد.

هر روز كه میگذرد، حتا همین لحظه، گذشته میشود و هیچكس نمیتواند گذشته را تغییر دهد یعنی نمیتواند، همین لحظه، امروز، فردا و روزهای نیامده را تغییر دهد، و میدانیم كه ترس، ترسی كه با خودمان میكشیم همیشه هست، رهایمان نمیكند، به ما عادت كرده، میترسد برود. انگار اگر برود، جای دیگری ندارد كه زنده بماند و نفس بكشد ... این است كه ما دائم میترسیم، از آینده میترسیم كه همان گذشته است، میترسیم كه دوباره بیاید و خیال كند كه ما او را فراموش كردهایم ...

تهران 28 آذر 1369



در پاسخ به: 50 داستان كوتاه برگزيده كشور - tireys_77 - ۱۳۸۹/۹/۳ ۰۱:۴۸ عصر

ماهی وجفتش
ابراهیم گلستان

مرد به ماهیها نگاه میكرد. ماهیها پشت شیشه آرام و آویزان بودند. پشت شیشه برایشان از تخته سنگها آبگیری ساخته بودند كه بزرگ بود و دیوارهاش دور میشد و دوریش در نیمه تاریكی میرفت. دیوارهی روبروی مرد از شیشه بود. در نیم تاریكی راهرو غار مانند در هر دوسو از این دیوارهها بود كه هر كدام آبگیری بودند نمایشگاه ماهیهای جور بهجور و رنگارنگ. هر آبگیر را نوری از بالا روشن میكرد. نور دیده نمیشد، اما اثرش روشنایی آبگیر بود. و مرد اكنون نشسته بود و به ماهیها در روشنایی سرد و تاریك نگاه میكرد. ماهیها پشت شیشه آرام و آویزان بودند. انگار پرنده بودند، بیپر زدن، انگار در هوا بودند. اگر گاهی حبابی بالا نمیرفت، آب بودن فضایشان حس نمیشد. حباب، و هم چنین حركت كم و كند پرههایشان. مرد درته دور روبرو، دوماهی را دید كه با هم بودند.

دو ماهی بزرگ نبودند، با هم بودند. اكنون سرهایشان كنار هم بود و دمهایشان از هم جدا. دور بودند، ناگهان جنبیدند و رو به بالا رفتند و میان راه چرخیدند و دوباره سرازیر شدند و باز كنار هم ماندند. انگار میخواستند یكدیگر را ببوسند، اما باز با هم از هم جدا شدند و لولیدند و رفتند و آمدند.

مرد نشست. اندیشید هرگز این همه یكدمی ندیده بوده است. هر ماهی برای خویش شنا میكند و گشت وگذار ساده خود را دارد. در آبگیرهای دیگر، و بیرون از آبگیرها در دنیا، در بیشه، در كوچه ماهی و مرغ و آدم را دیده بود و در آسمان ستارهها را دیده بود كه میگشتند، میرفتند اما هرگز نه این همه هماهنگ. در پاییز برگها با هم نمیریزند و سبزههای نوروزی روی كوزهها با هم نرستند و چشمك ستارهها این همه با هم نبود. اما باران. شاید باران. شاید رشتههای ریزان با هم باریدند و شاید بخار از روی دریا به یك نفس برخاست؛ اما او ندیده بود. هرگز ندیده بود.

دو ماهی شاید از بس با هم بودند، همسان بودند؛ یا شاید چون همسان بودند، همدم بودند. گردش هماهنگ از همدمی بود، یا همدمی از گردش هماهنگ زاده بود؟ یا شاید همزاد بودند. آیا ماهی همزادی دارد؟

مرد آهنگی نمیشنید، اما پسندید بیاندیشد كه ماهی نوایی دارد، یا گوش شنوایی، كه آهنگ یگانگی میپذیرد. اما چرا نه ماهیان دیگر؟

دو ماهی آشنا بودند. دو ماهی زندگی در آبگیر تنگ را با رقص موزونی مزین كرده بودند. اما چگونه همچنان خواهند رقصید؟ از اینجا تا كجا خواهند رقصید؟

یك پیرزن كه دست كودكی را گرفته بود،آمد و پیش آبگیر به تماشا ایستاد و پیش دید مرد را گرفت.

زن با انگشت ماهیها را به كودك نشان میداد. مرد برخاست و سوی آبگیر رفت، ماهیها زیبا بودند و رفتارشان آزاد و نرم بود و آبگیر خوش روشنایی بود و همه چیز سكون سبكی داشت. زن با انگشت ماهیها را به كودك نشان میداد، بعد خواست كودك را بلند كند، تا او بهتر ببیند. زورش نرسید. مرد زیر بغل كودك را گرفت و او را بلند كرد. پیرزن گفت: "ممنون. آقا."

اندكی كه گذشت، مرد به كودك گفت: "ببین اون دو تا چه قشنگ با همن."

دو ماهی اكنون سینه به سینهی هم داشتند و پركهایشان نرم و مواج و با هم میجنبید. نور نرم انتهای آبگیر، مثل خواب صبحهای زود بود. هر دو تخته سنگ را مثل یك حباب مینمود، پاك و صاف و راحت و سبك.

دو ماهی اكنون با هم از هم دور شدند، تا با هم، به هم نزدیك شوند و كنار هم سر بخورند. مرد به كودك گفت: "ببین اون دو تا چه قشنگ با همن."

كودك اندكی بعد پرسید:"كدوم دو تا؟"

مرد گفت: "اون دو تا. اون دو تا را میگم. اون دو تا را ببین." و با انگشت به دیوارهی شیشهای آبگیر زد. روی شیشه كسی با سوزن یا میخ یادگاری نوشته بود. كودك اندكی بعد گفت: "دوتا نیستن."

مرد گفت: "اون، آآ، اون، اون دو تا."

كودك گفت: "همونا. دو تا نیستن. یكیش عكسه كه توی شیشه اونوری افتاده."

مرد اندكی بعد كودك را به زمین گذاشت؛ آنگاه رفت به تماشای آبگیرهای دیگر.


در پاسخ به: 50 داستان كوتاه برگزيده كشور - tireys_77 - ۱۳۸۹/۹/۳ ۰۲:۰۵ عصر

من و احمد میرعلایی و قهقه خنده
اکبر سردوزامی


همین قدر میدانم كه داشتم افسانهاى مىنوشتم. درستترش این است كه وارد دنیایى شده بودم كه مرگ را بر آن راهى نباشد. این افسانه راجع به زندگى یكى از آن آدمهایى است كه اصطلاحا مىگویند خودش است و تخمش. اواخر قسمت اول بودم كه ابولفضل زنگ زد.
به محض این كه گفت خبر میرعلایی را شنیدهاى؟ قاه قاه خندیدم كه یكى مى خواست داستان مرا بخواند، او هم مُرد!
چند دقیقه اى حرف زدیم. نُه سال بود صدایش را نشنیده بودم. با این همه چندان توجهى به حرفهاش نمىكردم. یعنى نمى توانستم توجه كنم. هى جملهء خودم توى كلهام تكرار مىشد. گفت صبح از خانه رفته بیرون و شب جسدش را توى كوچه پیدا كردهاند. باز قاه قاه خندیدم كه یكى مىخواست داستان مرا بخواند، او هم مُرد!
گوشى را هم كه گذاشتم، هنوز داشتم مىخندیدم. گفتم دیدى پلنگ؟ دیدى؟ یكى مىخواست داستان "من هم بودم" را بخواند، او هم مرد. و پلنگ را بغل كردم، زیر گلویش را بوسیدم. گفتم پلنگم، پلنگم، اگه تو نباشى من اﻻغ لنگم.
بعد هم به مسعود زنگ زدم، گفتم دیدى چى شد؟ گفت چى شد؟ گفتم یكى مىخواست داستان منو بخونه، اونام مرد! و قاه قاه خندیدم. گفت كى؟ گفتم میرعلایی دیگه. و صداى قهقههام بلندتر از پیش توى خانه پیچید. گفت این كجاش خنده داره؟ گفتم خندهدار نیست؟ و قهقاه زدم كه بابا تو دیگه كى هستى! از این خنده دارترم مگه مىشه؟ گفت گمونم تو یه چیزیت مىشه! و خندید. صداى قهقهء من بند نمىآمد. گفتم بابا تو اصلاً حالیت نیست!
بعد به ایرج زنگ زدم. خانه نبود. گفتم یك زنگى به ناصر بزنم. كُد سوئد را گرفتم. یادم آمد كه خط خارجم بسته است. سالهاست كه بسته ام، ولی هى یادم مى رود. بلند شدم لباس پوشیدم، رفتم بیرون. توى پیاده رو رو به رو یك كیف كوچك پیدا كردم. یك صد كرونى توش مچاله شده بود. صد كرونى را باز كردم. دیدم واقعا صد كرونى است. قاه قاه خندیدم كه ابولفضل، ابولفضل، كجایى ابولفضل؟ شما جنازه پیدا مىكنین، من صد كرونى!
وقتى گفت اكبر؟ نشناختم. گفتم شما؟ گفت ابولفضل هستم. داد زدم چطورى پسر؟ صداى خودم توى گوشى تكرار شد: چطورى پسر؟ صداش یك جورى بود؛ لخت بود؛ وارفته بود؛ از دنیاى مردگان مىآمد؛ از كنار میرعلایی. گفتم چرا صدات این جورى شده؟ گفت مردهایم، مردهایم! با خنده گفتم این كُس شعرا چیه كه مىگى پسر!
رفتم تو كیوسك پمپ بنزین. یك كارت پنجاه كرونى تلفن خریدم. دفترچه تلفن را كه باز كردم، شمارهء سیمین آمد. گفتم بگذار اول سیمین را بخندانم. كُد آلمان را گرفتم و شمارهء سیمین را. خانه نبود. بعد كُد سوئد را گرفتم و شمارهء ناصر را. او هم نبود. هر وقت مىخواهم كسى را بخندانم خانه نیست. گفتم نباشند، من خودم به تنهایى هم مىتوانم بخندم. تازه من كه هیچ وقت تنها نیستم. فعلاًً پلنگ خانوم هست، سُر و مُر و گونده. هیچ وقت هم صبح از خانه بیرون نمى رود كه شب جنازهاش را توى خیابان پیدا كنند.
دوباره از تصور اینكه یكى مى خواست داستان مرا بخواند، و مُرد، قهقهه سردادم. مردى كه از رو به روم مىآمد گفت:
Hard u det godt?
گفتم آره، خوب! چه جورم!
بعد یك دفعه داد زدم نمه نمه! و قاه قاه خندیدم. این تكیه کلام فراز و رامتین كوچك است. وقتى سرحالاند، همین جور كه نشستهاند، چیزى مىخورند یا بازى مىكنند یا هر چى، یك دفعه یكىشان مىگوید نمه نمه! بعد هر دو به هم نگاه مىكنند و با هم مىگویند نمه نمه! و قاه قاه مىخندند. من بیشتر از بى ربط بودن این چیزى كه مىگویند و به هر چیزى كه دلشان مىخواهد ربطش مىدهند، كیف مىكنم. دو سه بار گفتم نمه نمه! و خندیدم. بعد یاد مازیار زراعتى افتادم و گفتم كر- مه -مون - خوا - بیده؟ و غش غش خندیدم. هیچ چیزى براى من شادى آورتر از این قضیهی مازیار نیست. وقتى دیدمش تازه زبان باز كرده بود. برده بودمش توى زمین بازى بچهها كه كمى سرگرمش كنم تا اقدس بتواند غذا درست كند. سوار تابش كردم. هر بار كه هلش مىدادم، عشق مىكرد و غش غش مىخندید. سوار اﻻكلنگش كردم. هر بار كه مىرفت باﻻ عشق مىكرد و غش غش مىخندید. بعد گفتم بیا شن بازى كنیم. روى شنها یك كرم كوچك وول مىخورد. گفتم مازیار این كرمه رو ببین.
گفت این - كر - مه؟
گفتم آره. و با یك تكه چوب كرمه را هل دادم.
گفت این - كر - مه؟
گفتم آره.
باز گفت این - كر - مه؟
گفتم آره. كرمه داره تكون مىخوره.
گفت كر - مه - دا - ره - تكون - مىخوره؟
گفتم آره.
باز گفت این - كر - مه؟
گفتم آره.
گفت كر - مه - دا - ره - تكون - مىخوره؟
گفتم آره.
به كرمه دقیق شد. گفت این - كر - مه؟
گفتم آره.
گفت كرمه - دا - ره - تكون - مىخوره؟
گفتم آره.
با این كه سردش بود و داشت مىلرزید همچنان مىگفت این - كرمه؟
گفتم آره، كرمه دیگه خوابیده مام باید بریم بخوابیم.
گفت كر - مه - دى - گه - خوا - بیده؟
گفتم آره، كرمه خوابیده، مام باید بریم بخوابیم. و دستش را گرفتم كه بریم.
گفت كر - مه - دى - گه - خوا - بیده؟
گفتم آره، كرمهمون خوابیده، مام باید بریم بخوابیم.
گفت كر - مه - مون - خوا - بیده؟
گفتم آره.
كنار در ورودى ساختمان گفت كر - مه - مون - خوا - بیده؟
گفتم آره.
توى پاگرد گفت كر - مه - مون - خوا - بیده؟
گفتم آره.
اقدس كه در را باز كرد، گفت ما - مان - كر - مه مون - خوا - بیده؟
اقدس گفت چى!
و من دلم را گرفتم و قاه قاه خندیدم. و همین جور كه مىخندیدم كلید را از جیبم درآوردم و در ساختمان را باز كردم؛ از پله ها باﻻ رفتم؛ در آپارتمانم را باز كردم.
ناخودآگاه رفتم طرف قفسهاى كه پشت كامپیوتر قرار دارد و پاكت نامهاى را كه آمادهی پست بود برداشتم و اسم احمد میرعلایی را خواندم و به دیوار تكیه دادم و آن قدر خندیدم كه پاهایم سست شد و روى زمین نشستم و دیدم پلنگ آمده جلو و متعجب نگاهم مى كند.



نمى دانم شما كه روزى ترجمههاى میرعلایی را مىخواندید و روزى هم ممكن است این نوشتهی مرا بخوانید، به چى فكر مىكنید، اما من دارم به مراحل بسته بندى كردن این پاكت فكر مىكنم. توى این پاكت یك داستان است. داستانى كه من نوشتهام. خُب كار من - اگر بشود اسمش را كار گذاشت - داستاننویسى است. داستاننویس معموﻻً مىنویسد؛ خط مىزند؛ پاره مىكند؛ دوباره مىنویسد؛ و خط مىزند؛ و هى این دور باطل را تكرار مىكند تا حاصلش بشود چند صفحهاى كه اسمش داستان است. بعد هم مىفرستد براى انتشاراتى و او هم به هر حال، با این اوضاع و احوالِ خارج از كشور، با نبودن خواننده و مشكل پخش و غیره، پانصد نسخهاى چاپ مىكند. یا اگر اكبر سردوزآمى باشى، هشتصد نسخه. و بعد هم باﻻخره بعد از یكى دو سال و گاهى هم سه چهار سال این پانصد یا هشتصد نسخه تمام مىشود و تو هم نمىفهمى اینها چى شد؛ كجا رفت؛ كى خواند. نتیجه چى شد؛ اصلاً نتیجهاى داشت؛ نداشت؟ و باﻻخره نمىفهمى خوانندهات كیست، یا نظرش چیست. بعد توى چنین فضایى و در چنین موقعیتى مىشنوى یكى از فرسنگها فاصله وصف داستان تو را شنیده و مىخواهد آن را بخواند. و آن یكى هم خوانندهاى ناآشنا نیست كه آن قدرها توجه تو را برنینگیزد. احمد میرعلایی است كه تو اصلاً داستانت را كه در قالب نامهاى است، خطاب به او نوشتهاى. راستش خوشحال شدم. و بدون رودربایستى بگویم چون میرعلایی بود خوشحال شدم. البته مسئله خودنمایى نیست. نه! اصلا این داستانى كه مىگویم چندان هم داستان نیست. اسمش هم اشاره به چیزى دور دارد؛ گذشته است؛ مرده است؛ "من هم بودم" است؛ نه اینكه: هستم.
خُب براى آدمهایى كه مىنویسند، خوب بنویسند یا بد، همیشه یك تعداد انگشت شمار هستند كه مهم ترند. البته گاهى از به كار بردن این كلمات مهم و غیر مهم، احساس بلاهت مىكنم. چون هر كسى توى این دنیا جاى خودش را دارد. به هر حال میرعلایی برایم مهم بود. همان طور كه گلشیرى برایم مهم بود و كامران بزرگ نیا برایم مهم بود. اگر هم آن داستان نامه وار خطاب به اوست بیشتر شاید به این خاطر باشد كه وقتى آن را مىنوشتم ناخودآگاه احساس مىكردم او به من نزدیكتر است تا دیگرانى كه گفتم. یادم هست وقتى كه در جلسهی جنگ اصفهان نشسته بودیم و او "سبكى تحملناپذیر وجود" را خواند، به گلشیرى گفتم آقا این جورى داستان مىنویسند! و قاه قاه خندیدم.
مىگویم آن شب قاه قاه خندیدم، و مىگویم وقتى كه ابوالفضل زنگ زد قاه قاه خندیدم، و این رساننده نیست. و من هم هیچ جورى نمىتوانم توضیحش دهم. در نوشته اول فكر كردم بهتر است در مورد اولی از كلمهی غش غش استفاده كنم و در دومى از قاه قاه. اما گمان نمىكنم این جورى بتوانم تفاوت این دو حالت را برسانم. به هر حال چیزى از كف مىرود. در واقع گویا همیشه بیش از آن كه چیزها به كف آیند، از كف مىروند و آدم هر چه تلاش مىكند، هر چه به چیزى بیشتر چنگ مىاندازد، بیشتر از كف مىرود. راستش من خیلی تلاش كردم كه بتوانم تفاوت این دو نوع خندیدن را توضیح دهم، اما در نهایت از خودم مایوس شدم و به این نتیجه رسیدم كه همهی آن توضیحات را از توى این پرونده حذف كنم.
اما گویا تا وقتى كه تكلیفم با این كلمهء قاه قاه روشن نشده باشد، ادامه دادن این نوشته یك جور پوچ و بى معنى است. من چیزى از جنس این قاه قاه، یا قهقهه را یك بار سال 54 یا ۵۵ نوشتم. البته آن روز به داستان فكر مىكردم. آن روز این قهقهه را این طور ملموس احساس نكرده بودم. داشتم تمرین داستان نویسى مىكردم، اما آن داستان ناتمام ماند. یادم هست آدمى بود كه تنها سلاحش همین قاه قاه خنده بود. داستان سمبلیك بود. راوى از درخت عظیمى حرف مىزد كه در هم شكسته بود. گویا فقط باد بود و درخت. فقط همین به یادم مانده است و صداى قهقههی راوى. گلشیرى گفت این قاه قاه در آخر كار باید تبدیل به هق هق شود. خیلی سعى كردم، اما آخر آن چیزى كه مىخواستم نشد. یك بار هم سال 61 نوشتمش. این بار داستان كشت و كشتار آن سالها بود و استاد دانشگاهى كه هر بار خبر مرگ یكى از دانشجوهایش را مىشنید مىزد زیر قهقهه. این یكى هم ناتمام ماند. یعنى یك شب كه ریخته بودند توى كوچهمان از ترس پارهاش كردم و بعد هم فراموشم شد. به هر حال آن روز قصدم نوشتن داستان بود. اما امشب این قاه قاهِ من ربطى به داستان نداشت. این خود من بودم كه قهقاه مىزدم، خود اكبر سردوزآمى، و نه شخصیت یكى از داستانهایش.
آدم وقتى شاد است، شاد است. لبخند زدن چیزى اضافه بر شادى است. خندیدن هم همین طور. بلند خندیدن و غش غش خندیدن هم همین طور. مىخواستم بنویسم قهقهه خروج از تعادل است یا شاید نشانهی تزویر اندامهاى آدمى است، اما فكر كردم بهتر است وارد این جزئیات نشوم. مسئله اصلاً این است كه من اولها در چنین مواقعى قهقهه نمىزدم. وقتى بهرام صادقى مرد، غمگین شدم. حرفهاى گلشیرى هم كه مفهومش این بود كه بهرام صادقى زنده است؛ در میان ماست؛ در همین مجلس؛ برایم بیشتر چرند بود تا نشانهی حضور بهرام صادقى.
با خودم مىگفتم كسى كه مرد، مرده است؛ تمام شده است؛ مثل همهی مردهها كه مردهاند و تمام شدهاند. یادم هست ساعدى كه مرد چنین چیزى نوشتم. آن روز هم از قهقهه خبرى نبود. من مجلس ختم و شب هفت و چهلم كم ندیدهام، اما آن روز، اولین بار بود كه من دوتا آخوند را باﻻى مجلس مىدیدم. آن روز از بازى روزگار غمگین بودم.
براى بهرام صادقى مىشد گلشیرى برود آن باﻻ و چیزى بگوید، اما مجلس ختم یا شب هفت ساعدى با آن همه ماشین سپاه كه بیرون مسجد بود و آن همههاى دیگر كه خیابان را تا دو سه ایستگاه از هر طرف زیر نظر گرفته بودند، كسى خایهاش را نداشت كه برود آن باﻻ و چیزى بگوید.
ساعدى در آن غروب چنان مرده بود كه جاى گلشیرى را دوتا آخوند مضحك گرفته بودند.
ساعدى در آن غروب چنان مرده بود كه بوى مرگ در تمامى خیابان پیچیده بود، خیابانى كه من نامش را فراموش كردهام؛ خیابانى كه ما با اضطراب از آن مى گذشتیم.
ساعدى در آن غروب چنان مرده بود كه گشت ثارالله تمام خیابان را قبضه كرده بود؛ خیابانى كه من نامش را فراموش كردهام؛ خیابانى كه سپاه حزب اللهاش همان قدر مضطرب از آن مىگذشت كه ما.
ساعدى در آن غروب چنان مرده بود كه تمام كسانى را كه من داشتم فراموش مىكردم، تمام كسانى را كه با مسجد بیگانه بودند یا آشنا، به مسجد كشانده بود. و من احساس مى كردم عمدآ مرده است تا همهی این آدمها پس از چند سالی بتوانند دیدارى تازه كنند.
ساعدى در آن غروب چنان مرده بود كه من هر بار كه به آن دوتا آخوند قدكوتاهى كه باﻻى مجلس، كنار هم، روى دوتا صندلی نشسته بودند، نگاه مىكردم، از این احساس كه جملههاى این دوتا آخوند را ساعدى ننوشته است، اندوهم مىگرفت.
من مجلس ختم و شب هفت و چهلم كم ندیدهام، اما تا آن غروب ندیده بودم دوتا آخوند باﻻى مجلس بنشینند و تا آن غروب ندیده بودم كه چند جملهاى این بگوید و چند جملهاى آن یكى، و جمله هایشان طورى باشد كه انگار دارند به عمد تو را به یاد نمایشنامه مىاندازند و به یاد نمایشنامه نویست كه مرده است.
ساعدى در آن غروب چنان مرده بود كه وقتى مجلس واقعا تبدیل به نمایشنامهاى كمدى شد من خندهام نمىگرفت. آخوندها مدام درخواست صلوات مىكردند اما كسى به آنها توجهى نداشت. گفتم كه انگار ساعدى به عمد مرده بود تا همهء رفقا و برادرانش بتوانند دیدارى تازه كنند. همه با هم حرف مى زدند؛ پچ پچ مىكردند؛ و آخوندها هى به نوبت مىگفتند صلوات بفرستید و هیچ كس نمىشنید؛ هیچ كس نمىخواست بشنود تا اینكه یكى از آخوندها جوش آورد و با تهدید به مرگ و روز رستاخیز و غیره و غیره درخواست صلوات كرد و باﻻخره صداى صلوات چند نفرى توى پچپچهی آن همه آدم گم شد؛ صدایى كه لَخت بود؛ مُرده بود؛ از دنیاى مُردگان مىآمد؛ از كنار غلامحسین ساعدى.
وقتى هم كه به خانه آمدیم به این خاطر شب ختم یا هفتمان را ادامه دادیم كه ساعدى پاك مُرده بود.
نشسته بودیم. عرق مىخوردیم؟ اصلاً عرق داشتیم؟ یادم نیست. فقط یادم هست كه نشسته بودیم. یكى تارش را بیرون آورد. تار بود یا سه تار؟ و چیزى زد. چیزى كه براى من آهنگ نبود. مىتوانم بگویم یك مشت نت بود. اصلاًً شاید درست ترش این باشد كه یكى نشسته بود و یك مشت نُت مى ریخت توى فضا. و نُتها رها مىشد؛ توى فضا مىماند؛ و مجموعهاى را نمىساخت كه بشود گفت گوشهی فلان است یا بهمان. بعد هم قرار شد هر كسى حرفى دارد بزند یا اگر نوشتهاى دارد بخواند. من هم گفتم چیزى دارم و وقتى نوبتم شد، شروع كردم تا چند جملهاى بخوانم. و در میان خواندن چند بار بغض كردم طورى كه خودم هم نفهمیدم چى خواندم. بعد یكى كه روزنامه نگار بود و پیر مجلس بود، گفت این جوان حق دارد گریه كند. منظورش این بود كه نباید گریه كرد. شاید حق با او بود. اما من جوان بودم. آن روز كه جوان بودم گریه مىكردم. حاﻻ كه جوان نیستم قهقاه مىزنم. و این، هر دو، خارج از ارادهی من است.
آدمى كه مىخندد، اگر خالصانه بخندد شاد است. آدمى كه گریه مىكند، اگر خالصانه بگرید اندوهگین است. اما من فقط قهقاه خندهام.
وقتى هم خبر مرگ پسر اسماعیل خویى را خواندم قاه قاه خندیدم. هى خویى جلو جشمم مجسم مىشد و قاه قاه مىخندیدم. هى در غربت بودنش به یادم مىآمد و قاه قاه مىخندیدم. هى قرار گرفتنش در این حقارت این مجموعهی واقعا غریبِ غربت او به یادم مىآمد و قاه قاه مىخندیدم.
وقتى هم مرتضى گفت چوكا سكتهی مغزى كرده، قاه قاه خندیدم.
خبر پسر خویى مال اول هفته بود. توى این چند روز هى چهرهاش مى آمد جلو نظرم و مرا وادار به قهقاه مىكرد. و حاﻻ میرعلایی هم به او اضافه شده است؛ میرعلایی كه مُرده است؛ كه صبح رفته است و شب جنازهاش را از توى كوچه یا خیابان؟ پیدا كردهاند. رفتم به مرتضى زنگ زدم گفتم یكى مىخواست داستان مرا بخواند او هم مُرد. و هنوز قاه قاهم قطع نشده بود كه گفت چوكا هم بیمارستان است. چند روز سردرد داشته. بعد توى خیابان غش كرده. رفته بیمارستان متوجه شدهاند سكته كرده است. صداى مرتضى هم لخت بود؛ سكته كرده بود؛ از توى بیمارستان پاریس مىآمد؛ از كنار چوكا كُندرى.
گوشى را گذاشتم و قهقهه زنان تا خود خانه دویدم. و حاﻻ بخند و كى نخند.

دوباره به یاد ناتوانى خودم افتادم. به یاد پا در هوا بودن این قهقاه، یا قهقهه اى كه نمى توانم از آن یكى جدایش كنم.
پارسال، پس از نُه سال چوكا را دیدم، گفتم چطورى علی؟ گفت بگو چوكا! قاه قاه خندیدم؛ وقتى هم كه توى كوچهی وصال شیرازى مىنشستیم تخلصش را نادیده مىگرفتم و مىگفتم چطورى علی؟ و او مىگفت بگو چوكا! و من مىخندیدم كه دست بردار علی! اما توى كپنهاگ جدى تر از آن روزها بود. گفت علی مرد! توى همان ایران! من چوكا هستم! و من باز زدم زیر قاه قاه. اما آن قاه قاه از جنس دیگرى بود.
با خویى هم همین طور. وقتى توى سوئد داشت جوك مىگفت و من قاه قاه مىخندیدم، قهقهه ام از جنسى دیگر بود.
و این كه امروز است از جنس دیگرى است. حالت عجیبى است این. وقتى شروع مىشود همه چیز مرا در اختیار خود مىگیرد و هر چیزى را بهانهاى براى قهقاه مىكند. مىخواهم بگویم خارج از ارادهی من است. اما اصلاً مرز بین ارادى و غیر ارادى چیست؟ مگر نه اینكه نفْسِ حضور یافتن من در این جهان خارج از ارادهی من بوده است؟ مگر نه اینكه گرسنه شدنم خارج از ارادهی من است؟ و اجبار به غذا خوردنم؟ و تغوط كردنم؟ و خسته شدنم؟ و به خواب رفتنم؟ راستش اگر مىتوانستم اراده كنم، همان افسانهام را مىنوشتم. و اگر اینها را مىنویسم بیشتر به این خاطر است كه از شر این همه مرگ و میر خلاص شوم و بتوانم افسانهام را ادامه دهم.
با این همه من قانعم. مدتى است به این نتیجه رسیدهام كه باید برگ زد. خُب هر كس براى خودش شیوهاى دارد. شیوهی من هم این روزها این است: با سپردن خودم به دست این اندامها هر چیزى را كه به من تحمیل مىشود به سوى همین جهان تحمیل كننده تف مىكنم.
مىخواستم بگویم كه این قاه قاه من، در واقع اولش، وقتى كه شروع مىشود، هیچ تفاوتى با همان قهقهه شادى آور معمولی ندارد. یعنى لذت مىبرم. همان طور كه هر كسى مىتواند از قهقهه زدن لذت ببرد. صدا از گلویم بیرون مىجهد. اما بعد، انگار كه این قه قه ها یكى یكى مىرود پایین. نمىدانم چطور بگویم. یعنى در عین اینكه پایین مىرود، از همان پایین به بیرون مىجهد. یا برعكس همین طور كه از این طرف بیرون مىجهد از آن طرف پایین مىرود و پایین تر تا مىرسد به یك نقطهاى توى شكمم كه گمانم درست نقطهی مركزىِ فضاى درونِ شكمِ من است. گفتم نقطهء مركزىِ فضاى درونِ شكمم. بعد از آنجا بیرون مىزند و در عین حال به عمق مىرود. آن وقت تمام عضلات شكمم تكان مىخورد و تكان مىخورد؛ عین زلزله كه از اعماق، خاك را مىلرزاند؟ نه عین خود قهقههاى كه تمام اندامهاى مرا مىلرزاند. و این حالت همین طور ادامه پیدا مىكند تا به اوج مىرسد، و من در خود مچاله مىشوم. مچاله و مچاله تر تا وقتى كه همهی اندامهایم در عین انقباض، مىخواهد از هم بگسلد. آن وقت نفس نفس زنان، خسته و مانده، اما قانع، هر كجا كه هستم روى زمین وامىروم. درست مثل یك مُرده؟ مثل بهرام صادقى كه مُرد؟ مثل ساعدى كه مُرد؟ مثل پسر خویى كه مُرد؟ مثل میرعلایی كه مُرد؟ یا مثل آن فیل بى اعتنا به تمام جهان كه مُرد؟
نه، درست ترش همان است كه بگویم روى زمین وامىروم. تشبیه كردن اصوﻻً نشانهء ناتوانى من است. وقتى نمىتوانم چیزى را درست همان طور كه هست توضیح دهم، به تشبیه پناه مىبرم. وارفتن شاید چیزى از مُردن در خود داشته باشد، اما به هر حال مُردن نیست. بهرام صادقى شاید چیزى از ساعدى در خود داشته باشد، اما هیچ وقت ساعدى نبوده است. ساعدى كه زنده و مردهاش تن جاكشها را مىلرزاند. پسر خویى همان قدر با میرعلایی فاصله دارد كه میرعلایی با آن فیلِ بى اعتنا به جهان كه به راه خودش رفت و كشتندش. میرعلایی فیل نبود. مترجمى بود كه بورخس را وارد جهان من كرد و كوندرا را. و گراهام گرین "ارزان در ماه اوت" را كه یكى لطیف ترین داستانهایى است كه در عمرم خواندهام. حتى اگر آن چیزهایى كه مىگویند درست باشد، كه دو روز قبل از مرگش توى ساواما بازجویى شده، كه روى بدنش جاى یك آمپول بوده، و غیره و غیره، باز هم ربطى به آن فیل ندارد. آدم وقتى مىتواند حق میرعلایی را ادا كند كه او را درست در جاى خودش ببیند. در مورد هر كس و هر چیز همین طور است.
اینكه من یك صد كرونى پیدا كردم حقیقت دارد. اما اینكه گفتم من صد كرونى پیدا مىكنم و شما جنازه، درست نیست. این فقط مربوط به آن لحظهی خاص است. به وقتى كه صد كرونى مچاله شده را توى دست گرفته بودم. منظورم این است كه اینجا هم جنازه هست. از همه نوعش. اگر قبول كنیم كه جزئى از آن مجموعهی به اصطﻼح ایرانى، توى دانمارك است، پس بقال و چقال و جاكش و جنازهاش هم هست.
اما قضیهی آن فیل ربطى به این مجموعهء ایرانىها ندارد. براى همین است كه توى این داستان نمىنشیند. زورچپان است! یكدستى و نظم آن را آشفته مىكند. اما مگر اصلاً نظم چیز مهمى است؟ مگر آنچه ما داریم نشانهء قرنها نظم نیست؟ من همهی این نظمى را كه حاصلش این مجموعهی اینجا و آنجاست به چهرهی ناظمهایش تف مى كنم.
نظم در محدودهی فیلی كه گفتم این بود: مربى فیلها مىآمد. مىگفت این پایت را بلند كن! فیله بلند مىكرد. مىگفت آن یكى را بلند كن! فیله بلند مىكرد. بعد یك حبه قند یا شكر پنیر یا هر گُه دیگرى كه بود مىگذاشت دهن فیله. و اینها همه نظم تعین شده براى فیلهاى توى سیرك بود.
گمانم ﻻزم باشد توضیح بدهم كه من سالها با گربه زندگى كردهام و مدتى با مرغ مینا و مرغ عشق و بلبل خرما. شاید ﻻزم باشد توضیح دهم كه من دیوانهی مهربانى دلفین هستم، كه نگاه اسب همیشه مرا شرمنده كرده است. شاید ﻻزم باشد كه بگویم همسرایى پنگونها (اگر آنچه در تلویزیون دیدم ساختگى نبوده باشد) در نظر من زیباترین ملودىهاست. اما هیچ وقت به فیل علاقهاى نداشتم. اصلاً هیچ وقت به این مجموعهی اندامهایى كه نامش فیل است دقیق نشده بودم كه از آن خوشم بیاید یا نه. من فقط یك فیل را دوست داشتم آن هم ساختهی والت دیسنى بود و بچه فیل بود و معصومیّت فراز و رامتین را داشت كه بدون هیچ دلیلی مىتوانند بگویند نمه نمه! و قاه قاه بخندند. این فیلی را هم كه توى تلویزیون دیدم اولش هیچ مشخصهاى نداشت. فقط یك فیل بود. آن قضیهی حبه قند یا شكر پنیر را قبلاًً دیده بودم. آن شب تلویزیون فقط فیله را نشان داد كه از چادر سیرك بیرون آمده بود و داشت به راه خودش مىرفت. هیچ چیز عجیب غریبى در او نبود. فقط كنار نرده هاى خیابان را گرفته بود و بىاعتنا به دنیا و مافیها پیش مىرفت. نه نعرهاى مىكشید، نه با خرطومش چیزى را ویران مىكرد. فقط راهش را گرفته بود و پیش مىرفت. چهرهی عابرها وحشتزده بود. خُب بعضىها همیشه از استثناء مىترسند. آنهایى كه به نظم معتقدند؛ كه عادت دارند فیلها را فقط توى باغ وحش ببینند یا توى سیرك. عابرها از صدمترى راهش را باز مىكردند. پیر مردى كه به سختى روى پاهاى خودش ایستاده بود داد زد
Elefanten live!
من رو به روى تلویزیون نشسته بودم و داشتم كیف مىكردم.
من مربى فیله را مجسم كردم كه شكر پنیر را توى مشتش پنهان كرده و مىگوید پاتو بلند كن!
من فیله را مجسم كردم كه فقط تكانى به خرطومش داد و سرش را انداخت پایین و از چادر سیرك بیرون زد. و داد زدم نمه نمه!
اما شب بعد كه تلویزیون را بازكردم و جنازهاش را توى خیابان دیدم، قاه قاه خندیدم.
شب بعد كه زنجیرى دور اندامهاى عظیمش حلقه كرده بودند.
شب بعد كه جرثقیل بزرگى زوزه مىكشید و زوزه مىكشید و نمىتوانست جنازهی عظیم او را از روى سنگفرش خیابان بلند كند.
شب بعد كه گوینده گفت فیله دیوانه شده بود و ناچار شدند او را بكشند، قاه قاه خندیدم. و بعد هم كه صدایم تغییر كرد، صداى هق هق نبود. نه، ابدآ! همچنان قهقاه بود؛ قهقاهى گرفته؛ قهقاهى در گلوى من تكه تكه شده؛ قهقاهى در هم شكسته بود.

من به ندرت اخبار تلویزیون را نگاه مىكنم. به ندرت روزنامه مىخوانم. به ندرت به كسى هم تلفن مىزنم. ترجیح مىدهم در این فضاى بستهء همین آپارتمان كوچك و این پلنگ كوچكم تنها بمانم. به دور از همه و به دور از خبرهایشان روزهایم را شب كنم. اما اخبار هم از جنس قهقهه است. بدون ارادهی من مىآید. از توى گوشى تلفن مىآید. تلفن زنگ مىزند. گوشى را برمىدارم و یكى مىگوید خبر میرعلایی را شنیدهاى؟ و مىگوید صبح از خانه رفته بیرون و شب جسدش را پیدا كردهاند.
من یك نسخه از كتابم را توى پاكت گذاشته بودم و روى پاكت اسم و آدرس میرعلایی را زده بودم و پس از مدتها باﻻخره یك ترفندى پیدا كرده بودم كه بستهام را طورى بفرستم كه حتما به دستش برسد.
وقتى شنیدم مىخواهد داستان مرا بخواند، آمدم كه یك نسخه پرینت كنم، متوجه شدم كه پروندهاش را اشتباها پاك كردهام. گفتم جهنم! گفتم به خاطر میرعلایی یك بار دیگر تایپش مىكنم. و نشستم پشت كامپیوتر و پنجاه و شش صفحهء كتاب را دوباره تایپ كردم و دوباره غلط گیرى كردم و همهی اینها سه روز طول كشید. بعد حروف را كوچك كردم كه قطر كتاب كم شود. در مجموع شانزده صفحه شد. و بعد با همین كامپیوتر صفحهبندى كردم. صفحهبندىاى كه بشود منگنه كرد. یعنى دوخت. وسطش را هم به جاى اینكه منگنه كنم با چرخ خیاطى هسكوارناى مدل قدیمىام دوختم. روى صفحهء شناسنامهاش نوشتم چاپ دوم فقط یك نسخهء كامپیوترىى خیاطى شده براى عزیزم احمد میرعلایی. زیرش هم نوشتم گیرندهی این كتاب هیچ گونه مسئولیتى ندارد. یعنى كه اگر یك در صد خواستید یقهی كسى را بگیرید باید بیایید یقهی تخمهاى اكبر را بگیرید. با این همه ترسیدم پست كنم. ترسیدم با این چند صفحهاى كه كم و بیش مثل همهی چند صفحههاى دیگرى كه نوشتهام به جایى نرسیده است، مشكلی برایش به وجود آورم. و گذاشتمش توى قفسه. و بعد به این نتیجه رسیدم كه بگذار به خاطر میرعلایی چندتایى از جملههایم را سانسور كنم كه بتوانم بدون نگرانى برایش بفرستم. و این كار را با چنان دقتى انجام دادم كه گمان مىكنم از هیچ سانسورچىاى برنمىآید. بعد دیدم حاصل همهی تلاش من شده است یكى از همان كتابهاى مثله شدهاى كه باب دندان جمهورى اسلامى است. و دیدم مثل بعضى از این كارهایى شده كه نویسندهاش توى خارج نشسته است، اما كارش را، بله دیگر، طورى مىنویسد كه بتواند توى ایران چاپ كند. و بعد هم پارهاش كردم. چون دیدم خیلی مسخره است كه میرعلایی در ایران بنشیند و كتابى را هم كه از كپنهاگ مى رسد سانسور شده بخواند. میرعلایی كه وقتى مىخواستند كلمهء "خایه" را توى یكى از كتابهایش تبدیل به "خصیه" كنند، خندیده بود كه باور كنید این هم همان قدر خایه است كه آن یكى. میر علایی كه قبل از روى كار آمدن اینها "طوق طﻼ" را ترجمه كرده بود. طوق طﻼیى كه تجربهی دیگران از همین گونه حكومتى بود. و من چه كیفى مىكردم وقتى كه مىخواندمش. داستانى كه آرزو مىكردم كاش من نوشته بودمش. بارها این صحنه را خوانده بودم. صحنهاى كه ماروسیانِ گاییده شده مىخواهد رهبر گوتها را - همان كه او را گاییده است - بگاید:
جامه از تن بكند و بر او رفت. آسمان باز شد و او چون شیطانى آویخته سر و پا در هوا بر آن راند. به تعبیر شاعرى از دوران جاهلیّت "چنان رفت و آمد كه شورابه در غار ریخت".

میرعلایی را اولین بار توى كافهء چارلی دیدم. هر وقت كه یادش مىافتم همان طور مىبینمش كه آن شب. چهرهاش مجموعهاى ست قرار گرفته میان بوى كشك بادمجان و عرق و دود سیگار، همان جور كه آن شب بود، و نه حتى شبیه آن عكسى كه توى زندهرود دیدهام.
خوبى توى كافه نشستن با كشك بادمجان و عرق این است كه آدم لحظات كمترى را فراموش مىكند. یادم هست گلشیرى داشت با سهراب حرف مى زد. كامران هم كه تشنهی بحث كردن بود داشت راجع به داستانهاى كلباسى چیزهایى مىگفت. آخرش هم قاطع گفت این داستانت را اصلا ً نمىشود خواند. و كلباسى غمگین نگاهش كرد و گفت خیلی بى انصافى! و من مىخندیدم. آن روزها از بحث كردن كامران خندهام مىگرفت. چون از پیش مىدانستم هر طور كه شده حرف خودش را به كرسى مىنشاند، خندهام مىگرفت. فقط وقتى كه با خودم بحث مىكرد عصبانى مىشدم.
میرعلایی رو به روى من نشسته بود. یعنى سمت چپ میز. میرعلایی آن شب بیشتر شنونده بود. فقط وقتى صحبت "سنگ آفتاب" شد، چند جملهاى گفت و گلشیرى كه با خنده گفت یه هفتهاى ترجمهش كردى دیگه!، گفت نه، چهارده روزه. بعد هم فقط گلشیرى بود كه مثل هر وقتى كه به یادم مىآید، متكلم وحده بود. كم كم سرم گرم شده بود. یادم نیست صحبت چى بود. آغاز شلوغ پلوغىهاى جسته گریختهی دانشجویى بود گمانم. سهراب داشت گریه مىكرد. و من مثل خیلیهاى دیگر كه فكر مىكردند مسئول یك چیزهایى هستند به میرعلایی گفتم یعنى چكار كنیم آقا؟ و دیدم قطرهی اشكى به زﻻلی همان جرعهی عرقى كه خورده بود از گوشهی چشمش سرازیر شد و گفت نمىدونم!
من میرعلایی را همهاش سه یا چهار بار دیدم. یكى همین شب بود. بعد هم شبى بود كه "سبكى تحمل ناپذیر وجود" را خواند و من كه خلق و خوى گلشیرى گرفته بودم، به گلشیرى گفتم آقا، این جورى داستان مىنویسن! و غش غش خندیدم. و میرعلایی هم لبخند زد. یعنى به همان آرامى لبخند زد كه آن شب گریه كرده بود. آن روز هم كه خانهی خودش بودیم یادم نمىآید بلند خندیده باشد. پس چرا ابولفضل گفت دلم براى قاه قاهِ خندهاش تنگ است؟
من میرعلایی را همهاش چهار بار دیدم. یك بار تو كافهء چارلی دوره شاه و سه بار هم بعد از انقلاب كه دیگر كافهای نبود. اما چندان چیزى از خندههایش ندیدهام.
گاهى فكر مىكنم آنهایى را كه باید مىدیدهام، ندیدهام. یا این قدر كوتاه دیدهام كه گویى اصلاً ندیدهام. اما با این همه قانعم. قانع بودن من هم از جنس همین قهقهه است. گاهى از تصور اینكه همه چیزم از جنس قهقهه شود از شعف دلم غنج مىرود. چون این قهقههاى كه من تجربه مىكنم چیزى از جنس مرگ است.
از جنس مرگ بهرام صادقى كه مُرد و تمام شد.
از جنس مرگ ساعدى كه مُرد و تمام شد.
از جنس مرگ پسر خویى كه مُرد و تمام شد.
از جنس مرگ میرعلایی كه مُرد و تمام شد.

تازگى ها خیلی خواب مىبینم. مفهوم خوابهایم كم و بیش یكى است. دیشب خواب دیدم دارم از گورستان برمىگردم. از همین گورستان توى خیابان نوروبرو كه مردههایم را در گوشهاى از آن خاك كردهام. خیابان این طورى نبود كه معموﻻً هست. من توى پیاده رو بودم. یك طرفم دیوار گورستان بود، یك طرف ردیف درختهاى سرو و كاج. یادم هست توى پیاده رو ایستاده بودم. مىخواستم بروم طرف خانهام. یا هرجاى دیگر. چندان مهم نیست. مهم این است كه مىخواستم راه بروم. مثل هر آدم دیگرى كه راه مىرود؟ اما پاهایم به زمین چسبیده بود. با خودم گفتم حالتى از جنس قهقهه؟ و یادم آمد كه این وضعیت را بارها در خواب دیده بودم. به پاهایم نگاه كردم. تلاش كردم. پایم را بلند كنم، اما انگار پاهایم مال من نبود. پس از چند دقیقه تلاش باﻻخره پاى راستم را بلند كردم. بلند نه، از زمین كندمش. پایم رفت. خود به خود رفت. رفت آن طرفتتر. رفت به سمت راست و همین جورى یك جایى قرار گرفت. دوباره تلاش كردم. با فلاکتی غیر قابل تصور پایم را از زمین كندم. رها شد، كج و كوله یك جایى قرار گرفت. مجبور شدم با دستهایم لنگرم را حفظ كنم. گفتم خوبىاش این است كه كسى توى پیاده رو نیست. همهی نیرویم را در خود جمع كردم و راه افتادم. از سمت راست به دیوار مىخوردم و از سمت چپ به درخت. اما مهم نبود. مهم این بود كه راه مىرفتم. ناگهان متوجه شدم كه فكر مىكردهام كه راه مىروم. آن وقت به حركت پاهایم نگاه كردم كه ناموزن و كج و معوج به چپ و راست و به جلو و عقب مىرفت و مرا به دیوار و به درخت مى كویید. بعد دستهایم را بازتر كردم تا لنگرم را بهتر حفظ كنم. آن وقت دیدم پیاده رو براى راه رفتنى كه من دارم تنگ است. همان طور كه با این حركات ناآشناى پاهایم روى زمین جا به جا شدم مترصد فرصتى بودم تا وارد خیابان شوم. به درختى تكیه دادم تا دوچرخه سوارى بگذرد و یكى دوتا ماشین. پاهایم براى خودش یك كمى لق لق زد. بعد ناگهان خودم را وسط خیابان انداختم، با دستهاى باز و پاهایى كه روى زمین جا به جا مىشدند ولی معلوم نبود مرا به جلو مىبردند یا به چپ و راست یا به عقب، راه مىرفتم، اما قانع بودم. تنهام نه به دیوار مىخورد و نه به درختى. ماشینها بوق مىزدند، اما من در كار خود بودم. و قانع بودم. اگر چه حركاتم به هیچ انسانى شبیه نبود، اما قانع بودم. صداى بوق ماشینها كلهام را پركرده بود، اما من قانع و با رضایت خاطر به این گونه در حركت بودن، به این گونه جا به جا شدنم وسط خیابان ادامه مىدادم و براى خودم مىخواندم نمه نمه! نمه نمه!

امروز رفتم توى گورستان نوروبرو و در گوشهاى نوشتم:
بهرام صادقى مُرد.
غلامحسین ساعدى مُرد.
احمد میرعلایی مُرد.
پسر اسماعیل خویى مُرد.
فیل باشكوه من مُرد.
من هم روزى زیر یكى از این ماشینهایى كه در خوابهاى من بوق مىزنند، له مىشوم و مىمیرم.
و معنى همهی این جملهها این است:
شما هم مى میرید!
شما كه مرگ آورید!
شما كه هم آواز و هم سرودتان مرگ است!



در پاسخ به: 50 داستان كوتاه برگزيده كشور - tireys_77 - ۱۳۸۹/۹/۳ ۰۲:۰۶ عصر

مرغدانی
محمد محمدعلی



تلفن زنگ زد. كاشفی بود.

"بازنشستگی آقا ولی چی شد؟"

"احتمالا همین امروز فردا حكمش صادر میشود."

"براش كاری در نظر گرفتم."

"ممنون كه سفارش ما را فراموش نكردی، جناب!"

"فقط بگو مرد كارهای سنگین هست؟"

"به هیكل گنده و شُلش نگاه نكن، این جا دست تنها كار یك آبدارخانه و چند تا كارمند را پیش میبرد."

"بعد از ظهر میآیم سراغش تا محل كار را نشانش بدهم. تو هم بیا. بهترست كه جلو تو باهاش حرف بزنم."

بدم نمیآمد مرغدانی و باغی را كه به تازگی اجاره كرده بود، ببینم. گاهی كه به خواهش همسایهها، مرغ پركنده میآورد، مینشست و از تجهیزات مرغدانی و محوطهی اطرافش تعریف میكرد. میگفت: چه درختهای میوهای ... چه باغ باصفایی! عینهو بهشت برین ...

گوشی را گذاشتم. صدا زدم: "آقا ولی، آقا ولی!"

مثل همیشه، تا بجنبد و شكم بزرگش را جا به جا كند و بیاید جلو در اتاق و بگوید: "فرمایش؟" چند دقیقهای طول كشید. درست مثل وقتی كه كارمندها صدایش میزدند، چای بیاورد، یا پروندهای را ببرد زیرزمین و به بایگانی برساند.

همیشه میگفت: "چند تا كار هست كه باید هر روز انجام شود. من هم چشمم كور انجام میدهم. حالا چند دقیقه دیرتر یا زودتر چه توفیری میكند؟" انصافا میآمد و هر كاری بود، انجام میداد، ولی مثل ساعتی كه همیشه چند دقیقه عقب باشد.

دوباره صدایش زدم، آمد. با پاشنهی خوابیده و لخلخكنان. تكه نانی خشكیده دستش بود. اول متوجه نشدم با عینكش چه كار كرده. فقط یك سفیدی دیدم. وقتی دید نگاهش میكنم، همان وسط اتاق ایستاد. پشت شیشهی سمت چپ عینكش، تكهای كاغذ سفید چسبانده بود. با یك چشم درشت و مشكی نگاهم میكرد. معلوم بود كه شب را نخوابیده، دستهای از موهای پشت سرش بدخواب شده و رو به بالا شكسته بود. شانههایش پهن و افتاده بود و همان كت راهراه و شلوار گشاد همیشگی تنش بود. هیچ نگفت و سرش را خاراند. از پسرش پرسیدم كه تیمسار صدایش میزدیم.

گفت: "شكر خدا همین دیشب نامهاش رسید. دعا و سلام رسانده، نوشته من حالاست كه قدر پدر و مادرم را میدانم و میفهمم."

گفتم: "پس چرا دمغی؟"

گفت: "با بیست سال سابقهی خدمت و پایهی حقوق مستخدمی، شكم پنج تا قناری هم سیر نمیشود، چه برسد به آدم!"

خواستم بگویم: "بازنشستگی را خودت تقاضا كردی." نگفتم. گفتم: "چرا این شكلی شدی، مرد؟"

گفت: "قوز بالا قوز ... سیمهای این چشمم قاطی شده، اما شكر خدا اتصالی نكرده به این یكی. چیزی نیست. خوب میشود."

نظرش را دربارهی كار توی مرغدانی پرسیدم. گفت كه از خدایش است و چرا دلش نخواهد. مرغداری هم بد شغلی نیست.

گفتم: "آقای كاشفی تلفن زد. از همین امروز كاری برات دست و پا كرده."

پوست صورتش جمع شده بود، و چشم سالمش كوچك مینمود، لبخندی بر گوشهی لب داشت:

"چه همچین دست به نقد؟ انگار همین یكی دو ماه پیش بود كه سپردید."

پشت میز طرف دیگر اتاق نشست. همچنان كه مشغول ریز كردن تكه نان خشكیده بود گفت:

"خدا پدر زنم را نیامرزد. از بس كه از ژاندارمها چشم زخم دیده بود، اصرار داشت كه من نوكر دولت بشوم. ولی من همیشه از شغل آزاد خوشم آمده. نوكر و آقای خودم. خودم و خودم."

صبحها، همین كه فرصتی پیدا میكرد، پشت میز آبدارخانه مینشست و برای چند تا كبوتر چاهی كه جمع میشدند پشت پنجرهی اتاق ما، نان خرد میكرد. بعد، با مشت پر میآمد كنار پنجره و بیآن كه مزاحم كسی بشود همه را میریخت برای كبوترهای گرسنهای كه به ورقهی آهنی سقف كولر نوك میزدند.

برگشت به طرفم: "من سله و قفس و سبد آهنی و بزرگ نمیتوانم بلند كنم. یك وقت حكایت رودربایستی نباشد."

گفتم: "این همسایهی ما آدم بدی نیست، ولی جایی هم نمیخوابد كه آب زیرش برود. تو را دیده و اگر طالب نبود تلفن نمیزد."

نان را ریز ریز كرد و از پشت میز بلند شد. هر دو به كنار پنجره رفتیم. عادت داشت نان را در چند نوبت بریزد. صبر میكرد بخورند و تا میدید دارد تمام میشود، دوباره میریخت. هر بار كه كبوترها با ولع هجوم میآوردند، لبخند میزد. گفت:

"كار خدا را میبینی؟ یك وقتی روزی ما حواله شده بود به این زبانبستهها ... بچه كه بودم، برادرم یك چادرشب برمیداشت و میرفت سر چاه. گاهی مرا هم میبرد، میگفت: ولی تو بالا باش، و خودش میرفت پایین. سی تا چهل تا از این زبانبستهها را تلمبار میكرد توی چادرشب و یك هفته ده روز پدرم را از بابت پول گوشت جلو میانداخت. بیچارهها گوشتی نداشتند. من نمیخوردم ولی حالا كه نگاه میكنم باز از این گوشتهای یخزده بهتر بود ..."

برگشت به طرفم:

"بعضی از این كفترهای چاهی خیلی ناقلا و ناتواند. گاهی كه صبحها دیر میرسم اداره، میروند جای دیگر میخورند و فضلهشان را میآورند اینجا، اما چه كار میشود كرد؟ باید بیمزد و منت مواظب و مراقبشان بود. از فردا كه من نیستم، شما به این زبانبستهها غذا بده، ثواب دارد."

گفتم: "باشد. حتما به بقیه هم میسپرم. نگران نباش."

ساعت چهار و نیم سوار ماشین كاشفی شدیم. آقا ولی، روی صندلی عقب، كنار كپهای از شانههای خالی تخممرغ نشست. چند جزوه و كتاب مرغداری هم اطرافش پراكنده بود. كاشفی آینه را میزان كرد و راه افتاد.

گفت: "حتما چشم آقا ولی آستیگمات شده، بله؟"

آقا ولی عینكش را برداشت و شیشهی طرفی را كه كاغذ نچسبانده بود، با سر انگشت پاك كرد:

"درد نمیكند، ولی مثلا این خط جدول خیابان هست، یا آن تیر چراغ برق، لبههاش را كج و كوله میبینم، حالیم هست شكسته نیست، اما میبینم كه شكستهست. یكی از آشناها گفت، این كار را بكنم. اتفاقا از دیشب با همین یك چشم راحتترم و بهتر میبینم. مثل این كه همین یكی از اولش هم كفایت میكرده."

خندید و پرسید: "مرغدانیها كه دیدهبانی ندارند. دارند؟"

هر سه خندیدیم، و كاشفی پیپش را كه باز خاموش شده بود، با كیسهی نایلونی توتون به من داد. روشن كردم، بوی خوش توتون فضا را پر كرد. میدانستم همقطارهای سابقش كه هنوز در مرزها خدمت میكنند برایش میفرستند. پرسیدم كه توتون را گران میخرد؟ گفت از وقتی كه از خدمت بیرون آمده، این چیزها را با رفقا معاوضه میكند. ران و سینه میدهد، كاپیتان بلك میگیرد.

گفتم: "خوب، برویم سر اصل مطلب. نگفتی برای آقا ولیِ ما چه كاری در نظر گرفتهای؟ بالاخره ما هستیم و همین یك آقا ولی كه چشم و چراغ ادارهست."

از خیابان پر درخت پشت دانشگاه با سرعت گذشتیم، و به طرف بالا پیچیدیم. كاشفی گفت:

"یكی از كارگرهام به اسم زعیم، دو روزه كه نیامده سر كار. آقا ولی را میگذارم جای زعیم. كار جمع و جوریست. شاید هفتهای بیست ساعت بیشتر كار نداشته باشیم."

آقا ولی عینكش را گذاشت و به پشتیِ صندلی تكیه داد:

"تا جایی كه میدانم اگر علاقه به كار باشد كم و زیادش آدم را خسته نمیكند، ولی بالاخره یك جوری هم نباشد كه آدم شرمندهی زن و بچهاش بشود. بیست ساعت در هفته، بدون اضافه كاری ..."

كاشفی گفت: "درآمد زعیم بد نبود. هر ماه مبلغی میفرستاد به دهاتش. هفته به هفته تو باغ میماند. تو هم مثل زعیم. آنجا كسی با تو كاری ندارد. جای باصفاییست. جای خواب هم داری. درختهاش به میوه نشسته. باصفاست، تا بخواهی درندشت. عینهو بهشت برین."

آقا ولی گفت: "زنم مریض شده. دو تا بچهی كوچك هم دارم. دلم میخواست شبها بروم خانه و صبح زود بیام. چه كنم؟ بچهها عادت كردهاند كه شبها خانه باشم."

كاشفی گفت: "هیچ عیبی ندارد. من از این جهت گفتم كه آنجا را مال خودت بدانی."

آقا ولی، سر و سینهاش را جلو كشید:

"این خیابانها میرسند به شمال شهر؟"

كاشفی گفت: "بله، از سربالایی مالكآباد كه بگذریم، سردرِ كاشیكاری و شیر خورشید نشان باغ پیداست. باغِ آقا شجاع معروفست. نشنیدی؟"

آقا ولی گفت: "همیشه دلم میخواست مدتی بالای شهر كار كنم. راستی ببینم، آنجا ماشین جوجهكشی هم دارید؟"

كاشفی با سرعت از چراغ قرمز راهنما گذشت. از تقاطع چهارراه به سمت غرب پیچید:

"بله، از تولیدات داخلیست."

آقا ولی گفت: "این حرفها حالا قدیمی شده، ولی میپرسم، جوجهكشی با دستگاه، دخالت تو كار خدا نیست؟ بابت زود به عمل آمدن نطفهها عرض میكنم."

هم من و هم كاشفی زدیم زیر خنده. خودش هم خندهاش گرفت، ولی حدس میزدم به علت نفهمیدن نوع كارش بوده كه این سؤال را كرده. گاهی خجالت میكشید، چیزی را كه نمیدانست و ذهنش هم یاری نمیكرد، زود و دقیق بپرسد، بعد مطلب دیگری را میكشید وسط. دور و بر مطلبی میپلكید كه روش نمیشد بگوید.

گفتم: "به قول خودت حكایت رودربایستی كه نیست. اگر مایلی كار كنی، همینجا دربارهی نوع كار و حساب و كتابش سؤال كن. من كه دخالت نمیكنم علت دارد. تو هنوز برای من همان آقا ولیِ توی ادارهای. پدر تیمسار سعید خان دلیجانی."

گفت: "گفتنش آسان نیست. تازه چه اهمیتی دارد؟"

بعد، همانطور كه داشت یله میشد روی پشتی صندلی، ادامه داد:

"تخصص نداشتن بد دردیست. تو محلهی ما مستخدمی هست كه حداقل هفتهای دو بار برای آشپزی مجالس عزا و عروسی دعوتش میكنند. خوب همین كمیتش را راه میاندازد، اما من، نه كاری بلدم و نه دلم تو خانه قرار میگیرد. حالا مشغولیاتی داشته باشم كافیست، ولی نگفتید كارم چی هست؟"

كاشفی گفت: "گفتم كه، شما را میگذارم جای زعیم. زعیم مسئول مرغ و خروسهایی بود كه ما به صورت سرد به بازار میفرستیم. البته تو باغ كارهای دیگری هم هست كه فعلا هركدام مسئولی دارد. اگر از این كار خوشت نیامد، مجبوری صبر كنی تا چند ماه دیگر كه كارها رونق بیشتری گرفت، شاید توانستم كار دیگری برات دست و پا كنم. ولی فعلا همین یك شغل را خالی داریم."

آقا ولی گفت: "میبخشید زیاد پرس و جو میكنم. كار زعیم چی بود؟ مثلا به مرغها دانه میداد، یا چه كار میكرد؟"

كاشفی گفت: "ببین هر كاری معایب و محاسنی دارد. فقط نباید سرسری گرفتش. زعیم كار را بلد بود، ولی اهل افراط و تفریط بود. تو نباید مثل زعیم باشی. نوع كار طوریست كه كاملا مستقلی، بقیه هم، هركس به كار خودش مشغولست. جوجهكشی، غذا دادن، نگهداری، نظافت و بقیهی كارها، هیچكدام ربطی به كار تو ندارد. تو فقط مسئول مرغ و خروسهای حذفی هستی."

اصطلاح "حذف" را در مرغدانیها شنیده بودم. سیگاری آتش زدم و دست آقا ولی دادم. بعد صبر كردم تا صدای آژیر آمبولانسی كه از باند دیگر اتوبان میرفت پایین، خاموش بشود. به كاشفی گفتم:

"گفتید مسئول حذفیها .. آقا ولی باید سر ببرد یا بگوید كه سر ببرند؟"

"در واقع، آقا ولی تكلیف مرغهای حذفی را عملا روشن میكند. همین كار احتیاج به یك مسئول دارد."

آقا ولی چند پك به سیگار زد و نگاهش را از ردیف درختهای حاشیهی خیابان گرفت. رفت توی فكر و لحظهای با دو دست سرش را چسبید. وقتی متوجه شد نگاهش میكنم، مثل كسی كه خجالتزده باشد، سرش را پایین انداخت. زیر لب با خود پچپچ میكرد. شاید چون حرفی زده بود، احساس میكرد كه باید به آن پابند باشد. به خصوص كه باعث پیدا شدن كار من بودم. گاهی كه میبردمش مجتمع و باغچهها را بیل میزد، یا احیانا نظافتی میكرد، اضافه به مزد، كمكش هم میكردم. دیگر صحبت كارمند و آبدارچی نبود. همسرم گاهی برای بچههاش ژاكتی یا بلوزی میبافت. بعضی وقتها هم زن او برای ما گردو و توت خشكه میفرستاد. سعید هم كه اهل كتاب و شعر و شاعری بود.

داشت میگفت: "من مرغدانی دیدهام، اما تا حالا سر گنجشكی را هم نبریدهام. مدتی كمك میكنم بلكه كسی پیدا شد و كار شما راه افتاد ..." كه دیگر رسیده بودیم به دهكدهی پایین دست مالكآباد و باید كمكم از پیچ و خمها بالا میرفتیم.

از بالا، و از خم پیچها، جنوب و شرق و غرب شهر پیدا بود. در دامنهی تپههای اطراف دهكده، روی شیبها، اسكلت فلزی بناهای نیمهكاره بود كه قد برافراشته بود. انبوه مصالح ساختمانی كپهكپه و بلند و كوتاه، دیده میشد. بعد دیوارهای خشت و گلیِ باغهای بزرگ و خانههای روكار سنگی و رنگارنگ ... و آن پایین، اتوبان بود و یكی دو راه فرعی كه میانبر میرسید به دیوارهای آجری دالبر دالبر و تا ضلع شمال غربی مسیری كه میرفتیم، كشیده شده بود. بوی فضله و كود جلوتر از صدای پارس سگی از باغ میآمد.

كاشفی گفت: "ژولی از نژادهای اصیلست. عادتش دادهام با شنیدن صدای موتور ماشینم پارس كند."

تا به دروازهی باغ برسیم، ژولی میغرید و با پاهای از هم باز شده، و گردن كشیده پارس میكرد. اما همین كه رد شدیم، مثل این كه وظیفهاش را انجام داده باشد، یكباره دراز كشید روی زمین و شروع كرد به لیسیدن كپل قهوهای و سیاهش كه انگار زخم بود.

صدای كِركِر خندهی زن و مردی، كه معلوم نبود پشت كدام ردیف از درختهای میوهاند با بغبغوی كبوترهای كنار گوشهی سقف سفالی اتاقك سرایدار درهم میآمیخت. دو طرف خیابان اصلی بوتههای سبز شمشادهای یك قد و اندازه بود، و بعد از اولین میدانچه، ساختمان اربابی بود، با ایوانی جلو آمده و ستونهای قطور گچبری شده، و در و پنجرههایی با شیشههای رنگیِ زنگار گرفته و كنگرههای تاج در تاج كه دور تا دور لبهی بام را زینت داده بود. كمی دورتر، استخری بود با بدنهای آبیرنگ و پر از آب زلال و بالادست آن سالنهای سیمان سیاهِ مرغدانیها بود با درهایی كوتاه و پنجرههایی كوچك و زرد، و كمی دورتر، كامیونی وسط خیابانِ شنی ایستاده بود و عدهای بارش را خالی میكردند.

كاشفی گفت: "انگار نژادهای خارجی كه سفارش داده بودیم آمده. اوضاع روبراه میشود آقا ولی."

جلوی اولین سالن سمت چپ پیچید، و در محوطهای پُر دار و درخت ترمز كرد. محوطه با چند تخت و صندلی چوبی و حوضی كوچك و گلدانها و پیتهای حلبی كه در آنها نهال و نشاء كاشته بودند، شكل میگرفت. تا دست و صورت شستیم و نشستیم، زن و مردی از خیابان اصلی بالا آمدند. زن صد قدمی جلوتر بود. باد دور چادر سفیدش میپیچید و به پیراهن صورتیاش میچسباند. كاشفی پیپش را روشن كرد:

"این عاطفه زن سرایدارست، و آن یكی سركارگر. بقیهاش را هم خدا عالمست."

عاطفه نزدیك ما كه رسید، پر چادرش را بالا گرفت و روی پیراهن بلند و چسبیده به پاهاش كشید. به كاشفی و من سلام كرد. به بالای یقهی باز پیراهنش سنجاق قفلی زده بود. كاشفی پرسید كه نعمتالله كجاست؟ و به چشمهای شوخ او خیره شد.

عاطفه گفت: "همین جا بود. انگار رفته بار خالی كند. صداش كنم؟"

كاشفی گفت: "یا تو یا نعمتالله، یكی باید همیشه دم در باشد. حالا برو با ماست كمچربی دوغ درست كن بیار."

عاطفه با ابروهای گرهخورده برگشت رو به پایین. سر راه چیزی به سركارگر گفت و خندید. آقا ولی نگاهم كرد. ناگهان احساس كردم دارد حوصلهام سر میرود. سركارگر با هیكل ورزیده و لباس كار سرتاسری، آهسته و با طمأنینه بالا میآمد. تا به كاشفی رسید سلام بلندبالایی داد، و با سر به ما هم سلام كرد. كاشفی آرام آرام جلو رفت و نگاه تند و تیزی به او انداخت:

"مگر كارگر كم داریم كه نعمتالله را به كار میكشی؟"

سركارگر گفت: "بله قربان، راننده عجله داشت، نعمتالله هم بیكار بود. فرستادمش همراه بقیه جوجههای تازه را از كامیون خالی كند. اصلا برای این كه مراقب باشد عوضی اشتباه نشود."

كاشفی گفت: "صبح هم كه فرستاده بودیش آزمایشگاه حصارك تا عوضی اشتباه نشود!"

سركارگر گفت: "چاره چیست قربان؟ دكتر آزمایشگاه لاشهها را برگردانده و گفته كه دو تا مریض زنده بفرستیم. سفارش كرده احتیاط كنیم و برای این مرغ و خروسهای تازه هم دو هفتهای قرنطینه بسازیم. جسارتست میپرسم این آقا همان كارگریاند كه دیروز صحبتش بود؟"

كاشفی گفت: "بله."

برگشتم به آقا ولی نگاه كنم، دیدم كه دارد نگاهم میكند. سركارگر بیمعطلی یك دسته كاغذ از جیب روی سینهاش درآورد، و از لابلای آن یكی را كه از همه تمیزتر بود، بیرون كشید:

"از رستوران افخم، كلوپ صفوی، و خانهی سالمندانِ زن، سفارش جوجه خروس دادهاند. روزی صد تا و گفتهاند كه تا صد و پنجاه تا هم اشكالی ندارد."

سایهی آقا ولی كه كنار گلدانهای نشاء ایستاده بود، در آب حوض میلرزید. اشاره كردم بیا. آمد و روی تخت كنارم نشست.

آهسته گفتم: "تصمیم بگیر. اگر كار دست به نقد میخواهی فعلا جز این نیست."

آهسته گفت: "شاید هم باشد و ما خبر نداریم. این اقبال منِ فلكزده است. حالا هم كه بلند شده ببین كجاها بلند شده. این هم بالای شهر! مثل این كه خودم باید بالا و پایین بشوم."

كاشفی سفارشهایی به سركارگر كرد و آمد به طرف ما كه هنوز میخندیدیم:

"كار جدید آقا ولی اعصاب قوی و سرعت عمل لازم دارد. البته، مزدش هم اگر كار را خوب پیش ببرد عالیست. همین جوجه خروسها كه سفارش گرفتهایم، همان تخممرغهایی كه با ماشین جوجه میشوند، بالاخره سودی دارند كه دست ما را باز میگذارند برای افزایش دستمزد و پاداش آخر سال ... "

سركارگر جلو آمد و گفت:

"به ضرر و زیانها هم اشاره بكنید آقای كاشفی."

كاشفی خندید:

"راست میگوید. یكباره میبینی نیوكاسل میآید و یك سالن را درو میكند و ما مجبوریم هزارتا هزارتا جوجههای مریض را چال كنیم. قبلا اینجا تنورهای مخصوص داشت كه مرغهای مرده را در حرارت زیاد به دانهی غذایی تبدیل میكرد، ولی حالا مجبوریم تا تعمیر مجدد و راهاندازیشان همه را خاك كنیم. البته اینها ربطی به حقوق شما ندارد آقا ولی خان."

به طرف سركارگر برگشت:

"حالا ترتیب انتقال حذفیها و گوشتیهای دو كیلویی را به كشتارگاه بده. قرارست با آقا ولی سری به آنجا بزنیم. دوستِ دوست ما، دوست خود ما هم هست."

سركارگر لبخندی زد و رفت طرف خیابان اصلی باغ. كاشفی به طرف ما برگشت: "تو مرغدانیها آن مرغی كه تخمگذار خوبی نیست، یا خروسی كه نطفهی سالمی ندارد، زودتر از بقیه حذف میشود ..." كه عاطفه، با پارچ پر دوغ و لیوانهای سفید پلاستیكی، از پشت درختها به خیابان اصلی آمد. صورت كاشفی رو به ما بود و ندید كه چهطور وقتی عاطفه نزدیك سركارگر رسید، سركارگر به سرعت كاغذی روی چشمش گذاشت و شكمش را مثل آقا ولی جلو داد. آقا ولی دید و كاش نمیدید، كه چگونه سینههای لرزان عاطفه یكی از لیوانها را روی خاك غلتاند.

دوغ را خورده نخورده رفتیم طرف سالنها. كاشفی گفت:

"یك دسته از مرغ و خروسها زودتر از بقیه حذف میشوند، و این برخلاف طبیعتشان هم نیست. دقت كه بكنید، خودتان میفهمید. آنهایی كه وقت مردنشان رسیده از بقیه هراسانتراند. مثلا تا در سالن باز میشود فوری برمیگردند طرف آدم و حتا چند قدمی میآیند جلو."

سالن اول، پر از مرغهای یكدست سفید بود كه از سر و كول هم بالا میرفتند. دو جفت چكمهی لاستیكی سیاه هم كنار در افتاده بود. كاشفی گفت:

"اینها گوشتیاند. چاق میشوند چون چارهی دیگری ندارند. آقا ولی باید هر روز تعدادی از اینها را سر ببرد. گاهی واقعا سختست. بعضیها وقتی به كشتن میافتند، یعنی چشمشان به خون میافتد نمیتوانند جلو خودشان را بگیرند. یك وقت چشم باز میكنند میبینند، عوض استفاده رساندن به ما ضرر هم زدهاند. باید حوصله داشت. همین طور علاقه و انضباط."

با اشاره به چكمههای كنار در، به آقا ولی گفت:

"پوشیدن اینها برای جلوگیری از انتقال میكروب ضروریست. بپوش و برو یكی را بگیر."

آقا ولی نگاهی ملتمسانه به من كرد. بعد چكمهای برداشت كه اندازهاش نبود:

"پام نمیرود. اینها كه خیلی كثیفاند."

"آن یكی را كه بزرگترست بپوش. داخلش تمیزست."

آقا ولی پوشید و گشادگشاد رفت وسط مرغهایی كه از سر راهش فرار میكردند.

كاشفی گفت: "آن مرغی را كه تاجش شل شده و دارد چرت میزند بگیر."

آقا ولی مرغ را گرفت و آورد.

كاشفی گفت: "ببین این مرغ كم خونست. بعید نیست كه انگل داشته باشد. ولی چون هنوز گوشتش فاسد نیست، حذفی سودآورست."

مرغ را گرفت و آهسته زمین گذاشت:

"به حذف كردن مثل یك كار نگاه كن. همانقدر سر ببر كه احتیاج داریم. همانقدر كه سفارش گرفتهایم."

برگشت به طرف من و مثل كسی كه بخواهد رازی را فاش كند، آهسته گفت:

"آقا ولی، اینجا باید نه عاشق كارش باشد، نه ازش متنفر، آدم كوكی ... ربات ..."

***

صبح، وقتی كه نزدیك كولر ایستاده بودیم، بعد از آن كه به آقا ولی اطمینان دادم كه مواظب كبوترها هستم، او خاطرهای تعریف كرد از همسایهی رو به روییاش كه آن طرف حیاط، اتاقی اجاره كرده بود. دلم گرفت و تعجب كردم كه چرا تا به حال به من نگفته بود. حدود دو ماه پیش، آن همسایه به خانوادهی آقا ولی سپرده بود كه در غیبتش به قناریهایش آب و دانه بدهند، و آنها فراموش كرده بودند. زن آقا ولی یادش نمیآمد كلید اتاق را كجا گذاشته و ... آقا ولی در جواب همسایهی تازه از سفر آمده گفته بود: "خجالتزدهام. میشنیدم قناریها جیكجیك میكنند، ولی یادم نمیآمد چه كار باید بكنم. كاش پسرم بود، میسپردیم دستش."

***

توی سالن بعدی به توصیهی كاشفی همه چكمه پوشیدیم. رفتیم بالا سر یكی از ماشینهای جوجهكشی. كاشفی از سبدی كه كنار ماشین بود، سه تا تخممرغ برداشت. گفت:

"دولت از مرغداری حمایت میكند. تازهست بخورید."

تخممرغها هنوز گرم بودند. شكستیم و من سفیده و زرده را مخلوط سر كشیدم. توی تخممرغ آقا ولی لكهی خون بود. نخورد. خم شد و به جوجهای خیره شد كه تازه سر از تخم درآورده بود. جوجه با شتاب به سمت محفظهی شیشهای دستگاه میدوید.

كاشفی گفت: "رسما كه وارد كار شدی، خودت معنی چیزهایی را كه گفتم میفهمی. خلاصه این كه باید مرغهایی را كه قابلیت تخمگذاری یا گوشتی شدن دارند، شناسایی بكنی. حذفیها را هم كنار بگذاری. ما همهشان را با حلقههای رنگی پاهاشان میشناسیم. آن یكی را نگاه كن. همان خروسی كه تاجی برجسته دارد، شمارهاش دویست و سی و پنجست."

آقا ولی عینكش را برداشت و با انگشت دو گوشهی چشمش را پاك كرد:

"من قبل از اینها باید به این شغلها فكر میكردم نه حالا سر پیری ..."

با دهانی نیمهباز و سینهای خالی شده از نفس، كتش را درآورد و دستش گرفت.

كاشفی گفت: "اتفاقا بد نیست از همین امروز مشغول شوی. دو روزست كه برنامهی ما به هم خورده. اگر آمادهای برای دستگرمی چندتایی سر ببر. مرغهای گوشتی این هفته را تا حالا باید میفرستادیم بازار."

آقا ولی نگاهم كرد و آمد كه كتش را بدهد دستم. كاشفی خندید:

"سالنش جداست. عجله نكن."

چكمهها را كندیم و بیرون آمدیم. كارگری كف كامیون را جارو میزد. چند نفر دیگر هم با قفسهای توری، مرغ و خروسها را جابهجا میكردند. همه به احترام حضور كاشفی، لحظهای دست از كار كشیدند تا ما رد شدیم. پشت كامیون فضای باز و بیشه مانندی بود، كه چند جایش در كرتهای كوچك و بزرگ، سبزی و صیفی كاشته بودند. بویی میآمد. آقا ولی دماغش را جمع كرد و خاراند و من به زبان آمدم.

كاشفی گفت: "این بوها را همهی مرغدانیها دارند. هرچهقدر سبزی و صیفی میكاریم، چون محل قدیمیست باز هم بتونش بو میدهد. بوی همین خون و كثافت مرغها و خروسهاست. عادت میكنید. حالا برویم كشتارگاه."

كپهای خاك اره و پوشال سر راه بود. برگ بیشتر درختهای آن قسمت از بیآبی خشكیده بود و آشیانهی پرندهها بر شاخههای بلند چنار، لخت و بیحفاظ مینمود. لكهی ابری، مثل لحافی ضخیم از پر در آسمان بود. گاهی با نسیمی كه میوزید، شاهپرهای قدیمی از قفسهای اسقاطی بیرون میریخت و معلق میشد در هوا. كمی جلوتر، چند بوقلمون و دو كلاغ، كنار كپههای ماسه و گوشماهی، میچرخیدند و به زمین نوك میزدند. بوقلمونها ماهیچههای شل و ول گردنشان را از بالای سینه تا زیر غبغب به سرعت میجنباندند.

كاشفی گفت: "آزادشان گذاشتهایم كه نیرو بگیرند. گاهی تخممرغ زیرشان میگذاریم و كار یك ماشین جوجهكشی را میكنند. اینجا همه در خدمت یك هدفاند؛ تولید بیشتر هزینهی كمتر."

آقا ولی گفت: "حالا كاری به بویی كه میآید نداریم. زمین اینجا، جان میدهد برای كشاورزی. حیف كه دست من نیست، والا از هر وجبش طلا در میآوردم."

كاشفی گفت: "اتفاقا تو فكرش هستم. منتها كشاورزی برخلاف مرغداری برنامهریزی بلندمدت لازم دارد."

ما كه نزدیك شدیم، كلاغها به طرف بلندترین شاخههای درختها پریدند. به منقار یكیشان چیزی چسبیده بود كه با نشستن روی شاخه، افتاد. پیش از مان چند موش خاكستری بزرگ به محل رسیده بودند. كفل و پوزهی خونآلودشان به تندی میجنبید. دمهاشان رو به بالا بود و چیزی را میجویدند. با دیدن ما، با اكراه كنار كشیدند. انگار كه گوشه و كنار منتظر هستند تا ما رد بشویم و دوباره برگردند. جلو ما، گردن مرغی بود تازه ولی خاكآلود كه بیشتر گوشتش جویده شده بود. پشت كپهی ماسه و گوشماهی، چند قطعهی دیگرِ گوشت از زیر خاك بیرون افتاده بود. كاشفی پیپش را روشن كرد:

"میبینی آقا ولی، این كارگرهای بیانضباط، آنقدر زمین را چال نكردهاند كه جك و جانورها نتوانند نوك بزنند. چارهای هم نیست. باید صبر كرد تا تنورهای مخصوص تعمیر شود. ولی نباید با نیامدن یك كارگر، گوشتهای قابل مصرف به این روز بیفتد. باید به هر قیمت كه شده رساند به محتاجش. وقتی ما ته سفره را میتكانیم برای مرغها، یا یك بند انگشت نان را از زمین برمیداریم و روی چشم میگذاریم، معنیاش جلوگیری از اسرافست."

آقا ولی خندید: "این شكم من از حیف حیفهایی كه سر سفرهی غذا میگویم اینقدر بزرگ شده. هی زن و بچهها نخوردند و من گفتم حیفست و خوردم."

آن طرفِ نارون، دو گاومیش با شاخهای برگشته و سرهای خمشده به جلو، علف میچریدند. یكیشان كه گاهی ماغ میكشید، یكباره دستهایش را بلند كرد و روی كمر آن دیگری گذاشت.

كاشفی گفت: "قدیم اینجا گاوداری مجهزی هم داشته. آقا شجاع تو این كارها نابغه بود. نابغهای بینالمللی كه حتا از اعراب زمین میخرید و برای اسرائیلیها مرغدانی و گاوداری میساخت. این باغ، بعد از فوتش مدتی بلااستفاده ماند، تا اینكه من آمدم. من هم كه هنوز فرصت نكردهام به همه جاش رسیدگی كنم. این سركارگر و سرایدار هم با وجود سابقهای كه دارند، دل نمیسوزانند. اگر از ترس سالی یكی دو ماه حقوق و مزایا نبود، تا حالا صد دفعه اخراجشان كرده بودم."

صدای بگومگوشان از پشت سر میآمد. سركارگر همراه مرد لاغراندامی به ما رسید. مرد موقع راه رفتن كمی پاش را میكشید، و شانهاش را جلو میداد. مثل میرابها پیراهن بلند و بییقه تنش بود و یكی از پاچههای شلوارش را بالا زده بود. عاقله مردی بود آفتاب سوخته. با ریش چند روزه. سركارگر نزدیكتر آمد:

"آقا از دست سربههوایی این نعمتالله خسته شدم. چهلتا از مرغهای تخمی را اشتباهی گذاشته تو كشتارگاه. میگویم چرا حواست را جمع نمیكنی؟ مثل سگ پاچهام را گرفته كه بیا برویم پیش آقا. خب این آقا ..."

نعمتالله گفت: "آقا از این كارگرها بپرس. همه میدانند كه من آدم دروغگویی نیستم. خودش گفت، این چهارتا قفس را ببر كشتارگاه. نگاه كردم دیدم گوشتی نیستند. نكردم در جا بگویم اشتباه میكنی. حالا كه میپرسم چرا به ارباب ضرر میزنی؟ خودش را زده به كوچهی علی چپ. دست پیش را گرفته كه پس نیفتد. با زعیم بخت برگشته هم همین جامغولكبازیها را درآورد كه به آن روز افتاد."

كاشفی گفت: "خسته شدم. واقعا از دست شماها خسته شدم. چرا همیشه مثل سگ و گربه به هم میپرید؟"

نعمتالله گریهاش گرفت:

"آقا به خدا به اینجام رسیده. یك روز بیا بشین سفرهی دلم را باز كنم. اینجا هیچی سر جای خودش نیست. صد رحمت به گذشته ..."

كاشفی گفت: "حالا به جای گریه و زاری برو مرغهای تخمی را برگردان سر جاش. شما هم دو تا كارگر بفرست بالا."

برگشت به طرف آقا ولی: "بین آدم ناچارست با چه كسانی سر و كله بزند؟ تازه این یك چشمهاش بود. مردكه، سرِ چهلسالگی یك دختربچه گرفته، چند سال باهاش بغبغو كرده و حال كه دیگر ... ازش برنمیآید دختره شده بلای جانش، و هیچی سر جای خودش نیست."

آقا ولی گفت: "شما خودتان صاحبكارید، میدانید كه این بیچاره تقصیری ندارد. زن گرفتنش یك طرف، ولی تو كار شده مثل یك قاب دستمال آبدارخانه."


سالن كشتارگاه در پنجاه قدمی و لب خاكریز درهی سرسبزی بود كه امتدادش به سالنهای مرغدانی میرسید. جای دو پنجهی خونی به بالای دیوار سیمان سفیدش نقش بسته بود. انگار كه مرد بلندقدی با دستهای گشوده و پنجههای خونی، محكم زده باشد به دیوار. انگشتها از هم فاصله داشت و در فاصلهی دو پنجهی خونی، با خطی خوانا نوشته شده بود "یادت بخیر زعیم" و كنارش پرندهی كوچكی دیده میشد كه با ظرافت منحنی بالش ترسیم شده بود. آقا ولی هم دید و سر تكان داد. میخواستم از احوال زعیم چیزی بپرسم و نپرسیدم، مبادا كه تو ذوق آقا ولی بخورد.

مرغها و خروسها روی كف صاف و سیمانی سالن، از سر و كول هم بالا میرفتند. گوشه و كنار، دانههایی بود كه بخورند. و آبدانهای قراضهای كه از جدارهاش بالا بروند.

كاشفی گفت: "دارد دیر میشود. چكمهها را بپوش، دست به كار شو. روپوشِ كار به آن میخ گوشهی سالنست. چاقو هم كنار بشكهی آب ... آن هم قیف مخصوص. بردار برو لب چالهی فاضلاب. تا مشغول بشوی كارگرهای پَركن و شكمخالیكن هم پیداشان میشود."

چكمهها بلند و خونی بود. آقا ولی كه پوشید تا بالای زانویش رسید. آستین پیراهنش را بالا زد و از وسط مرغها و خروسها به آن طرف سالن رفت. بند روپوش چرمی مشكی را به گردن انداخت، و نخ دو طرف را به پشت كمرش گره زد و آمد جلوی ما ایستاد. خواستم بخندم كه به ابروهایش چین افتاد. نوك چاقوی دسته شاخی را آرام آرام به لبهی چكمهاش میزد:

"پس قسمت این بوده كه مِن بعد، روزی ما قاطی گه مرغها باشد؟"

كاشفی گفت: "ما بیرون هستیم. مواظب باش زخمیشان نكنی. درست یك بند انگشت زیر غبغب."

دست مرا كشید و برد بیرون. كارگرها با لباسكارهای سورمهای، از كنار ما گذشتند و توی سالن رفتند.

كاشفی گفت: "من هیچوقت از نزدیك نگاه نمیكنم. دلم ریش میشود. سر و صدایی كه راه میاندازند، اعصابم را خطخطی میكند. كار خیلی مشكلیست كه فقط به درد صفركیلومترها میخورد. آقا ولی خوبست اگر قبول كند."

پشت به پنجره ایستاد و پیپش را كبریت كشید. به دار و درخت و به منظرهی رو به رو نگاه میكرد ... آقا ولی وسط سالن، تیغهی براق چاقو را آرام آرام و ریز به پشت ناخنش میكشید.

گفتم: "این هم آدم جالبیست. پسرش شنیده میخواهم برای پدرش كار پیدا كنم، فوری نامه نوشته كه اگر قصد كمك به پدرم را دارید، بگذارید خودش انتخاب كند، والا دلخور میشود. بعد مَثَل زده كه چون دوست ندارد توی اداره كار كند، مرتب به مادرش غر میزند و به روح پدر او فحش میدهد."

كاشفی برگشت رو به پنجره:

"خیلی از مردم چون امكانات ندارند، سر جای خودشان نیستند. نگاه كن، مردی با این هیكل باید مستخدم اداره باشد؟ فیزیك بدنش جان میدهد برای سلاخی."

یكی از كارگرها شعلهی زیر بشكهی آب و دستگاه پركنی را تنظیم میكرد. كاشفی زد به شیشه و اشاره كرد به آقا ولی كه شروع كند، و او اولین مرغی را گرفت كه نزدیكش بود. تا راست شكمش بالا آورد. بال بال زدن و صدای قدقدش را با خشونت خواباند. قوس دو كتف و سر شاهپرهایش را میزان كرد و زیر پای چپش گذاشت. كاكل مرغ را گرفت و سرش را لبهی چاهك خم كرد. منتظر بودم مثل مرغفروش محله، چاقو را افقی بكشد، و بعد، لاشه را كه در خون دست و پا میزند، با سر بیندازد توی ظرف قیفمانندی كه ته باریكش به لبهی فاضلاب میرسید. بعد یكی از كارگرها مرغ را بردارد و توی بشكهی آب جوش فرو بكند. داغ داع و آبچكان بگذارد روی دستگاهی كه پروانههاش به سرعت دور خود میچرخند. كارگر دیگری هم تودلیهای مرغ را بشوید و خیسخیس بگذارد توی كیسهی نایلونی كه حالا چندتایش را آماده كرده بودند ...

همه به آقا ولی چشم دوخته بودیم، و او بالای سر مرغ خم شده بود. چاقو را گذاشته بود یك بند انگشت زیر غبغب و نگاهش میكرد. كجاها بود و چهها میدید، خدا میداند.

كاشفی گفت: "چرا اینقدر لفتش میدهد؟"

هر دو رفتیم بالای سر آقا ولی، و او انگار كه از خواب بیدار شده باشد، لبخندی زد و مرغ را رها كرد. مرغ از پیش پایش جست زد و با قدقد بلند پر كشید به طرف انتهای سالن. خروسی زد زیر آواز و به طرفش دوید.

آقا ولی گفت: "هنوز دستم به فرمان نیست. شاید از فردا صبح شروع كنم."

خجالتزده بود. كاشفی چاقو را از دستش گرفت و داد دست كارگری كه كیسههای نایلونی را آماده میكرد:

"بیا شانست گفت كه این بابا توزرد از آب درآمد. این دفعه خل بازی دربیاوری اخراجی."

آقا ولی پیشبند را باز كرد و به كارگر داد. عینكش را برداشت و چند كف دست آب از شیر ظرفشویی زد به صورتش، و به كارگری نگاه كرد كه حالا داشت ساعت و انگشتری طلایش را به كارگر دیگر میسپرد. من هم لحظهای خیرهی دماغ نوكتیز و چشمهای ریز و سرخ كارگر شدم كه عجیب شبیه خروس لاری و جنگنده بود.

هر سه بیرون آمدیم. كاشفی به كارگر اشاره كرد كه شروع بكند، و او خروسی را از گردن گرفت و چاقو را زیر غبغبش كشید. به كاشفی نگاه كرد. وقتی چشمهای منتظر او را دید، تنهی خروس را انداخت زیر پیشخان و سرش را پرت كرد طرف شیشهی پنجره و قاه قاه خندید.

كاشفی: "یادش به خیر. زعیم هم گاهی یادش میرفت كه نباید سر را از تن جدا كند. اولین بار از شدت هیجان سر مرغ را پرت كرد رو به سقف و یك لامپ را شكست."

مثل كسی كه خاطرهای را بازگو میكند، ادامه داد:

"من خوشم نمیآمد، اما وقتی میخواند، صداش توی این دره میپیچید. كارگرها دست از كار میكشیدند. طفلك این آخریها ساكت شده بود. نباید سر به سرش میگذاشتند. این سركارگر پدرسوخته زن و بچهاش را خیلی اذیت كرد ... خب دارد غروب میشود."

رفت توی سالن و خروس سربریده را كه جدا از بقیه افتاده بود، توی كیسهی نایلونی گذاشت و بیرون آورد. داد دست آقا ولی و گفت كه میهمانش باشد. آقا ولی قبول نمیكرد، با اصرار كاشفی پذیرفت ... نرمه باد هنوز میوزید. گاومیشها ماغ میكشیدند و سكوت سنگین انتهای باغ و دیوارهای بلند دالبر دالبر را میشكستند. خروسی كه بیوقت میخواند، گاهی صدایش میبرید. چند شاخهی درخت، مثل ماری خشكیده، زیر پای ما لغزیده و خرد شد. همان بو كه قبلا میآمد، دماغ را میآزرد. كارگری بوقلمونها را به طرف قفسهای مخصوص میبرد. بوقلمونی از دست او میگریخت. نور چراغ از پنجرهی سالنها سوسو میزد. لامپ پرنوری كه بالای حوض آویزان بود، چشمك میزد. سركارگر میان عدهای از كارگرها به كاپوت ماشین كاشفی تكیه داده بود و با هیجان چیزی را تعریف میكرد.

كاشفی گفت: "بگو حقوق باشد برای هفتهی بعد."

به آقا ولی گفتم: "بیا شام مهمان ما باش."

گفت: "هان؟ آهان ... نمكپروردهایم. اگر داری یك سیگار بهام بده."

سیگار را آتش زدم و پرسیدم كه چرا تو فكر است.

گفت: "فعلا به كارمندهای اداره نگو كه كار گرفتم."

كاشفی گفت: "برو بپرس ببین با كدام یكی از كارگرها هممسیر هستی. بعضیها ماشین دارند."

ماه در استخر ریز ریز شده بود و مل برادههای نقره روی هم میلغزید. سر ستونها و كنگرههای عمارت اربابی همچنان سنگین و خاموش مینمود. نزدیك دروازهی باغ، كاشفی بوق زد. سگ پارس كرد و نعمتالله از پشت پردهی جلو اتاقش بیرون آمد. دمپایی صورتی زنانه پاش بود و از عاطفه خبری نبود.

كاشفی گفت: "فردا اول وقت بیا پیشم ببینم چه مرگت شده."

همین كه از در باغ آمدیم بیرون، برگشتم یك بار دیگر آقا ولی را ببینم. عینكش را برداشته بود و دنبال ماشین میدوید ...


در پاسخ به: 50 داستان كوتاه برگزيده كشور - tireys_77 - ۱۳۸۹/۹/۳ ۰۲:۰۶ عصر

مونس و مردخای
رضا جولایی


اینكه چطور مونس و مردخای به یكدیگر دل بستند از آن بازیهای تقدیر است كه كسی از چند و چونش چیزی نخواهد فهمید؛ تنها همه با شگفتی شنیدند كه مونس با آن رفتار و حركات موقر و متشخص و آن بر و رو، كه میتوانست دختر یكی از شاهزادههای قجری باشد و نامش فیالمثل مونسالسلطنه، دل به مردخای نكبتی بسته كه علیرغم شایعاتی كه دربارهی ثروت پنهانش وجود داشت، رفتار و كردار جلنبرش با هزار فرسخ فاصله، جای هیچگونه قرابتی باقی نمیگذاشت.

مردخای آن هنگام سمسار ته بازار عباسآباد بود. لقب سمسار یا احیانا" عتیقهفروش عزت زیادی دارد. دكانش پر بود از خنزر و پنزرهای بدردنخوری كه ته هیچ آشغالفروشی پیدا نمیشد: از غربیلهای سوراخ گرفته تا هاون برنجیهای زنگزده، تله موش، چرخ درشكه، سرداریهای بیدزده و قرابینهای شكستهی زمان نایبالسلطنه ... و این بخشی از كار او بود. انباری داشت انباشته از برنج و بنشن و آرد و روغن و البته خمهایی صدساله از آب آتشفام. دو سه بار در هنگامهی قحطیها این انبار تاریك پر موش و كارغنه، وجه نقد مردخای را به چند برابر رسانده بود. غیر از اینها در تجارت دیگر اقلام ممنوعه و نایاب سر و كلهی مردخای همیشه، ولو در نقش دلال دست دوم و سوم پیدا میشد. معروفترین این معاملات زمان مشروطهبازی صورت گرفته بود. خرید فشنگ از مستبدینی كه آنها را در برابر طلای ارغوانی یعنی محتویات خمخانهی مردخای تحویل میدادند.

شاید مونس را هم جامی از آن اشربهی كهن فریفته بود، یا یكی از اشارات وصلهپینهای كه مردخای گاه و بیگاه دربارهی اوضاع و احوال بر زبان میآورد و عمل به آن میتوانست یكشبه ثروتی بادآورده به همراه آورد؛ بس كه شامهی تیزی داشت این مردخای، میتوانست دگرگونیهای میزانالحرارهی پلتیك را از چند ماه پیشتر دریابد و متعاقب آن حدس بزند كدام جنس را باید از انبار خارج كرد و كدام جنس را به آن داخل. شاید هم خدمتی خاص كرده بود و مونس با آن لباسهای فاخر و عطر رازقی كه از یك فرسخی به مشام میرسید و دستهای سفید و چاقی كه پوشیده از طلا و جواهر بود مسحور جوانمردی این مترسك شده بود كه مال و منالش را مخلصانه از خطرات رهانیده بود.

دستهی مونس آن روزها معروفترین و گرانترین دستهی عملجات طرب در شهر و خوانندهشان شاهوردی خانم دختر آقاعلیرضا موسیقیدان بود كه در صباحت منظر و لطف خاطر نظیر نداشت و رقاصهشان غنچه كه آیتی از لطافت بود، با قبای اشرفی كه هزار اشرفی زر بر آن دوخته شده بود و كمر و عرقچینی تمام جواهر، رقص چلچراغی میكرد ناگفتنی.

بگذریم كه دستهی دیگر یعنی دستهی استاد زهره در هنر چیزی كم نداشت. اما مونس رسم و رسوم مردمداری را بهتر میدانست. مدتها رقابت میان این دو از لغز و لیچار گذشته به مشاجره و مجادلهی علنی كشیده بود.

خود مونس مدتها بود كه دست از خوانندگی و ساززنی برداشته بود و جز به خواهش دل در موارد خاص، هنرنمایی نمیكرد. صدای ششدانگی داشت. شنیده بودم یكبار در عمارت چشمه، حضور مظفرالدین شاه، شعر " نگارم دوش در مجلس به عزم رقص چون برخاست " را چنان خواند و خود به رقص برخاسته بود كه شاه خود جامی پر اشرفی كرده و بر سر او ریخته بود. شاید بیتی این چنین را در خلوت برای مردخای هم خوانده بود كه یك مرتبه در شهر پیچید مردخای سراغ مرتضیخان زرگرباشی رفته و گرانبهاترین گلوبند او را بیچك و چانه، نقدا" خریده و برای مونس فرستاده است. لابد وجه این هدیه را از فروش فشنگ به مشروطهخواهان كنار گذاشته بود. بازی روزگار را ببین كه فشنگهای خریداریشده از مستبدین در قضیهی پارك اتابك علیه مشروطهخواهان به كار میرود آنهم به دست مشروطهخواهانی دیگر. آنجا كه گفتم مشروطهبازی، حكایت این روزگار در سرم بود. از ماست كه بر ماست ... بگذریم. ناگفته نماند آن هنگام گند قضیه بالا آمد كه حتا یك دانه از فشنگهای نمكشیده منفجر نشد اما مسیو یفرم (*) را از خشم منفجر كرد. مردخای یك هفته تمام در یكی از آن زیرزمینهای معروفش پنهان بود تا قضیه با فرستادن پیشكش به ظاهر راست و ریس شد.

از هدیهی مردخای میگفتم، هدیهای كه دل هر پریرخ سنگدلی را نرم میكرد، اما مونس با آن همه مال و منال از آن زنهای دست به دهانی نبود كه دلش برای چنان هدایایی غش و ضعف برود. كافی بود یكبار صحنهی غذا خوردن مردخای را دیده یا شنیده باشد. چنان پنج انگشتش را در ظرف آبگوشت چرب و چیلی فرو میبرد و لقمه را با سر و صدا به دهان میگذاشت كه قاطرچیهایی كه برای خرید مالبند و یراق كهنه به دكان او میآمدند سر تكان میدادند و میخندیدند. پس سر شیفتگی مونس كجا بود كه آدمی چنان حسابگر چنین سودایی شد؟ با منطق نمیشود سراغ اینجور قضایا رفت.

شرح عروسیشان خیلی تفصیل دارد. مجلس به شیوهی عروسی شازدههای قجری بود. مونس كه آن همه سال با اعیان مراوده كرده بود، نمیخواست چیزی در حق خود فروگذار كند. شاید هم به جبران كودكی پرمشقتش بود. حتما" میدانید مادرش دورهگرد كوری بود كه حوالی گار ماشین و میدان پاقاپوق خوانندگی میكرد. مونس آن روزها دست مادرش را میگرفت و به اینسو و آنسو میبرد. یك بار الواط چاله سیلابی او را كه بر و رویی داشت دزدیدند و ... خوب بگذریم چه نگفتنیها بر سر زبانها افتاد ... آن روزها اوضاع اینطور بود دیگر. به هر صورت مادر مجبور بود از بوق سحر تا مغرب آواز بخواند و صنار سی شاهی جمع كند. ناهار هم احیانا" تهماندهای از ماحضر دكاندارها نصیبشان میشد یا نان خالی. سرپناهشان بیغولهای بود حاشیهی خندق. نگاه حسرتزدهی دختر لابد زیاد اینطرف و آنطرف میچرخید. همین حسرتكشیدنها صاحب وجودش كرد. حالا بگذریم مطرب شد، اما مطرب خوب شدن هم وجود میخواهد. هفت بند رقص را آموخت. در رقص زانو و كرشمه و چلچراغ استاد شد. خودش رقص را به غنچه كه قبلا" شرح احوالش رفت آموخت تا جایی كه شاگرد از استاد جلوتر رفت. در عروسیاش همین غنچه سوار بر اسب چنان رقص شلیتهای كرد كه دیدنی است نه گفتنی. تمام ساززنها و نوازندگان سوار بر اسب بودند. عدهای در پشت آنها چالمههای یخ بر پشت و جامهای نقرهای در دست داشتند و انواع و اقسام اشربه را پیشكش مدعوینی میكردند كه در باغ خانهی مونس جمع شده بودند. گلها تماما" از گلخانههای كاشان با صرف مخارج سنگین به پایتخت حمل شده بود. تمام زنبوریهای پایه ورشویی كه در تهران پیدا میشد در باغ خانه، لابهلای درختها و بر سر دیوارها روشن بود. از دیگهای پلوی چند منی و زعفران و روغن و گوشتی كه مصرف شده بود چیزی نمیگویم. قضیهی عشق و عاشقی به كنار شاید قصدشان این بود كه تصور خلایق از یهودی جماعت عوض شود. دهنكجی به دربار هم بود كه آن روزها متزلزلتر از همیشه مینمود. گفتم كه مونس علیرغم هشدارهای منطقی مردخای تمایلات مشروطهگری از خود نشان میداده و كار را به تظاهر هم رسانده بود. تب حریت همه را گرفته بود بیآنكه بدانند عاقبت كار چیست.

شب عروسی، مردخای زوركی نصف تیكه آقا شده بود. موهای بلند و چربش را كوتاه و شانه كرده بود. گربهشوری مفصلی هم رفته بود. رنگ و رویش حسابی باز بود. انگار نه انگار همان مردخایی بود كه كودكیش در صابونپزخانه میان چالههای پر از لاشهی حیوانات سقط شده، پاتیلهای پر از دنبه و تعفن، نفله شده بود و شبها میان همان لاشهها میخوابید و پوستی بر روی خود میكشید. سر قضیهی تیرخوران شاه شهید صابونپزخانه نیز مورد حمله قرار گرفت. میگفتند بابیمسلكها آنجا پنهان شده بودند، این قضیه بماند، هرچه بود مردخای دربدر شد و مدتها بعد سر و كلهاش در بازار سقطفروشها پیدا شد. اول با دستمایهی قلیل، بعد هم با كمی پشتهماندازی رسید به پارو كردن پول.

غیر از هممسلكان و همقطاران عروس و داماد، كسبهی غیریهودی بازار را هم وعده گرفته بودند. آنها هم برای پیشگیری از بلایای ناگهانی سر سفره حاضر شده بودند. بزن و بكوب و سورچرانی آنقدر ادامه یافت كه مدتها یك شهر آدم بیكاره دربارهاش وراجی كنند. در همین مجلس سر و كلهی آدمهایی پیدا شد كه بعدها بنا به ضرورت مشروطهچی شدند و مردخای فشنگها را به همینها فروخت. تفصیل قضیهی فشنگها این بود؛ وقتی ستارخان و باقرخان از توپ و تشرهای یفرم از رو نرفتند، مسیو تصمیم گرفت دیوار پارك را خراب كند، دورهی داشناكبازی بود و پشت آن جناب به از ما بهتران. فشنگگذاری میكنند و از دیوار خرابه مثل مور و ملخ میریزند تو و مشروطهچیها را در محاصره میگیرند. البته حق ستار و باقر همین بوده! و مسیو هم میخواسته آن را كف دستشان بگذارد، شاید هم میخواسته كار را بالكل تمام كند. فرمان آتش كه میدهد گلولهها باسمهای از آب درمیآید. یكی از تفنگچیهای طرف مقابل گویا صدای ناهنجاری از خود درمیآورد. خیلی به مسیو برمیخورد و همانجا كینهی مردخای را به دل میگیرد.

از عروسی میگفتم، پرت افتادم. حوالی دوازده شب كه مجلس كمكم از نفس میافتد، سر و صدای تار و دنبكی از بیرون به گوش میرسد. خبر میآورند كه دستهی استاد زهره با عمله و سیورسات تمام از راه رسیده، در را به فرمایش مونس باز میكنند. استاد زهره با كمانچهكش و تارزن و ضربگیر و چینیزن و رقاصشان كه شاهپسند خانم بوده، این یكی هنوز زنده است، گیریم شیرین شصت سالی دارد، وارد میشوند.

استاد زهره الحق فروتنی تمام میكند و مقابل آستانهی در زیر آواز میزند.

آنكه پامال جفا كرد چو خاك راهم
خاك میبوسم و عذر قدمش میخواهم

نكتهسنجی و ظرافت طبع را ببین، مونس همان هنگام به مهتابی میآید و در دستگاهی دیگر پاسخش را میدهد.

چو یار بر سر صلح است و عذر میطلبد
توان گذشت ز جور رقیب در همه حال

بعد پیش میرود و دو زن سر و روی یكدیگر را میبوسند. مونس دست استاد زهره را میگیرد و به اندرونی میبرد و در حق او مهربانی بسیار میكند. البته این مهربانی چندان نپایید. در غوغای استبداد صغیر، زهره كه نمكپروردهی دربار بود پشت به مشروطه میكند و به همین دلیل هم بعدها روزگارش سیاه میشود. مونس كه با راهنمایی مردخای میفهمد باد از كدام سمت میوزد تصمیم میگیرد فقط در مجلس مشروطهچیها هنرنمایی كند، اما اشكال كار در آن بود كه این طرف پول و پلهی چندانی به هم نمیرسید. ناگزیر برای آنكه مشروطهخواهی را زیر پا نگذارد دستمزد مجلس اعیان درباری را دو برابر میكند.

باز حاشیه رفتم، آن شب خود استاد زهره عروس و داماد را دست به دست میدهد و مباركباد را هم میخواند.

بعد از عروسی مردخای تغییر مشغله داد. حجرهای در خیابان علاءالدوله خرید و به فرشفروشی پرداخت. گویا سلیقهی خوبی هم در انتخاب فرش داشته، دو نفر بافندهی ممتاز را در همان دكان پشت دار قالی مینشاند تا طرحهایی بسیار بدیع را پیش چشم مشتریان نقش زنند. حجرهاش كمكم پاتوق تاجرهای فرنگی، كنسول فرانسه و عثمانی و شازدههای قجری شده بود. قهوهی بینظیری هم برای پذیرایی آماده میكرد كه عطرش از نیمههای خیابان به مشام میرسید.

این زمان شهر تقریبا" آرام شده بود. بعد از قضیهی پارك اتابك مسیو یفرم كه علیرغم دریافت پیشكش باز هم خود را طلبكار میدانسته، روزی به حجرهی مردخای میرود و فرش گرانقیمتی را پسند میكند و به جای وجه آن حولهای میدهد كه در موعد مقرر نكول میشود. مردخای زرنگتر از آن بوده كه سر و صدا راه بیندازد، انگار نه انگار. چندی بعد پیغام میفرستد كه فرشهای نفیس به نمایش گذاشته میشود و مردخای نمیدانم با چه زبانی مسیو را كه از قرار ادعای فرششناسی هم داشته متقاعد میكند كه فرشش را با یكی از آن فرشها عوض كند. برای جلب اطمینان او یكی از آن فرشهای گلبرگ بافت را در حضور او لوله كرده و بقچهپیچ میكند و قرار میشود مسیو آن یكی را پس بفرستد كه میفرستد. حالا در این فاصله مردخای چه شعبدهای صورت میدهد خبر ندارم، همینقدر میتوانم حدس بزنم، چهرهی مسیو هنگامی كه در خانه با اشتیاق تمام بقچهپیچ را باز میكند و قالیچهی خرسكنمایی را پیش رو میبیند تماشایی بوده، مردخای دم چند آدم متنفذ را قبلا" دیده بود. موقعیت یفرم هم متزلزل بود، موقتا" خاموش مینشیند و سبیلش را میجود.

زیاد به حشو و زواید پرداختم اصل قضیه ناگفته ماند. مقصود صحبت ما دربارهی عشق دو موجود یكی ظریف و طناز و فتان، دیگری زمخت و نكره بود. یقین دارم این دو، علیرغم همهی تفسیرهایی كه دربارهی روابطشان میشد، همدیگر را دوست داشتند. چرا لبخند میزنید؟ باور ندارید؟ خلایق رفتار زن و مرد عاشق را از حرفزدن و سلوك و نگاهشان به یكدیگر و خلاصه ظواهر، ارزیابی میكنند. اینها همه میتوانند انسان را به اشتباه بیندازند. این دو آدم ظاهرشان زمین تا آسمان با عشاق دیگر فرق داشت. قضاوت من بیچون و چراست، زیرا صحنهای را دیدهام كه اطمینان دارم هیچكدام از شما به عمر خود ندیدهاید. همانجا اطمینان یافتم كه عشق نه فقط در حیات، كه در مرگ هم میتواند دوام داشته باشد.

میگفتم. این دو نكبت بسیار دیده بودند، بنابراین قدر آنچه را داشتند خوب میدانستند. خانهی بزرگی خریدند در زرگنده با خدم و حشم. ماه عسل را در همان خانه گذراندند. به گفتهی خدمتكار محرمشان، شبها بعد از شام روی مهتابی مینشستند. همیشه دسته گلی صورتی پیش رویشان بود. رنگی كه مونس بسیار دوست داشت. فوارههای حوض را باز میكردند، گاهی كه مونس سرحال بود غزلی را آهسته زیر لب زمزمه میكرد.

در این روزها هرچند با اعیان و اشراف مراوده داشتند، مونس - علیرغم غرولندهای نوكزبانی مردخای ? دست از اخلاق خاكی خود و بذل و بخششهایش برنداشته بود. گاه و بیگاه با دستهاش، سرزده به مجلس عروسی دختر و پسرهای بیبضاعت وارد میشد و چنان مجلسآرایی میكرد كه خاطرهاش یك عمر خاطرشان را گرم میكرد.

مردخای حالا انگار نه انگار همان مردخایی بود كه شرح غذاخوردنش را گفتم. فكل میبست و چنان فرنگی قاشق و چنگال به دست میگرفت كه بیا و ببین. در یكی از همین میهمانیها بود كه با كنسول روس گرم گرفت و چند تكه عتیقه به او فروخت: چند صفحه شاهنامهی مینیاتور و بشقاب و شمشیری را به قیمتی به او قالب كرده بود كه خبرش مثل بمب در تهران تركید. مردخای همه جا این كار را به حساب وطنپرستی خود میگذاشت اما وقتی ورق برگشت شایع شد عتیقهها گنجینهای بوده كه با همكاری كنسول روس از ایران خارج شده؛ همین روزها بود كه اتومبیل نویی هم خریدند. همان اتومبیلی كه میگفتند به جان مردخای بسته است. درست شبیه همان لیموزین شاه بود كه به دست حیدر بمبی ناكار شد. این اتومبیل ماجرایی داشت: بعد از خرید، مردخای سفارش كرده بود برای آن كه در آن اوضاع آشفته جلب توجه مردم نشود، اتومبیل را كه در جعبهی بزرگی تختهبندی شده بود، سوار بر گاری بزرگ شش اسبهای بكنند و از راههایی خلوت به خانه برسانند، از قضا در یكی از خیابانها به فوجی از ژاندارمهای "وستداهل" برمیخورند كه به خیالشان میرسد در جعبه، توپ و مهمات برای متجاسرین حمل میشود، تختهبندها را میشكنند و بعد كه خیالشان راحت میشود پی كارشان میروند. اتومبیل آلبالویی رنگ بود با سقفی از چرم سیاه و در همان حال كه فوجی آدم بیكار دور و برش سینه میزدند به خانهی آنها رسید. آنها هم وقتی اوضاع آن روز را دیدند، هیچوقت جرأت سوارشدن بر آن را در ملاءعام پیدا نكردند. گاه شوفری كه اجیر كرده بودند اتومبیل را در باغ به حركت درمیآورد. در این حال مردخای بغل دست او مینشست و به دقت به حركات او خیره میشد، تا روزی كه شوفر را مرخص كرد. چند روز دور و بر اتول میچرخید تا جرأت كرد و پشت رُل نشست، بدون آنكه جرأت روشنكردن آن را پیدا كند. حركات شوفر را مجسم میكرد بعد پیاده میشد، گلگیرها و بوق و چراغهای ورشویی را به دقت برق میانداخت. عاقبت روزی در حضور مونس كه در مهتابی نشسته بود و او را تشویق میكرد، دل به دریا زد و هندل را چرخانید و آن را روشن كرد و بعد از چند دقیقه آن را به راه انداخت. ابتدا دور باغچهی بزرگ ناشیانه چرخید و بعد از آنكه چند بوتهی گل را خرد كرد، هوس كرد تا دنده عوض كند و از محوطهی كرتبندیشدهی میان درختان سر درآورد. اتومبیل چند بار بالا و پایین پرید و چند گلدان را برگرداند. خندههای مونس مبدل به غشغشی از ته دل شده بود؛ مشاهدهی دستپاچگی مردخای كه كلاه از سرش افتاده بود و نمیتوانست مركوب را مهار كند او را به ریسه رفتن انداخت. سرانجام اتومبیل در آبنمای جلو عمارت كه عمقی نداشت افتاد و خندهی مونس تبدیل به جیغ شد، از جا برخاست و دوید. خوشبختانه فقط پیشانی مردخای شكسته بود، اتومبیل اصلا" صدمهای ندیده بود.

مونس با دستمالش پیشانی او را پاك كرده و گفته بود: "آخ عزیز دلم." مردخای كه خودش را عزیزكرده دیده بود، سرش را روی شانهی مونس گذاشته و گفته بود: "به دلم بد آمد. اتفاق بدی میافتد."

مونس گفته بود: "وا چه اتفاقی ...؟ به دلت بد نیاور." اما هرچه كرده بود نتوانسته بود او را از این فكر بیرون كند.

اتومبیل را بعدا" از آب بیرون آوردند، اما جرأت بیرون آوردن آن را از خانه پیدا نكردند، تا روزی كه بار اول و آخرشان بود.

مجلس جدید كه تشكیل شد، یفرم اقدامات خود را آغاز كرد. میهمانیهای مونس هنوز برقرار بود. سرویسهای طلا و نقره و تنگهای كریستال و اطعمهی رنگارنگ سر میزها و هنرمندانی كه در خانهی آنها جمع میشدند، حسادت تازه به دوران رسیدههای زیادی را برانگیخته بود. میگفتند یكبار مونس در حضور چهار پنج تن از اساتید موسیقی آن روز ظروف بلوری را با كم و زیاد كردن آب درون آنها به شكل گامهای موسیقی تنظیم كرده و با مضراب سنتور چنان نوای دلنشینی درآورده بود كه نفسها را در سینه حبس كرده بود. جالب اینجاست كه یفرم هم چندی از در رقابت با آنها درآمد. میهمانی میداد و از اعیان و اكابر و حتا سفرای خارجی دعوت میكرد. اما با حضور یك مشت ارمنی نكره و صاحبمنصبهای یغور معلوم است نتیجهی كار چه از آب در خواهد آمد؟

غیظ یفرم بیشتر شد، نخستین اقدام او تعطیل تجارتخانهی مردخای به بهانههای واهی بود. یك هفته بعد از تعطیل حجره، دزدان شبانه سقف آن را سوراخ كردند و فرشهای گرانبها را به سرقت بردند. علایم باقیمانده از سارقین آشكارتر از آن بود كه شبههای در هویت آنها به جا گذارد. این حادثه همزمان بود با نطق یكی از وكلای مجلس در ذم كسانی كه از راه همكاری با مستبدین و اجانب و ضدیت با حریت به ثروتی بیحساب دست یافته بودند و به دنبال آن سنگباران و شكستن پنجرههای خانهی مونس و مزاحمتهای دیگر توسط اوباش.

گرچه مونس همان هنگام برای كمیسری محل پیغام فرستاد اما مأموران كمیسری آنقدر دیر رسیدند كه الواط از خرابكاری خسته شده پی كار خود رفته بودند. همان شب آنها با تمام مقامات ذینفوذی كه میشناختند تماس گرفتند و حمایت بیدریغ تلفنیاشان را دریافت كردند! اما چند روز بعد مشتی از الواط پشت در خانه جمع شده، بعد از سنگپرانی و فحاشی از دیوارها بالا رفته وارد حیاط شده و بعد از لگدكوب كردن گلها به درون اتاقها ریخته و اشیاء شكستنی را شكسته، بردنیها را به یغما بردند؛ شكایتها به جایی نرسید. این بار حتا حمایت لفظی هم در كار نبود. كار به توصیههایی موكد رسید و البته لفظ خیرخواهی هم بر آنها افزوده شد. طبیعی بود كه سفرهی گسترده در حال جمع شدن است و حمایت از آدمهایی با سوابق مونس و مردخای مقولهای نبود كه مورد علاقهی هركس باشد. روزگارشان بدتر شد. دو سه تن از بدهكاران ناپدید شدند. یك نفر از آنها منكر اصل و فرع مال شد. به همین راحتی. اما از آن طرف طلبكارها روز به روز بیشتر رو نمایان كردند. كفگیر زود به ته دیگ رسید. وقتی گفتهاند به مال و جان دل نبند كه این یكی به شبی بند است و ... بیخود نگفتهاند.

كار به حراج اموال كشید. خانه از بازار شام آشفتهتر شد. نوكر و كلفتها بقچه بندیلهای خود را بستند و رفتند. ماند پیرزنی كه خانهزاد بود و مدعیان ریز و درشتی كه هر روز در حیاط خانه راه را بر آنها میبستند. به تعویق انداختن وعدهی بدهیها ناممكن شده بود. مونس از اتاقها بیرون نمیآمد تا هنگام شب، وقتی خانه خلوت میشد، وانمود میكرد اتفاقی نیفتاده، سر و رویی میآراست. مهتابی را از خردهریزهای ریز و درشت پاك میكرد. میز و صندلی تاشویی را در مهتابی میگذاشت و از گوشهای پنهان، سینی نقره و فنجان نعلبكی گلسرخی بیرون میكشید. دستهگلی روی میز میگذاشت و برای مردخای كه در گوشهای بق كرده بود چای و شیرینی میآورد. او را با شوخی و خنده دلداری میداد كه مگر چه شده؟ تازه برگشتهایم به سر منزل ده پانزده سال قبلمان، حالا كو تا روزگار گرسنگی و ناداری؟ تو بر میگردی به خنزر و پنزر فروشی. من هم معطل نمیمانم. همهی دار و ندار من را هم كه نگرفتهاند ... آنقدر میگفت تا مردخای سر بلند میكرد و او هم میخندید. اما خندههایی كه از ته دل نبود زیرا برای او دیگر ناممكن بود به روزگار سگی پیشین بازگردد. وقتی آدم از فقر فاصله میگیرد تازه نكبت آن را درمییابد.

مابقی اموال هم یكایك از چنگشان خارج شد. زمین و باغ و باغچه رفت. آخر سر نوبت خانهی شهری رسید. تنها چیزی كه برایشان باقی ماند همان اتومبیل بود. شاید میدانستند اگر آن را بگیرند جان مردخای را هم گرفتهاند و خیال نداشتند جان او را یكباره بگیرند. شاید هم به صرافت اتومبیل نیفتاده بودند. این در و آن در زدنها بینتیجه بود. میگفتند یفرم پیغام داده بود اگر در صدد عذرخواهی علنی برآیند و مونس در مجلسی كه در خانهی یفرم برپا میشود آواز بخواند از سر تقصیراتشان میگذرد. مونسی حاضر بود بمیرد و زیر بار چنان ننگی نرود.

خدمتكار آنها نقل كرده بود كه آخرین شب كنار حوض مینشینند و به نجوا با یكدیگر حرف میزنند. شاید آخرین حسابهایشان را میكردند. فردا خانه هم از دست آنها خارج میشده و دربدر خیابانها میشدند. مونس سراغ تارش میرود آن را بغل میگیرد و نرمنرم مینوازد و میخواند:

گریه را به مستی بهانه كردم
چه شكوهها كه ز دست زمانه كردم

دیروقت میخوابند. نیمههای شب پیرزن خدمتكار به نظرش میآید چراغهای طبقهی بالا روشن شده است. صبح بالای سرش مبلغی پول و نامهای پیدا میكند. از محتوای نامه معلوم میشود كه آن دو ضمن قدردانی از زحمات او قصد سفر به جایی دور را دارند تا دست كسی به آنها نرسد.

حكایتشان دوباره نقل محافل شد: این كه آنها به شهر دورافتادهای پناه بردهاند و در گمنامی روزگار میگذرانند. این كه آنها را در انزلی دیدهاند كه به كشتی مینشینند. عدهای هم میگفتند یفرم سر آنها را زیر آب كرده، نامه و پول هم از تمهیدات خود او بوده، حتا تا آنجا پیش میرفتند كه سوگند میخوردند نه مونس و نه مردخای حتا كورهسوادی هم نداشتند چه برسد به آنكه نامهای چنان فصیح و آن هم با خطی چنان خوش بنویسند.

زمانه فراموشكار است و گاه چه نعمتی است این فراموشی آقا. قضیهی مونس و مردخای هم از تب و تاب افتاد و جز در خاطرهها نماند. سالها بعد این حكایت را من از زبان یكی از منشیهای تجارتخانهی داوید ساسون دوباره شنیدم. آن موقع من تحصیلدار این تجارتخانه بودم. كاروانسرایی كه روزگاری به مونس و مردخای تعلق داشت دست به دست گشته و در مزایدهای نصیب این تجارتخانه شده بود. قرار بر آن بود مقداری از اجناس وارداتی را در حجرههای آن عدلچینی كنند. برای این كار میباید طول و عرض حجرهها دقیقا" اندازهگیری و معلوم شود در هر حجره چند صندوق جا میگیرد.

به اتفاق همان منشی رهسپار كاروانسرا در بیرون شهر شدیم. كاروانسرایی بود از اوایل عهد قاجار یا شاید دوران قبل از آن، با حجرههایی متعدد و حوض و درخت توتی كهن در وسط. یادم میآید با ورود به آن حیاط احساس دیگری به من دست داد. یاد آن آدمها و آرزوهای رفته، زنده شد. به غلامگردشی پرداختم. كاروانسرا در و پیكر محكمی داشت. چفت و بست حجرهها جدیدا" تعویض شده بود. سرایدار قلچماقی حفاظت آنجا را به عهده داشت. از همه نظر جای مناسبی بود. تعداد و طول و عرض و ارتفاع حجره را اندازه گرفتم. به تجارتخانه بازگشتم و تا عصر را به محاسبهی فضای داخل حجرهها و مقدار اجناسی كه در آن جا میگرفت پرداختم. در عین حال سراسر روز دچار آن حالت خاص بودم. مثل آن بود كه خود را در زندگی بربادرفتهی آنها، عشقها، نفرتها، رقابتهایشان شریك میدیدم.

عصر كه شد تحت همین احساس، درشكهای گرفتم و به زرگنده رفتم. هوا ابری و گرفته بود. به قهوهخانهای رسیدم. كنار رودخانه نشستم و كبابی سفارش دادم. قهوهخانه خلوت بود. وقتی قهوهچی مخلفات غذا را پیش رویم میچید از او پرسیدم آیا تصادفا" كسانی به نام مونس و مردخای را كه سالها پیش در این اطراف میزیستهاند میشناخته و نشانی از آنها دارد؟ قهوهچی آنها را میشناخت، نشست و همچنان كه غذایم را میخوردم، خاطراتی از محبتهای مونس و رفتار خندهدار مردخای را برایم تعریف كرد.

باران ریزی میبارید كه به سوی خانهی آنها به راه افتادم. هوا بوی پاییز میداد. باران هنوز مطبوع بود. از میان كوچهباغها گذشتم و به محل مورد نظر رسیدم. از دیواری فروریخته به درون باغ رفتم. عمارت ویرانه بود. سقف مهتابی فرو ریخته و از لای تیرهای شكسته قطرات باران فرو میریخت. اتاقها پر بود از آشغال و چوب سوخته، هیچ نشانی از حكایت آشنایی كه شنیده بودم نیافتم.

آخر شب، قصهی آنها، تصویر خانهی خرابه و كاروانسرا در سرم میچرخید تا به خواب رفتم. نیمههای شب از خواب پریدم. فكری در سرم میچرخید و نمیدانستم چیست. در تاریكی شب نشستم و به صدای باران بر شیروانیها گوش دادم. افكارم آرامآرام شكل گرفت و معنایی پیدا كرد. باقی شب را هم به خواب بودم.

صبح زود به تجارتخانه رفتم و محاسباتم را از نو مرور كردم. حدسم درست بود. در نخستین فرصت آن را با منشی تجارتخانه در میان گذاشتم، فكرم را خیالبافی دانست اما آن را برای رئیس بازگو كرد. این یكی به خیالبافی علاقهی بیشتری داشت. برایش ثابت كردم كه طول یكی از اضلاع كاروانسرا از بیرون، بیشتر از طول آن در داخل بود!

ساعتی بعد با بیل و كلنگ و چراغ در اتومبیلی نشستیم و به سوی كاروانسرا رهسپار شدیم. هنوز باران میبارید. به محض ورود به كاروانسرا همان حالت آشنا را احساس كردم. به سوی آخرین حجره رفتم و با كلنگ به دیوار آن كوبیدم، دو نفر همراه من، یكی با تمسخر و دیگری با كنجكاوی به تماشا ایستاده بودند. حدسم درست بود، قسمتی مخفی در آنجا بود. به محض آن كه ردیفی از آجرها فرو ریخت و فضای تاریك پشت آن نمایان شد، خود رئیس پیش آمد و بیاعتنا به تعارفات منشی كلنگ را برداشت و به دیوار كوبید. وقتی سوراخی به اندازهی عبور باز شد چراغ را به داخل بردم و خودم نیز به آن طرف رفتم. برخلاف انتظار از اموال پنهانشده خبری نبود، اما اتومبیلی در آنجا پنهان بود، منشی و رئیس هم با چراغ داخل شدند. بوی عجیبی كه تركیبی بود از بوی نا و رطوبت و بوی دیگری، به مشام میرسید. غبار سنگینی بر روی اتومبیل نشسته بود و آن را به رنگ سفید درآورده بود. با احساس آمیخته با اندوه بر روی یكی از گلگیرها دست كشیدم، رنگ آلبالویی آن آشكار شد. هر سه متحیر بودیم، كنار ماشین ابزار بنایی بر زمین ریخته بود. رئیس با شوقی آشكار دور و بر اتومبیل میچرخید.

پیش رفتم و در عقب را باز كردم و چراغ را جلو بردم. صحنهی عجیب را آن لحظه دیدم. آن حكایت دیگر را: اسكلت زن و مردی را دیدم با لباس قدیمی، كنار هم بر صندلی عقب نشسته بودند. اجزاء صورت شان خاك شده بود، اما هنوز موهایشان باقی مانده بود، سر مرد بر شانهی زن بود و دستهایشان بر روی هم. شیشهی كوچك سیاهرنگی در یكی از دستهای مرد بود و دستهگلی صورتی و خشكیده بر روی دامن زن. فانوس و تاری هم در كنارشان.

ایستادم و آن قدر كه به من فرصت دادند به آن دو خیره شدم. بعد دستهگل را برداشتم و بیرون آمدم. تصویر آن دو پیش رویم بود، آن دو چهرهی خاكشده و آن حالت عاشقانهای كه دست در دست به یكدیگر چسبیده بودند. گفتم كه چهرهی دیگر عشق را پیش رو میدیدم. یقین دارم كه با عشق به یكدیگر هراس لحظهی آخر را به هیچ گرفته بودند.

باران بند آمده بود، همه جا آفتابی بود. گلهای خشكیده را لبهی حوض گذاشتم و به صدای پرندهای گوش كردم كه در آن روز پاییزی آواز میخواند.

زیرنویس:
(*) یپرم خان ارمنی



در پاسخ به: 50 داستان كوتاه برگزيده كشور - tireys_77 - ۱۳۸۹/۹/۳ ۰۲:۰۷ عصر

پردیس
فرخنده آقایی



كنار دریا بودیم. در هوای سرد آخر پاییز، در آفتاب بی رمق سر ظهر شنا می كردیم. با حركات شتابان، بدن خود را گرم می كردیم تا هر چه كمتر سرمای آب را احساس كنیم و بعد، نفس نفس زنان به ساحل بر می گشتیم و با پوستی كه از سرما مورمور میشد، در حوله های بزرگ پنهان می شدیم و باز مینشستیم به حرف زدن.

زنها بچه هایشان را به مدرسه میرساندند و غذایشان را با خود به ساحل میآوردند و همان جا میخوردند. من زبانشان را بلد نبودم و آنها سعی می كردند با همان چند كلمه محدودی كه میدانستم، با من حرف بزنند. با هم روزنامه ها را میخواندیم و مجله ها را ورق میزدیم و از جنگها و صلحها و از مذاكرات سران و دیدارها و بازدیدها و قتل عامها و تسخیر ها و بمبارانها و ترورها و كودتا ها صحبت میكردیم. ما اهل هیچ كدام نبودیم. اهل حرف بودیم. كار هر روزمان بود. كنار ساحل مینشستیم و سرهایمان را در حوله هایمان فرو میكردیم و ساعتها با هم حرف میزدیم. تا آنكه آسمان رو به تیرگی میرفت و نم نم باران شروع میشد. بعد زنها ناگهان به ساعتهایشان نگاه میكردند و بلند میشدند و حوله هایشان را در ساكها میگذاشتند و لباسهایشان را میپوشیدند و سوار موتورهای قراضه شان میشدند تا به مدرسه بروند. كلاههای بزرگ مضحكشان را به سر میگذاشتند و همان طور كه از ساحل دور میشدند برایم دست تكان میدادند.

آن روز كه به ساحل آمدم، نه حوله داشتم و نه شنا بلد بودم. آفتاب درخشانی بود. ظهر بود و آدمها در ساحل مدیترانه در چند ردیف كنار هم دراز كشیده بودند و حمام آفتاب می گرفتند.

سگ قهوه ای پشمالو و خیلی بزرگی، كنار دریا با بچه ها بازی می كرد. انگار ولگرد بود. وقتی بچه ها می رفتند شنا كنند، با توپ پلاستیكی قرمز كم بادی بازی می كرد. توپ را به میان موجها می انداخت و بعد می دوید و آن را می آورد و توی شنها چال می كرد. بعد آنرا با سر و صدا از لای شنها بیرون میآورد ومثل توله ای به دندان می گرفت و واق واق كنان به میان موجها می انداخت. چند دختر و پسر نوجوان هم توپهایشان را با سر و صدا به میان موجها پرتاب می كردند و بعد شنا كنان می رفتند و آنها را می آوردند.

روزهای اول كه در ساحل قدم می زدم، از زنان برهنه می پرسیدم جواب خدای خود را چه خواهند داد. آنها كه زبان مرا نمی فهمیدند، انگار شعر یا آوازی برایشان خوانده باشم، می خندیدند و برایم دست تكان میدادند.

حالا دیگر هوا سرد شده است و با حوله نویی كه به خود پیچیده ام ، همه میدانند كه تازه واردم و تمام تابستان آنجا نبوده ام. وقتی شنا كردن یاد گرفتم، حوله ام را از حراجی خریدم. صورتی است با حاشیه قلاب دوزی.

در هوای سرد پاییز، حوله پوشیده كنار زنها می نشینم و با هم روزنامه می خوانیم و حرف می زنیم بیآنكه زبانشان را بدانم و آنها تك تك كلمه ها را برای همدیگر تفسیر می كنند. برجهای دوقلوی نیویورك را ناشیانه روی ساحل رسم می كنند و در روزنامه، عكس مردان عرب را نشانم می دهند كه آرزو دارند بعد از عملیات انتحاری به پردیس بروند. با تعجب می پرسند: " پردیس ؟" و من جواب میدهم: " بله، بله، پردیس." می خواهند بدانند پردیس چگونه جایی است. برایشان می گویم و بعد باز بحثهای بی پایان شروع می شود. حالا دیگر همه می دانند من از سرزمینی آمده ام كه هیچ كدام آن را نمی شناسند. طولی نمی كشد كه آدمهایی ناآشنا از فاصله های دور می آیند تا با زبانی كه بلد نیستم، برایشان از پردیس بگویم. می خواهند بدانند آیا آن مردان عرب به پردیس خواهند رفت. و آن دیگران چه، آنها كه در برجها بوده اند؟ دیگر فهمیده ام كه نباید با بله یا نه جواب بدهم. باید كمی تامل كنم و با تردید پاسخ بدهم. باید نشان بدهم كه با خودم در جدالم و به آنها فرصت بدهم صحبت كنند. می خواهند نظر خود را بگویند و بعد نظر مرا بدانند و باز آنچه را كه خود می دانند، تكرار كنند. با دقت و خونسردی گوش می دهم. جوابهای صریح و كوتاه را دوست ندارند. آنها را می رماند و از من رنجیده خاطر میشوند. دوست دارند درباره همه چیز با همه جزییات صحبت كنند. كلمات جاری می شود و تداوم مییابد و بعد باز در هوای سرد آخر پاییز به دریا می زنیم. با حركات تند و شتاب آلود، ناشیانه بدنهای خود را در آب سرد گرم می كنیم تا سرمای آب را هر چه كمتر احساس كنیم و بعد نفس نفس زنان، حوله پوشیده كنار ساحل مشغول بحث می شویم.

عصرها میكله با حوله بزرگی بر دوش به ساحل می آید. سگ بزرگش با رخوت دنبالش راه می رود و در گوشه ای از ساحل ولو میشود. پرنده ها از دور به استقبال پیرمرد می آیند. روی شانه هایش مینشینند و دور و برش پرواز می كنند. پیرمرد خندان به ساحل قدم می گذارد و حوله را پهن می كند و از كیسه ای پارچه ای، مشت مشت گندم روی حوله می ریزد. پرنده ها می پرند و دانه ها را از هم میقاپند و بعد چون حیوانات دست آموز به دنبال او جست و خیز می كنند و به سر و صورتش نوك می زنند و پیرمرد غش غش می خندد.

زنها می گویند میكله عاشق ماریا است. و بعد باز حرف می زنند و با هم می خندند. یكی از روزها زنها برایم معلم زبان پیدا كردند. معلم مدرسه فرزندانشان است و همه او را می شناسند. برادر كوچكتر میكله و همبازی كودكانشان است. اولین بار، میكله مرا با خود به شهر برده بود. با سگ بزرگش سوار كشتی شده بودیم. میكله تقریبا شصت ساله است. به یك گوشش گوشواره نقره كرده و در شهر به هر كس می رسید به عادت هندی ها دو كف دست را به نشانه سلام به هم می چسباند و روی بینی می گذاشت. هرجا چیزی جا می گذاشت و باید دنبالش می رفتم تا كلاه موتورسواری یا كیف كار چرمی كهنه و وسایل دیگرش را كه جا گذاشته بود، به او بدهم. برای سوار شدن به كشتی مشكل داشتیم . سگ میكله از آب می ترسید و او مجبور شد سگ را كشان كشان سوار كشتی كند. در اداره پلیس، سگ را راه ندادند و میكله او را به نرده آهنی پیاده رو بست. سگ آن قدر پارس كرد و زوزه كشید كه پلبس اجازه داد میكله، سگ را با خود بیاورد تو. در تمام مدتی كه پیرمرد با مسئول اتباع خارجی حرف میزد، سگ از این اتاق به آن اتاق می رفت و به همه جا سرك میكشید. بالاخره از میكله خواستند قلاده سگ را به دست بگیرد. سگ همان جا كنار باجه، روی زمین ولو شد و خوابش برد و خرخرش بلند شد. انگار كه خواب ببیند، پلك هایش تكان می خورد و از خودش صدا در می آورد.

موقع برگشتن هم در كشتی اجازه ندادند میكله در قسمت مسافران بنشیند و مجبور شد تمام مدت روی عرشه كنار سگش باشد. میكله به سگ پوزه بند زده بود و سگ كلافه بود و بی تابی می كرد. مردم موقع گذشتن از كنار سگ خم می شدند و نوازشش می كردند. میكله سیگار برگ بزرگش را می كشید و كاری به كار سگ نداشت. شاید اگر هر كس یك لگد به شكم سگ می زد، خلاص می شد و دیگر خودش را با آن هیكل گنده آن قدر لوس نمی كرد. به ساحل كه رسیدیم، میكله سگ را سوار موتور كرد و با خود برد.

وقتی به زنها گفتم معلم مرد نمی خواهم، همگی گفتند كه او هم مثل برادرش مرد عجیبی است و مشكلی ایجاد نمی كند. بعد در تایید حرفم گفتند كه هیچ كدام حوصله معلم مرد مجرد را ندارند. هر چند به برادر میكله می شد اعتماد كرد. بعد هم آهسته نجوا كردند كه نباید هیچ كدام به میكله بگوییم كه به نظر آنها او و برادرش عجیبند. اما من، به غیر از ساحل، میكله را فقط گاهی از دور می دیدم كه سگش را سوار موتور می كرد و این طرف و آن طرف می برد و برایم دست تكان میداد.

چند راهبه موقع غروب به ساحل می آمدند و قدم میزدند. كلاههای بزرگ قایق مانند و لباسهای پوشیده داشتند. یكی از آنها كه جوانتر بود، پابرهنه روی ماسه ها راه می رفت. با یك دست گوشه دامنش را بالا می گرفت و كفشهایش را با دست دیگر نگه می داشت و تا مچ پا به میان موجها می رفت و بر می گشت. چند بار مواظب بودم ببینم لخت می شوند یا نه. چیزی ندیدم. شاید منتظر میماندند كه همه بروند.

هوا روز به روز خنكتر و روزها كوتاهتر می شد. زیر نم نم باران، باز كنار ساحل می نشستیم و حرف می زدیم. یك روز ماریا آمد. دختر لاغر و آفتاب سوخته ای بود. وقتی میكله از دور پیدایش شد، زنها خندیدند و به هم تنه زدند و دستهایشان را روی زانوهایشان كوبیدند. هوا ابری بود. پیرمرد با سگ بی حس و حال و پرنده هایی كه دور و برش می پریدند به ما نزدیك شد و حوله اش را پهن كرد و رویش گندم ریخت. پرنده ها به گندمها هجوم آوردند. پیرمرد كنار ما نشست و با ماریا حرف زد. زنها به پیرمرد گفتند كه ماریا می خواهد شوهر كند و بعد باز با هم خندیدند و از پشت سر، موهای هم را كشیدند. ماریا تمام مدت با عصبانیت حرف می زد. پیرمرد لب ورچیده بود و زنها می خندیدند. بعد ماریا بدون خداحافظی بلند شد برود. پیرمرد مشتی گندم به دنبالش ریخت. پرنده ها از روی حوله پر كشیدند و دنبال ماریا رفتند. پیرمرد بلند شد و مشت دیگری گندم به پشت سر ماریا پرتاب كرد. پرنده ها روی موهای بلند و سیاه ماریا می پریدند. ماریا با دست آنها را می راند و به پیرمرد فحش میداد. پیرمرد با فاصله دنبال او می رفت و از كیسه پارچه ای گندم می ریخت. پرنده ها دور ماریا بق بقو می كردند و به موهای بلندش می پیچیدند. ماریا با هیكل لاغر و آفتاب سوخته اش، چون كابوسی در ساحل می دوید و پرنده ها به سر و صورتش می جهیدند و به او نوك می زدند.

زنها از خنده ریسه رفته بودند و با مجله ها و روزنامه های لوله شده به سر و روی هم می كوبیدند. می گفتند پیرمرد با همین كارها ماریا را از خود متنفر كرده است. بعد ناگهان به ساعتهایشان نگاه كردند. بلند شدند و حوله هایشان را در ساكها گذاشتند و لباسهایشان را پوشیدند و سوار موتور های قراضه شان شدند تا به مدرسه بروند. كلاههای بزرگ مضحك را به سر گذاشته بودند و همان طور كه از ساحل دور می شدند، برایم دست تكان می دادند.

راهبه ها از دور پیدایشان شد. با هم حرف می زدند. باران ریزی شروع شده و پرنده ها رفته بودند. پیرمرد كنار ساحل، حوله اش را به دوش انداخته و نشسته بود. هر سه با هم راه افتادیم. من و میكله و سگش كه آبچكان از پشت سر می آمد. پیرمرد شروع كرد به حرف زدن. گوشه های لبهایش كف كرده بود و آب دهانش از میان دندانهای سیاهش بیرون می جهید. نمی فهمیدم چه می گوید. حوله ام را روی سرم كشیده بودم و صدای او را بی وقفه از میان شرشر باران می شنیدم. باران تند شده بود كه به خانه او رسیدیم. مرا به خانه اش دعوت كرد. دو اتاق بود، یكی در طبقه بالا و یكی در طبقه پایین. انگشتش را به علامت سكوت روی بینی گذاشت. در اتاق طبقه اول را باز كرد. سگ با شتاب وارد شد و میكله فریاد زد: " مامان، من آمدم." و بعد با دست به من علامت داد كه به طبقه بالا بروم. در اتاق بالا باز بود. اتاق نیمه مخروبه ای بود با تختخواب دونفره چوبی و شكسته ای در میان اتاق. یك عكس عروسی زردشده بزرگ و قاب گرفته و چند صلیب چوبی كهنه و عكس قدیسین با پونز به دیوارهای گچی صورتی رنگ، چسبانده شده بودند. از چهار گوشه اتاق آب باران، چك چك توی سطلهای پلاستیكی كثیف می ریخت. پیرمرد وارد شد و از من خواهش كرد بنشینم. صندلی شكسته و خیسی از ایوان آورد و ملافه ای رویش انداخت. شانه ای به موهایش كشید. از زیر سیگاری، سیگار برگ نیمه سوخته ای برداشت و روشن كرد. روی لبه تختخواب نشست. سرحال و هیجان زده بود و جوانتر به نظر می رسید. گفت كه میخواهد اتاق را تمیز كند و بعد چند قوطی رنگ را از دستشویی آورد و نشانم داد. مرا به ایوان سرپوشیده برد كه از یك طرف مشرف به ساحل بود و از طرف دیگرش، سربالایی خانه من دیده میشد. گاهی مرا ماریا خطاب می كرد و بعد معذرت می خواست. دستهایم را می گرفت و همان طور كه حرف می زد به چشمهایم خیره می شد. بوی فضله پرندگان می داد و آب دهانش به صورتم می پرید. آب سطلهای پلاستیكی را در ایوان خالی كرد و برایم گفت كه می خواهد خانه را تمیز كند و همه چیز را تمیز و نو كند. از كمد چوبی شكسته ای كه پر از كت و شلوارهای قدیمی بود، یك چمدان پر از كراوات و لباسهای زرد شده بیرون آورد كه یادگار روزهای دریانوردی اش بود. عكس سیاه و سفید خودش را روی عرشه كشتی نشانم داد و بعد باز دستهایم را در دست فشرد. می خواست قول بدهم در كنارش خواهم ماند. می دانستم كه نباید جواب بله یا نه بدهم. باید كمی تامل می كردم و با تردید پاسخ می دادم. باید نشان میدادم كه با خود در جدالم و به او فرصت می دادم كه حرف بزند. كلمات جاری شد. می خواست نظر مرا بداند و باز حرفش را تكرار می كرد. می دانستم از جوابهای صریح رنجیده خاطر می شود. به دقت گوش می كردم. از من می خواست بعد از تعمیر اتاق برگردم و آنجا بمانم. فقط باید فرصت می دادم كه خانه را تعمیر كند و رنگ بزند.

ناگهان صدای فریاد پیرزن آمد كه او را می خواند: " میكله، میكله." و صدای سگ كه به شدت پارس می كرد. پیرمرد انگشتش را به علامت سكوت روی بینی گذاشت و با هم آرام به طبقه پایین رفتیم. سگ كنار در ایستاده بود و پارس میكرد. میكله دستی به سر سگ كشید و مرا بدرقه كرد. دو كف دست را برای خداحافظی به هم چسباند و روی بینی گذاشت و به اتاق مادرش رفت.

هوا دیگر كاملا تاریك شده بود و باران تندی می بارید. حوله خیس را روی سرم انداختم. از سربالایی سنگلاخی كه مرا به خانه ام می رساند، بالا رفتم. احساس می كردم سندلهایم در كثافت فرو می رود. بارها دیده بودم كه به سگها موقع بالا رفتن زور می آید و همه سربالایی را پر از كثافت می كنند.

از پنجره اتاق، دریا را نمی دیدم ولی صدای هوهوی باد می آمد و سوز آن از درز پنجره به صورتم می خورد. در خلوت خانه كسی نبود كه چیزی بپرسد. چشمهایم می سوخت و گونه هایم داغ شده بود. صورتم را روی شیشه میز می دیدم كه دو چشم متورم و سرخ به آن چشم دوخته بودند.

حوله را روی سرم كشیدم و به ساحل برگشتم. راهبه ها چتر به دست با هم راه می رفتند و حرف می زدند. دریا سیاه و كف آلود بود. موجهای سنگین به ساحل می خوردند و ساحل پر از صدفهای رنگارنگ بود. از آنجا پیرمرد را توی ایوان نمی دیدم. چراغ اتاقش سوسو می زد. سندلهایم را در آوردم و به آب زدم. آب سرد بود، خیلی سردتر از همیشه. به سختی از میان موجهای سنگین جلوتر رفتم. حوله ام با من بود. می دانستم كه دلم برای آن تنگ خواهد شد. نو بود و دوستش داشتم. برای اولین بار احساس می كردم خوشحالم.


در پاسخ به: 50 داستان كوتاه برگزيده كشور - tireys_77 - ۱۳۸۹/۹/۳ ۰۲:۵۹ عصر

رمی
عباس معروفی



تا میآمد خودش را از فشار تنه و شانه نجات دهد، یا میان آن جمعیت چفتشده خود را به چپ بكشاند، در انبوه آن خیل عظیم رفته بود در منتهیالیه سمت راست كه خلاف میلش بود. هیچ اختیاری نداشت، میبردندش. و اگر نمیرفت حتما" زیر پای میلیونها آدم سپیدپوش خشمگین كه نگاهشان به ستونهای سیمانی جَمَره بود، له میشد. سعی كرد متناسب با فشار دیگران محتاط پا بردارد و بگذارد عرق از صورتش سر بخورد و گرمای تند آفتاب بر مغزش بتابد، چون نیروی دیگری او را بیاراده میكشاند؛ بازوی زنی سیاهپوست كه از زیر حولهی سفید بیرون مانده بود، درست شبیه مجسمهی سنگی سیاهرنگی كه صیقل خورده باشد، كشیده و صاف، با طراوتی كه فقط در بعضی از گلبرگها دیده بود، آنهایی كه انگار مخملیاند و پرز ندارند.

چقدر دلش میخواست خود را به آن سو بكشاند، در كنار زن قرار بگیرد و با شوهرش قرینه بسازد، مثل دو بال كبوتر كه هر دو پرپر بزنند تا آن زنی كه چهرهاش دیده نمیشد در گرمای ویرانگر نمانَد. اما جمعیت چنان در هم فشرده بود كه امكان نداشت.

صبح زود از بیابانهای اطراف بیست و یك سنگ كوچك پیدا كرده بود، در همیان سفید چرمیاش ریخته بود و حالا میرفت كه از بیرون محوطهی جمرات به هر ستون هفت بار سنگ بكوبد. خوانده بود و با دقت به ذهن سپرده بود كه: "شیطان را علاوه بر درون، در نماد هم باید سنگباران كرد و راند."

نه، اگر این بازوی كشیده و قشنگ را، كه به طور ناگهانی از زیر حوله بیرون افتاده بود، نمیدید ? او خودش را بهتر از همه میشناخت، جوان سربراهی كه افتخار حج یك ماه پیش به طور ناگهانی نصیبش شده بود ? نمیتوانست در برابر ستون جمره از خشم خود چشم بپوشد، محكم میكوبید، با جان و دل. همهی دردهاش را در سنگ تمركز میداد و پرتاب میكرد. و اگر میتوانست صورت زن را آن هم فقط یك بار ببیند آرام میشد، حال خوشی مییافت و خود را میسپرد به جمعیت كه او را برانند. اما حالا دچار حالتی شده بود كه خوابیدن در سایهی برگهای خیس را هوس میكرد.

بار اول كه این چنین دچار خلسهی ابدی شده بود، ده سال بیشتر نداشت. آن روزها خواهرش او را با خود به خانهی همسایه میبرد كه وقتی با دختر همسایه گلهای پارچهای میسازند، او گوشهای بنشیند و نگاهشان كند. همیشه هشت اتوی گلسازی روی اجاقی سه فتیلهای بود كه با شعلهی آبی و زرد میسوخت. ساچمهی سر اتو را كه سرخ میشد در گلبرگهای بریدهشده میگذاشتند تا قالب بیفتد و پیچ بخورد. حالا نیز به یاد میآورد كه همیشه آن اتاق كوچك كنار آشپزخانه گرم بود، به خصوص در آخرین روزی كه او به آن خانه پا گذاشته بود، گرما آدم را كلافه میكرد و او چنان دلش سر آمده بود كه بعدها هر وقت انتظار كسی را میكشید یاد آن روز و بیشتر یاد حادثهی آن روز میافتاد. این كلافگی زمانی به اوج رسید كه كار ساختن گلها یكنواخت به نظر میآمد، و حتا گفتگوی دخترها دیگر تازگی روزهای قبل را نداشت. گربهای هم بر درگاه اتاق نشسته بود و چنان آرام پلك میزد كه آدم خوابش میگرفت.

همان وقت دختر همسایه از خواهرش پرسید: "چرا لبهای داداشت اینجوریه؟"

"برای اینكه تا چهارسالگی *****ك میكیده."

و حالا هنوز هم هركس او را میدید میتوانست اینجور تصور كند كه او تا چند روز پیش *****ك میمكیده. به خصوص وقتی میخواست دود سیگارش را بیرون بدهد بیشتر توی ذوق میزد، دندانهاش هم پیدا میشد.

خواهرش گفت: "آدم خودخوریه، اما من خیلی دوستش دارم."

دختر همسایه گفت: "پسر ماهیه، كله كوچولو!" و بهش لبخند زد و دستهی موی بورش را با یك حركت داد پشت سر. همان وقت او چشمش به بازوی سفید و نرم دختر افتاد، ناگاه لذت عجیبی در خود حس كرد كه تا آن وقت به وجود آن پی نبرده بود، رخوتی شیرین روی پوست و پرشی در پلكها. حس كرد لالهی گوشش به حركت درآمده و پوست سرش به عقب كشیده میشود. آن وقت پنجهاش - یادش نمیآمد كدام دست ? از هم باز شد، یكی از اتوها را برداشت و روی بازوی آن دختر گذاشت و بعد همه چیز تمام شد. بوی گوشت سوخته آمد، دختر جیغ كشید و گریه كرد و همه چیز واقعا" تمام شد، چون دیگر هیچگاه نتوانست به آن لذت دست پیدا كند.

خواهرش گفت: "چرا این كارو كردی، جونور؟" و یك كشیده خواباند بیخ گوشش و به چشمهاش زل زد: "چرا این كارو كردی؟"

"جای آبلهش ناصاف بود."

در همان لحظه یاد داستان بلدرچین و برزگر افتاد و به این فكر كرد كه چرا برزگر به زندگی بلدرچین توجهی ندارد، و نمیدانست چرا یاد این داستان افتاده است، بعدها هم نفهمید.

حالا با گذشت آن همه سال، باز آن حالت را یافته بود، رخوت تمامی بدنش را گرفته بود. علاوه بر آن حالتی دیگر در وجودش تاب میخورد كه میدانست از هوش و دانایی بالاتر است. به یك جذبهی عمیق روحانی رسیده بود كه به خاطر آن محیط دلش میخواست فریاد بزند، مثل بخار در تن خیس از عرق خود میرقصید و باز منجمد میشد، و همهی این كیف به شكل بازوی زنی عریان در میآمد كه حالا دو سه قدم جلوتر از او، با فاصلهی پیرمردی سیاه و چاق در سمت چپ، دوش به دوش شوهرش اریب میگذشت. اما با هر قدم انگار شاخهی درختی را میتكاند.

كاش لحظهای سر برمیگرداند یا لمحهای صورتش را به طرف راست میگرفت، و یا دستكم متوجه بازوی خود میشد كه ببیند چه كرده است، اما او هم مانند دیگران چنان خیرهی آن ستونها بود كه انگار اگر سر برمیگرداند زندگیاش را میباخت.

خواست به ستونها نگاه كند و آن پوست قهوهای براق را از یاد ببرد، اما مگر میشد؟ اختیار از كفاش درآمده بود. یكی غریو میكشید، یكی میگریست، یكی ناله میكرد و یكی میخواند: "ما را به غمزه كشت و قضا را بهانه ساخت." تكرار هم میكرد. و او میدانست و حتم داشت كه امروز كشته خواهد شد، و از او خواهند پرسید كجا كشته شدی؟ او جواب خواهد داد زیر دست و پا. نه، زیر دست و پا هم اگر میمرد دلش میخواست لااقل یك نظر صورت زن را ببیند.

با حركتی تند شانه كشید و به سوی زن خیز برداشت، سعی كرد خود را به او برساند و هرچه تقلا كرد، دانست كه باز ? همانطور كه بوده ? عقب میماند. عرق از سر و صورتش میریخت و آفتاب مستقیم میتابید. صداها به صورت یك كُر عظیم غیرقابل فهم درآمده بود كه فقط ممكن است جمعیتی در راه پایان گرفتن عمر دنیا، از خود به جا گذارد، یا نه، همهی آدمهای صحرای محشر بودند، بی آنكه كسی كسی را بشناسد، هر كه برای دل خودش میخواند و همه به سوی یك ستون برنزه پیش میرفتند.

تا آن وقت راهی به این دوری نرفته بود و آن همه آدم كه همه حالی غریب داشته باشند ندیده بود. جمعیت دور خودش میچرخید، در جا میزد و مثل موج كش و قوس میآمد، بیآنكه از هم جدا شود. شنیده بود كه باید ششدانگ حواسش را جمع كند كه همانطور سرپا بماند. شنیده بود روز قبل مردی كه میخواسته نعلینش را بردارد یا خواسته كه مسیرش را عوض كند و یا شاید حواسش پرت بوده، زیر دست و پا مانده است.

ناگاه یاد دختر همسایه افتاد كه گفته بود: "الهی با خاكانداز جمعت كنن." و حالا اگر بود، با همان بازوی سفید و همان اتو، او قبول میكرد كه اول به آرامش دلخواهش دست یابد بعد با خاكانداز جمعش كنند. به خود نهیب زد و احساس شرم كرد، دست به همیان برد و سنگها را لمس كرد و سر برگرداند كه نگاهش به ستونها باشد، اما فقط آن ستون گلبهیرنگ را میدید كه مدام از او دور میشد. بیاختیار تقلا كرد كه یك قدم جلوتر برود. اگر میتوانست خود را به زن برساند، سنگها را دور میریخت، بازوی زن را میگرفت و اتوی داغ را چنان به آن میچسباند كه زن جیغ بكشد و سر برگرداند، آنوقت حتما" گریه هم میكرد. بعد همهچیز تمام میشد.

یاد میوهی ممنوع و آدم ازلی او را به خود آورد، سر برگرداند؛ غریو شادی، نهر آفتاب، سیل به هم آمیختهی انسان و همه سرازیر به تنگهی منا. نالید: "مِن شَر الوسواسِ الخناس." و فكر كرد: "آنچه میزنی حساب نیست، آنچه میخورد حساب است. هفت سنگ به اندازه، هر شیطان هفت سنگ كه هفت، عدد كثرت است. یعنی بیشمار. نشان كن و بزن. آنگاه سه بت، سه مظهر شیطانی در زیر پای تو به زانو درمیآیند، فاتح تویی." اینها را جایی خوانده بود، فریاد زد: "لبیك، لبیك."

یك لحظه برای آخرین نگاه به چپ برگشت؛ و حالا دیگر خیلی دیر شده بود، چون هر چه نگاه كرد آن زن را ندید. انگار آب شده و به زمین فرو رفته بود. كدام طرف؟ و مگر میشد؟ نه طرف چپ، نه جلو، نه زیر دست و پا، اصلا" نبود. درست همانطور كه او تصور میكرد بازی را باخته بود. میخواست از آدمهای دور و بر بپرسد: "شما او را ندیدید؟ نفهمیدید از كدام طرف رفت؟" با هجومی اعتراض برانگیز خود را از وسط جمعیت بالا كشید و قیقاج رفت، با فشار، با زور و با دستهایی كه دو نفر را به دو سو پرت میكردند، اما هر چه رفت بیهوده. لحظهای را در نظر آورد كه پدیده ناپدید میشود و آدم درمانده و عاصی تا آخر عمر به این فكر میكند كه یك خلأ بزرگ در زندگیاش هست. این لحظه را شاید پیش از این هم دیده بود، پیش از آنكه دخترها بساط گلسازی را جمع كنند و پیش از سرد شدن اتوها میبایست كاری میكرد. یكی را برمیداشت و درست میگذاشت به صافترین نقطهی آن بازوی سفید، و گذاشته بود.

اما حالا دیگر چطور میتوانست با آن خستگی پاها، درد ستون فقرات و ناتوانی تن، حتا یك قدم بردارد. و به كجا میرفت؟ گفت: "لبیك." نمیخواست مدیون خود باشد، و شده بود. كاش همانوقت با یك جهش به او میرسید و ستون گلبهیرنگ را چنان میفشرد كه از زیر انگشتهاش خون بزند بیرون. آنقدر خشمگین بود كه كسی نمیتوانست او را با دیگران همآواز نداند. از دور به نظر میرسید كه با آن لبهاش انگار غریو میكشد. و جمعیت او را به پیش میبرد.

گرما و نگاه دیگران، همیشه بیدلیل او را یاد بچگیهاش میانداخت، آنوقتهایی كه هنوز اجازه داشت با دخترها و پسرهای كوچه، در حیاط خانهشان "مجسمانه" بازی كند.

یك نفر میگفت: "ماماما، چه چه چه، مجسمانه!" و بین بچهها قدم میزد، نگاهشان میكرد و بعد میگفت: "در حالت میوه چیدن."

همهی بچهها مجسمه میشدند در حالت میوه چیدن، و بعد بهترین مجسمه فرمانروا میشد.

"ماماما، چه چه چه، مجسمانه." و دختر سیزده چهارده سالهای را زیر نظر داشت كه بر اثر دویدن صورتش گل انداخته بود، گفت: "در حالت نگاه كردن به خورشید."

كوچكترها سر بلند كرده بودند و واقعا" خورشید را نگاه میكردند و نور تند آفتاب چشمشان را حتا اگر بسته بود، میزد. اما تنها آن دختر بیآنكه به خورشید نگاه كند، جایی بین شاخهها را نگاه میكرد، و حالت آدمی را گرفته بود كه محو تماشای ماه باشد؛ یك دست به كمر، دست دیگر به موازات گوش چپ، شكل یك گل بازشده، با چشمانی بسته، و چند تار موی سیاه كه بر پیشانیاش با باد میرقصید.

او وقت گذراند و بیش از همهی دورها، بچهها را به همان شكل نگه داشت. بعد با دقت به آن دختر نگاه كرد كه پلكهاش میلرزید و دندانهای سفیدش بین لبخند برق میزد.

وقت زیادی گذشته بود. میبایست یك نفر را انتخاب میكرد و نمیتوانست دل بكند. بعد بیاختیار، بیآنكه دلیلش را بداند، جلو رفت، با احترام و تقدس و نه از روی غریزه، جلو دختر ایستاد كه درست سرخی صورتش را ببوسد و بگوید: "تو." اما دختر در همان لحظه از حالت مجسمه درآمد و به او خندید. خندهی زنانهای كه او را خجالتزده كرد.

دیگر چطور میتوانست خود را ببخشد؟ كوتاهی از خودش بود. مثل همیشه پیش از آنكه فكر كند، در حالت بهت و تردید، چیزی را كه میخواست از كف داده بود. با گریه خواند: "سرانگشتهای دستم پینه بسته ..."

ناگهان مثل آدمی كه از لای خزههای ته دریا نجات پیدا كرده باشد، خود را رها یافت. زمین زیر پاهاش ناهموار میآمد، و دیگر از همه طرف لای آدمها نبود، نسیم را روی گردنش احساس كرد. موح سیلآسا میرفت و او تنها مانده بود، بر تلی از سنگریزه. آنوقت در میان ناباوری زن را دید كه اریب میرفت و هنوز فكری به حال آن حولهاش نكرده بود. و بازوی طلاییاش امتداد مییافت، در آرنج شكن برمیداشت و در حولهی حریرمانند سفیدی پنهان میشد. در كنار عضلهی بازو، جای آبله هم بود، ولی از دور به چشم نمیآمد.

برای كشف آن لذت ابدی چشم به زن دوخت، قلبش تندتر زد، رخوتی شیرین روی گونههاش دوید، پلك چشمهاش پرید و حس كرد لالهی گوشش به حركت درآمده و پوست سرش به عقب كشیده میشود. آنوقت بیآنكه بداند كجاست به یك ستون سخت تكیه داد و بر تودهای از سنگریزه نشست، از خستگی نشست، و منتظر ماند تا زن سربرگرداند. میدانست كه برمیگردد. دستهاش را جلو برد و گفت: "خواهر جان، من جانور نیستم، من گرمم شده، من تشنهام، من میخواهم زیر برگهای خیس بخوابم."

زن اخمهاش را توی هم كرد و مقابلش ایستاد، میخواست سنگها را بزند، اما مردد بود. نمیخواست یا نمیتوانست بزند. با جمعیت رفت، نیمدور چرخید و عاقبت درست روبروی او ایستاد، مثل دیگران هفت سنگ را هفت بار به او كوبید و رفت.



در پاسخ به: 50 داستان كوتاه برگزيده كشور - tireys_77 - ۱۳۸۹/۹/۳ ۰۳:۰۰ عصر

سنگ سیاه
محمدرضا صفدری



آنكه بلند بود و مویش كمی ریخته بود، گفت: "دیگه چه نوشته؟"
"هیچی، هر چه بود خواندم."
از سه روز پیش چند بار پرسیده بود: "دیگه چه نوشته، خداكرم؟"
خداكرم هم خوانده بود كه زنت ناخوش سخت است. اگر پیالة آب توی دستت است، بگذارش زمین و زود بیا، مبادا پشت گوش بیندازی. دیگر غورهبازی درنیاور. آنچه بر سر ما آوردی بس نیست؟ از بس چشمت همهاش دنبال پول است، شاید ناخوشی ماه بگم یا از آن بدتر هم برایت چیزی نباشد. دوباره میگویم اگر شیر مادرت را خوردهای و پای سفرة پدرت نشستهای، هر چه زودتر بیا و برو.
نامه از زبان درویش بود.
"خداكرم، پشتش چیزی ننوشتهن؟"
"اگر باور نمیكنی، بده یكی دیگه بخونه."
"باور میكنم، اما. . ."
"چه میخواهی بگویی، عبدالله؟"
عبدالله گفت: "یكچیزی شده و تو نمیگویی."
خداكرم گفت: "اگه چیزی بود به تو میگفتم."
"نه، دلم گواهی میده یك پیشامدی براشون كرده. نمیبینی درویش چه نوشته؟"
"چه نوشته؟"
"اونجا كه گفته. . . ناخوشی ماهبگم. . . بدتر از ناخوشی او چیه؟"
خداكرم دلداریش داد: "هیچی نیست. خالودرویش از دستت دلخوره، نوشته كه زودتر واگردی سر خونه زندگیت."
عبدالله نگران بود: "بالاتر از زنم كیه؟ بچهام یكچیزی سرش اومده و كسی به من نمیگه."
هر دو چهلساله بودند و سالها پیش بهكویت آمده بودند. خداكرم سالی یكبار سری به خانهاش میزد ولی او نه، نرفته بود. اكنون هر دو خاموش بودند. لنج آمادة رفتن میشد. جاشوها گونیها و بستهها را به لنج میبردند.
آبهای دوردست او را پریشان میكرد: "كی میرسیم ایران؟"
بلند شد رفت بیرون. خداكرم یكباره دید او روی بارانداز است و تندتند میرود: "های عبدالله، كجا میری؟"
انگار نمیشنید، تند میرفت.
خداكرم خودش را به او رساند و بازویش را گرفت: "چرا بچهبازی درمیآری؟ یكهو بلند میشی كجا میری؟" و او را سوی بارانداز كشید.
"نمیآم."
"بیا جلدی بریم. میترسم لنج بره و ما بهش نرسیم."
عبدالله پكر بود. برگشت به لنجها و بارانداز نگاه كرد:
"اینها چی میكنن؟"
"همه سوار شدن و ما ماندیم. زود باش بریم."
"كجا؟"
نگاهش سرگردان بود. رگ سرخ در چشمهایش دویده بود. انگار از خواب پسینگاهی بیدار شده بود: منگ و تهی و دهانش تلخ، یا كه در چاهی ژرف و نمناك از خواب پریده بود؛ مانند كبوتران چاهی كه به هوای چراغ خانهای فرود میآیند و در سیاهی شب به دیوار كوبیده میشوند، آنگاه چشمهایشان دودو میزند و. . .
"ما كجا هستیم، خداكرم؟"
"میخواهیم بریم بوشهر."
بانگشان كردند. خداكرم بازوی او را كشید: "جلدی، لنج رفت!"
"كجا رفت؟"
"آتش تو خونة بابات بگیره كه تو را درست كرد. مگه خونه زندگی نداری؟"
"نه."
"نمیگی مردم پشت سرت چه میگن؟ یك كمی هم خدا را جلو چشمت بیار. اون بدبختها چه گناهی كردن كه زن به تو دادن؟"
"نمیدونم. . . مردم تا امروز هر چه دلشون خواسته پشت سرم گفتهن."
"گناهش بهگردن خودت. خودت كردی. اون زن نازنینت را ول كردی، دلت هم خوش كه پول براشون میفرستادی."
"تو هم زنت را ول كردی."
"من تا اونجا كه میتونستم میرفتم پیششون."
گفتن نداشت؛ عبدالله با ماهبگم نساخته بود، پادرد زن هم كه كهنه شد، دیگر هیچ نرفت. میخواست با دستهای پر برگردد. دلش میكشید روزی كه برمیگردد مردم ده بگویند، عبدالله چیز دیگر شده است، عبدالله دیگر آن جوان چند سال پیش نیست. برو ببین چه شده!
در سرما و گرما توی كویت مانده بود. غرولند شنیده بود و آهك توی چشمش رفته بود تا شده بود: استاد عبدالله. و اكنون رودرروی خداكرم ایستاده بود و نمیرفت.
"نساز همچین! تو دیگه ریشت سفید شده، باید خوب و بد خودت را بفهمی."
عبدالله كنار لنج پا سست كرده بود: "اونجا چه شده؟ بچهم مرده، ها؟"
"درد مال مرده. اگه خدای نكرده چیزی هم شده باشه، چارهای نیست."
خداكرم گفت و دست او را كشید. عبدالله سست و بیجان بود، روی بستهای نشست، سیگاری از دست دوستی گرفت. آرام پك میزد. تا چشم كار میكرد آب بود و گاهی كشتیها و لنجها كه به دوردست میرفتند.
لنج آنها انگار نمیخواست برود، روی آب ایستاده بود و میجنبید. سیگار از دستش افتاد، سر میان زانوها برد، شانهاش سخت تكان میخورد. تا خداكرم ببیندش، خودش را به لبة لنج رسانده بود و چند بار سرش را به دیوارة چوبی كوبیده بود. میان گریه صدایش سخت بالا میآمد: "ای بوا رفتم! بوام رفت، ككام رفت، زندگیم رفت."
خاموش شد. پیشانیش باد كرده بود. آب به سر و رویش زدند. انگار جان میكند. خداكرم دستپاچه شده بود.
كسی گفت: "برای چه بهش گفتی؟"
خداكرم گفت: "نمیخواستم بگم، از دهنم در رفت."
"این چهكاری بود كردی! بوشهر كه میرسیدیم باهاس میگفتی."
"دست خودم نبود. خودش هم بو برده بود كه. . ."
لنج راه افتاده بود و میرفت. بندرگاه پشت سر میماند، با یادگارهایش: تاولهای زیر بغل و بدزبانی بالادستها، بستههای سنگین و شانهها و زنش كه خیلی دور افتاده بود:
"پشت هفت دریای سیاه
مردیه كه مو دوستش دارم
نمیدونم او هم دلش سی مو تنگ میشه یا نه؟"
آن روزها عبدالله به یاد هیچكس نبود. بچهاش كوچك بود و ماهبگم پادردش كهنه میشد. چشم به راه مردش بود كه بیاید او را ببرد جایی خوب كند. به زن گفته بود كه زود برخواهد گشت.
یادش نیامد كه زن گریه كرده بود یا نه. خدانگهداری هم نگفته بود، نمیشد؛ از بس سربازها هر روز دنبالش میدویدند. با كدخدا هم میآمدند. یك روز، پیش از آفتاب در زدند. رفت پشت بام آنها را دید. كدخدا همراه گروهبان بود، با دوتا سرباز. عبدالله خودش را انداخت تو خانة همسایه و رفت تو انبار كاهی، زیر كاهها خوابید: "برم سربازی چه كنم؟ ما كه تو این كشور نون نخوردیم."
رفت كه رفت. هر گاه برمیگشت چندروزی میماند و باز رو بهكویت میشد.
آن روز كه میخواست در برود، دست و بال همه تنگ بود. گل زمینی داشت، فروخت. و ناخدا گفته بود: "میبرمت اونجایی كه دلت میخواد."
خیلی بودند، همه هم سربازی نرفته. اگر گیر میافتادند كارشان ساخته بود.
هر چه بود سوار شدند. دریا توفانی شد و چند شب روی دریا ماندند تا روز دیگر ناخدا دور از خشكی پیادهشان كرد: "اونجا كویته. بپرید پایین، اونها كه گذرنامه ندارن پیاده بشن!"
شهر پیدا بود، هوای شرجی، به آب زدند. آب تا سینهشان میرسید. دست و پایی زدند و چند قلب آب خوردند. زود رسیدند. گفتند، رسیدیم. با چندتا عرب خوش و بش كردند. گفتند، شهر كمی دورتر است. جلوتر كه رفتند، تختة سبزی دیدند كه رویش نوشته شده بود: "به شهر خرمشهر خوش آمدید."
"ای داد و بیداد، مگه اینجا كویت نیست؟"
"كویت كجا بود؟ اینجا خرمشهره."
بیستسالگی كار دستشان داده بود، گمان كرده بودند مرد شدهاند. اگرچه یكی یك بچه داشتند و ریش و سبیل درآورده بودند، با اینهمه ناخدا گولشان زده بود.
"مردكة بیسر و پا، پول ما را خورد و آب خنك بالاش كرد."
"با گروهبانها دست به یكی كرده بود."
خوب یا بد، هر چه بود گذشته بود. دهپانزده سال پیش كجا و امروز كجا؟
با خودش گفت: "اون ناخدا دلش اومد پول ما را بالا بكشه؟ مگه نمیدونست ما از شكم زن و بچهمون گرفته بودیم."
باز گفت: خودم چه؟ زنم را تو خانه تك و تنها گذاشتم و آمدم. من كه سال تا سال سری بهشان نمیزدم. میگفتم، خوب زندهاند دیگر، هر ماه برایشان پول میفرستم. خودش مینوشت كه دارد خانه میسازد. میگفت، چیزی كم نداریم و آرزویمان این است كه هر چه زودتر تو را ببینیم.
شاید خیلی چیزها میخواسته بگوید، نمیشده. او میگفته و بچة همسایه مینوشته. تازه خیلی چیزها بوده كه بهگفتن و نوشتن نمیآمده.
شب بود و لنج میرفت. نرمه بادی تنش را خنك میكرد. سیگار میكشید. یادش آمد روزی كه پسرش برایش نامه نوشته بود، تازه یاد گرفته بود بنویسد، سوم چهارم بود. و او پس از چند سال. . . هرچند ماهی یك جا كار میكرد، یك روز جوشكاری، تا هوا گرم میشد ول میكرد. سخت بود، تخم چشم آدم آب میشد. چندهفتهای وردست استاد، گچكاری میكرد، كسی میآمد كه نقاشی ساختمان نان و آبش خوب است. این هم هیچ. روز دیگر یكی میآمد كه برویم عكاسی یاد بگیریم، به ایران كه برگردیم نانمان توی روغن است. این هم هیچ!
یك جا نمانده بود. فروشندگی هم بد نبود، یك سال ماند. رفت باغبان یك انگلیسی شد. از آنجا خودش نرفت، بیرونش كردند.
"چه بكنم؟"
ماهبگم چشم به راه بود.
بچهاش، خدر، نامه مینوشت كه من رفتهام بهكلاس هفتم، رفتهام هشتم، رفتهام نهم، مادرم میگوید: دیگر این تابستان بیا! هر چه كار كردهای بس است، در ایران هم میتوانی نان بخوری.
همان روزها عبدالله دلش به دختر چشمسیاهی میكشید. ایرانی بود و پدرش فروشگاه بزرگی داشت و او پیشش كار میكرد. هر شب به خانهشان میرفت، ولی تا نامة خدر آمد دلش هوای خانه كرد. پیچانهاش را بست و رفت. روی بارانداز دودل شد. بسته را توی لنج گذاشت و خودش بالا آمد. به دختر هیچ نگفته و آمده بود. در شلوغی بیشتر دلش میگرفت. رفتن به خانة آنها هم دردسر داشت. دختر یكبار شوهر كرده بود و مادرش عرب بود. میگفتند در شانزدهسالگی یك انگلیسی قوطیش را تركانده بود. هر چه بود موهایش خرمایی بود و بلند و هر گاه عبدالله را میدید موها را روی شانه رها میكرد و خیلی مهربان میشد. در خانه كه بود نه مینار سرش میكرد و نه چادر. جامة نازكی میپوشید تا پوست گندمیش پیدا باشد. كشیده بود و دل عبدالله برایش رفته بود. برای همین بود كه هم میخواست برگردد و هم نمیخواست. پسرش بزرگ شده بود و نرمهسبیلی داشت.
"بروم؟"
به خودش میگفت، به ایران برگردد و پشت سرش را هم نگاه نكند، سنگ روی دل خود بگذارد و برو كه رفتی.
بچه كه نبود، داشت پا میگذاشت تو چهلسالگی. اگر یك جا مانده بود، تا حالا استادكار شده بود. پس نمیبایست میرفت. روی بارانداز ایستاد: "احبك و احب كلمن ایحبك."
پایش سست شد. آفتاب زرد میشد. خوش بود برود به آنجا تا او مهربان شود و جامة نازك تنش كند و آواز بخواند.
"زود باش عبدالله، چرا وایستادی؟"
"مگه نمیخواهی با ما بیایی؟"
"نه، شما برید. من چند روز دیگه میآم."
شب به خانة خودش رفته بود. مگر چه میشد میرفت پیش زن و بچهاش و دیگر بهكویت برنمیگشت؟ یا اگر زن را به شیراز و تهران میبرد؟ میگفتند خدر همیشه نمرة بیست میگیرد. چه خوب است مهندس بشود. انگلیسیها بیشترشان مهندساند. پس خودش چه. اینهمه سال سرگردانی؟ مردم دستش خواهند انداخت. برگردد به ده و بگوید پانزده سال جان كندم و هیچی یاد نگرفتم؟ برزو ریشخندش نمیكند؟ برزو همسایه خوبی برای خالو درویش بود و خیلی به درد خدر و مادرش خورده بود.
"نه. چشم نداره ببینه من به جایی رسیدهام. شاید دلم سیاه شده. برزو خوبه. خالودرویش و ماهبگم خوبند، خداكرم و گروهبانها هم خوبند. همه خوبند، ما بدیم. اگه بد نبودم تو خونهم میماندم. سمیره هم بد نیست. غنیآبادی خوبه. هیچكس بد نیست. بدی از ماست."
ساِهای سمیره جوان بود و گندمی. چشمهایش میخندید. مهربان میشد. جوانی از سر و رویش میبارید. گاهی او را به آشپزخانه میكشاند، به بهانة جابه جا كردن یخچال یا چیز دیگر و عبدالله لبخند شرمناك چهلسالگی خود را در آینه میدید و موهای زردش كه كمی ریخته بود و تارهای سفیدشدة سبیلش را. زن پانزده سال كوچكتر بود. ماهی بود، تك میزد و در میرفت، نخ میداد و میكشید. عبدالله هم كشیده میشد.
"نامرد باشم اگه فردا نرم."
به خانة سمیره هم نرفت. یك چندروزی میشد نرفته بود. روز هفتم كه رفت در راه به خودش میگفت، یكبار میبیندش، تنها یكبار و دیگر هرگز نخواهد رفت.
سمیره آمد در را باز كرد و تند رفت تو. مادرش گفت: "كی بود؟"
سمیره گفت: "نمیدونم. همون كه تو فروشگاهمون كار میكنه. كی بود؟ . . . یادم نمیآد."
مادر كه آمد، گفت: "اینكه عبدالله است."
رفته بود نشسته بود پیش پدرش. سمیره خود را نشان نداده بود. سرنخ در دست او بود و میكشید، بازوها شاداب بود. میشد دندانش زد. دیگر مهربانی نمیكرد. بُرد با كسی است كه بتواند قوطی را بتركاند، حتی اگر شده به زور، وگرنه جابه جا كردن یخچال كاری ندارد. بوی تن باید خوش باشد و زور بگویی. كسی كارت ندارد. مردم خوششان میآید. سمیره خودش خواسته، زن برزو هم خودش خواسته بوده. بوی خوش یا بوی گند، هر چه هست، خودشان خواستهاند. پانزده سال كم نیست. گور پدر چهلسالگی، بگذار بیاید.
"این را كی ساخته؟ استادش كجایی است؟ میخواهم صد سال سیاه نگویند."
دوباره میگفت، برود، برود و هرگز برنگردد آنجا. هر چه دارد به پای خدر بریزد، شاید او به جایی برسد. هر چه او نشد، پسرش بشود:
"این بچة كیه؟ چه ساختمانهایی درست میكند! از كجا آمده؟"
"نمیشناسین؟ این خدر، پسر عبدالله است."
خودش چی؟ آنهمه سال جان كندن، به زبان خوش بود. آهك! خواب مرگ ببینی و آهك به چشمت نرود. چه سوزشی داشت! زندگی در چشمش سیاه شد. با اینهمه میگفت، بماند و یاد بگیرد. دوباره برود ساختمانسازی.
"فردا میرم سر كار."
زن سرد گرفته بود. او از فروشگاه بیرون آمده بود و چسبیده بود بهكارش. گیج بود، دل بهكار نمیداد. یكباره هوایی میشد: "تو آشپزخونه همیشه چیزی هست كه بشه جابه جا كرد."
راه بسته بود. رفتن نداشت. كار یاد گرفتن دل خوش میخواست. شاید تا چند سال دیگر ساختن و نما دادن هم دلش را میزد. پس: "جای پدرش هم در رفت! نخواستیم."
یك سال گذشته بود و او دل نمیكند. انگار پایش روی زمین نبود. شب خرد و خسته میآمد خانه قلیان میكشید. با هیچكس دمخور نمیشد مگر خداكرم: "اگه رفته بودم جوشكاری خیلی خوب بود، خیلی چیزها یاد میگرفتم. گرچه انگلیسیا بهكسی كار یاد نمیدن."
سبیلهایش كمكم سفید شده بود و دستهایش بنا كرده بود لرزیدن. پیشانی و كلة سرش تیر میكشید. دردها همه با هم میآمدند. كمردرد هم داشت پیرش میكرد. مهرههای پشت میسوخت. درد كه زورآور میشد، او دلش میكشید بهكار بچسبد و با هر سختی كه بود از مهندسها چیزی یاد بگیرد. خداكرم كهنهای گرم میكرد و بهكمرش مینهاد. درد در مهرههای پشت میدوید و او شكم به زمین میكشید.
روزی كه آمده بود، بیست و دوسالش بود. گفته بود: "پنج سال میمانم برای خودم كسی میشوم." دست و زبان با هم نخوانده بودند. گفته بود و نكرده بود. دل كه خوش نبود، دست یاری نمیكرد. با اینهمه كمردرد كه آمد جانسخت شد. به خداكرم گفته بود: "اگه آسمون به زمین بیاد باید برم یاد بگیرم."
میرفت كنار استاد كارش روی داربست میایستاد. آجر روی هم نهادن یا سیمان مالیدن هوشیاری میخواست، آن هم در گرمای گرم تابستان. سفیدكاری آسان بود، اما یكباره میدیدی یك جای دیوار تو رفته و جای دیگر برآمده، و داد و بیداد استادكارش بلند میشد: "چه میكنی، عبدالله؟ دست به هیچ كاری نزن، برو پایین گچتر كن. میترسم كمردرد كاری دستت بدهد."
به دل گرفته بود. دوستش بود و با هم آمده بودند. چارهای نداشت. مینشست بهگچتر كردن. نشست و نشست تا روزی كه نامة خالو درویش آمد. امروز و فردا كرد. دوباره درویش نامه نوشت، و او اینبار، بار و بندیلش را بست و توی لنج نشست.
لنج میرفت. خون روی پیشانیش ماسیده بود. نه خواب بود و نه بیدار. دریا سیاه شد. انگاری بیدار شد، تو دریا افتاده بود. آب تا گردنش رسیده بود و دست و پا میزد. تا چشم كار میكرد دریا بود. هر كاری میكرد پیش نمیرفت. شب بود و خشكی دیدار نبود. هیچ چراغی كورسو نمیزد. هیچكس نبود. هیچ درختی نبود. او بود و هفت دریای سیاه، پشت تا پشت آب ایستاده بود. زهرهاش داشت میتركید: "آهای. . ."
فریادش همه را بیدار كرد. خداكرم سیگار میكشید.
عبدالله گفت: "تا بوشهر خیلی مانده؟"
"فردا آفتاب بلنده كه میرسیم."
نگاه به ساعت كرد. سپیده زده بود.
"اگه باد نیاد میرسیم."
عبدالله گفت: "كی گفت فردا باد میآد؟"
"هیچی، خودم گفتم."
خواب به چشمش نمیرفت. سیگاری آتش زد. به یاد پسرش افتاد. باز درد كهنه سر باز میكرد. همان روز كه نامة خالودرویش آمد، میبایستی میرفت. یك ماه بیشتر میشد. نوشته بود: ماهبگم را بردهاند بیمارستان، تو هم بیا كه ناخوش سخت است، مبادا پشت گوش بیندازی.
نرفته بود. روی رفتن نداشت. مانده بود كه چه بكند؟ اگر میرفت زن خوب میشد؟ سالهای سال خوب نشده بود. میدانست كه سوگل، زن برزو، ماهبگم را تر و خشك میكند. میبردش كناراب و دوباره از پلههای خانه بالا میبردش. خالو درویش هر چه به زبانش میآمد، میگفت: "دخترم را با دست خودم تو چاه انداختم. كی به این زن میداد؟ رگ مردی توی تن این آدم نیست. تخم و تركة فرنگیهاست."
از درویش بدش نیامده بود. میدانست تا دلش پر میشد بد و بیراه میگفت. درد آن بود كه ماهبگم توی نوار شروه خوانده بود. همان شب كه صدایش را شنید، دلش تكان خورد. در خانة دوستهایش نشسته بود كه زن بنا كرد خواندن.
"این كیه میخونه؟"
مردی كه تازه از ایران آمده بود، گفت: "دست به دست بهم رسیده."
"كجایی هستی؟"
"گناوهییم. این هم گویا زنی مال دشتیست."
عبدالله دست و پایش را گم كرده بود.
كسی گفت: "تو قهوهخونة بوشهر صداش را شنیدم."
درد كهنه سر باز میكرد. چرا هرگز برای او نخوانده بود؟ هیچگاه نمیخواند. سهسالی كه شب و روز با هم بودند، ندیده بود كه زن بخواند. در این چند سال چه كشیده بود كه توی نوار شروه خوانده بود تا كارگر سبیلكلفتی بگوید: "صداش خیلی گیراست."
برای عبدالله بدنامی بود و رسوایی. پس توی قهوهخانهها هم صدایش را شنیدهاند! شاید خواسته دل او را بسوزاند و این نوار را فرستاده كه آتشیاش كند. اگر پا داشت شاید میرفت همهجا میخواند، همچنانكه خوانده بود. چه ننگی بود برای مرد! از گشنگی كه نمرده بود. خدر هم آنجا بوده و او خوانده؟
"بسوزی روزگار، این هم سرم اومد."
شاید كارگرها همهشان میدانستند كه این صدای زن اوست. توی دشتی كدام زن رفته توی نوار خوانده كه او برود؟ چه بود میخواند؟ "به ناچاری نهادم بار بر دل. . ." دیگر یادش نیامد. میخواست از خداكرم بپرسد، دید او خوابیده. خون روی پیشانیش ماسیده بود. سرش هنوز درد میكرد: "خدایا چه بود میخواند؟"
"دگر دست از سرم بردار ای دل
كه دیگر مرده این تن. . ."
یك سال پیش اگر برگشته بود، خیلی چیزها پیش نمیآمد. نمیگذاشت خدر به سربازی برود. خودش هم نرفته بود. مگر خدر چهاش شده بود كه خواسته بود زود برود كار كند. بهگوشش چه خوانده بودند كه گفته بود: "پولی كه پدرم بفرستد به درد من نمیخورد."
"من چه كرده بودم بوا. . . ؟ بوای دربه درت، بوای سیاهروزگارت، تو دیگه سی چه دلمو خون كردی؟"
"رسیدیم."
به بوشهر نزدیك شده بودند و او هنوز توی خودش بود.
هر كس پول و بار داشت میماند. اما او دست و دل ماندن نداشت. به خداكرم گفت: "من میرم تو قهوهخونه میشینم تو بیا."
تا از آنجا بیرون برود و خودش را به خیابان برساند، چند جا او را گشتند، نكند پولی همراهش آورده باشد. همهمه بود. از میان باربرها و بستهها میگذشت. از در بزرگ گمرك بیرون رفت. مردها كنار پیادهرو نشسته بودند، آنها پیش از او رسیده بودند و بار و بستهشان هنوز توی گمرك بود. روی چارپایهای نشست. مردی چای میداد. تا تابستان خیلی مانده بود.
كسی پرسید: "تو كویت روزی چند بهكارگرها میدن؟"
عبدالله گفت: "روزی چهارصد، پانصد، اگه جوشكاری بلد باشی هزار تومن هم میدن."
"روزی هزار تومن! تو چرا برگشتی؟"
"كار دارم. زندگی همهش هم پول درآوردن نیست."
"چهكاری از این بهتر كه آدم روزی چهارصد تومن بگیره؟"
قهوهچی چای به دستش داد.
همان مرد گفت: "اگه جای تو بودم، تا صد سال دیگه هم وانمیگشتم."
یكی دیگر گفت: "ما هم اگه میفهمیدیم نمیاومدیم. هفتادهزار تومن داشتم، همهاش بیست تومن به خودم دادن."
"از پول هم مگه گمركی میگیرن؟"
جوانی كه روبه روی عبدالله نشسته بود گفت: "از پول هم میگیرن."
مردی به عبدالله گفت: "این راست میگه؟"
عبدالله گفت: "من پول همراهم نبود كه بگیرن."
سر خیابان چای نمیچسبید. زود بلند شد رفت. چند خیابان و چند كوچه، رسید به سواریهایی كه از دهشان میگذشتند. یك زن و دو مرد توی سواری نشسته بودند. دوتا مانده بود پر شود. عبدالله رفت جلو نشست. چندتا آشنا كنار دیوار، توی پیادهرو، ایستاده بودند. سرش را پایین انداخت. یكیشان برزو بود كه همین زمستان مردی زنش را بیآبرو كرده بود، و خودش تو بندر كار میكرد. مردك میخواسته كاری بكند كه زن برزو بچهدار شود. گویا سر كتاب برداشته بوده و گفته همین شبها مردی به خوابش میآید و به تنش دست میكشد. آمدن همان و بیآبرو شدن همان.
نه برزو و نه عبدالله هیچكدام نمیخواستند چشم به چشم شوند. برزو پیشترها نیش میزد كه چرا عبدالله زن و بچهاش را بیكس گذاشته و رفته. اگر چیزی به زبان میآورد، عبدالله هم چیزی میگفت كه خیلی بد میشد. هر دو كنار كشیده بودند و گاهی دزدكی همدیگر را میپاییدند.
ناگهان عبدالله از جا راست شد.
راننده گفت: "كجا؟ میخواهیم بریم."
"وا میگردم."
افتاد تو خیابانها و كوچهها. خودش هم نمیدانست كجا میرود. خوب نبود دست از پا درازتر برود خانه. یك گونی برنج یا چند بسته چای اگر با خودش آورده بود، خار چشم درویش را میشكست. خویشاوندها نمیگفتند "با این دار بلندت به درد چهكاری میخوری؟"
جلو خودش نمیگفتند. اما خالودرویش كه رودربایستی نمیكرد، تا میرسید میگفت: "كسی كه پای سفرة پدرش ننشسته، از این بهتر نمیشه."
نگاه كردن به چشم پیرمرد سخت بود. كاش همان سال كه هیچكس زنش نمیداد، برای همیشه از ده میرفت. هر كس دختر داشت میگفت، نمیداند پدر و مادرش كیستند، مردهاند، زندهاند؟ خالودرویش به جانش رسید. اگرچه برزو دلش به ماهبگم میكشید، درویش مردانگی كرد و دخترش را به عبدالله داد. گفته بود: "در راه خدا كاری میكنیم، این هم بچة خودمونه." و عبدالله شده بود داماد او. كاری میكرد، نانی میخورد. دیگر كسی نمیگفت پدرش كیست، مادرش كیست؟ اینكه گفتن نداشت؛ پیرمردها همه یادشان مانده بود كه عبدالله را زیر گزها پیدا كرده بودند. كی بود، شهریور بیست بود؟ سالی كه مردم از گشنگی علف میخوردند و آب در پیالة گلی مینوشیدند، چند خانوار از بندرعباس آمده بودند. گاوباز بودند. گاو نداشتند، اما مردم گاوباز صدایشان میكردند. از گشنگی چوب میجویدند. خرما هم نبود بخورند. در سایة نخلها و گزها بار انداخته بودند. پاییز بود. بزرگشان میگفت، از دست آبله سیاه گریختهاند.
یك روز بازیاری خرچرمة كدخدا را برده بود پشت گزها كه زیر دمش را سفت كند، به چرمه چسبیده بود و هنهن میكرد كه شنید بچهای میگرید. بچه خوابآلود بود و چشمهایش را میمالید. بازیار كارش را كه كرد رفت پیش او. بچه تازه بیدار شده بود و هایهای میگریست. دوسهسالش بود. و این بچه شد عبدالله.
برای همین بود كه دلش نمیخواست برگردد. رگ و ریشهای نمانده بود، رود بیكسی همهچیز را با خود برده بود.
"اون لنج كجا میره؟"
رسیده بود به بارانداز و دودل مانده بود. لنج پر میشد. زن و مرد توش مینشستند. شلوغ بود. دوباره پرسید: "كجا میره؟"
"جزیره."
نپرسید كدام جزیره، سوار شد. آفتاب میتابید. سالها پیش شنیده بود كه گاوبازها در سال آبلهای به جزیره رفتهاند. یادش نبود به خارك، شیف، هنگام یا كدام گورستان؟ هر چه بود، چیزی او را به آنجا میكشاند، یادگاری گنگ و دور. چیز دیگری نبود، دریا بود كه بارها دیده بود و گاهی پرندهای كه سیخكی فرود میآمد، سینه به آب میزد و بالا میگرفت. میرفت تا جای دیگر تند فرود بیاید و آنگاه همگی روی آب بنشینند. خوش بودند. پا و نكشان سرخ بود و پرهاشان سفید.
عبدالله سیگار میكشید. زنی تو روی مردش میخندید، جوان بود.
"تا جزیره خیلی راه است؟"
جوان گفت: "مگه تو خونهات اونجا نیست؟"
"نه."
جوان گفت: "تو جزیره دیدمت. یادم میآد یه روز از خودم ماهی خریدی."
"ماهی میفروشی؟"
"میفروختم، دیگه نه."
عبدالله مانده بود كه چه بگوید. هیچگاه به جزیره نرفته بود، تا چه رسد ماهی بخرد.
كوچههایی كه هرگز ندیده بود و آشنا مینمود. گشت، از این كوچه به آن كوچه. خسته شد. روبه روی در خانهای ایستاده بود. كودكی او را دید و ترسید، دوید توی خانه. مادرش آمد، گفت: "با كی كار داری؟"
عبدالله جا خورد: "كار. . . با كسی كاری ندارم."
"پس اینجا نگهبانی میدی؟"
"دوستی داشتم، گفتن خونهش تو همین كوچه است."
"كیه؟"
"غنیآبادی، آجركاره، پارسال كویت بود."
"همچو آدمی تو جزیره نیست."
از كوچه دور شد. میرفت و میگشت میان ماهیفروشها: "این مردی كه میآد همسیمای من نیست؟ سبیلش كمی سفید شده، موهاش كمی ریخته. اون زن چه چشمهای درشتی داشت! انگاری خدر نگاهم كرد. بچهای هم بغلش بود."
الكی گفت: غنیآبادی، سر زبانش آمد. وگرنه غنیآبادی یزدی بود و در آنجا كاری نداشت. تنها یكبار در كویت از دور دیده بودش. خداكرم گفته بود: "این همان مردی است كه خانة حاج صلبوخ، پدر سمیره، را ساخته است."
این درست كه روزی غنیآبادی به حاج صلبوخ گفته بود: "میروم جزیره، زود هم میآیم." اما خانهاش آنجا نبود.
حاج صلبوخ گفته بود: "هر چه پول میخوای میدهمت، بمان و كار ما را نیمهكاره ول نكن."
غنیآبادی گفته بود: "نمیدانم چرا یاد جزیرة شیف افتادم. چندساله میخوام برم آنجا را ببینم."
صلبوخ گفته بود: "بناها همهشان دیوانهاند. چهل سال ایران بوده، یادش نبوده برود جزیره، امروز كه ما باهاش كار داریم فیلش یاد هندوستان كرده."
هر چه بود، گچبریاش دیدن داشت. عبدالله هم دیده بود، رفته بود، خانة نوساز صلبوخ را ببیند. سمیره نشسته بود تلویزیون تماشا میكرد. او رفته بود آشتی كند و گپ و گفتاری. توی راهرو كه رسید، ماند. روی دیوار، آجرها انگار بازی میكردند. هیچ نبود و همهچیز بود. چندتا آجر روی هم شده بود كوه، برجسته مینمود. جای دیگر فرومیرفت و گود میشد، آنجا را رنگ آبی زده بودند. در گوشهای دیگر عقابی با بالهای گشوده میخواست بنشیند، كمپیدا بود و رنگ آجرها چیزی بود میان زرد و سفید. خوبیاش بهكمپیدایی آن بود. پرنده بالای دیوار را گرفته بود. برجستگی و فرورفتگی داشت اما دیوار یكدست بود و دست كه میزدی در دریا فرونمیرفت. به چشم دریا میآمد.
"این كار كیه؟"
سمیره گفته بود: "یه استاد ایرانی، تازه اومده."
از دیدن سمیره گذشته بود. نمای خانه و گچبریها را دیده بود و بیرون رفته بود.
یادش بود كه زن حاج صلبوخ گفته بود: "دستمزد خوبی بهش دادیم، بیهمتاست."
هر چه بود، از كویت تا بوشهر آجرها دستبردار نبودند، میآمدند: كوه، دریا، عقاب. راستی مگر غنیآبادی چندساله بود؟ شاید پدرش آجركار بوده و او از بچگی پیشش كار میكرده. خدر او چرا زود رفته بود سربازی؟ خودش كه نرفته بود. انگشتهای غنیآبادی چه ریختی است؟ چه دستهایی داشته و چه چشمهایی! هنوز نرسیده، سمیره را هوایی كرده بود. از همه بدتر اینكه نمانده بود: "كار دارم." با آن چشمهای كویریاش، دو چشم میشی كه بادهای گرم بهش خورده باشد.
"نكنه دیوانه شدهم و خودم نمیدونم؟ ماهبگم شنیده كه برگشتهام، برزو بهش گفته. مردم میگن دلش سیاهست. كسی كه دست پدر و مادر رو سرش نبوده، دلش تو دل آدم نمیره."
شنیده بود ماهبگم پشت سرش سنگ سیاه انداخته. اگر نینداخته بود كه برمیگشت. او كه رفته بود و توی سواری هم نشسته بود، چرا بیرون آمد؟ میگفتند چند سال پیش كه عبدالله برگشته بود به ایران و هر كاری میكردند نمیماند، ماهبگم سنگ سیاهی پشت سرش پرت كرده بود و گفته بود: "برو كه هرگز وانگردی!"
خداكرم همیشه میگفت: "باور مكن، زنها آسمون پشمی درست میكنن."
"اگه چهلتا سنگ سیاه هم انداخته باشن، من وا میگردم."
خوب هم رسید. آفتاب زرد میشد. سواری كمی دور از دهشان میگذشت، ایستاد. میبایستی پیاده میرفت تا به ده برسد. مردهكشی از بوشهر میآمد، از كنارش گذشت. و تا او به ده برسد آفتاب نشسته بود و مردهكش برگشته بود.
توی ده نرفت، از بیراهه زد به خاكستان رسید. میترسید آشنایی ببیندش و برود به خالودرویش بگوید، عبدالله آمده. یا بگوید، سر مادرت را بتراشند عبدالله! كجا بودهای كه امروز دلت هوای خانهات كرده؟
در خاكستان فانوسی میسوخت، سیاهی مردی پیش میآمد. ایستاد تا نزدیك شود. هر چه میآمد نمیرسید. گویی دلش نمیآمد روی مزارها پا بگذارد، پایش را بلند میكرد و هی میآمد و نمیرسید. عبدالله جلو رفت. سی پارهای زیر بغل مرد بود، عرقچین سفید و ریش انبوه، پیراهن و شلوار سفید پوشیده بود. تلوتلو میخورد. روی خاكریز كنار نخلستان كه رسید، نزدیك بود بیفتد. عبدالله او را شناخت. حسینكرم بود، گوشش سنگین بود و همیشه سر مزارها سیپاره میخواند. و اكنون از بس خوانده بود، چشمش سیاهی میرفت.
بالای خاكریز مانده بود و میترسید پا بردارد. عبدالله رفت پایین آوردش. منگ بود، گفت:
"خونة ما كجاست؟"
"همین راه راست بگیر و برو، میرسی به خونهت."
"تو كی هستی؟ به جا نمیآرمت. چه میگویی، ها؟"
"میگم مزار خدر عبدالله كجاست؟" عبدالله اینبار بلندتر گفت.
"كدام عبدالله، همونی كه زیر گزها پیداش كردن؟"
"ها، همون."
حسینكرم مانند كسی كه در خواب گپ میزند، گفت: "گمونم عبدالله خودش مرده باشد، خیلی ساله ندیدهمش."
"بچهش كه مرده، كجا خوابیده؟"
"بچة خالودرویش زیر بن اون كنار خوابیده." درخت سدری نشان داد و در راه كه میرفت با خود میگفت: "عبدالله چه داشت كه بچه داشته باشه. . ."
در روشنایی فانوس دهنة بیل و دست گوركن پیدا بود، از گودال خاك بیرون میریخت. مزاری آماده میشد. درخت كنار ایستاده بود. خاموش و انبوه، برگی نمیجنبید. اگر بادی میوزید، زوزهاش بلند میشد. باد تند چرا، باد گلشكافی هم اگر از شمال میآمد، شیونش را بلند میكرد.
عبدالله پای كنار رسید و بیآنكه بخواهد، نشست. خاك را مشت كرد و سپس موهایش را چنگ زد: "روزی كه رفتی، روزی كه آوردنت من كجا بودم؟"
دیگر چه بود؟ كسی تفنگ به دست میدوید، یخچالی جابه جا میشد و انگشتانی به هم مالیده میشدند. خدر دلتنگ بود، سینههایی كوچك و كمپیدا، سینهای سوخت. پرندهای بال گشود و رفت. كشالة رانی خونین بود و روی زمین كشیده میشد. ساختمانی آجری به هوا میرفت، دستی در هوا آجرها را كنار هم میچید. زنی لیك و شیون میكرد، پیرمردی بند گاو به دست كنار جاده، روی پاها تا میشد. و دو چشم درشت میشی غنیآبادی توی دیواری پیدا و ناپیدا میشد. چشمها بزرگ و ناگهانی ندیدار میشدند.
"بیكستر از من كسی نبود."
"تو از كجا آمدهای؟ خودت را كشتی."
صدایی شنید. آب چشم و بینی جامهاش را تر كرده بود. پشنگ آب پیشانیاش را خنك كرد. گوركن بود، فانوس به دست و خاكآلود، زیر بغل عبدالله را گرفت بلندش كرد. او را نشناخت. عبدالله او را به جا آورد، همانی بود كه میگفتند رفته بود زیر دم چرمة كدخدا را سفت كند؛ همان مردی كه هرگز بچهدار نشد و سرانجام گوركن از آب درآمد.
گفت: "تو چهكارهاش هستی؟"
"هیچ كارهاش."
گوركن گفت: "خدا بیامرزدش، زن خوبی بود. پرندوش مرد." عبدالله راست شد. یك مزار آنسوترك بود.
"مزار خدر عبدالله كجاست؟"
گوركن سرش را خاراند و گفت: "هوشم نیست. نمیدونم این مزار خدره یا اون یكی." بعد گفت: "خدایا، مو به درد هیچ كاری نمیخورم."
عبدالله گفت: "خالو، تو عبدالله را میشناسی؟"
"كیه كه نشناسه."
"میگم. . . برادری، كس و كاری نداشت؟"
گوركن كلوخی را كه داشت در گور تازهكندهای میافتاد، با دهنة بیل گرفت و گفت: "خودش بود و گل و گندش ." و نیشخندی زد.
عبدالله گفت: "تو گاهی پیش پدر مادرش میرفتی كه ببینی بچة دیگهای داشتهاند یا نه؟"
"آها. یه شب رفتم. راست و پاكش بخواهی دوسهتا بچة شكملخت دور و بر چادرشون بازی میكردن. اشكمرو هم گرفته بودن. اما نمیدونم بچة پیرمحمد بودن یا بچة كس دیگه. درسته، مردك، پیرمحمد بانگش میكردن." بعد گفت: "ها، ها. . . مزار خدر عبدالله اونجاست."
عبدالله نگاه كرد، هر دو مزار گلی بود و پارچة سیاهی رویشان كشیده بودند. این یا آن، مزاری بود مانند همة مزارهای دیگر. راه افتاد. پارهای از شب رفته بود. در میان همة خانهها، خانهای بود مانند همة خانههای دیگر. توی سرا نخلی بود مانند همة نخلهای دیگر. گاوی علف میخورد، خری زاره میداد، پیرمردی آب از چاه میكشید، فانوسی روشن بود. و دیواری بود مانند همه دیوارهای گلی كه انگار دو چشم میشی میان خشتهایش به آدم نگاه میكرد.
عبدالله روی دیوار گردن كشید. دید او نشسته است با جامة سیاه و تن و پیكری كه گوشت آورده بود. سفیدخاره بود و مینار از گردنش افتاده بود و موهای سفیدش؛ ماهبگم.
از دیوار پایین آمد. راه خاكی را پیش گرفت. راهی بود مانند همة راهها. مردهكشی از شهر میآمد مانند همة مردهكشهای جهان. باز هم رفت، دور شد، مانند همة رفتنهایی كه رفته بود ولی اینبار برگشت پشت سرش را نگاهی كرد. در روشنای فانوس، سایة نخلی روی دیوار شكسته بود مانند همة سایههای دیگر. و در درگاه آن خانه، زنی نشسته بود كه مانند هیچ زن دیگری نبود.


در پاسخ به: 50 داستان كوتاه برگزيده كشور - tireys_77 - ۱۳۸۹/۹/۳ ۰۳:۰۱ عصر

[b]سراسر حادثه
بهرام صادقی

(بخش اول)

برادر بزرگتر صبح وقتی میخواست سر كارش برود گفت كه باید امشب مستأجران را دعوت بكنیم و به رسم قدیم و همیشگی به آنها شام بدهیم، چون علاوه بر اینكه شب یلدا شبی تاریخی است، این خود بهانهای است برای اینكه باز هم دور هم جمع بشویم. برادر وسطی نه موافقت كرد و نه مخالفت و این عمل كه دلیل موافقت ضمنی بود برادر كوچكتر را برآشفت: عینك ذره بینیاش را با دست نگاه داشت كه نیفتد و پرخاشكنان گفت:

- پس تكلیف درس های من چه می شود؟ هرشب كه همین بساط است! فقط دنبال بهانهای میگردید كه این وضع را جور كنید. اول شب بحث سیا30 می فرمائید، به جهنم، می گوییم بگذار هر چه میخواهند فریاد بكشند و به سر و مغز هم بكوبند؛ بعد كارتان به دعوا می كشد، باز هم می گویم به جهنم؛ آن وقت آقای مهاجر كه دلشان از خدا میخواهد پایین می آیند و صلحتان می دهند. خیلی خوب! تازه اول معركه است: آقای بهروز خان با آن صدای نكرهشان مثنوی می خوانند و جناب عالی هم... با دهانتان تار میزنید؛ مادر بیچارهمان خوابش میبرد و بنده... بنده هم سر یك مسأله، یك مسألهی دو مجهولی ساده، سر یك موضوع جزئی مثل خر در گل میمانم.

آقای بهروز خان كه در حقیقت همان برادر وسطی بود و صورت باریك و اندام لاغر و سبیلهای سیاه صوفی واری داشت و به نظر مظهر خونسردی و سكوت می آمد، در جواب این همه فقط لبخند معنیدار و پدرانه ای زد، و "جنابعالی" كه با توجه به قیافهی عبوس و وقار و هیبت ظاهریش، بعید به نظر می رسید به كار بچهگانه ای نظیر تار زدن با دهان مبادرت كند، برادر بزرگتر بود. برادر بزرگتر بسیار عصبانی بود، اما عصبانیتش مشخصاتی داشت: آرام آرام شروع می شد، خیلی زود اوج میگرفت و ناگهان به طور غیرمنتظرهای فروكش میكرد و جایش را به آرامشی معصومانه و حتا... ابلهانه میداد. اكنون هم مقدمات این طوفان رعبانگیز به تدریج فراهم می شد.

ـ هوم! این را باش! "پس تكلیف درسهای من چه می شود؟" درس های من! ای كاش درس میخواندی. وقتی سوادت میلنگد و نمیتوانی مسأله حل كنی تقصیر ما چیست؟ صد بار نگفتم میتوانی انبار را برای خودت درست كنی؟

مادر بیچاره كه مخصوصاً پس از مرگ شوهرش، چون ناخدایی آگاه، جزر و مد حوادث را میشناخت، نسیم ناملایمات را بر پیشانی خود حس كرد و كوشید كه از ادامهی جدل جلوگیری كند و طبیعتاً تخته پاره ای بیدردسرتر از فرزند كوچكش نیافت:

ـ مسعود ... مسعود ... آه از دست تو، آه از دست تو لجباز! چرا باید همیشه صبح و ظهر و شب سر یك چیز جزئی دعوا باشد، ها؟ پررو! از خودراضی! كسی با برادر بزرگترش كه برایش مثل پدر است اینطور یك به دو می كند؟

البته مسعود كه پیشانی تنگ و موهای مجعد و بینی بزرگی داشت خاصیتش این بود كه نمیتوانست مقصودش را، ولو خیلی بی اهمیت و جزئی، در یكی دو كلمه بیان كند. زیاد حرف می زد و چون فكر میكرد كه باز هم كسی منظورش را درنیافته است دستهایش را با شدت و به نحوی عجیب در هوا تكان میداد و همچنین به علت اینكه تاكنون قریب هشت بار عینكش را یا گم كرده بود یا خود عینك به واسطهی هیجانات صاحبش افتاده و شكسته بود ناچار آن را مثل كودكی در هوا مواظبت می كرد و در این میان سرش را هم به علامت اینكه از این اوضاع سر در نمیآورد و نمی داند چرا با وجود بزرگی بینی، عینك میل به افتادن دارد، به چپ و راست می گرداند. در این حال كه سیل عبارات را به طرف خود متوجه میدید كوشید كه منطقی باشد و با لحنی آرام، مثل اینكه میخواهد برای ناظری بی طرف كه مأمور حل اختلاف آنها شده است درد دل كند، با همان حركات دست ها و نوسان سر جواب داد:

ـ انصاف، عدل، انسانیت، دموكراسی، سوسیالیسم، هر چیز دیگر كه فكركنید... یك دقیقه هم به فكر من باشید، شما هیچكدامتان درس ندارید، مسأله ندارید... بهروز سوزنزن است، برایش فرق نمی كند اتاق ساكت باشد یا نباشد، جنابعالی هم كه صبح تشریف می برید شركت، آنجا پشت دستگاه دواسازی، ظهر بر میگردید، باز بعدازظهر تشریف میبرید عصر بر میگردید. نه حاضر و غایب دارید نه دبیر صدایتان میزند و نه موقع امتحانتان رسیده است. اما خانم والده، شما كه دستورالعمل صادر می فرمایید، بگویید ببینم مگر ششم ریاضی هم شوخی دارد؟ نه، خودمانیم، جواب بدهید! بفرمایید این مسألهی فیزیك: مطلوبست تعیین چگالی... خیال میكنید تعیین چگالی آسان است؟ این شیمی: فرمول گستردهی جسمی را كه به دست میآید بنویسد. من چطور بنویسم؟ یا بحث است یا رادیو مسكو است یا صدای امریكا است یا مهمان میآید یا شب چله است یا كوفت است یا زهرمار است...

برادر بزرگتر كه جوانههای خشم در درونش ناگهان شكفته بود، درست در همان لحظهای كه امید بهبود اوضاع میرفت ، دستش را به كرسی كوفت و داد كشید:

ـ خفه شو! بقمه بگیر! یه وجبی كرهخر، صد بار گفتم برو توی انبار، آنجا را خالی میكنیم، برق میكشیم. تو كه میگفتی "من آزمایشگاه میخواهم"، آنجا را آزمایشگاه كن، تاریكخانه كن، مركز مطالعات علمی كن. آقای مخترع! آقای انیشتین! آنجا بیست و چهار ساعت اختراع كن... "من ماشین نفتی ساختهام... من دوربین آفتابی ساختهام..." تو غلط كردهای، تو به اندازهی یك گاو هم نمیفهمی...

مادر، مظلومانه، در حالیكه خودش را بین آن دو حائل میكرد، زمزمه كرد:

ـ یواشتر، تو را به خدا یواشتر. اول صبح، روز شنبه... مردم چه میگویند؟ همسایهها میگویند باز چه خبر است، آن هم سر هیچ... آخر مگر كار ندارید؟ اداره ندارید؟ خدایا... این چه زندگی است! كاش میمردم راحت میشدم... یعنی همیشه؟ همیشه؟

كار برادر بزرگتر از اخطارهای لفظی به تهدیدهای عملی كشیده بود:

ـ این ساعت را میبینی؟ به سر كسی خرد می شود كه از این ادا و اصولها بیاید! همهی دنیا درس میخوانند، اختراع میكنند، فقط مانده است این یكی. مثل اینكه تنها ایشان این چیزها را میفهمند. نه، من باید به همه یاد بدهم بزرگتر و كوچكتر یعنی چه!

مسعود به گریه افتاد و اشك از زیر عینك روی صورتش دوید:

ـ همهاش میگویند انبار، آخر مگر من مرغم؟ مگر من صندلیم؟ چطور میشود اگر یكی از اتاقها را اجاره ندهید؟ چرا باید همهمان توی یك اتاق زندگی كنیم؟ من اگر وسیله داشتم، اگر لوله آزمایش داشتم، اگر بورت و پیپت داشتم تا امروز صد چیز اختراع كرده بودم... بله شما مسخره كنید، همان انیشتین را هم مسخره كردند، اما خودتان بیكارهاید، بیعارید... این یكی راببین! با این ریختش بیست و چهار ساعت مثنوی میخواند. آن هم برادر بزرگتر، جای پدر! مرده شورتان ببرد...

مادر به بهانهی نوازش او را به طرف در هل میداد و آهسته میگفت:

ـ حالا مدرسهات دیر می شود... تو نباید اصلاً كاری به كار آنها داشته باشی. آخر چطور میتوانیم یك اتاق به تو بدهیم؟ این همه قرض داریم، با این مخارج، با این زندگی. اتاق نداده سنگمان جای پارسنگ است. چطور میتوانیم ؟... چطور میتوانیم؟...

مسعود، اندیشناك و مصمم كتابهایش را در دست فشرد و از پلهها پایین رفت. بهروز كتاب مثنوی را بست و چون به دنبال روز جمعه، امروز را هم به استراحت و تجدید قوا اختصاص داه بود خودش را درست زیر كرسی كشاند. برادر بزرگتر كه باز وقار و هیبتش را به دست آورده بود چوب كبریتی را بین دندانهایش فشار میداد، اما با اینكه قیافهاش همچنان عبوس بود به ظاهر نظیر بچهای جلوه میكرد كه تازه از قضای حاجت فراغت یافته است و با شگفتی و ترس و اندكی هم مظلومانه به نتیجه كارش مینگرد.

پس از آنكه هوای مسموم اتاق به تدریج تصفیه شد، برادر بزرگتر برخاست و گفت:

ـ به همه بگویید از همان سرشب بیایند.

مادر فكر می كرد: "از سرشب... به همه باید گفت" و یك ساعت بعد شروع به دعوت مستأجران كرد.

مستأجران تركیب نامتجانسی داشتند، به حدی كه شاید اگر كسی به قكر مطالعه میافتاد آنان را نظیر مسائل فیزیك و شیمی مسعود می یافت، با این تفاوت كه تعیین چگالی و فرمول گستردهشان دشوارتر و طاقتفرساتر بود. در طبقهی اول كه طبیعتاً از یك طرف به خیابان و از طرف دیگر به طبقهی دوم راه داشت دو برادر میزیستند، درست همه چیزشان برعكس هم. اتاق دست چپ كه پنجره ای به بیرون داشت مال یكی از آنها بود و اتاق دست راست كه پنجرهای به بیرون نداشت و كاملاً تاریك بود مال دیگری. آنچه این دو اتاق و در حقیقت دو برادر را از هم جدا می كرد فاصلهی عنیفی بود كه از مستراح و دستشویی و حمام غیر قابل استفادهی خانه تشكیل مییافت. آن برادری كه در اتاق دست چپ می نشست و از هوای آزاد و فضای حیاتی مناسب و آفتاب پهناور بهره می برد اسمش "بلبل" بود، یا شاید چیز دیگری بود كه نتوانسته بود رسمیت و حقانیت خود را به كرسی بنشاند. البته "بلبل" برای یك جوان معاصر ایرانی نام نامأموس و مضحك و احمقانهای است، اما تقصیر ما چیست؟ اسمش بلبل بود، شاید به آن جهت كه صدای رسایی داشت و مدام تصنیف و آواز میخواند و در امتحانات هنری رادیو شركت میكرد و همیشه وعده میداد كه جمعهی آینده، ساعت فلان، وقتی كه نمایش تاریخی تمام شد، نوار آوازم را پخش خواهند كرد و جمعهی آینده، ساعت فلان، وقتی كه نمایش تاریخی تمام شد، بلافاصله نمایش مذهبی شروع میشد و در نتیجه بلبل و دیگران به این عهدشكنی و هنرناشناسی نفرین میگفتند. بلبل جوان تنپرور و نازك نارنجی و زیبایی بود. لباسهای شیك میپوشید، سرش را بریانتین میزد و چون به شكمش علاقهمند بود در خانه غذا میپخت و در فاصلهی پخت و پز كانوا میبافت و آواز میخواند. البته روی تختخواب می خوابید.

در اتاق دست راست كه در آن طرف رطوبت و تاریكی حكمفرما بود و حشرات مرئی بیآزار و میكربهای نامرئی موذی به راحتی در آن نشو و نما میكردند برادر دیگر زندگی می كرد. او هم اسمی داشت كه به همان اندازه نامتناسب، اما قابل قبولتر بود: "درویش". درویش آواز بدی داشت و وقتی مثنوی می خواند غیر از مریدش، بهروز، كس دیگر بدان گوش نمیكرد. در لباس پوشیدن و حرف زدن و تعارف كردن بیقید بود و چون شكمش را دوست نمیداشت هر كجا كه دست میداد غذا میخورد و چون درویش بود روی زمین میخوابید. درویش به خلاف بلبل پس از آنكه خانوادهی ثروتمند و قدیمیشان متلاشی شده بود میراثش را صرف خرید یكی دو ماشین كرده بود و از عواید آنها زندگی میكرد و بلبل در عنفوان جوانی سهمش را به باد داده بود و در یكی از وزارتخانهها استخدام شده بود و شغلش را كه یكی از كارهای عادی غیرعمرانی بود با لذت و اخلاص ادامه میداد تا اینكه یك روز صبح، پس از اینكه وزارتخانه تصمیم گرفت به كارهای عمرانی غیرعادی بپردازد او را به امید خدا منتظر خدمت كردند و بلبل در این انتظار طولانی ، قسمتی از عواید ماشینها را به خود اختصاص داد.

عقیدهی بلبل دربارهی موجرانش، به طور خلاصه چنین بود:

"برادر بزرگتر بیاحساسات است، مثل اینكه برای او چیزی غیر از همین كارهای معمولی وجود ندارد، بهروز دیوانه است، مثل برادرم، و از روزی كه مرید او شده است هر دو دیوانهتر به نظر میآیند. اما مادر، قرمه سبزی را بهتر از نیمرو عمل می آورد، هر چند... هر چند كه بلوز مسعود را خیلی شل و وارفته بافته است. و مسعود؟ آخ، خشك است، خشك مثل هیزم."

و درویش مطابق معمول عقیدهی دیگری داشت:

"درست است كه برادر بزرگتر كمی عصبانی است ولی تا حدودی اهل دل است، دست و دل باز و عشقی است. ولی عیب بزرگش این است كه سطحی است و نمیشود همه چیز را برایش حلاجی كرد. معهذا باید در نظر داشت كه مسئولیت خانواده به دوش او است... شاید همین مسأله تبرئهاش میكند. اما بهروز، معلوم نیست، اینطور به نظر میرسد كه با وجود این ظاهر خونسرد و عمیق نما احتیاج به بزرگتر دارد والا چرا آنچه را من میگویم باور كرده و جدی گرفته است؟ مثل اینكه نمی تواند، نمی تواند بیقیم زندگی كند. شاید به همین علت از كارهای من تقلید میكند، در حالیكه خود من هم نمیدانم چرا، چرا بنگ میكشم، چرا مثنوی را با وجود آنكه نمیفهمم میخوانم، چرا اینطور همه چیز را سرسری می گیرم، چرا هر شب به قول خودم به خانقاه میروم. ولی مادر، گاهی فكر میكنم كه او سوزن و نخی است كه در مواقع ضروری به سرعت پارگیها را به هم میدوزد، از دعواها و قهرها و به هم ریختن خانواده جلوگیری میكند. میماند مسعود، چه باید گفت؟ او بچه است، هنوز بچه است."

مادر به طبقهی دوم رفت. در این طبقه اتاقها همه روشن و آفتابگیر بود و به همین جهت كرایهاش هم اندكی، تنها اندكی، زیادتر بود و در این طبقه كه سه اتاق بزرگ داشت یك زن و شوهر زندگی میكردند. مرد پنجاه سال داشت و زن سی و پنج سال. سر مرد تاس بود و زن موهایش را بدون احتیاج واقعی حنا میبست. مرد قد كوتاه و چاق بود با شكم جلو آمده و زن دراز و لاغر بود با لبهای نازك و چشمهای كنجكاو. گویی در درون مرد نیرویی بود كه می خواست به خارج سر باز كند و چون راه خروج نمییافت روز به روز بر دیوارهای قابل ارتجاع زندانش بیشتر فشار میآورد و لذا به حجم آن می افزود و نیز... چیزی نظیر همان نیرو كه می خواست به درون زن راه یابد و در پشت خندقهای سرمازده و دروازههای استخوانی سرگردان مانده بود، دشمن خود را از هر طرف در پنجههای وحشی خویش میفشرد و میپیچاند و لذا به انجماد روزافزون او كمك میكرد. مرد با شكمش میپرسید: چرا؟ و زن هم با چشمهایش: برای چه؟ مرد كه كارمند عالیرتبهی دادگستری بود و حقوق خوبی داشت هر سال زنش را به مشهد میبرد، هر جمعه به شاه عبدالعظیم میرفت و هر شب پرتقالهای درشت میخرید. و زن كه خیاطی و گلدوزی میكرد چون در حقیقت خیاطی و گلدوزی نمیكرد به فكر حیلهگری افتاده بود و هروقت فرصتی مییافت آشوبی به پا میكرد. اما مسافرتها و پرتغالهای درشت و حیلهگریها تنها فایدهای كه در بر داشتند این بود كه شكم "آقای مهاجر" را جلوتر می آوردند و نگاه "خانم مهاجر" را پرسندهتر میكردند: چرا؟ چرا؟ همیشه چرا و همیشه در خوابهای رویایی ایشان كه محل وقوعش صحن مرقد امام رضا یا اطاق های مجللشان، یا درون پاكتهای پرتغال، یا روی رادیوی گران قیمتشان، یا در سردابهای تاریك، یا در میانهی ازدحام و قتل و غارت بود، بچههای كوچكی لبخند میزدند و این بچهها كه سرهای تاس و ابروهای وز كرده داشتند گاه مثل فنر كوتاه و بلند میشدند و گاه مثل بادكنك باد میكردند، باد میكردند ، اما هیچ وقت نمیتركیدند.

خانم مهاجر با لحنی كه بلافاصله معلوم میشد گویندهاش آدم آب زیركاهی است گفت:

ـ البته میآییم، هر چند كه زحمت است.

مادر گفت:

ـ آقا زود تشریف میآورند؟

ـ مثل هر شب... مگر كجا می رود؟ او كه غیر از خانه... هیچ جا ندارد. مادر وقتی میخواست به طبقهی اول برود شنید كه خانم مهاجر با صدای آهسته ای گفت:

ـ از "مازیار" چه خبر؟ مواظبش بودید؟

توجه مادر یكباره جلب شد و آن وقت هر دو سر در لاك هم فرو بردند و با رضایت و خوشحالی كسانی كه دربارهی امری مهم و مخفیانه صحبت میكنند شروع به پچپچ كردند. خانم مهاجر، ده روز پیش، وقتی كه از عدم موفقیت یكی از نقشههای شیطانیش كه طبق آن ثابت میشد درویش و بلبل مسئول خرابی و گرفتگی مستراح سرتاسری خانهاند آگاه شد به فكر حیلهی جدیدی افتاد و ناگهان كشف كرد كه مازیار، دانشجوی زبان، كه در طبقهی سوم، یعنی در قلب خانه، مجاور مركز فعالیت موجران، مینشیند (و تصادفاً اتاقش هم جایی قرار گرفته كه مادر و پسرانش نمی توانند بر آن نظارت كنند) و خودش را آدم نجیب و سر به راه و بیآزاری جا زده است، شبانه، از فرصت استفاده میكند و زن زیبایی را كه بیشك بدكاره است به اطاقش میبرد.

خانم مهاجر، شاید به واسطهی مسافرتهای پی در پی به اماكن متبركه، یا رنج مقدس بیفرزندی، یا نیروی پنهانی عجیب و مسحوركننده ای كه لازمهی حیلهگریها و كارهای مخفیانه و ارواح پر پیچ و خم است، قیافه و رفتار جاذبی داشت كه تركیب متجانسی بود از قیافه و رفتار جادوگران پیر و زنان مقدس و مالكان مؤنث دوزخ و جاسوسه های جنگ اخیر و این همه در زن ساده و سرگردان و بی غل و غشی مثل مادر (كه حتا از كودكی به سرگذشت اجنه و پریان علاقمند بود، هرچند كه اكنون از لحاظ سن بر دوستش برتری داشت) تأثیر غیر قابل تصوری میكرد.

اما مازیار بیچاره... هر چند جسمش مریض بود ولی روح پاكی داشت. چون پدرش تعهد كرده بود كه مخارج تحصیلش را تأمین كند با خونسردی تمام هر كلاس را دو سال میگذراند و در نامههایی كه برای پدرش مینوشت پس از سلام و احوالپرسی "و اینكه شهرستان محبوب ومردم فعالش چگونه است؟" شرح میداد كه برای اصلاح امر تعلیم و تربیت و برآوردن جوانان مجرب كه بتوانند آیندهی بزرگ و درخشان كشور را به درستی در دست گیرند تحول عجیبی در شئون فرهنگی و دانشگاهی روی داده است، از جمله اینكه منبعد سالهای تحصیل به میل محصلان تعیین خواهد شد و چون وی مایل است در آتیه در رأس این آیندهی نویدبخش قرار گیرد صلاح در آن دیده است كه سالهای سال به آموختن زبان مشغول باشد... اما از آنجا كه مازیار در اوایل، جوان كریمی بود كه به وعدهاش وفا میكرد، ساعت ها در انتظار دوستان معدودش در نقاط مختلف شهر میایستاد و پا به پا میكرد و از آنجا كه دوستانش دیر میآمدند، به بیماری واریس دچار شد و دوستان را هم رها كرد. اكنون بنا به توصیهی دكـتر تا آنجا كه میتوانست در خانه میماند و میخوابید وپاهایش را بالا میبرد و روی رختخوابش كه به دیوار تكیه داده بود میگذاشت تا از جمع شدن خون در رگهایش جلوگیری كند، و گاهی هم زیر لب آه می كشید. ظهر، وقتی مادر با قیافهای كنجكاو و اندكی وحشت زده دعوتش كرد، زیر لب آه كشید و گفت:

ـ مرسی، خانم، سعی میكنم بیایم.

شب با سرمایی شدید و برفی شدیدتر آغاز شد. از پشت شیشه های اتاق كاملآ معلوم بود كه برف روی هم جمع میشود و بامها و سیمها ولبهی خانهها را میپوشاند. در تمام طبقات عمارت چراغها روشن بود، گویی مدعوین در رفتن تردید داشتند. در اتاق موجر وضع استثنائی و فوق العاده كاملا" به چشم میخورد: كرسی از گوشهی اطاق به میان خزیده بود و رویش آب در سماور میجوشید و دور تا دورش پشتیهای بزرگ روی هم سوار بود. مادر در آشپزخانه غذا میپخت. برادر بزرگتر اخمآلود و عصبانی روزنامهای را مرور می كرد و پایش را به پایهی كرسی كه سخت داغ بود میمالید؛ در این حال قیافهاش مظهر قدرتی بود كه به ثبات خود ایمان ندارد. دستش را به پیچ رادیو گذاشته بود و با تفنن صدای رادیو را كم و زیاد میكرد. بهروز همچنان ساكت و خونسرد به مطالعهی مثنوی مشغول بود و گاهگاه سرش را به علامت اینكه به كشفی نائل شده یا نكتهی عرفانی تازهای دریافته است تكان میداد. مسعود كتابها و جزوههایش را روی زانویش گذاشته بود و ظاهراً میكوشید كه مسألهی بسیار مشكلی را حل كند: مدادش را میجوید، سرش را میخاراند، عینكش را بالا و پایین میبرد، در جایش تكان می خورد و دمبدم با كینه و التماس به برادر بزرگتر و رادیو كه اینك صدایش زیادتر شده بود نگاه میكرد. ناگهان كتابها را به گوشهای پرتاب كرد و فریاد زد:

ـ نه ، نمیشود! مسخره بازی است، بیعدالتی است! فاصلهی شیئی تا تصویر غلط در میآید. معلوم است... معلوم... باید غلط دربیاید. من نمیتوانم كار بكنم... اما؟ فردا جواب دبیرم را چه بدهم؟ مرده شوی این شب تاریخی را ببرد! فاصله كانونی را درآوردهام، این همه زحمت كشیدم، این رادیو لعنتی نمیگذارد، آخر چیست؟ این برنامههای مزخرف چه شنیدنی دارد؟ همیشه... همیشه همان افتضاح بازیها...

بهروز سرش را از روی مثنوی برداشت و آرام گفت:

ـ داداش، مسعود خان، آهستهتر، یواشتر، ما آبرو و حیثیت داریم، اگر تو نمیخواهی بشنوی تقصیر دیگران چیست؟ من هم بدم میآید، اما حق دیگران را رعایت میكنم. همیشه باید آزادی را رعایت كرد.

ـ "آزادی را باید رعایت كرد"! بله، اما فقط من باید رعایت كنم. این چه آزادی است كه شما از خودتان درآوردهاید؟

بهروز سبیل های زا جوید و به دور دست نگاه كرد:

ـ گاهی باید انقلاب مثبت كرد و گاهی انقلاب منفی. مولوی انقلاب منفی كرد و پیروز شد، اما اشتباه ما در این بود كه اصلاً انقلاب نكردیم، نه منفی، نه مثبت.

مسعود با همان حركاتی كه هنگام حرف زدن داشت ناگهان از این جواب نامربوط خشك شد. برادر بزرگتر كاملاً به خلاف انتظار رادیو را خاموش كرد و آه بلندی كشید. مسعود به خوشی كتابهایش را برداشت و در سكوت عمیقی كه پدید آمده بود باز به صورت مسأله خیره شد. دو سه دقیقه گذشت و در این مدت مسعود همچنان مستغرق در فاصلهی كانونی و اندازه شیئی و تصویر بود. یك مرتبه صدای شدیدی كه از رادیو برخاسته بود اتاق را لرزاند و فریاد برادر بزرگتر به دنبال آن به گوش رسید:

ـ روشن میكنم! پیچش را تا ته باز می كنم! همه برنامه ها را می گیرم! دلم می خواهد این مزخرفات را بشنوم. شما همه روشن فكر، شما همه مشكل پسند. من مبتذل، احمق، مرتجع. ولی اینجا هركس حقی دارد. اگر دلت نمی خواهد گورت را گم گن ! انبار هست، انبار همیشه مال توست.

مادر سراسیمه به اتاق دوید، سوزن را بالا برد و به سرعت به دوختن مشغول شد. با التماس گفت:

ـ چه خبر شده ، باز چه خبر شده؟ صدای رادیو را كم كن.

و در همین حال با انگشت به در زدند و آقا و خانم مهاجر به درون آمدند. جنگ سرد هنوز ادامه داشت. برادر بزرگتر كه برخاسته بود از هیجان میلرزید و حرفهای نامربوطی میزد. بهروز نیمخیز شد و انگشتش را لای مثنوی گذاشت. مسعود كه غافلگیر شده بود حس كرد كه مثل خر پایش در گل گیر كرده است. آقای مهاجر سرش را خاراند و در امر اصلاح تسریع كرد:

ـ باز جنگتان شده است؟ عصبانی نشوید، صلح كنید. آن هم شب به این خوبی!

چون اصل قضیه ریشهدار نبود خیلی زود صلح كردند: برادر بزرگتر صدای رادیو را آرامتر كرد و پهلوی خودش برای آقای مهاجر جا باز كرد و آقای مهاجر وقتی میخواست بنشیند سرش به دیوار خورد كه اگرچه همه دیدند اما به روی خودشان نیاوردند. خانم مهاجر -كه مثل مادر خود را در چادر پوشانده بود- به علت اینكه كرسی حالش را بهم میزد گوشهای روی قالی نشست و باز با مادر حرفهای تمام ناشدنی مخفیانه و اسرارآمیز خود را شروع كرد. اما مادر، هرچند كه برای او احترام فوق العاده قائل بود و در صحت نظریات و سخنانش تردید نداشت ولی از آنجا كه از كودكی به سرگذشت اجنه و پریان علاقمند بود و نمی توانست یك دقیقه هم بالاستقلال فكر كند یا مطلبی را از خود بسازد یا با خود سرگرم باشد، با كمال احتیاط گوش به طرف اطراف داشت كه مبادا كلمهای از صحبتهای دیگران را نشنود. بهروز هم به خاطر حفظ و رعایت آزادی گفتار آماده شد كه به سخنان آقای مهاجر گوش بدهد. و مسعود كه تسلیم شده بود در دل گفت:

"چقدر دلم میخواهد این سماور را بردارم و روی كلهی تاسش خالی كنم. پدر سوخته، الان باز شروع میكند: یا قصهی شاه عباس را میگوید یا پروندههای دادگستری را تعریف می كند."

آقای مهاجر شكمش را نوازش داد و گفت:

ـ بله خیلی سرد است.

مادر با علاقه خودش را جلوتر كشید.

ـ خیلی سرد است. یك سال همین وقتها ما به كردستان می رفتیم، وسط راه ماشین خراب شد...

مادر به بهروز رو كرد و گفت:

ـ چای بریزید، تعارف كنید.

برادر بزرگتر، آهسته دستش را به پشت كمد كوچك و نیمه شكستهای كه گوشهی اتاق بود برد و چون از وجود دو بطر عرقی كه ظهر خریده بود مطمئن شد لبخندی بر قیافهی عبوسش نشست. آقای مهاجر پرسید:

ـ پس آقای بلبل و آقای درویش؟

مسعود، مثل خروس بیمحل كه در عین حال میداند چه روی خواهد داد جواب داد:

ـ آنها هم تشریف می آورند!

خانم مهاجر با لحن معنیداری كه سابقه نداشت گفت:

ـ آقای مازیار هم میآیند؟

همه به هم نگاه كردند و یك موج تردید از سرها گذشت. آقای مهاجر مثل هر وقت كه صحبتش بریده میشد، با توجه به سابقهی حواس پرتی فردی و خانوادگیش، از یاد برد كه در چه باره صحبت میكرده است. این است كه خیال كرد باید دنبالهی قصهای را بگوید:

ـ ... بعد امراء قزلباش جمع شدند، همهشان ، با لبادههای دراز و ریشهای پهن...

مادر كه همه وقایع زندگی را - ولو نامربوط - جدی و مربوط میدانست و علیالخصوص هر داستان و سرگذشتی را در زمانها و مكانهای مختلف، قابل وقوع میشمرد پرسید:

ـ در راه كردستان؟

چند صدای پا شنیده شد و پس از آن بلبل و درویش، در میان شادی عمومی، به درون آمدند. آقای مهاجر همانطور كه با آن دو تعارف میكرد جوب داد:

ـ آه بله. نه، نه، ماشینمان خراب شد. ما با چند تن از رؤسای دادگستری رفته بودیم، هم برای گردش و هم برای كار...

مسعود در دل گفت:

ـ "حتماً آن سال پروندهی مهمی در جریان بوده، حالا همهشان مثل گاو گوش میكنند..."

همهی ساكنان خانه، به علت اینكه جوان و بیتجربه بودند، لزوم همصحبتی مرد جهاندیده و پختهای را كه كس دیگری جز آقای مهاجر نمیتوانست باشد حس میكردند و هر كدام، علاوه بر این، حساب خاص دیگری هم داشت. مادر و پسرانش پیش خود به این نتیجه میرسیدند كه مستأجری از آقا و خانم مهاجر بیدردسرتر و محترمتر در این روزگار گیر نمیآید؛ از آن گذشته آقای مهاجر با حس احترامی كه در دوستانش به وجود میآورد و با سر تاس و شكم بزرگ، بهترین كسی است كه می تواند جنگها و اوقات تلخیهای مداوم را با میانجیگری حكیمانهی خود به آشتی مبدل كند. بلبل به مناسبت اینكه جوان موقع سنجی بود و بعید نمیدانست كه روزگاری سر و كارش با دادگستری بیفتد میكوشید كه دل آقای مهاجر را به دست بیاورد. و درویش اگر چه در باطن بی اعتنایی میكرد، اما ظاهراً از وارستگی و خوش مشربی و مجلسداری آقای مهاجر خوشش میآمد. در این میان مازیار (او هنوز نیامده بود و به همین سبب موج تردیدهای پنهانی هر دم بلندتر می شد) كه چند بار خود را مجبور به شنیدن قصه های شاه عباس و محتوی پروندههای راكد و شرح مسافرتهای مذهبی كرده بود تا حدی از خانم و آقای مهاجر بیزار بود.

در بیرون برف همچنان میبارید و سرما بیداد میكرد، اما در اتاق صحبت تازه كرك میانداخت و پسر میرزا موسی خان به جنگ برادر الهروردی خان میرفت و از استكانهای چای بخار برمیخاست. درویش با چشمهای بادكرده و صورت پفآلود پهلوی دوست و مریدش بهروز نشسته بود. بلبل، عطر زده و مرتب، از راه اجبار نزدیك هیزم خشك به پشتی تكیه داده بود و برای اینكه شلوارش از اتو نیفتد وضع نامتعادلی به خود گرفته بود. آقای مهاجر و برادر بزرگتر با صلح و صفا میكوشیدند كه جای بیشتری به خود اختصاص بدهند و چون دورهی مقدماتی صحبتها سپری شده بود مادر و خانم مهاجر كاملاً در لاك هم فرورفته بودند و پچپچ مخفیانه و اسرار آمیز در این باره بود كه: مازیار دست زن بدكاره را كه خیلی جوان و خوشگل بود گرفت و به اتاق برد و حتا شنیده شد كه به او گفت: "جونم" و زن هم در جواب با عشوهگری ناز كرد و گفت: "عزیزم" و این ها را خانم مهاجر به گوش خود شنیده و به چشم خود دیده بود. پس از آمدن درویش و بلبل كه قضیه از طرف مادر و خانم مهاجر طرح شده بود صحبتهای پراكنده در پیرامون آن ادامه داشت و هر چند كه دستههای مختلف برای ارزیابی موضوع در حال گروهبندی بودند اما به علت ناگهانی بودن و سرعتی كه در بیان مطلب به كار رفته بود فرصت تفكر صحیح و سالم برای كسی دست نمی داد. صحبتها اغلب از این قبیل بود:

ـ آخر مازیار؟ این جوانی كه هیچ كس ماه تا ماه رویش را نمیبیند چه طور ممكن است چنین كار ناشایستهای بكند؟

ـ جوان نجیببی به نظر میآید، اما با این حال باطنش را خدا میداند.

ـ با این حال چرا تاكنون هیچكس را به اتاقش راه نداده است؟

ـ آدم مرموزی به نظر میآید، شاید هم خجالتی باشد، شاید می ترسد با ما حشر و نشر كند.

ـ این درست است، حتا ما كه همسایه دیوار به دیوارش هستیم نتوانستهایم اتاقش را ببینیم. نفهمیدهایم در آن چه كار می كند. معلوم نیست كی بیرون میرود، كی بر میگردد...

و سرانجام ورود مازیار به این گفتگوها و قضاوتهای ناتمام پایان داد. همه جلوپایش برخاستند و او كه بیحوصله مینمود پس از احوالپرسی، چون در این روزها بیماریش شدت یافته بود، با عرض معذرت كنار كرسی خوابید و پایش را بالا برد و با حجب و شرمی كه زاییدهی این بیتربیتی بود به رختخوابی كنار دیوار تكیه داد و زیر لب آه كشید. این سومین باری بود كه آقایان وخانمها، با این وضع روبه رو میشدند.

در عرض چند دقیقهای كه همه ساكت بودند اتاق به صورت اتوبوسی درآمده بود كه در بیابان خراب شود و مسافرانش با بیم وامید سر ها را به این سو و آن سو تكان بدهند و در دل دعا بخوانند. اما ناگهان اتوبوس به حركت درآمد. مازیار گویا این حركت را احساس كرد: همانطور كه خوابیده بود نیم خیز شد و باز خوابید، مثل اینكه تكان شدیدی از جا كندش، ولی فقط عطسهای كرد. آقای مهاجر حس كرد كه باید یكایك را مثل دانههای تسبیح به هم بپیوندد:

ـ خیلی خوب، خیلی خوب، بچهها، امیدوارم این اجازه را به من بدهید كه به شما بگویم: "بچه ها". من عجب آدم فراموشكاری هستم: همیشه از شما اجازه میگیرم. اما چه كنم؟ به من اجازه بدهید كه جای پدر شما باشم، شما را فرزندان خودم حساب كنم... چقدر خوب بود اگر... بله اگر بچه داشتم الان اندازهی مسعود خان بود. لابد با هم دوست میشدند، چون او هم به ریاضیات علاقه داشت.

بلبل مشتاقانه پرسید:

ـ عجب ؟ كه شما خودتان به ریاضیات علاقه دارید؟ آخ! حیوونی، این اخلاقتان به بچهتان هم سرایت میكرد.

ـ بله، همه چیزش به خودم میرفت. من زمانی ورزشكار بودم، خانم میداند، میلهایی داشتم كه در كردستان ساخته بودند. بعد از مدتی كه ورزش كردم یك روز سرما خوردم و دیر به اداره رسیدم. اتفاقاً همان روزی بود كه دزد جنایتكاری را محاكمه میكردند و وزیر برای تماشا میآمد. از فردایش ورزش را ترك كردم.

بلبل گفت:

- اما چطور شد كه عرقخوری را ترك كردید؟ قبل از ورزش بود یا بعد از آن؟

ـ نه، قبل از آن... درست وقتی كه با خانم عروسی كردیم. فردایش، مرحوم ابویشان فرمودند از این كار دست بكش، مرحوم ابویشان حجهالاسلام بودند، ما دست نكشیدیم كه بعد معلوم شد خدا كفارهاش را برایمان معلوم كرده است: بچه دار نشدیم كه نشدیم. آن وقت یك سال من در حضرت رضا توبه كردم. سرم را به ضریح گذاشتم و گریه كردم. از ته دل گفتم: خداوندا دیگر عرق نمیخورم، در عوض بچهای به من بده. خانم هم پشت سرم بود، صدای گریهاش را میشنیدم، او هم میگفت: خدایا، به خاطر پدرم كه یك عمر حجهالاسلام بود مرا بچه دار كن. اما خواست خداست ، بی خواست او...

مادر كه عبرت گرفته بود با چشمهای درشت و هراسان به جای مبهمی نگاه كرد:

ـ ... یك برگ از درخت نمی افتد.

بلبل میدانست كه در این لحظه باید چه پرسید:

ـ وقتی خدا نخواهد بزرگترین دكترها هم عاجز میشوند. خیلی خرج كردید؟

خانم مهاجر چادرش را محكمتر به خود پیچید و گفت:

ـ دكتر های دنیا را دیدیم، چه قدیمیها چه جدیدیها، چقدر پول دادیم، چقدر مخارج كردیم.

آقای مهاجر گفت:

ـ در سفر پارسال خراسان، به پیرمرد مقدسی كه دعانویس بود مراجعه كردیم، هیچ... در طوس پیرزن لحیمكاری را به ما معرفی كردند، آن هم نتیجهاش هیچ بود. نتیجهاش این است كه من بچه ندارم. نمیدانم برای كه زندگی میكنم، چرا می روم اداره، این حقوق را می خواهم چه كنم. این قالیها به چه درد میخورد؟ وقتی بچه نباشد هیچ چیز نیست، هرچه پیدا كنی مثل اینكه هیچ چیز به دست نیاوردهای.

مسعود كه مقدار اسید سولفوریك را هنوز به دست نیاورده بود عددها را در هم ضرب می كرد: "شش پنج تا... خدایا شش پنج تا چند تا؟" آقای مهاجر دستش را روی شكمش لغزاند و گفت:

ـ ببینید ، من باز فراموش كردم، می خواستم بگویم برنامهی امشب چیست، پرت رفتم. اما تقصیر خودتان است، نیست؟

بلبل كه خود به خود سخنگوی جمعیت شده بود و اكنون در جستجوی فرصتی بود كه از این دردسر رهایی پیدا كند به سرعت جواب داد:

ـ بله، بله، همینطور است.

ـ خوب، من معتقدم آقای بلبل یك دهن از همان آوازهایی كه پشت رادیو می خوانند برایمان بخوانند. از آقای مازیار هم خواهش میكنیم تارشان را بیاورند استفاده كنیم. ما كه تاكنون آن را ندیدهایم، فقط گاهی از پشت در صدایش را می شنویم... هر چند لایق نیستیم... بلكه كمی تار بزنند استفاده كنیم، شاید بیشتر با هم دوست شدیم. اگرچه من و خانم در دین خیلی تعصب داریم، كما اینكه همه دارند، حالا فقط جوانها به این چیزها میخندند، ما هم به دورهی خودمان همینطور بودیم، چه عرقخوریها كردیم، چه الواط بازیها... اما موسیقی؟ من كه آن را حرام نمی دانم... خانم، شما تعریف كنید، شما تعریف كنید.

خانم با صدای زیر و زنگدارش كه گویی از سردابهی تاریكی بیرون میآمد تعریف كرد:

ـ بله ، ما شش خواهر بودیم سه برادر. مرحوم پدرم خیلی امروزی بود، فتوا داد كه برای خودش موسیقی حلال است. آن وقت هركدام ما را تشویق كرد به موسیقی. هر كدام سازی یاد گرفتیم. من ضرب و آواز یاد گرفتم. غروب به غروب... وقتی نمازش را می خواند، جمع میشدیم و میزدیم و میخواندیم. او، خدابیامرزدش، یك گوشه مینشست و زیر لب میگفت: روح آدم تازه می شود...

درویش و بهروز پس از مدتها سكوت زمزمه كردند:

ـ خیلی روشنفكر بوده است. خیلی كم این جورگیر میآید.

آقای مهاجر رو به مازیار كه چرت میزد كرد و گفت:

ـ خوب، چطور شد؟ تار چه شد؟

مازیار خصمانه زیر لب قرقر كرد:

ـ تار نم كشیده است.

پیش از آنكه كسی به رطوبت این جواب پی ببرد برادر بزرگتر كه ظاهراً از سیر اوضاع ناراضی بود قیافهی خشكی به خود گرفت و همه را به پیش خواند و با احتیاط فراوان، در حالی كه مواظب كوچكترین حركات خانم مهاجر بود، مسألهی خوردن عرقها را پیش كشید و عاجزانه خواهش كرد كه آقای مهاجر هم به خاطر وظیفهای كه در رهبری فرزندانشان دارند توبهی خود را بشكنند و به هر حال در غیاب خانم چه مانعی خواهد داشت؟ به یاد گذشته ها... و البته برای اینكه خانم مانع نشود زمینه چینی خواهند كرد (مادر همه چیز را میداند و رضایت او سالها پیش جلب شده است). ولی وقتی خانم و مادر را به بهانه ای از اتاق بیرون كردند، بدون اینكه وقت گرانبها را از دست بدهند فیالمجلس عرقها را تقسیم میكنند و با پرتغالهای خوشمزهای... درست است كه ناراحت كننده خواهد بود اما... خیلی زود سر میكشند.

همه مثل كودكی ذوق زده شدند و آقای مهاجر در این ذوق زدگی فراموش كرد كه روزگاری سرش را به میلههای مقدسی مالیده است، اگر چه دامنهی این فراموشی آنقدر وسیع بود كه به یاد نمی آورد چند بار از تماس میله های سرد با سر تاسش لرزش خفیفی در خود احساس كرده است.

مسعود كه حس می كرد ساعات بحرانی در حال فرا رسیدن است و چینهای عمیقی پیشانی كوتاهش را پوشانده بود ناگهان پرسید: "شش پنج تا چند تا؟" و بعد مثل اینكه مسئول تمام این بدبختیها آقای مهاجر است به او رو كرد و چون دشمن خود را مرد محترم و منصفی میدانست به استدلال پرداخت:

ـ آقای مهاجر ! شما جای پدر من... من توی این خانه بدبخت شدم، از همه كار باز شدم. ملاحظه بفرمایید: این نقشهی اختراع ماشین نفتی است (جزوه اش را جلو برد، ورق زد ونشان داد) من بدون هیچ وسیله و هیچ تشویقی دائم فكر می كنم... این جای شوفر است، این جلو موتور است، زیرش بشكهای است كه آب در آن میجوشد. هر وقت خواستیم ماشین تندتر برود فتیلهاش را بالا میكشیم، هر وقت خواستیم نگاهش داریم فوت میكنیم... با ده لیتر نفت میشود رفت خراسان، نمیخواهید؟ با نیم لیتر بروید شاه عبدالعظیم، یا هر كجا كه دلتان خواست... ولی چه فایده؟ به من احمق بگویید چه فایده... باهمین وسایل كم یك دوربین آستینی ساختم، اما عكس بر نمیدارد. چرا؟ برای اینكه تاریكخانه ندارم، برای اینكه سه پایهام لق است...

آقای مهاجر اگر چه به نقشهی ماشین خیره شده بود، اما میشنید كه یك فوج سرباز كه از بچههای عجیب و غریبی تشكیل شده بود با صدای زیر خود در گوشش فریاد میزنند: عرق! عرق! مسعود كه ظاهراً دریافته بود دشمن او آقای مهاجر نیست بلكه موجودی نامرئی است كه در هوا پخش شده است به اطراف نگاه میكرد و زوزه میكشید:

ـ بله، برای اینكه سه پایه ندارم. میگویم یك اطاق به من بدهید آنجا درسم را بخوانم، مسألههایم را حل كنم، انبار را هم آزمایشگاهم كنید، نتیجهاش این است، نتیجهاش این است كه بنده، شاگرد ششم ریاضی، الان نمی دانم دو دو تا چند تا است... مرده شورش راببرد، مرده شوی این زندگی راببرد!...

برادر بزرگتر لبخند زد و گفت:

ـ حالا مواظب عینكت باش كه نیفتد.

مسعود كتابهایش را برداشت و داد كشید:

ـ من اصلاً این شب چله را نمی خواهم! از همهی شما بدم میآید! الان میروم توی آشپزخانه، همانجا درس میخوانم... من عادت دارم، من به محرومیت عادت دارم...

وقتی بیرون رفت برادر بزرگتر مثل اینكه هیچ واقعهای اتفاق نیفتاده است به آرامی گفت:

ـ البته میبخشید، آقای مهاجر، یك كمی خل است. اینكه عرض كردم "مواظب باش" بی جهت نیست؛ تا حالا ده دوازده عینك عوض كرده است. آخر چشمش هم خیلی ضعیف است. یك روز... بیادبی است، میرود مستراح، میلش میكشد پائین را نگاه كند، به نظرش خبری هست یا اینكه مثلاً به فكر اختراع افتاده است. عینكش می افتد، میرود پائین... یك روز با همكلاسش دعوا می كند، یك روز هم آن را گوشهای جا میگذارد. این طور...

آقای مهاجر گفت:

ـ بچه است.

خانم مهاجر كه باطناً خوشحال شده بود و واقعاً از این متأسف بود كه چرا كار به زد و خورد نكشیده است ظاهراً خود را آزرده نشان داد:

ـ شما زیاد سر به سرش می گذارید.

بلبل، راحت در جائی كه اكنون وسیع شده بود پهن شد و زمزمه كرد:

ـ خشك است ، خشك.

درویش به بهروز نگاه كرد و سرش را فیلسوفانه و به مسخره تكان داد:

ـ هنوز به عوالم ما نرسیده است.

بهروز تصدیق كرد و مادر برخاست و به آشپزخانه رفت.

باز اتوبوس ایستاد. خانم مهاجر، چادرش را بیشتر به خود پیچید و مثل تك درخت غبارزدهای در پهنای كویر، سرش را اندكی خم كرد، گویی تنفس برایش مشكل شده بود. مازیار نالید و پای دردمندش را با دست فشرد. در سكوتی كه بر همه سنگینی می كرد، نگاههای آرزومند به آهستگی و تنبلی نسیم گرم بر شاخههای درخت صحرایی مینشست و كاملاً احساس میشد كه میخواهد با نیروی خود درخت خشك را آهسته آهسته از جا تكان بدهد و به آشپزخانه بفرستد. این بار سكوت را رادیو شكست:

"ریودوژانیرو ـ یونایتدپرس. امروز خبر رسید كه در مسابقهی بزرگ فوتبال كه قرار بود بین تیمهای برجستهی امریكا و شوروی به عمل آید وقفه ای روی داده است. اگر چه هنوز از حقیقت قضایا اطلاع صحیحی در دست نیست اما طبق اظهار مقامات محلی این وقفه به علت آن است كه یكی از تیمها از شناختن داور بین المللی خوداری كرده است..."

سراسر حادثه
بهرام صادقی
(بخش دوم)
....اتوبوس آرام آرام مثل زورقی كه روی امواج نرم دریا به پیش برود، به راه افتاد. از مدتها پیش جبههها مشخص بود، دیگر جمعآوری قوا لزوم نداشت. بهروز و درویش خود را از سنگر گرم و تنبلیآورشان بالا كشیدند. درویش لبخند زد و گفت:

ـ وقتی دیدند شكست میخورند فوراً از شناختن داور خودداری كردند. كاملاً معلوم است كه این كار را تیم امریكا كرده است . برای اینكه...

بهروز مثنوی را كنار گذاشت و چون مدتها سكوت كرده بود اول سرفهای كرد و بعد سخنان درویش را تاًیید كرد:

ـ ... برای اینكه همیشه همینطور بوده است. امپر یالیسم یعنی همین. نفتها را كه می بلعند، بازارها را كه در دست میگیرند، میدان فوتبال را هم می خواهند قبضه كنند.

برادر بزرگتر و آقای مهاجر به هم نگاه كردند و لبخند زدند: علاوه بر آنكه به دیوانگی آن دو میخندیدند میخواستند از پشتیبانی و نیروی معنوی یكدیگر اطمینان حاصل كنند. مازیار چشمهایش را بسته بود و حتی اندكی هم وضع خود را تغییر نداده بود، همچنان دراز كشیده و پاها را به رختخواب تكیه داده، اما "آه" آهسته از دهانش بیرون میآمد. بلبل به خلاف میل باطنیاش گفت:

ـ آقای مهاجر لطفاً صدای رادیو را بلند كنید تفسیرش را گوش كنیم.

خانم مهاجركه هوای توفانی را در رگبرگ های خوداحساس كرده بود برخاست وگفت: "من به آشپزخانه می روم،كمك مادر" ودر این حال نگاه مشكوكش از روی همه گذشت. گویندهی رادیو با حرارت غیرعادی و هیجان محسوس تقریباً فریاد میكشید:

ـ "تاثیر این واقعه در روابط بین المللی آشكار و واضح است. توپی كه قرار بود با آن بازی شود در حقیقت به مثابه وزنهای بودكه میتوانست در كفهی ترازوی سیاست جهانی سنگینی خود را به نحو بارزی به اثبات برساند، و اگر چه هنوز معلوم نیست كه كدام كشور با خودداری از شناختن داور به بحران اوضاع كمك كرده است اما می توان گفت كه روس ها بار دیگر نشان دادند..."

برادر بزرگتر رادیو را خاموش كرد و به بلبل كه در مقابل عمل انجام شدهای قرار گرفته بود گفت:

ـ بفرمائید! از این بهتر؟ روسها به محض اینكه دیدند شكست میخورند توپ را به هوا پرتاب كردند، بعد هم گفتند داور را قبول نداریم. پس همزیستی مسالمتآمیز همین است؟

بلبل، سرگشته جواب داد:

ـ شما كه میدانید، شما میدانید كه من در سیاست وارد نیستم، آدم بیطرفی هستم، چرا از من میپرسید؟

ـ نه، از شما نپرسیدم، از این آقایان پرسیدم، از آقای بهروز خان و جناب درویش پرسیدم. جوابتان چیست؟

آقای مهاجر گفت:

ـ ملاحظه بفرمایید، این موضوع حتا در دادگستری هم سابقه دارد. یعنی كسانی كه در حقوق وارد باشند میفهمند كه امریكا طرفدار عدالت است، چرا؟ برای اینكه میتوانست به تنهایی بازی را ادامه بدهد اما نداد... چون دموكراسی این طور حكم میكند، برای اینكه... برای اینكه در فوتبال اگر طرف حاضر نشد، ادامهی بازی خیانت به عدالت است.

بهروز مجهز شد:

ـ خیلی خوب، من جواب شما را بدهم یا برادرم را؟ این طور كه بحث نمی كنند... من تمركز افكارم را از دست می دهم.

"شما" شكمش را لمس كرد و برادر بزرگتر كه شرارتش كم كم بیدار می شد با صدای بلند گفت:

ـ جواب بنده را، جواب بنده را، آقای اخوی! این همه اردوگاه كار اجباری در شوروی چه میكند؟ تا كسی جیك بزند میبرندش سیبری، یا تبعیدش میكنند به كوههای اورال. شكمشان كه سیر نیست، كفش حسابی هم كه ندارند، میماند آزادی. آن هم كه ملاحظه میفرمایید به چه وضعی در آمده است.

بهروز خونسردی خود را باز یافت و با لحن آخوندی كه از طلبهی تازهكاری امتحان میكند پرسید:

ـ منبع اطلاعات شما چیست؟

مازیار آه بلندی كشید و برادر بزرگتر كه صورتش سرخ شده بود و انگشتهایش را از خشم به صدا در میآورد فریادكشید:

ـ منبع اطلاعم؟ همهی رادیوهای آزاد، همهی روزنامههای ملی، عكسهای حقیقی، فیلمهای مستند...

ـ اینها حساب نیست، قلم دست دشمن است، این طور نیست؟

درویش معصومانه زمزمه كرد:

ـ چرا، همینطور است، قلم دست دشمن است.

بلبل، كاملاً به خلاف میلش، در سیاست وارد شد:

ـ از من نشنیده بگیرید اما به عقیدهی من شما اشتباه میكنید. ممكن است در این قضیه دست انگلیسها در كار باشد.

آقای مهاجر با علاقه سؤال كرد:

ـ چطور؟ یعنی آنها بازی را عقب انداختهاند؟

ـ من نمیخواهم اظهار عقیده كنم، چون بیطرف هستم، فقط دنبال كار خودم میروم، به كسی كاری ندارم، اما بعضی وقتها... یك جملهی معروفی بود، تفرقه بینداز و...

آقای مهاجر حرف او را تكمیل كرد:

ـ آه، بله... بینداز و حكومت كن. خیلی به دلم چسبید. حتماً آنها انگولك كردهاند.

بهروز، بی آنكه توجه كند، با همان خونسردی به حرفش ادامه داد:

ـ شما بهتر است به حقایق عینی توجه داشته باشید: ملاحظه بفرمایید كه اقتصاد ما سالم نیست، ارزمان خارج میشود، جوانهای ما را هولیود فاسد میكند، مغازههامان پر از اسباببازیهای امریكایی است. امپریالیستها دیگر از این بهتر چه می خواهند؟ دخترها آدامس میجوند و پسرها با كاپوت دنبالشان میافتند...

برادر بزرگتر دست راستش را تهدیدكنان به جلو برد و با دست چپ آستین بهروز را گرفت و بلندتر داد كشید:

ـ به جهنم! به جهنم! به كوری چشم امثال شما كه برای خارجیها كار میكنید و ازشان پول میگیرید! همین خوب است، لااقل امنیت داریم، چند جور آزادی داریم، حرفمان را میتوانیم بزنیم، آقا بالاسر نداریم، مأمور مخفی گوشه و كنار مواظبمان نیست. اما در شوروی؟ سلمانی كارآگاه است، شوفر كارآگاه است، مقاطعهكار و روزنامهچی كارآگاه است، دلاك كارآگاه است، فاحشه كارآگاه است، حتا رئیس پلیس هم كارآگاه است.

بهروز كه از سنگینی و حتمیالوقوع بودن ضربههای برادر بزرگتر باخبر بود و در عین حال میدانست كه نشان دادن ضعف، آتش جنگ گرم را تیزتر خواهد كرد كوشید كه خود را از دست او نجات بدهد، به نوبهی خود صدایش را بلند كرد:

ـ اینطور نیست! این طور نیست! اینها افتراست، دروغ است. تو حق داری از منافع خودت دفاع كنی، این كاری است كه سرمایهداران در همه جای دنیا میكنند، اما من به خاطر انسانیت دفاع میكنم، نه برای خارجی ها.

ضربهی اول شتاب آلود و مبهم وارد آمد، اما قبل از آنكه دومین ضربهی دردآور بر سر بهروز فرود بیاید، بلبل كه ظاهراً خود را از هر كوششی عاجز میدید ناگهان به آواز خواندن پرداخت و آقای مهاجر ضمن آنكه به نظارت در امر آتشبس پرداخته بود و با دستهایش دو برادر را از هم جدا میكرد بریده بریده گفت:

ـ خیلی خوب، استغفرالله! اینها همه به كنار. دست كم ما همه مسلمانیم. آنها میگویند خدا نیست، استغفرالله! دین تریاك است، باز هم استغفرالله! آخوندها و كشیشها را توی ماشین باری سوار میكنند و به دریا میریزند، استغفرالله! اینها شوخی


در پاسخ به: 50 داستان كوتاه برگزيده كشور - tireys_77 - ۱۳۸۹/۹/۳ ۰۳:۰۱ عصر

شهر كوچك ما
احمد محمود


بامداد یك روز گرم تابستان آمدند و با تبر افتادند به جان نخلهای بلندپایه.

آفتاب كه زد، از خانهها بیرون زدیم و در سایهی چینههای گلی نشستیم و نگاهشان كردیم. هربار كه دار بلند درختی با برگهای سرنیزهای تودرهم و غبار گرفته، از بن جدا میشد و فضا را میشكافت و با خشخش بسیار نقش زمین میشد "هو" میكشیدیم و میدویدیم و تا غبار شاخهها و برگها بنشیند، خاركهای سبز نرسیده و لندوكهای لرزان گنجشكها را، كه لانههاشان متلاشی میشد، چپو كرده بودیم و بعد، چند بار كه این كار را كرده بودیم، سركارگر، كلاه حصیری را از سر برداشته بود و دویده بود و با تركه دنبالمان كرده بود و این بود كه دیگر كنار بزرگها، در سایهی چینهها نشسته بودیم و لندوكهای لرزان را تو مشتمان فشرده بودیم و با حسرت نگاهشان كرده بودیم كه نخلستان پشت خانهی ما از سایه تهی میشد و تنههای نخل رو هم انبار میشد و غروب كه شد از پشت دیوار گلی خانههای ما تا حد ماسههای تیرهرنگ و مرطوب كنار رودخانه، میدانگاهی شده بود كه جان میداد برای تاخت و تاز و من دلم میخواست كه بروم و اسب شیخ شعیب را، كه از شب قبل به اخیه بسته بود، باز كنم و سوار شوم و تا لب رودخانه بتازم.

صد نفر بودند، صدو پنجاه نفر بودند كه صبح علی الطلوع آمده بودند با تبرهای سنگین، و غروب كه شده بود، انگار كه پشت خانههای ما هرگز نخلستانی نبوده است.

شب كه شد آفاق آمد. خیس عرق بود. مقنعه را از سر باز كرد و مویش را كه به رنگ شبق بود رو شانهها رها كرد.

خواج توفیق نشسته بود كنار بساط تریاك. غروب كه شده بود، مثل همیشه؛ كف حیاط را آب پاشیده بود و بعد، حصیر را انداخته بود و جاجیم عربی را پهن كرده بود و نشسته بود كنار منقل و با زغالهای نیمه افروخته ور میرفت و بادشان میزد و "بانو"، دختر زردنبوی آبلهرو كه دودی شده بود، كنار پدر نشسته بود.

اسب شیخ شعیب از شب قبل به اخیه بسته بود و حالا تو چرت بود.

مادرم تازه فانوس را گیرانده بود كه آفاق آمد. عبا را و مقنعه را انداخت رو جاجیم و رفت تو اتاق و از زیر دامن گشاد، دو قواره ساتن گلی رنگ بیرون آورد. زن "سرگرد" پیغام داده بود كه دو قواره ساتن گلی رنگ میخواهد و آفتاب كه زرد شده بود، آفاق راه افتاده بود و رفته بود و حالا با پارچهها آمده بود و خواج توفیق منتظر بود.

آفاق از اتاق نیمه تاریك آمد بیرون و لامپا را همراه آورد و گیراندش و گذاشتش كنار جاجیم و كوزه را برداشت و یك نفس سركشید. و بعد، نفس یاری نمیكرد كه گفت "خدا ذلیلشون كنه" و نشست و با سرآستین وال چرك مرده، عرق را از پیشانی گرفت و پرسید:

- بچهها نیومدن؟

و خواج توفیق منتظر بچهها بود. وقتی كه آمدند، انگشتان یدالله را سیمان برده و دستهای فتحالله، تا مرفق، از شورهی گچ سفیدی میزد و من كنار مادرم نشسته بودم و رنگینك میخوردم كه خواج توفیق صدام كرد و گفت كه بروم و از شعبه براش تریاك بخرم.

از خانه كه زدم بیرون، آن طرف رودخانه پیدا بود كه از نخلهای انبوه سیاهی میزد و نور ماه تو رودخانه شكسته بود و تو میدانگاهی كنار خانههای ما، جابهجا تنههای درخت كوت شده بود كه روز بعد، هژده چرخهها، همراه عملهها آمدند و بارشان كردند و بعد، یك هفته طول كشید تا میدانگاهی را شن و ماسه ریختند و نفت پاشیدند. نفت تازه زیر آفتاب داغ برق میزد و بخار میكرد.

همه جا را بوی نفت گرفته بود و زن سرگرد، مصدرش را فرستاده بود و قوارههای ساتن گلی رنگ را گرفته بود و صبح كه میشد، آفاق از خانه میزد بیرون و گاهی ظهر میآمد و گاهی هم نمیآمد و غروبها، خواج توفیق، به انتظار یدالله و فتحالله بودكه از سر كار بیایند و مرا بفرستد شعبه.

حالا، ماسهها، نفت را مكیده بودند و زمین خشك شده بود و باد كه میآمد، خاك زرد میدانگاهی را بالا میبرد و پخش میكرد و پای دیوارها و چینههای گلی، خاك قهوهای جمع شده بود و مد كه میشد و آب میافتاد تو شاخههای نخلستان، سطح آب، انگار كه رنگین كمان، بنفش میشد و زرد و قرمز و...

رو كبوترخانه چندك زده بودم كه شیخ شعیب از لای لنگههای بیقوارهی در خانه سرید تو و پیشتر كه آمد، نور زرد لامپا با پوست سوختهی چهرهاش درهم شد و بینی و پیشانی و گونههاش شكل گرفت. اسب، سم به زمین كوفت و منخرینش لرزید و دمش افشان شد و خواج توفیق، بست آخر را چسبانده بود و با زنش بود كه "پنجتا حقهی سه خط ناصرالدین شاهی از بصره آوردن..." و آفاق زانو به بغل بود و گوشش به شوهر بود و پدرم قوز كرده بود رو كتاب "انوار" و صدای شیخ شعیب بود كه الماس تیرهی شب را خط كشید.

- میدونسم كه عاقبت اینطور میشه.

و حالا شده بود و دیگر عطر گس نخلستان با بوی شرجی قاطی نبود و سایهی دگل فولادی بلندی كه در متن آبی آسمان نشسته بود، رو چینهی گلی خانهی ما میشكست و میافتاد تو حیاط دنگال و تا لب گودال خانه كه مخمل قصیلی علفهای خودرو رنگش زده بود، سر میخورد و تو میدانگاهی پشت خانههای ما، سر وصداها تو هم بود و رنگ لاجوردی لباس كارگران، با رنگ سفید ملایم صندوقهای بزرگ تختهای كه زیر میخكشها و دیلمها از هم متلاشی میشد، تو هم بود و بالا كه نگاه میكردی، رشتههای مفتولی سیم بود كه نگاه را میكشید و به چشمت اشك مینشاند. انگار كه میل سرد سورمه به چشمت نشسته باشد.

***

شب كه میشد پدر "انوار" میخواند و گاهی "اسرار قاسمی" و خواج توفیق حرف میزد. از "خزعل" و "عبدالحمید" و غلامانشان و سیاهان خیزران به دست و شب كه میشد، ما تو كوچه "ترنا" بازی میكردیم و تو نخلستان میدویدیم و از رو شاخههای كم عرض آب میپریدیم و میراندیم تا لب رودخانه و تو بریدگیهای كنار رودخانه مینشستیم و به صدای آب و صدای پای بچهها، كه هو میكشیدند و میآمدند تا پیدامان كنند، گوش میدادیم، و آن شب بود كه تو "پوسته"(1) نشسته بودم و گوشم را به زمین چسبانده بودم كه ناگاه صدای پا شنیدم و صدای همهمه شنیدم. صدا، صدای پای بچهها نبود و همهمهی بچهها نبود. حرف بود كه آهسته و آرام، تو تاریكی مرطوب سر میخورد و میآمد و من از میان همهی حرفها، صدای آفاق را شناختم.

شب بود، تیره بود، هوهوی موجهای غلتان رودخانه بود و صدای باد بود كه افتاده بود تو برگهای انبوه درختان خرما.

از تو پوسته، لغزیدم بیرون و كشیدم بالا و رو ماسههای مرطوب سر خوردم و آرنجهام را ستون كردم و چانهام راتكیه دادم رو كف دستانم.

نگاهم تاریكی شب را شكافت. در طول شاخهی پهنی كه از رودخانه جدا میشد جنبش سایههایی بود. مد بود، آب آمده بود بالا و "تشاله"(2) میتوانست كه از رودخانه بلغزد تو شاخه و براند تا عمق نخلها.

بلند شدم و دویدم و صدای گوشتی پاهام رو ماسهها خفه شد.

سینهام را چسباندم به پوست خشن ساقهی درخت خرما و ساقههای دیگر كه پیش رویم بود، جابهجا رد نگاهم را میبرید. حالا خوب میشنیدم و حالا آفاق را میدیدم كه پیراهن وال سیاه، تنش را قالب گرفته بود و راه كه میرفت، سرینش میلرزید و مویش رها شده بود رو دوشش و صدای شیخ شعیب بود كه "صد و بیست و دو قواره...." و نفس تو سینهام حبس بود و پشت لبم داغ بود و بودم تا آفاق رفت و شیخ شعیب رفت و مردی كه قامتش به دار بلند نخل میماند، پرید تو تشاله و تشاله راند به طرف رودخانه و آن شب بود كه دانستم چرا گاهی شبها، آفاق دیر میآید و چرا گاهی نمیآید و فهمیدم كه چرا نورمحمد مفتش با آن چشمهای نینیاش و پوزهی درازش كه به پوزهی توره میماند، همیشه دور و بر خانهی ما پلاس است و مثل گربهی گرسنه بو میكشد و فردا بود كه مفتشها ریختند تو خانهی ما و همهجا را با سیخهای آهنی نوكتیز سوراخ سوراخ كردند و چیزی نیافتند. آفاق، شبانه خانه را خالی كرده بود و جنسها را جابهجا كرده بود و این بود كه آفاق را بردند و ظهر كه رهایش كرده بودند آمده بود با لبهای خشك ترك خورده و تن غرق عرق و غرغر و نفرین و ناله و حالا آمده بودند با تبرهای سنگین و افتاده بودند تو نخلستان و از پشت چینههای گلی خانههای ما، تا سر حد ماسههای مرطوب و تیره رنگ كنار رودخانه، شده بود میدانگاهی كه جان میداد برای تاخت و تاز.

شاخههای آب را، كه مثل پنجههای دراز رودخانه دویده بودند تو گیسوی نخلستان، پر كرده بودند و ظهر كه میشد سایهی دگل فولادی میشكست رو چینهی خانهی ما و میافتاد تو حیاط و میراند تا لب گودال خانه كه آن روز مخمل قصیلی علفهاش زیر لگد مفتشها پامال شده بود.

خواج توفیق بست آخر را چسبانده بود و با زنش بودكه "پنجتا حقهی سه خط از بصره..." و آفاق تو خودش بود و نگاهش به مخمل گلهای آتش بود و گوشش به خواج توفیق بود و بانو، تو چرت بود و یدالله با كونهی دست پیاز را میشكست و آفاق بود كه گفت:

- خدا ذلیلشون كنه... دیگه پناهی نداریم...

كه نخلها را بریده بودند و شاخهها را پر كرده بودند و تاریكی سنگین میشد و پوستهی خاكستری، گلهای مخملی آتش را خفه میكرد.

***

با غرش جرثقیلها و هژده چرخهها از تو رختخواب میپریدیم و تازه آفتاب زده بود كه میرفتیم و سایهی دیوار مینشستیم و نگاه میكردیم كه كارگران آبیپوش، با كاسكتهای سفید آهنی كه نور خورشید را باز میتافت، تو تله بستها وول میخوردند. آفتاب كه پهن میشد، خنكای صبح را میمكید. حالا دیوار آجری شكری رنگی، رودخانه را از ما بریده بود و زخم زرد رنگ میدان نفتی پشت خانههای ما، سرباز كرده بود و دویده بود تو كوچهها و دو رشته لولهی قیراندود، مثل دو مار نر وماده، از حاشیهی انبوه نخلهای دور دست خزیده بود و آمده بود تو میدانگاهی و پایههای چوبی مالیده به نفت، مثل چوبههای دار، جابهجا تو خیابان بزرگ شهر كوچك ما نشسته بود و گازركها، رو سیمها میلرزیدند و دولخ كه میشد خاك زرد را لوله میكرد و به هوا میبرد و به سر و رومان میریخت وهنوز زیر بنای مخزن پنجمی را بتون نریخته بودند كه پیشین یك روز پاییزی آمدند و به همه پیغام دادند كه عصر همانروز تو قهوهخانهی لب شط باشند و شب كه پدرم از قهوهخانه برگشت، لب و لوچهاش آویزان بود و به خواج توفیق كه ازش پرسید "چه بود" گفت "میخوان خونهها رو خراب كنن... میگن برا اداره بازم زمین میخوان..." ومن خیال كردم كه میدانگاهی جوع دارد و دهان نفتی خود را باز كرده است كه ریزه ریزه شهر را ببلعد و پدرم آن شب نه "انوار" خواند و نه "اسرار قاسمی" و مادرم از تو یخدان نیمتنهی پشمی مرا بیرون كشیده بود و جلو لامپا نشسته بود و سوزن میزد كه پاییز سر رسیده بود و باد موذی آزار میداد و مدام هوهوی نخلهای دوردست بود و غرش رودخانه، كه سیلابهای پاییزی گلآلودش كرده بود و دیوارهی شكری رنگ آجری و مخزنهای فیلی رنگ و دگلها و سیمهای خاردار و شیروانیهای اخرایی رنگ، آن را از ما بریده بود.

***

آمده بودند و "نوروز" را برده بودند نظمیه. نوروز، دستهی جوغن را برداشته بود و افتاده بود به جانشان كه چرا آمدهاند و خانههای ما را اندازه میگیرند. نوروز را كه بردند، همه بهتشان زد. موسی سرمیدانی، كارد را از پر كمرش بیرون كشید وانداخت تو صندوقخانه.

بارها كه با پدرم رفته بودم قهوهخانهی لب شط، از موسی شنیده بودم كه "هركس به خونههای ما چپ نیگا بكنه، حوالهش با این كارده" و هر دفعه هم چشمهاش برق زده بود و مشتهی كارد را فشرده بود و سبیلش را تاب داده بود و به پشتی تخت تكیه داده بود و لیموناد را از سر بطری سركشیده بود و حالا كارد افتاده بود تو صندوقخانه و سر سرمیدانی پایین بود و تو قهوهخانه آفتابی نمیشد.

حالا تمام خیابانهای شهر كوچك ما رنگ نفت گرفته بود. هرجا كه نگاه میكردی، نقش آج لاستیك ماشین بود كه رو خاك ورآمدهی آغشته به نفت خیابانها نشسته بود و صبح كه میشد با صدای تكاندهندهی "فیدوس"(3) از خواب میپریدیم و فیدوس دوم كه فضا را از هم میدرید، كارگران آبیپوش با كاسكتهای فلزی و قابلمههای غذا از تو خیابان ما میراندند به طرف "اداره" و زیر نخلهای تك افتادهی جلو قهوهخانهی لب شط، شده بود یك بازار حسابی و فضاش انباشته بود از بوی زهم ماهی زنده و بوی تند ماهی كباب شدهی به ادویه آلوده و عطر ملایم نان خانگی و بوی اسیدی ماست ترشیده و آبگوشت مانده و دل و قلوهی گاو و سبزی پلاسیده.

تو تمام شهر، رشتههای سیم برق دویده بود و به همهی خانهها برق داده بودند، ولی خواج توفیق هنوز كنار لامپا چندك میزد و مینشست به انتظار یدالله و فتحالله كه از سر كار بیایند و مرا بفرستد شعبه.

هنوز تكلیف خانههای ما روشن نبود. آمده بودند و اندازه گرفته بودند و گفته بودند "زمستان كه شد، باید خانهها را خالی كنید" و این بود كه پدرم دل و دماغ نداشت و خواج توفیق بعد از كشیدن تریاك بجای گفتن خاطرههای دور و درازش میرفت تو چرت و آفاق كه پناهگاه نخلستان را از دست داده بود، تو خانه نشسته بود، تا آن شب، كه بوی زمستان میداد، كه لتههای در شكست و بست خوردهی خانهی ما ناله كرد و لنگههاش از هم باز شد و شیخ شعیب با اسب راند تو خانه و ...

... بعد كه آفاق چادر را دور كمر سفت كرد و موی نرم شبق مانندش را جمع و جور كرد تو لچك و همراه شیخ شعیب از خانه بیرون زد.

آفاق كه رفت "یدالله رومزی" آمد سراغ پدرم و خواج توفیق. فانوس مركبی را گرفتم و پیشاپیششان راه افتادم. به سردر قهوهخانهی لب شط، چراغ پرنوری آویزان بود كه نورش سر خورده بود رو پلیتهای موجدار حصار انبار اداره و یدالله رومزی، همچنان كه پشت سرم میآمد، انگشت درازش را میكشید رو موج پلیتها و صداش مثل صدای مسلسلی خفه، تو دل شب مینشست و با صدای گنگ رودخانه قاطی میشد.

از قهوهخانه كه رد میشدیم، تاریكی بود و پارس سگها بود و نخلهای تك افتاده بود كه نور فانوس مركبی رو تنههاشان لیس میزد و سایهی ماتشان میافتاد رو زمین و ما كه میرفتیم، سایهها، دور تنهها میچرخید و باد ملایمی بود كه سرشاخهها را به بازی گرفته بود و عطر گس نخلها با بوی نفت قاطی شده بود و از جوی آب كه جست زدیم، خانهی "ناصر دوانی" بود و همه بودند و سرمیدانی هم بود، با شرارت رمیدهی چشمانش و من نشستم كنار گیوهها و قندرهها و باد كه گهگاه از لای تركهای در تو میزد سرمای زمستان را به همراه داشت. سرمای خشك دشتهای وسیع را كه سنگ میتركاند.

پدرم نشست بالا و لم داد به رختخوابها كه تو چادر شب لفاف بود و خواج توفیق كنارش بود و شیر چای آوردند كه چربی شیر لبانم را لیز كرد و گرمی مطبوعش گلوم را غلغلك داد.

پدرم سیگار لف میكشید. سرمیدانی جیگاره عراقی میكشید و سكوت بود و صدای قلیان باباخان بود و بوی تنباكوی خوانسار و بعد سرمیدانی بود كه حرف زد:

- میدونم كه همه پشت سرم حرف میزنن، اما میخوام بدونم نوروز رو كه بردن نظمیه، كی بالاش دراومد؟

نوروز را كه برده بودند، همه بهتشان زده بود و هیچكس لب نتركانده بود و این بود كه موسی حساب كار خود را كرده بود.

- ... اگه بالاش درمیومدین، اگه اقلن سر و صدا راه مینداختین كه دلم قرص میشد، بقول شما كاردم رو غلاف نمیكردم و میدیدین كه همهش قمپز نبوده ومیدیدین كه اون فرنگی دیلاغ رو چطوری مثه گوشت قربونی آش و لاش میكردم.

صدای بم پدرم انباشتگی اتاق را خراش داد:

- موسی حق داره... موسی...

یدالله رومزی حرف پدرم را برید:

- اونوقت خیال نمیكردیم كه اینطوری جدی باشه.

ناصر دوانی به زبان آمد:

- مرض ریزه ریزه میاد... همه یهو وبا نمیگیرن...

و بعد، حرفها تو هم شد و نگاه من از دهان این به دهان آن میگشت و بعد، نفهمیدم چه شد كه موسی سرمیدانی از جا در رفت و داد كشید و از جیب جلیقه، قرآن كوچكی بیرون آورد و صدای رگدارش زیر سقف اتاق، مثل مار زخمی پیچ و تاب خورد:

- اگه مردین به این سینهی محمد قسم بخورین... د بخورین...

و با دست كوبید رو قرآن

- اول از همه جلو میفتم... با همین كارد...

و جلو نیمتنهاش را كنار زد و كاردش را از كمر بیرون كشید.

- اول از همه سر او فرنگی رو من گوش تا گوش میبرم... من كجا برم زندگی كنم؟ ... عمری خون جگر خوردم تا این چاردیواری رو درس كردهم... د یالا... قسم بخورین... د بخورین.

كه صدای زیر عبدی نازككار، انگار آب یخ بود كه تو دیگ آبجوش ریخته باشند:

- قسم كه نه!

و عبدی شیربرنجی گفت:

- كفاره داره.

كه موسی وا رفت و همچنان كه مثل گربهی رو چنگ نشسته، رو دو زانو نشسته بود، براق شد، صداش افتاد، كلمات بیخ گلوش غلت خورد و بعد، مثل مهرههای سربی بیرون ریخت:

- دیدین كه موسی نامرد نیس... دیدین كه من نامرد نیسم... حالا دیدین؟...

و عقب كشید و به متكا تكیه زد و غرغر كرد.

زردی پریدهای از بناگوشش تا شقیقهاش دویده بود.

لبان كلفتش زیر سبیل انبوهش میلرزید. انگار كه به خودش ناسزا میگفت، انگار كه ورد میخواند و انگار كه چانهاش لغوه گرفته بود و تو اتاق گویی خاك مرده پاشیدند و بیرون زوزهی باد بود و بوی شب بود و پدرم سیگار دیگری پیچاند و كونهاش را با نوك دندان گرفت و تف كرد و صدای خشدارش را رها كرد:

- سی چلتا آدم ریش و سبیلدار دور هم جمع شدین كه چی؟... فرسادین دنبال ما كه چی؟... كه...

- موسی حق داره

و این خواج توفیق بود كه میگفت.

و یدالله رومزی بود كه گفت:

- میباس حرف همه یكی باشه.

و بعد ناصر دوانی بود كه گفت:

- میباس قسم بخوریم.

و موسی سرمیدانی بود كه به زبان آمد. این بار صداش خفه بود.

- پس چرا وقتی قرآن رو درآوردم، همه مثل اینكه ماست ترش خورده باشین، لب ورچیدین؟

كه پدرم جابهجا شد:

- من یكی حاضرم، تا پای جونم كه باشه حاضرم.

- قسم بخوریم

- همه میخوریم

كه بند بند وجود من هم از قسم سرشار شد. اگر خانههامان را خراب میكردند، اگر كبوترخانهام خراب میشد؟... نه!...

دو روز بود كه "دم سفیدها" تخم گذاشته بودند و جفت "حبشی" پوشال میكشیدند و نر "خانی" سر تخم میزد و حالا تو فكر كبوترها بودم و تو فكر كبوترخانه بودم و حرفها تو گوشم بود كه "وقتی قرار شد بیان خونهها رو خراب كنن، هیچكدوممون نمیریم سركار... همه میمونیم خونه..."

و...

_ با تبر میفتیم بجونشون.

- هر كه چپ نیگا كنه با همین كارد چشاشو در میارم.

و صداها تو هم بود و لبم از چربی شیر لیز بود و بوی شب بود كه همراه بوی اسفند سوخته و سرمای گزنده از لای درزهای در میخزید تو و بعد، ناگهان صدای تركیدن گلوله بود و دومی و سومی كه وحشتمان زد و هجوم بردیم به در اتاق و ریختیم تو حیاط و دویدیم به طرف در خانه.

گاومیش ناصر دوانی كه زیر سایبان بسته بود، رم كرد و بعد نعره كشید...

ماه آمده بود بالا. بالای بالا و خیمه زده بود و صدای خروس بود كه انگار ره گم كرده بود و شب بود كه از تیغهی بلند نیمه میگذشت و پوزه میكشید بسوی بامداد.

***

صبح كه شد، آفتاب كه زد، تك سرد صبحگاهی كه شكست، خروس آمد و دانه به دانه، دانهها را چید.

معلوم نبود كه كدام شیر خوردهای رفته بود و "لو" داده بود. پدرم را كه بردند و خواج توفیق را كه بردند، مادرم دوید منزل یدالله رومزی.

آفاق، شب كه رفته بود، هنوز نیامده بود.

یدالله رومزی را برده بودند نظمیه، همانطور كه خواج توفیق را برده بودند و پدرم را برده بودند و ناصر دوانی را برده بودند و باباخان را... و هنوز پیشین نشده بود كه نورمحمد آمد، با پوزهی باریكش و نینی چشمانش و مادرم اشكش رو گونههاش بود كه حرف نورمحمد را شنید.

- خواهر به خواج توفیق، یا اگه نیس، به بچههاش بگین كه بیان جسد آفاق رو تحویل بگیرن.

- جسد آفاق؟

- آره خواهر، دیشب، پشت نخلستون تیر خورده.

بانو كه تو چرت بود جیغ كشید، مادرم جیغ كشید و نورمحمد مثل توره گریخت.

خواج توفیق، صبح فرصت نكرده بود كه دودش را بگیرد و یقین حالا تو نظمیه خمار بود.

من رفتم سراغ كبوترهام. بوی فضلهی كبوترها با بوی رطوبت قاطی شده بود و تو كبوترخانه گرم بود و مادهی "حبشی" خوابیده بود. یقین تخم گذاشته بود. با سر چوب كوتاهی زدم به پرش كه كنار رود، تا اگر تخم كرده است ببینم. كبوتر بالش را تكان داد و گردن كشید و پف كرد و با نوك كوتاهش به چوب حمله كرد. خصمانه حمله كرد.

صدای كفش چوبی زن ناصر دوانی آمد. از در كوتاه كبوترخانه ساقهای سبزه و گرفتهاش را دیدم. یقین چادرش را به كمر بسته بود. گودی پشت زانوهاش پر میشد و خالی میشد و كفش چوبیاش صدا میداد. از در كوتاه كبوترخانه ساقهای گرفتهاش را دیدم كه مثل قیچی باز و بسته میشدند، كه گودال وسط حیاط را دور زدند و رفتند تا ایوان روبهرو. حالا صدایش هم میآمد:

- خواهر چه خاكی به سر كنم؟... اومدن كلبچه زدن دستش و بردنش.

مادرم گریه میكرد. آرام اشك میریخت. خواج توفیق را برده بودند، پدرم را برده بودند ومعلوم نبود كه جسد آفاق كجا افتاده است و یدالله و فتحالله رفته بودند سر كار كه وقتی شب برگشتند، و اگر خواج توفیق آمد، بفرستد مرا شعبه.

باز به مادهی حبشی ور رفتم. مثل سرب نشسته بود سر جاش. تكان نمیخورد. بگمانم تخم گذاشته بود. باز صدای پا آمد. این بار پاچههای زیر شلواری "بلور"، زن موسی سرمیدانی، بود كه رو خاك كف حیاط كشیده میشد.

زانوهام را به زمین زدم، دستها را ستون كردم و سرم را از كبوترخانه كشیدم بیرون كه ببینم كجا نشستهاند.

تو ایوان بودند. بانو نبود. بگمانم مادرم فرستاده بودش كه به یدالله و فتحالله خبر بدهد. انگار مادرم حرف میزد، لبهاش كه تكان میخورد. غرش دستگاه مخلوط كننده، صداش را خفه میكرد. خزیدم تو كبوترخانه و اینبار، با مادهی "دم سفید" ور رفتم و هنوز سرگرم كبوترها بودم كه ناگهان جیغ مادرم فضا را شكافت و بعد، جیغ زنها بود كه با هم قاطی شد. از كبوترخانه پریدم بیرون. پشتم گرفت به بالای چارچوب و تو فكر كمرم بودم كه دیدم یدالله و فتحالله جسدی را گذاشتهاند رو نردبان سبكی و گریهكنان گودال وسط حیاط را دور میزنند. دویدم. یك رشته موی شبق مانند از زیر عبای روی جسد بیرون افتاده بود و میلرزید. عبای سیاه آفاق بود. موی آفاق بود كه برق میزد، كه نرم و مواج بود.

نردبان را گذاشتند تو ایوان، مادرم به سینهاش كوفت. بعد زنها بودند و بچهها بودند كه از در خانهی ما هجوم آوردند تو و تا بجنبم كه از ترس بچهها در كبوترخانه را ببندم، خانهی ما پر شده بود آدم و زنها نشسته بودند دور جسد آفاق و به سر و سینه میكوفتند.

حالا آفتاب آمده بود بالا. سایهی دگل میدانگاهی شكسته بود رو چینهی خانهی ما و بعد شكسته بود رو سر جماعت و انتهاش افتاده بود رو علفهای خودروی گودال وسط خانه و صدای دستگاه مخلوط كننده بود كه گاه اوج میگرفت و گاه فرو میافتاد.

حالا زیر بنای مخزن یازدهمی را بتون میریختند.

ظهر كه شد پدرم آمد. ازش التزام گرفته بودند كه تا آخر هفته خانه را خالی كند و تا آخر هفته، دو روز دیگر باقی مانده بود.

***

كبوترهام را برده بودم و پرشان را بسته بودم و گذاشته بودمشان زیر سبد، تا براشان لانهای درست كنم.

از وقتی كه آفتاب زده بود تا حالا كه ظهر سر میرسید، ده راه بیشتر آمده بودیم و رفته بودیم و اسباب كشی كرده بودیم و حالا راه آخر بود كه پدرم داشت خرت و پرتها را تو گونی میكرد كه یكی را خودش به دوش بگیرد و یكی را من.

یكهو صدای بولدوزر بلند شد و من دیدم كه چینهی گلی خانهی ما به جلو رانده شد، لرزید، از هم پاشید و رو هم ریخت.

پدرم زیر لب غر زد:

- بی ایمونا نمیذارن تا خالی كنیم.

پوزهی بولدوزر كه بالای تیغهی پهن و بران بود، به جلو رانده شد و از روی خرابهی دیوار كشیده شد تو خانه.

پدرم گونی را به دوش كشید و گفت:

- یالا پسرم... یالا راه بیفت.

گونی سنگین بود، به زحمت بلندش كردم و پشتم را زیرش خم كردم و هنوز از در خانه بیرون نرانده بودم كه لانهی كبوترهام مثل حباب كف صابون رو تیغهی صاف و براق بولدوزر از هم پاشید.

تو كوچه بودم كه نگاهم به آسمان رفت. نمیدانم نر سفید چطور پرش را باز كرده بود و از زیر سبد بیرون زده بود و پر كشیده بود تا بالای خانهی ما كه زنجیرهای پهن بولدوزر میكوبیدش.

گونی را گذاشتم زمین و كبوتر را نگاه كردم كه بالهاش را خواباند و قیقاج آمد تا بالای خرابههای خانهی ما، بعد اوج گرفت و دور زد و دور زد. انگار كه خانه را نمیشناخت و انگار كه سرگردان بود. سوت كشیدم. صفیر سوتم را شناخت، آمد پایین، گردن كشید، پرپر كرد و بعد، ناگهان اوج گرفت و رفت بالا و بالاتر، تا آنجا كه با آبی آسمان درهم شد.

ته كوچه را نگاه كردم، پدرم را ندیدم. او رفته بود و من مانده بودم با بار سنگینی كه بایستی به دوش میكشیدم.
(1) پوسته: پناهگاه قایق
(2) تشاله: نوعی قایق
(3) فیدوس: سوت كارخانه


در پاسخ به: 50 داستان كوتاه برگزيده كشور - tireys_77 - ۱۳۸۹/۹/۳ ۰۳:۰۲ عصر

[b]شرق بنفشه
شهریار مندنی پور



"... حالا كه دانستهای رازی پنهان شده در سایهی جملههایی كه میخوانی، حالا كه نقطه نقطه این كلام را آشكار میكنی، شهد شراب مینو به كامت باشد؛ چرا كه اگر در دایرهی قسمت، سهم تو را هم از جهان دُرد دادهاند، رندی هم به جان شیدایت واسپردهاند تا كلمات پیش چشمانت خرقه بسوزانند. پس سبكباری كن و بخوان. در این كتاب رمزی بخوان به غیر این كتاب: من این رمز را از "ذبیح" و "ارغوان" آموختم. به روزی بارانی، بارانی ... نگفته بودیم ببار، اما میبارید. چنان میبارید تا به استخوانهای برهنه برسد و جانهای لولی را مجموع كند. سرگشتهی "حافظیه"، به سنگ مرمر گور كه بالای آن صفهی بیمعنا هم نیست، نگاه نینداختم. گفتم با آن گنبدی كه بر تو ساختهاند، دوباره از آسمان و حسرت فرشتگان محرومت كردهاند ... توبه و تكرار دلشدهای است كه ساختمان كتابخانهی اینجا مثل هفتصد سال پیش است. نعمت اندوه است. آمدم و همین كتابی را كه تو در دست داری از قفسه درآوردم. بختیاری گشودمش تا بخوانم. باران، خشكی و تشنگی مرا آرام میكند، خلل گل هنوز تمام نبستهی تنم را پر میكند. مثل الهامی، ناگاه، دیدم كه زیر بعضی از حرفهای كلمههای كتاب نقطهای گذاشته شده. نقطهها به رنگی میانهی بنفش و نیلی بودند. رنگی كه فقط بنفشهها میشناسند.

گمان كردم كه كار یكی از بیكارههای تهی دل است كه بیهوده به كتابخانه میآیند. ولی چرا؟ این زحمت، خیلی حوصله میخواست. بیرون، اشباح باران روی سروها و گنبد مسی گور میباریدند و خرقهپوشهای شفاف كنار طاقنماها كز كرده بودند. حرفهای نشانه شده را یكایك روی كاغذ نوشتم. چند، چند به هم چسباندم. گاهی، یكی را جدا كردم، به حرف پیشین چسباندم، اگر جلوهی آشنایی نداد، فرقتش را به حرف پسین وصل كردم. ناگهان نامه آشكار شد. نوشته بود: "سلام ارغوان. خیلی دعا كردهام كه رمز مرا پیدا كنی. میخواستم یك نامه به دستت بدهم ولی ترسیدم ببینند، از حافظیه بیرونم كنند یا به مأموری كه اینجاها میگردد بگویند. هر وقت به كتابخانه آمدهای من به تو خیره بودهام. تا در را باز كنی، ندیده میفهمم تو هستی. وقتی نور شیشههای رنگیِ در، روی شانه و روسریات میافتد من دارم به تو نگاه میكنم. به غرفهی پسرها نگاه نمیكنی كه مرا ببینی. میروی به قسمت دخترها. برگهدانها را دیوار قسمت ما كردهاند، ولی نمیدانند پسرها از زیر آنها كفشهای دخترها را میبینند. آن كفش پای راست كه رویش یك خراش است، مال توست. انگار از خار گل یا سیم خاردار یك خراش افتاده رویش. اسمم را هنوز نباید بنویسم. آن روز كه "بوف كور" را از كتابدار میخواستی، صدایت را شنیدم. این كتابخانه بوف كور ندارد. من توی خانه داشتم. نفهمیدی چرا از فردای همان روز، یك كسی، عصرها، بغل در حافظیه، پنجاه شصت كتاب روی زمین چیده میفروشد، بوف كور هم دارد. چند روز گذشتی و اصلاً ندیدی. هر كس آمد خواست، گران گفتم. بعضی از كتابهایم را خریدند. مجبور شدم تكههای جگرم را بفروشم كه كسی شك نكند. روز هفتم بود كه دیدی. برای شما ده تومان خانم. پول یك نخ سیگار "وینستون". با دقت بخوانیدش خانم. خیلی با دقت بخوانیدش خانم. حتا میخواستم بگویم با دقت خوب خیلی نگاهش كنید خانم. نگفتم، پیش خودم گفتم اگر ارغوان اهل باشد، اگر نیلوفری برای من داشته باشد، خودش میفهمد. ولی پشت من قوز در آورد بس كه پشت آن بساط نشستم.

حالا كه این نقطهها را میگذارم، دعا میكنم، از حافظ هم مدد میخواهم كه نقطههای زیر حرفهای بوف كور را فهمیده باشی كه رمز بهت گفته باشد كه این كتاب را بخوانی. نمیدانی چقدر آرزو دارم كه یكبار با آن چشمهایت، به خاطر من به من نگاه كنی. یك گلدان گِلی میشوم كه نقش چشمهایت روی آن كشیده شده. میروم زیر خاك كه هزار سال دیگر برسم دست آدمیكه بدون ترس بتواند بگوید دوستت دارم. "شازده كوچولو" را امانت بگیر." صدای باران از بیرون نمیآمد. شاید رندی ریا كرده بود. به پسرها نگاه كردم. كدامشان بود؟ نتوانستم بدانم. از غرفهی دخترها، صدای پچ پچی میآمد. برگهدانها، مثل پرده پنهانشان میكند. روی مخملیِ بنفشهای را نمیتوان نظر كرد، همدم رازنامه را.

شازده كوچولو را در قفسهی ادبیات پیدا كردم. همان نقطهها، همان رنگ، زیر كلمههایش بودند. دوباره حرفها را به هم چسباندم. من به باور عشق دیگران محتاجم. غبار متفرق تنم را بازگردانده، مجموع میكند ارواح تنم را. اگر مهر نورزید، میمیرم باز و پراكنده میشوم به كوزهها در سردابههای مخفی شراب. "سلام ارغوان. به پسرها نگاه كردی ولی مرا نشناختی. نمیدانی همهی عصرها دورادور دنبالت میآیم كه برسی خانهات. نترس نزدیك نمیآیم. نمیترسم بگیرندم، میترسم طوری بشود كه تو بترسی. از پنجرههای خانهتان كدامشان مال اتاق توست. من همهی آن پنجرههای چوبی را كه به شكل پنجرههای خانههای قدیمی ایران بالایشان قوس دارند دوست دارم، چون بالاخره پشت یكیشان تو میخوابی. پنجرهات همان سیارهی كوچكی است كه رویش یك گل سرخ روییده، میان همهی ستارهها و معلوم نیست كدامشان است. ولی چرا نوارچسبها را از شیشهها نمیكنید. حالا كه بمباران نیست دیگر. اگر چسبهای پنجرهی اتاقت را بكنی، میتوانم بفهم توی كدام اتاق میخوابی. شبها، نصف شبها اگر درست به پنجرهی اتاقت نگاه كنم، دعایم قبول میشود كه خواب خوش ببینی. بهت نمیآید كه مثل بعضی از دخترها، طرهها را از زیر روسری بریزی روی پیشانیات. پیشانیات مثل ماه است كه وقتی عصر باران آمده و ابرها رفتهاند، درآمده. راز را روی ماه نگذار، همه میبینند.

كاشكی من در زمان یكی از پیغمبرها بودم. جلو پایش زانو میزدم و رازم را میگفتم. آدمها حالا دوست دارند رازها را خوار و خفیف كنند. "بی بی عطری"، مادرم، یك چیزهایی حس كرده. مریض است ولی مدام از من میپرسد چه دردی دارم. دیشب، خواب بدی دیدم. توی كوچهی باریك و تاریكی بودم مثل كوچهی خودمان. آسمان سیاه بود. دیوارها آن قدر بلند بودند كه سرشان پیدا نبود. بعد، صدای افتادن سنگ آمد. دویدم. سنگ میآمد. از پشتبامها میآمد. سنگها میخوردند كف كوچه میتركیدند. به سر و شانهام میخوردند. دیوارهای دو طرف كوچه به هم نزدیك میشدند. با دستهای خونیام زور میزدم به دو طرف كه آنها را از هم باز كنم، چرق چرق صدای حركت دیوارها میآمد. صدای خنده و صدای سنگ میآمد. گیر كردم لای دو دیوار. داد زدم. دیوارهای دو طرف به هم چسبیدند.

كاشكی زودتر بهار بشود. بهارنارنجها در بیایند. این كتابخانه سه تا "لیلی و مجنون" دارد. آن كه چاپ سنگی است امانت بگیر." گفتم: ای پیر! میبینی چه رویایی میبافد این جوان. همهشان همین طورند. دستشان به دانهی گندم نمیرسد و آن وقت ... نشنید پیر. سایه شد در سایهی نارنج. گفتم این جوان هم روشنایی فراقش خاموش میشود همین كه كام بگیرد، وگرنه، من صاحب سایه خواهم شد. نوشته بود: "از بیبی عطری پرسیدم اگر توی خواب ببینم زیر پایمان دندان ریخته، همه جا، مثل دانههای شن، صدای شكستنشان بیاید هر قدمیكه بر میداریم، یعنی چه. گفت شگون ندارد. من میترسم ارغوان. چرا نوارچسبهای پنجرهی اتاقت را نكندی. خیلی زیاد بود این خواهش من. من از ته شهر، از اتاقكی كه به كوچه پنجره ندارد میآیم. شما توی آن خانهی بزرگ قشنگتان اصلاً نمیفهمید یعنی چه. ساعتهایی كه از خانه د